۱ - نقد ايدئولوژى تلاشى است براى نقد شيوه خاصى از به كاربردن زبان، آنجا كه زبان تا حد نهايى خود بى معنا مى شود و يا به بيان بهتر به فرم ناب بدل مى گردد. در اين حالت، زبان فرمال است، در هر دو معناى اين كلمهthe formal) ) : هم چيزى صورى و سراپا متكى به فرم، و هم امرى رسمى. آنچه تماماً فرمال است به واقع چيزى تهى است، بنابراين چيزى است باد كرده و ظاهراً حجيم كه همه چيز را مى تواند دربربگيرد و همچنان خالى باشد. عدم تعين و ابهام چنين زبانى، كه تن به هيچ نوع وجه مشخص و جزئى نمى دهد، يگانه شرط بدل شدن اش به رسانه ايدئولوژى، يا همان زبان زرگرى، است، كه نمونه آن را مى توان در حيطه هاى نمادين گوناگون، از حرافى هاى آخر شب گويندگان «مهربان» و خوش الحان راديو و نوشته هاى پشت وانت گرفته تا نطق فلان سياستمدار و مندرجاتِ برنامه بهمان كانديداى رياست جمهورى، يافت. اين زبان غالباً معطوف به بيان چيزهاى «خوب» و «اصيل» است. اصل كاركردى و بنيادينِ اين زبان چيز نيست جز همان گوييِ «چيز خوب خوب است به شرطى كه خوب باشد نه بد».
بنابر اين اصل، نوعى تساهل و مداراى جهان شمول و فراگير به وجود مى آيد كه همواره مبتنى است بر نوعى «به شرطى كه...»، يعنى يك استثناى هميشگى، كه اتفاقاً كليت و فراگيرى خطابِ اين زبان زرگرى نيز فقط و فقط به مدد همين استثناً تحقق مى يابد. درست به همين دليل، زبانِ سراپا فرمالِ ايدئولوژيك هيچ وقت سراغ موارد جزئى و مشخص نمى رود: آزادى خوب است و حق همگان، اما نه آزاديِ اين نشريه «خاص»، يا اين گروه «خاص»؛ دعوى كليت و جهان شمول بودنِ چنين زبانى دعوى اىكاذب و توخالى است. در حيطه هاى فرهنگ عمومى، و خطاب به عوام، اين زبان مى تواند كليت گرايى كاذب خويش را حفظ كند و به ضرب مفاهيم مبهم و بى كرانه، همه چيز را ببلعد و يك دست كند. ولى در عرصه و گفتار سياسى، قضيه كمى فرق مىكند، زيرا همين جاست كه تنش امر كلى و موارد جزئى بيرون مى زند و تمام گفتار را دچار بحران و تناقض مى سازد. در مواجهه با چنين بحرانى، زبان زرگرى سلطه دست به انواع التقاط گرى ها و جعل تركيبات دوگانه و غريب مى زند: اين يكىاز نمودهاى همان مفهوم ملال آور «تقابل سنت و مدرنيته» يا «رويارويى با تمدن غربى» است. در اينجا، زبان ايدئولوژيك، كه غالباً مدافع نوعى غرب ستيزى و مبشر «فرهنگ اصيل خويش» است، مى كوشد راهى براى سركوب و پنهان نگهداشتن اين تنش و حل و فصلِ معضل «عصر جديد» پيدا كند. اين تنش به واقع ناشى از تقابل كليت گرايى يا جهان شمول بودنِ گفتار غربى و جزئى بودگيِ فرهنگ و سنت بومى است. مى دانيم كه هر كليتى حامل سويه اى مخرب و منفى است: نفيِ موارد جزئى، از جمله آن موردى كه خود براساساش ساخته شده است. در برابر اين سويه منفى، سنت گراييِ ايدئولوژيك درمى ماند. ساده ترين راهى كه زبان زرگرى براى حل تنش پيدا مى كند، دست زدن به تركيب و تكميلِ بى واسطه و خامِ امر كلى و امر جزئى است، تا بدين ترتيب از ويرانگرى و جنبهنفى كننده كليت جلو گيرى كند: حقوق بشر هندو، مدرنيته عرب (يا انواع مدرنيته هاى بديل ديگر)، دموكراسى ايرانى و.... در همه اين موارد، با تركيبى بى واسطه و زمخت از امرى كلى يا جهان شمول، و سنتى جزئى يا خاص روبه روايم.
وجود استثنا، يا «...بهشرطى كه...»، در زبان ايدئولوژيك به واقع مبين چيزى نيست مگر استيصال و تناقض ناشى از مقاومت ايدئولوژيك دربرابر سويه مخرب و انتزاعيِ امر كلى (حقوق بشر، دموكراسى، مدرنيته و...). از همين رو، اين زبان حتى به دعوى كليت گرايى خودش نيز وفادار نمى ماند و نمى تواند هم بماند. اين زبان نهايتاً فقط قادر است براى «هموطنان» آرزوى «سلامتى و بهروزى» كند، يا فقط «مسلمانان» جهان را دعوت به اتحاد و صلح كند. در كشورهاى جهان سوم، كه مقاومت دربرابر ويرانگرى مدرنيته در شكل هاى ايدئولوژيك مختلفى عينيت مى يابد (خاصه جوامعى كه در آنها سنت گرايى حرف اول را مى زند)، كليت گرايى صوريِ گفتارها واجد سويه هاى كاذب و عوام فريبانه بيشترى است. غرب به واقع «جزئيت و خاص بودگى» سنت خويش را به گفتار و روايتى كلى و جهان شمول بدل كرده است، و اين اساساً ربطى به «تكثرگرايى» و «چند فرهنگ گرايى» ندارد: اينكه هر فرهنگ و سنتى مى تواند «خاص بودگى» خود را حفظ كند و «در عين حال» مدرن هم شود. مدرن شدن بدون تن سپردن به سويهمنفى و ويرانگر مدرنيته، و بنابراين بدون «ازدست دادن» بسيارى چيزها، بى معنى و كاذب است.
۲- قضيه فقط به درك و وارد كردنِ «ايده» مدرنيته، و از آن مضحك تر، «جهان بينى» مدرنيته ختم نمى شود. بنابراين، بحث هاى عالمانه درباب «دنياى جديد» و«رنسانس» و «غرب چيست؟» و از اين قبيل بى ربط است. براى فهميدن مدرنيته، بايد به خيابانآمد و تن به گردابى داد كه همه چيز را وارونه و عوض بدل مى كند. ويرانگريِ مدرنيته در حيات روزمره تجلى مى يابد. ميل به «درك» امر مدرن نيازمند خطر كردن و روبه رو شدن با مغاك و حفره دهان گشوده اى است كه هيچ ردپايى از «اصالت» را برجا نمى گذارد. در اين انبوه سمينارها و سخنرانى ها درباب «سنت و مدرنيته»، گويا احدى پيدا نمى شود كه جرأت كند حقيقت را در مورد اين سويه ويرانگر مدرنيته بر زبان آورد. همگى در جستجوى تركيب كردن وآشتى دادن و مخفى كردن تنش اند. اما مدرنيته با گردابى كه هر آن ممكن است در جوف زمان برخيزد و همه اشيا و خاطره ها را در مخروط عظيم اش يك دست و محو كند، گره خورده است. مسئله نزديك شدن به مركز گرداب است، كارى كه جوانِ پير شده داستان «گرداب مالشتروم» (ادگارآلن پو) در اوج ياس انجام مى دهد.