از ميان حوادث اجتماعي جامعه ما، نهضت مشروطيت داراي نقش ويژهاي است نزديكي زمان حوادث آن به زمان حال و تأثيرات مشخص اين جنبش در رويدادهاي سده اخير كشورمان موجب شده تا با ديدي عميقتر به ابعاد اين حركت توجه شود از جريان مشروطيت در ايران ميتوان تحليلها و برداشتهاي گوناگون داشت و آن را “انقلاب”، “نهضت اصلاحي”، “رفرم” و حتي شايد با نگاهي بدبينانه “فتنه” لقب داد اما نميتوان اين حقيقت آشكار را منكر بود كه به هر حال مشروطيت روند حركت تاريخي اين سرزمين را همچون نقطه عطفي تحت تأثير قرار داد و نتايج متفاوتي به بار آورد. هرچند تحرك مذهبي مراجع ديانت و آگاه ساختن مردم به آنچه در كشور ميگذشت، بخشي از عواملي است كه در انقلاب تأثير داشت و مبارزه غيرفعال مردم ايران را به تدريج به مبارزه فعال تبديل كرد، اما جريان سيل غربزدگي كه در جامعه آزاديخواهي، قانونخواهي و مشروطهخواهي ظاهر گشت، چنان فراگير بود كه بسياري از معتقدين به ديانت اسلام را نيز به كام خود كشيد، بويژه آنكه عدالتخواهي در قالب مشروطيت در برابر مظالم رژيم، عَلَم طغيان برافراشت و نفي ظلم و استبداد را كه خواست همه مردم كشور بود، شعار خود برگزيد. البته نه فقط مردم بلكه علماي بزرگي كه حتي به تأييد و دفاع از مشروطيت برخاسته تصور درست و روشني از مشروطيت نداشتند. علت اين امر را بايد در آثار منورالفكراني چون ميرزا ملكمخان و مستشارالدوله جستجو كرد. اين منورالفكران هدف و معني اصلي مشروطه را به خوبي ميشناختند ولي به حكم اقتضا و مصلحت، انديشههاي مشروطهگري را رنگ اسلامي زدند. آنان معني واقعي مشروطهگري غربي را پنهان كردند و در مواردي هم مشروطه و اسلام را يكي دانستند. كوششي سخت و پيگير از سوي انديشهگران نوخواه ايران صورت گرفت تا رهبران مذهبي را نسبت به اختلافهاي اساسي و تعيينكننده موجود ميان نهادهاي نو سياسي و اسلام بيتوجه نگاه دارند. “متجددين مشروطهخواه علاقه داشتند كه علما به برخي از مسائل مربوط به ناهماهنگي دموكراسي و اسلام بيتوجه بمانند وگرنه از پشتيباني كامل علما در انقلاب مشروطيت بيبهره ميماندند”. (عبدالهادي حائري، تشيع و مشروطيت ص 328) و در زماني كه مشروطيت استقرار سياسي و پارلماني يافت “رؤساي روحاني را خانهنشين احكامشان را پشت گوش انداخته و صريح گفتند و نوشتند تفكيك قواي روحاني از قواي جسماني”. (ناظمالاسلام كرماني، تاريخ بيدراي ايرانيان، ج 1، ص 394) و “مرحوم بهبهاني را در ازاء آن همه صدمه و اذيت كه در طريق مشروطيت متحمل شد مقتول نمودند، اقاي طباطبايي را در خانه خود نشاندند و پيغام دادند كه اگر مداخله در امور كنيد مثل آقاي بهبهاني خواهيد شد”. (همان ص 395). در واقع در جنبش مشروطيت يك انديشه حاكم نبود و همانگونه كه به رهبري روحانيون بپا خواست، با انديشه روشنفكران ادامه يافت روحانيون آن را فرصتي براي اجراي احكام شريعت يافته و روشنفكران خواهان دموكراسي غربي بودند. در اين ميان نخستين كسي كه به طور مشخص به اين نابرابري مذهب با مشروطيت غرب پيش از همكاران خود از رهبران مذهبي مشروطه در ايران و عراق پيبرد و در مقابل جريان غربگرايي اين دوران ايستاد، “شيخ فضلالله نوري” بود. وي با بينش عميق و قوي خود از همان آغاز دريافت كه آنچه روشنفكران به عنوان مشروطه عرضه ميكنند، برخاسته از بينشهاي غربي است و در تفكر اسلامي جايگاهي ندارد و البته دراين بين از زخمزبان و قلم همگنان و دشمنان سرسختش در امان نبود.
شيخ فضلالله نوري در جنبش تحريم تنباكو از بيدارگران عصر بود و شركت بسيار فعالي داشت و به اعتراف تقيزاده در جنبش عدالتخانه از مؤسسين به شمار ميرفت. شيخ آنچنانكه از نامهها، لوايح و رسالههاي باقي مانده او بدست ميآيد، نهتنها مخالف جنبش نبود كه خود در پيشبرد آن مؤثر بوده است. اما پس از تحصن مردم به وسيلة راهنمايي برخي وابستگان اجنبي در سفارت بريتانيا و تبديل نام “مجلس شوراي اسلامي” به “شوراي ملي” و “عدالتخانه” به “مشروطه” و عدم توجه به نكات و احكام شريعت در تطبيق قانون اساسي و پادويي عناصر شناختهشدهاي به جهتگيري جنبش مشروطيت ترديد پيدا كرد و آن را فرآورده كوشش بيگانگان براي توسعه قدرت استعماري خود پس از شكست قرارداد “رژي” دانست و بر اين اساس بود كه وي حركت “مشروعهخواهي” را پيريزي نمود.