باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 20 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
يک ديدگاه آينده نگر
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: سام - قندچي

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از http://www.ghandchi.com/401-FuturistVision.htm

 
 

(I)

 دو نوع فعاليت بشر وجود دارد. اولي فعاليت هاي ابزار وار است، که استاندارد است و ديگري فعاليت هاي خلاق است که ويژه هستند. انسان ها بعنوان ابزاراستفاده شده اند، هرگاه ادراکات حسى وتوانهاى حرکتى، درک زبان، ومهارتهاى معين آنها، بعنوان *وساثل توليد* (يعنى "وسيله اي درخدمت توليد بمثابه هدف") مورد استفاده قرار گرفته اند [نگاه کنيد به ابزار هوشمند شالوده تمدني نوين].

به درجه اى که تنوع فعا ليتهاى بشر زدوده شده، و آزادى او بخاطر تطبيق با پروسه توليد محدود گردد، به همان اندازه نيز انسان بيشتر ابزارسان ميشود. بالعکس، به درجه اى که تنوع، دانش، وکمال برفعاليتهاى توليدى بشرمستولى گردد، به همان نسبت نيز انسان *هدفى درخود* باقي مانده، و به موقعيت ابزارى ويژه تنزل نمييابد.

تفکيک اين دوشکل فعاليت بشر در جوامع برده داري بروشن ترين شکل برجسته شده بود، که در آنجا انسان ها به دو نوع تقسيم شده بودند. بردگان، که  به کارهاي هاي ابزار گونه گماشته ميشدند، و شهروندان آزاد که اساسأ به فعاليت هاي خلاق آزاد اشتغال داشتند. يک دهقان زمان بيشتري بمثابه وسيله اي ابزار گونه سپري ميکرد تا يک بارون فئودال.

در مراحل بعدي جامعه بشر، اکثر جوامع، ايده دو نوع انسان را به دور ريختند، و بجاي آن واقعيت يک نوع بشر، با "برابري" دروني را پذيرفتند. بنابراين، تفکيک بين دو نوع فعاليت بشر در زندگي هر فرد، نقش ضمني يافت، و نسبت دو نوع فعاليت انسان، براي گروه هاي مختلف اجتماعي، در دوران هاي مختلف تاريخي، متفاوت بود.

هرچه انسانها متمدن ترشدند، کمتر نابرابرهاى آشکاري چون برده داري را ميتوا نستند تحمل کنند. شايد نيازى به يادآورى نباشد که چارچوب فکرى کلي يک جامعه برده دارى، برفرض يا ادراکى متکى بود، که بردگان را بعنوان نوع ديگري، قابل تنزل به ا بزار محض درنظرميگرفت، فرضى که مطمثنأ برخلاف حقيقت بوده، وطبعأ بوسيله کسانى ازهر دوسوى اين رابطه، مورد ترديد واعتراض قرار ميگرفت.

معهذا تا زمانى که نوع بشر فاقد ابزار هاي هوشمندى بود، که بتوانند کارهاى مورد نياز جامعه را، بهتر از انسان  بمثابه ابزار بانجام رسانند، يعني تا زمانيکه مبناى تکنولوژيک برده داري از بين نرفته بود، همواره اشکال گوناگونى از انقياد انسان بوسيله انسان، يا حتى امکان احيأ برده دارى، ميتوانست بقأ حيات يابد.

تنها موانع اجتماعي و اخلاقي، به برده داري عصر باستان پايان دادند، يعني علت محو برده دارى در جهان بدليل از بين رفتن مبناي تکنولوژيک آن نبود، بلکه علت محو برداداري غيرقابل قبول شدن رفتار بى شرمانه با نوع خودما ن بعنوان ابزارمحض بود، و هر گاه آن موانع اخلاقي و اجتماعي وجود نداشت، برده داري احيأ شد (مثلأ حتي در عصر مدرن در ايالات متحده آمريکا). همچنين، اشکال مخفي فعاليت ابزار گونه بشر با بغرنج شدن توليد رشد کردند.

در جامعه صنعتي، تفکيک اين دو نوع فعاليت بشر در درون هر فرد به اوج خود رسيد. بنابراين "فعاليت بمثابه ایزار" در برابر "فعاليت بمثابه فرد آزاد"، ساعات کار در برابر ساعات فراغت، بروشني مشخص شدند.

آنچه کار را از فراغت مچزا ميسازد، تفاوت فعاليت فيزيکي و فکري *نيست*: مثلأ برداشتن وزنه در تربيت بدني بخاطر زيبائي اندام، اگر براي لذت فردي باشد، کار نيست، گرچه بسيار فيزيکي است، در صورتيکه برنامه نويسي کامپيوتر براي کسي که يک پروگرام براي سيستم حسابداري يک شرکت مينويسد، گرچه بسيار فکري است، ولي کار است.

بنابراين افزايش بي سابقه توليد در جامعه صنعتي، از طريق افزايش فعاليت هاي ابزار گونه بشر در تمام انواع آن حاصل شد، که در حد يک رکورد تاريخي در ميان تمام تمدن هاي تا کنوني بشريت بود. بطور خلاصه، جامعه صنعتي را ميتوان بسادگي "عصر کار" ناميده شود، چرا که کار به فعاليت مرکزي اين تمدن مبدل شد، چه در شکل سرمايه داري تمدن صنعتي و چه در شکل سوسياليستي آن.

ثروت زائيده شده از کار صنعتي، بيشتر و بيشتر بر تمام انواع ديگر ثروت چيرگي يافت، و مبارزه سياسي براي قوانين دستمزد و مالکيت اين ثروت نو، صفحات تاريخ دنياي صنعتي را براي دو قرن پوشاند [نگاه کنيد به ثروت و عدالت در ايران فردا ].

 

(II)

 توليد ابزار هوشمند در جوامع فراصنعتي باعث کاهش نياز تکنولوژيک استفاده از انسان به مثابه ابزار است. معهذا، موانع اجتماعي، سياسي، و اقتصادي ممکن است براي مدت زيادي، مانع کاهش واقعي فعاليت هاي ابزار گونه انسان شوند. اخلاق اجتماعي، که نداشتن کار را بعنوان مبناي از دست دادن درآمد و غرور توجيه ميکند، ارثيه جامعه صنعتي است که ديگر مناسب رشد و ترقي دنياي فراصنعتي نيست. بنابراين در عصر ما:

1-  از يک سو، ديدگاه  سرمايه داري نگرش به جهان از زاويه سود و پول مركز بينى، به اکثريت جمعيت در درون مناسبات مبادله، چه در کشورهاي سرمايه داري و چه سوسياليستي، گسترش يافته است.

2- از سوي ديگر، جنبشى براي توسعه منفعت شخصى روشن بينانه براي فرد، مؤسسات تجارى، و دولت آغاز به بيان خود کرده است، که بمثابه آلترناتيوي در برابر طرز فکر منفعت-مرکز بيني  300 سال گذشته است. اين همان نظريه ى فيلسوف معروف جان رالز است که به حد اکثررساندن  حداقل اجتماعي را نيز در کنار طرح خود مطرح ساخته است.
ما شاهد واقعه اى به اهميت اولبن ابزارسازى توسط  اجداد هوموسپين سپين
Homo Sapiens Sapiens خود هسنيم. ما در آغاز تمدن هاي نويني هستيم  که اساسأ با جوامع صنعتي کنوني متفاوت خواهند بود. تفاوت اصلي تغيير مسير فعاليت مرکزي بشر، از کار و فعاليت هاي مربوط به توليد، به سوي فعاليت هاي خلاق و معنوي است.

در چنين جوامعي ثروت آفريده شده، در نتيجه دانش، خلاقيت، و درايت، بر ثروت حاصل شده از کار صنعتي، پيشي ميگيرد. در نتيجه، عدالت اجتماعي، ديگر به مالکيت صنعتي و مسأله پاداش عادلانه فعاليت هاي ابزار گونه محدود نيست.

معضل عدالت اجتماعي ديگر نميتواند به پاداش عادلانه کار محدود شود. منابع درآمد، نظير مالکيت در شکل هاي بازرگاني، املاک، يا سهام، بيشتر و بيشتر عايدي فوق العاده، که تبلور ثروت نوين، ولي در اشکال موجود ثروت اجتماعي است را، بوجود مياورند.

نياز به اختراع موسساتي که بيانگر ثروت تازه توليد شده باشند، و توزيع عادلانه اين ثروت در ميان شهروندان با استفاده از اين نهادها، مهمترين چالش هائي هستند که در برابر تمدن هاي نوين قرار دارند. يک صندوق سهام عمومي که برخي از آينده نگرها  نظير البس طرح کرده اند  يک شکل ممکن براي مالکيت اين ثروت جديد است.

 

تا آنجا که به مسأله پاداش فعاليت بشر مربوط ميشود، مسأله اصلي عدالت ديگر پاداش عادلانه فعاليت هاي ابزار گونه نيست. سؤال اين است که چگونه به پاداش عادلانه فعاليت هاي خلاق دست يابيم [نگاه کنيد به عدالت اجتماعي و انقلاب کامپيوتري

وقتي يک هنرمند، آهنگ جديدش، مليون ها دلار بدست ميآورد، و يک هنرمند متوسط (چه واقعأ متوسط و چه اينچنين ارزيابي شده!) بسختي بتواند زندگي خود را تأمين کند، در اين جا يک معضل عدالت اجتماعي بخوبي آشکار است--بويژه آنکه تعداد بي سابقه اي از انسانها در مقايسه با تمام تمدن هاي تاکنوني، امروزه در اين گونه فعاليت ها به زندگي مشغولند.
ايجاد سيستم مالياتي و رفاهي عمودي در درون هر حرفه يک راه حل ممکن براي برآوردن عدالت براي "هنرمندان گرسنه" و بقيه حرفه هاي خلاق ميتواند باشد.

من بايستي تأکيد کنم سيستم رفاهي بمعني خيريه به مستحقين نيست. سيستم رفاهي يک نيروي غير اقتصادي براي جبران بي عدالتي هاي اجتناب ناپذيري است که از خصلت اقتصاد بازاري ناشي ميشوند. اين يک حق اجتماعي است که نيروي اقتصادي تعادل يابد، و کوشش هاي ارزشمند شهروندان پاداش داده شود. نگريستن به سيستم رفاهي بعنوان داروي مسکن فقر، بدترين درک از سيستم رفاه اجتماعي است، که از طرف مخالفين آن بويژه در آمريکا متداول شده است.

برسميت شناختن بالاترين حداقل ممکن براي نيازهاي اوليه، بهداشت، آموزش، و بويژه ابزار حرفه اي، اولين گام بسوي يک پروگرام جامع رفاهي  است. البته پروژه هاي رفاهي در آمريکا و اروپا بخاطر کمبود هايشان زير حمله هستند.

مسأله اصلي پروژه هاي رفاهي اين بود که آنها هميشه با دودلي طرح ميشدند، و نيازهاي لايه هاي پيشرو جامعه هرگز مد نظرشان نبود. سيستم رفاهي مترادف خيريه شده بود، در صورتيکه بخشي از جمعيت که از واقعيت اقتصادي جلوتر است، بيش از همه به کمک رفاهي نيازمند است.

اين بخش جمعيت  همچنين ممکن است که چندين برابر به حامعه و به سيستم رفاهي منفعت بازگرداند. سيستم رفاهي موجود، هرگز به کسي نظير استيو جابزSteve Jobs، که براي خلق ثروت به کمک نياز داشت کمک نميکند. آنچه که سرمايه داران جسور venture capitalists سود آور ديدند آنچيزي بود که رفاه اجتماعي از بدو تولد قرار بود که باشد، يعني جلو تر از واقعيت اقتصادي، که ميتوانست به تحرک اقتصادي بيافزايد نه باعث درجا زدنش شود!

همچنين، توليد فراصنعتي، ثروتي را خلق ميکند، که براي مبناي بنيان اقتصادي يک سکتور جامع رفاهي در اقتصاد گلوبال لازم است. مثلأ، سرمايه اجتماعي حاصل از کارخانه هاي اتوماتيک، آن نوع ثروتي است که ميتواند در يک صندوق سهام عمومي براي ايجاد يک بنيان مستقل سيستم رفاهي بکار رود، يعني مستقل از دولت [نگاه کنيد به صندوق ملي-سهامي البس].

اين سکتور بايستي که در سطح گلوبال ايجاد شود، چرا که در غير اينصورت، اختلاف سطح کشورهاي مختلف، باعث مهاجرت هاي غير سالم ميشود، که تنها بخاطر هدف استفاده از کمک هاي رفاه اجتماعي به کشورهائي که اين برنامه ها در آنها عرضه شود  انجام خواهند شد.
 

(III)

جوانب مختلف تحول تاريخي اين دوران گاهي در زير عبارت "عصر نوnew age" خلاصه ميشوند، با معاني بسيار متفاوت. برخي اوقات "عصر نو"  بمعني هر چه که با جامعه صنعتي مخالف است فهميده ميشود، بدون آنکه توليد پيش صنعتي و فراصنعتي از هم تفکيک شوند. من مطمئنأ طرفدار توليد فراصنعتي هستم، و آرزوي بازگشت به جامعه پيش صنعتي را ندارم.

بسياري اوقات، "آينده نگر ها" بعنوان مدافعين پاراديم علمي سه قرن گذشته شناخته شده اند، که بي تفاوت به مسائل سياسي و ايدئولوژيک هستند، و از معضل عدالت اجتماعي در دوران ما اجتناب ميکنند. من مطمئنأ به کمبود هاي پاراديم علمي معترفم، و نياز به رفتن فراسوي آن را تأکيد ميکنم. [نگاه کنيد به مدرنيسم و معناي زندگي].

همچنين من مستقيم به مسائل عدالت اجتماعي برخورد ميکنم. معهذا، با تمام متفکريني که منتسب به جريان "عصرنو" خوانده ميشوند، در اين که ابعاد خلاقيت و معنويت زندگي، بيشتر و بيشتر کانون توجه زندگي بشر ميشوند، موافقم. همچنين من با تمام متفکرين آينده نگر در اين که جوامع صنعتي، چه سرمايه داري و چه سوسياليستي، ديگر کهنه شده اند، موافقم، و اينکه همراه توسعه توليد فراصنعتي، بشريت بايستي بجلو برود، و نهاد هاي اجتماعي نويني را در ارتباط با نيازهاي بشر ايجاد کند، که بيشتر در هماهنگي با اقتصاد هائي با توليد فرا-انسان مرکزي باشند [نگاه کنيد به توليد فرا انسان مرکزي ].

ضمنأ من خود را به عرصه هاي اقتصادي و سياسي جامعه محدود نميکنم. مسائل انديشه آينده نگر، از ارزش هاي انساني و روابط متقابل شخصي گرفته، تا اقتصاد تکنولوژي هاي جديد و ابعاد معنوي زندگي بشر، همه را در بر ميگيرد. يعني ترقي و عدالت، ديگر بر مبناي يک مقياس تک بعدي راندمان اقتصادي اندازه گيري نميشوند.

تعدادي عوامل گوناگون، از الزامات محيط زيستي و بيولوژيک، تا ارزش هاي زيبائي شناسي و معنوي، مفاهيم ما از ترقي و عدالت را تعيين و بر آن اثر ميگذارند. مثلأ مسائل اجتماعي نظير جنگ و صلح جهاني، ديگر نظير کلازويتس Clausewitz، بعنوان "جنگ ادامه سياست با ابزار ديگر" نگريسته نميشوند.

از ديدگاه انديشه آينده نگر، صلح بهمان اندازه به پروگرام ناخود آگاه ذهن بشر طي هزاران سال مرتبط است، که به واقعيات اقتصادي و سياسي دوران ما مربوط است. به عبارت ديگر، صلح پايدار نميتواند با معاهدات و قرارداد هاي بيشتر حاصل شود، و پروگرام فرار يا نبرد ذهنيت بشر است که بايستي تغيير يابد [نگاه کنيد به يک جهان بيني از سوي شهر مرتدان].

 

 (IV)

دولت هاي بيشتر و بيشتري بعنوان نگهبانان ملت ها متروک ميشوند. کارائي اقتصادي آنها با غلبه شرکت هاي چند مليتي از بين رفته است. بعنوان واحدهاي اقتصادي، نظير خانواده، اهميت آنها بيشتر و بيشتر از بين ميرود. اگر خانواده ها نقش اقتصادي و سياسي خود را قرن ها قبل از دست دادند، اين در زمان حيات ما است که دولت هاي ملي نقش قدرت خود را از دست ميدهند. اين ادعا به اين معني نيست که ملت ها از بين ميروند يا اينکه استقلال کشورهاي کوچک بي ارزش شده باشد [نگاه کنيد به کردستان، فدراليسم، و احساسات ملي ايرانيان].

ملت ها، نظير خانواده ها، بعنوان يک شکل اجتماعي جامعه بشري، ممکن است قرن ها ادامه حيات يابند. معهذا، نقش آنها بيشتر و بيشتر اساسأ اتنيک (قومي) ميشود (نظير مليت اسپانيائي در آمريکا). فراخوان من براي انحلال ارتش ها و بوروکراسي هاي ملي است، که البته بايستي با دولت هاي بزرگ و پيشرفته شروع شود. تعلق به مليت، بايستي نظير عضويت در خانواده شود: رابطه اي داوطلبانه و به آساني تغيير پذير.

نبايستي تعلق به ملت به معني کشتن يا کشته شدن براي يک ملت باشد، همانطور که امروز ديگر تعلق به خانواده، به معني کشتن و کشته شدن براي خانواده و قبيله نيست، و ملت ها نبايستي جمود و مقاومت در برابر ادغام ملت ها را ترويج کنند. احزاب ملي که بسوي انزوا، جمود، و نظاميگري دولت هاي ملي ميروند تاريخأ ارتجاعي هستند، بويژه چنين احزاب ملت هاي پر قدرت، براي سلامت و باز بودن جامعه گلوبال مضرند.
اکنون زمان آن رسيده است که نهادهاي گلوبال در عرصه هاي قضائي و مقننه، زبان و آموزش، در پيوند با حضور قوي محلي ايجاد گردند. معني اين حرف دعوت به تجاوز امپرياليستي بنام انترناسيوناليسم نيست. شکل گيري جامعه گلوبال عملي آگاهانه و داوطلبانه است، و نه استثمار با اجبار، و تجاوز پيشروان به عقب ماندگان.

اگر برخي از ملت ها، نظير برخي خانواده هاي انعطاف ناپذير، ورود به اين تحول عصر ما را ديرتر از ديگران انجام دهند، من تنها ميتوانم براي آنها اظهار تأسف کنم، و نه آنکه خواهان تحميل تغيير به آنها شوم.
آنچه در بالا آمد، در مقابل مدل سازمان ملل است. سازمان ملل با پيش فرض مشروعيت دولت هاي ملي در نقش کنوني آنها، بعنوان نگهبانان مردم معين، و مرزهاي معين، شکل گرفته است. پيشنهاد من بر اين مبنا استوار است، که آن حق و مشروعيت تاريخي، در دوران ما به پايان رسيده است.
سازمان ملل شبيه کنفدراسيون قبائل (يا خانواده ها) است، با برسميت شناختن قدرت آنها بر روي شهروندان و سرزمين شان. در مقايسه، پيشنهاد من اين مشروعيت و قدرت را فسخ و منحل ميکند، و آنرا با ارگانهاي مقننه، قضائيه، و اجرائيه ماورأ "قبيله"، يعني ماورأ دولت هاي ملي جايگزين ميکند.

 

(V)

سيستم پارلماني دولت، با تقسيم قدرت و کنترل و توازن، ديگر براي تضمين آزادي بشر کافي نيست. سيستم پارلماني شايد بهترين فرم شراکت شهروندان در قدرت در جامعه صنعتي بود. در پنجاه سال اخير، شهروندان ملت هاي پيشرفته، ديگر ايده ال دموکراسي را مساوي دموکراسي نمايندگان نميبينند، و شراکت مستقم در قانون گذاري شتاب بيشتري مييابد [نگاه کنيد به  قانونگذاري با رأي مستقيم و ايران].

دموکراسي بيشتر و بيشتر مترادف ايده آل آمريکائي حق فرد به پيگيرد شاديpursuit of happiness شده است. مضافأ آنکه تقسيم اداره حکومت به احزاب، بر تقسيم دولت به سه قوه تفوق يافته است. يک نماينده حزب جمهوريخواه، به عضو جمهوريخواه کابينه، خود را نزديکتر ميبيند، تا به يک نماينده حزب دموکرات در پارلمان. اين حقيقت سيستم حزبي بايستي اذعان شود، و اشکال نوين کنترل و توازن، بين احزاب، بايستي توسعه يابند. مبناي همه نيز، بر فراهم آوردن امکان بهتر پيگيرد شادي براي هر فرد.

اگر در جامعه صنعتي، احزاب بين المللي، نظير احزاب کمونيست، به احزاب ملي تغيير شکل يافتند، در عصر ما عکس آن صادق است. رابطه احزاب ملي با ساختارها و سازمان هاي گلوبال، راه آزادي بشر و عدالت  در جوامع فراصنعتي را ترسيم ميکند.

 حرکت در جهت اتحاد اروپا، آغاز اين همگرائي تاريخي است. اصل مرکزي براي *قانون اساسي جهاني*، بايستي برسميت شناختن حق فرد براي پيگرد شادي در هر نهادي، يعني در ملت ها، شرکتها، احزاب سياسي، خانواده، و يا ديگر نهادهاي اجتماعي بايستي قابل کسب باشد [نگاه کنيد به قانون اساسي].

همه نهادهاي بشري، نظير خانواده، مدارس، موسسات مذهبي، انجمن هاي حرفه اي، شرکت هاي سهامي، رسانه ها، گروهاي منافع مشخص، و غيره براي پاسخ به نيازهاي خاص بشر شکل گرفته اند. برخي از اين نهادها، تکامل خواهند يافت، و برخي ديگر محو خواهند شد، يا که متحول خواهند شد، و برخي ديگر نيز توسعه جديد را سد خواهند کرد.

من با همه نهادها مخالفت نميکنم، يا از همه آنها پشتيباني هم نميکنم. بايستي که نقش، کارائي، و ارزش هر کدام از آنها را، جداگانه، و به دقت ارزيابي کرد، قبل از آنکه تصميم گرفت نهاد معيني سدي در برابر ترقي است، و يا آنکه ميتواند رفرم شده و به ترقي ياري رساند. پيگرد شادي براي فرد نميتواند از طريق نفي همه نهادهاي اجتماعي، بمثابه شر حاصل شود، و تنها رشد فردي بطور اتوماتيک، بدون وجود نهادهاي اجتماعي، باصطلاح "همه چيز را در جاي درست قرار نميدهد!"

بالعکس، درک صحيح از نهادهاي بشري و نقش آنها، ميتواند به شادي شخصي بيش از هر آنارشي ياري رساند. پس از انقلاب فرانسه، نابودي نهادهاي اجتماعي سنتي، فرد را در برابر استبدادي که به سرعت شکل گرفت ناتوان کرد.
موارد مشابه در تاريخ فراوان هستند. آنارشي مسأله پيشرفت و نهادهاي تکامل يابنده را حل نميکند، تنها بسادگي واقعيت را ناديده ميگيرد، و ما را در برابر بدترين نهادها ناتوان ميکندبي دفاع ميکند، بدون آنکه آلترناتيو کارائي را در عمل ارائه کند.
پيروزي تمدن هاي جديد تضمين شده نيست. يک فاجعه اقتصادي جهاني، ضايعه محيط زيستي، جنگ هسته اي، و يا بر گشتهائي نظير انقلاب هاي ارتجائي، ميتواند به حيات بشريت پايان دهد. استبداد، فقر، تهديد جنگ و امراض، انواع بي عدالتي ها، در اين برهه تاريخي ما را احاطه کرده اند.
در نتيجه خوش بيني من از آينده بدون احتياط نيست. حتي گذار صلح آميز يا تغييرات راديکال و انقلابي، ممکن است راه هاي گوناگون گذار به جامعه فراصنعتي در نقاط مختلف گيتي باشند. سازمان اين تحول نيز، ممکن استبه همين گونه، شکل هاي مختلفي بخود بگيرد، و هر سازمان مترقي اي، يکي از کوششهاي جهاني است، براي ساختن دنياي گلوبال فراصنتعي آينده.
اميدوارم که تشکيلاتهاي مترقي جديدي ايجاد شوند، که بطور افقي و عمودي عمل کرده، و ديدگاه آينده هاي مطلوب را، در خود متبلور کنند، و آنرا با گروه هاي هم انديش ديگر به مشورت گذارند. اما براي توضيح ديدگاه فلسفي خود، من بايستي نگاه عميق تري به انديشه آينده نگر بکنم.

 

(VI)

انديشه آينده نگر تمام عرصه هاي جامعه را در بر ميگيرد و فقط به سياست، مذهب، علم، يا روانشناسي محدود نميشود. من اين ديدگاه نوين را بمثابه يک دسته بندي فکري اينگونه تعريف ميکنم که عبارت است از رفع توهم و رهائي از طلسم پاراديم هاي فلسفي جامعه صنعتي، در عرصه هاي مختلف زندگي، و جستجو در فراسوي آن افکار [نگاه کنيد به رقص در آسمان].

در اين جستجو بسياري اوقات کساني را ميبينيم که "پائين" پاراديم صنعتي رفته و تصور ميکنند همه پاراديم هاي غير صنعتي گام نهادن بجلو هستند، در صورتيکه بسياري از اشکال انديشه ماقبل صنعتي و ماقبل علمي ما را در وضعيت بدتر از جوامع صنعتي قرارميدهند.

انسان ميبايست هشيار باشد که در نفي جامعه صنعتي حاضر، طعمه افکارقرون وسطائي و بربريت ماقبل صنعتي نشود، که مصمئنأ نميتوان آنرا دستاورد ناميد. نمونه انقلاب 1357 ايران و شکل گيري جمهوري اسلامي ايران پيش روي ماست. مضافأ آنکه انقلاب ها يا شکلهاي زندگي آلترناتيو لزومأ مترقي نيستند [نگاه کنيد به آينده نگري و انقلاب 57].

در واقع همزماني انقلاب و ترقي که ارثيه بزرگ ايدئولوژيک جامعه صنعتي از زمان انقلاب هاي آمريکا و فرانسه بود، ديگر درست نيست. شايد جهان امانوئل کانت ديگري ميخواهد تا اين برگشت را تئوريزه کند [نگاه کنيد به کتاب ايران آينده نگر].

برنامه هاي اجتماعي بهترين و بدترين گروههاي  آينده نگر امروز فقط درفکر و روي کاغذ هستند، همانگونه  که افکار سوسياليست ها قبل از صعود به قدرت، فقط بر روي کاغذ بودند. اما آنگاه که جنبش پيروز شد، آن برنامه ها به واقعيت اجتماعي مبدل شدند، و ديگر از حالت يک بحث روشنفکري جالب در کافه تريا خارج شدند.

به همين دليل بنظر من انديشه آينده نگر، احتياج و نياز به ارزيابي منتقدانه دارد.،مثلأ  عملکرد و افکار بسياري گروهها و cult هاي  موجود، مي بايست عميقأ نقد شوند، چه بسياري از آنها نقش پر قدرتي براي معلمين (gurus) خود قائلند، که حتي از قدرت کشيشهاي قرون وسطي بيشتر است. پديده مشابهي در ميان گروههاي روانشناسي و روانکاوي پرابلماتيک است.  اينکه آيا با داشتن روانکاوان در جايگاه کشيشان، زندگي بهتري خواهيم داشت يا نه، سوال قابل تأملي است!

قابل تذکر است که نظريات معتبر علمي از پشتوانه تحقيقاتي باز  برخوردارند، و با مطالعات عيني Objective قابل تبيين هستند، اما انديشه هاي اينگونه جمعها از طريق موقعيت تشکيلاتي افراد و نقش و امتيازات آنها در تشکيلات کالت  cult توجيه ميشوند.

اما موضوع گورو ها gurus و شبه کشيشان، تنها موضوعاتي نيستند که جريانات انديشه نو با آن دست و پنجه نرم ميکنند. عرصه هاي جديد تحقيق درباره موضوعاتي که در علم مدرن به سادگي به عنوان خرافات طرد ميشدند از نو  طرح ميشوند. مطالعات جديد درباره حس ششم ESP، يوگا، کارما، تمرکز انديشمندانه، سايکومتري psychometry، خواب، اورِا aura، کريستال، و نيز ارزش عرفان، تمرکز انديشمندانه meditation، نورولينگوئيستيک پروگرامينگ NLP-Neuro-Linguistic Programming، فهرستي از اين موضوعات مسأله انگيز هستند.

اين موضوع درست است که جنبه معنوي زندگي، در مقايسه با پاراديم هاي جامعه صنعتي (ليبراليسم، سوسياليسم، هومانيسم، و غيره) دست آورد بزرگ فکر نو است. اما تجديد حيات نومرالوژي numerology، تارو taro، کيمياگري alchemy، تجربه بيرون از بدن out-of-body experiences، طالع بيني astrology، مجرا گزيني channeling و امثالهم پروبلماتيک است.

التبه تصور من اين تيست که اين تجديد حيات يک تکرار ساده کلاسيک هاي سحر و جادوي مصري است hermetic classics. پويندگان کنوني، نظير روشنفکران عصر رنسانس هستند، که جبه روم و يونان به تن ميکردند، د ولي نوآوريهاي تازه خود را عرضه مينمودند.

ساختار اقتصاد و سياست گلوبال، موضوعات عدالت اجتماعي، ترقي، آزادي فردي، گذار، جنگ، استبداد، فقر، مسائل مداوم بشريت هستند که بايستي در پرتو شرايط جديد گلوبال بررسي شوند.

 

(VII)

به نطر من از نظر فلسفي تفکر آينده نگرانه در کليت خود يک تم مرکزي را رشد داده که "سوپر پاراديم" تمام تمدن هاي گدشته بشر را به مبارزه طلبيده است. در زير توضيح ميدهم:

در تمام تمدن هاي پيشرفته پروسه ابزارسازي جهت تغيير جهان با يک ادراک فلسفي پيش بيني و کنترل همراه بوده است. بدينگونه انسان ها طبيعت را "رام" کردند، و کنترل به هدف اصلي بشر، در روياروئي با طبيعت تبديل شد.

ديگر کافي نبود که انسان به طبيعت بنگرد، به الحان آن گوش فرا دهد، گرمي و سردي اش را احساس کند، خوراک هايش را ببويد، و يا بچشد، بشرابزار ساز نياز داشت که علت ها را جستجو کند، و بالاخره در فلسفه ارسطو مفهوم عليت به جهار معني تدقيق شد.

کنترل بمثابه هدف، بينائي ما را گسترش داد، تا از علت فوري به علت هاي بعدي توجه کنيم،. در واقع انسانها ستاره هاي دور دست را با بينائي عادي خود مي بينند، در صورتيکه آن توان، نياز بلاواسطه بيولوژيک ما نيست.

ما حواس خود را بسياردورتر، در فراسوي آنچه توسعه بيولوژيک ما طلب ميکند، پيشرفت داده ايم، و سپس زبان، خط، و تکنولوژي هائي که در عصر تمدن صنعتي به اوج خود رسيدند. اما ضرر اين موفقيت در چه بوده است؟

در پي کتنرل طبيعت، ما احترام براي طبيعت را از دست داديم، و به طرق گوناگون به استثمار طبيعت پرداختيم، که امروز انواع گوناگون آلودگي محيط زيست را به عنوان "بخشي" از طبيعت مشاهده ميکنيم. همسان طبييعت، ما به کنترل يکديگر پرداختيم، و  در عرصه هاي خانواده، قبيله، شهر، ملت، و جهان، کنترل  به موضوع  مرکزي کشاکش هاي ما، به اشکال جبر اقتصادي، قدرت سياسي، و غير آن مبدل شد، و حتي در کوچک ترين واحد اجتماعي، در خانواده، کنترل زنان بوسيله مردان شکل گرفت.

طلب حق در برابر هرگونه کنترل در طي تاريخ، جانشيني يک فرم آن با فرم ديگر بوده است. در نتيجه، خود کنترل به مبارزه طلبيده نميشد، و طبقات اجتماعي مختلف نظير کارگران، و نژاد هاي مختلف نظير سياهان، و يا جنس هاي مختلف نظير زنان، براي سلطه و کنترل رقابت ميکردند.

به همين دليل فعالين اين جنبش ها پس از موفقيت، خود را در موقعيتي مييافتند، که نمودار  همان خصيصه هائي شده اند، که بر ضد شان برخاسته بودند. سپس در ادامه اين هزيمت، اظهارات آنها درباره "بيداري از خواب و خيال" و ندامت و تأسف آنها از فداکاري هاي پيشين!

به نطر ميرسد کوشش براي کنترل طبيعت و کنترل گروهبندي هاي مختلف اجتماعي، در زمان بسيار کوتاهي  در جامعه صنعتي، به اوج خود رسيد و ابعاد جهاني يافت. شايد به  اين دليل  است که ما اکنون بيهودگي کوشش براي کنترل را درک مي کنيم، و شروع به جستجو در فراسوي اين"سوپر پاراديم" تمام تمدن هاي تا کنوني بشريت کرده ايم.

 

(VIII)

من نظر خود را از موضع آنارشيسم به اين شکل تفکيک ميکنم که طرح من براي رفتن فراسوي کنترل به نسبت رشد هر فرد است. به عبارت ديگر، مديريت مناسب مطمئنأ بر آشفتگي رجحان دارد، زماني که فرد از پله هاي پيشرفت و تکامل بالا ميرود.

نفي پاراديم کنترل آن چيزي است که من بمثابه ايده آل خود براي کل بشريت ميبينم. من پاراديم آلترناتيو را "چرخش متقابل" mutual whirl توصيف ميکنم. چگونه ما مي توانيم یا طبيعت، يکديگر، خانواده هاي گوناگون، نژاد ها، مليت ها، چرخش متقابل کنيم، بدون آنکه هويت خود را از دست بدهيم؟

چگونه ما ميتوانيم دسته جمعي برقصيم بدون آنکه هيچ همراهي ديگري را کنترل کند؟  به نظر من اگر ما بتوانيم در تئوري و عمل به اين سوألات پاسخ دهيم، شايد بتوانيم گام غول آسائي در تاريخ بشريت برداريم.

من مي خواهم تشبيه رقص را بيشتر تدقيق کنم. من پرسيدم که چگونه ما مي توانيم برقصيم، بدون آنکه همراهي، ديگري را کنترل کند. اما آيا اين در حقيقت درست همان کاري نيست که بهترين رقصندگان ميکنند؟  آنها با يکديگر resonate  ميکنند، يعني هم طنين هستند و همگام، بدون آنکه يک طرف، طرف ديگر را کنترل کند.

به عبارت ديگر، رقصندگان حرفه اي، مرکز خود را دارند، با اينکه با يکديگر مرتبط هستند. و دقيقأ چون هر يک مرکز خود را دارند، از ديگري متابعت نميکنند هرجند با او هم طنين هستند. به همين دليل مي توانند بدور يکديگر بچرخند، بدون آنکه يک طرف، طرف ديگر را کنترل کند، و يا هراس داشته باشد که ديگري وي را کنترل کند. نمي توان از يک نوآموز، انتظار  رقصيدن در چنين سطحي را  داشت، آنهم فقط با چند جلسه درس و تمرين، اما اگر دو رقصنده حرفه اي، به يکديگر با پاراديم کنترل  برخورد کنند، محکوم به شکست خواهند بود.

 شايد پيشرفته ترين جوامع بشر به چنين مرحله رسيده اند که در آنها کنترل به هر شکل، نه تنها نا مطبوع، بلکه حتي غير عملي است، و نتيجه معکوس ميدهد، به ويژه درميان اقشار پيشرفته تر جوامع، که در کارهاي عمل گرايانه شاعل نبوده، و در مشاغل فکري  و خلاق درگير هستند. به عبارت ديگر، پاراديم کنترل براي متشکل کردن هرگونه رابطه اي چه  در کار، چه در خانه، و چه براي تفريح، محکوم به شکست است.

در جوامع فراصنعتي که جنبه خلاق فعاليت بشر بر جنبه ابزارگونه کار تفوق مييابد، زمانيکه  تفکر بيش از عمل، ارزش آفرين شده است، حتي بهترين شکل جان لاک مآبانه Lockean/democratic  کنترل دموکراتيک بر روي حکومت شوند گان، حتي کنترل  با رضايت خود شان، کارائي ندارد، و آلترناتيو نيز همانکونه که بعدأ توضيح ميدهم، به معني آنارشيسم نيست.

اين نکته قابل دکر است که حتي در گذشته ، در رشته هاي علوم محض و هنر، هرگونه شکل کنترل، حتي دمکراتيک ترين انواع آن، بيشتر اوقات ضد مولد counter-productive بوده است. تنها در مو سسات اقبصادي و سياسي، برخي روشهاي کنترل، دردوره هائي از عصر مدرن، به درجات مختلف کارائي داشته است.

دموکراسي، که بهترين شکل کنترل در عرصه هاي مختلف است، ممکن است با مکانيسم هاي اجتماعي-سياسي عدم کنترل، جايگزين شود،و آن مکانيسم ها، خود ميتوانند از تغييرات پايه اي تر در خصلت بشر حاصل شوند.

اگر جنبه فعال تر و عملي تر زندگي بشر، از زمان آغاز ابزار-سازي تا کنون، برجسته بوده است، و اگر جنبه "انفعالي passive"، يا متفکرانه  زندگي بشر، در حال برجسته تر شدن است، غير واقعي نيست اگر پيش بيني کنيم که مباني همه موسسات اجتماعي ما که بر پايه اولي بوده اند، بر مبناي "نياز" دومي تغييرکنند و يا تبديل شوند.

به طور خلاصه دانش عملي با فرزانگي بازتابنده reflective wisdom، و جنبه معنوي زندگي، و نه جنبه مکانيکي آن، بخش اصلي ساعات زنده بشر را تشکيل دهند، که نتائج خاص خود را دارد که در بخش هاي نخست بحث کردم.

 

(IX)

 تغيير پاراديمي که در بالا ذکر کردم دليل آن است که من فکر ميکنم  مفهوم تفکيک تغيير خود و تغيير جهان (با تأکيد بر دومي)، که در تمدن صنعتي معني ميداد، امروزه ميبايست تغيير کند. به نظر من استفاده از پاراديم جديد در روابط ما با فرزندان، همسر، و دوستان همانقدر مهم است که يافتن طرحهاي آلترناتيو سازماني براي فعاليت تجاري و سياسي.

در حقيقت، در زمان حاضر، پاراديم جديد، در مقايسه با پاراديم صنعتي، بيشتر در سطح ميکرو-فردي  micro/individual level تعريف شده است، تا درميزان وسيع اجتماعي grand/social scale. به نطر من دليل اين امر اين موضوع  است که اين نگرش، تاريخ بشريت را در کليت آن به چالش طلبيده، و نه تنها يک تمدن ماقبل خود را، در صورتيکه نمدن صنعتي تنها تمدن ماقبل خود، يعني جامعه قرون وسطي را به چالش طلبيده بود.

حال اگر طبيعت بشر را کنترل نکند، و بشريت نيز طبيعت را کنترل نکند، چگونه زندگي بشر ميتواند ممکن باشد؟  آيا اين بدان معني نيست که ما در طبيعت، بسان حيوانات غرق ميشويم؟  نه ابدأ چنين نيست. در واقع حيوانات بوسيله طبيعت کنترل نميشوند، بلکه در آن غرق هستند. آن ها قابل تفکيک از طبيعت نيستند، و حتي اصطلاح کنترل را نميتوان درباره انها به کار برد.

انسانها به ميمنت زبان، دانش، و تکنولوژي، به يک "تفکيک" برگشت ناپذير از طبيعت نائل شده اند که هر امکان غوطه ور شدن را از بين ميبرد.  شايد کوشش هاي ما براي کنترل طبيعت، و همچنين کوشش هاي طبقات، نژاد ها، و جنسهاي مختلف براي کنترل، قدم هاي لازمي جهت دستيابي به اين تفکيک بوده اند.

تقليل و حذف نهائي کار براي بقأ، بمعني آزادي نهائي بشر از "يوغ" طبيعت است، و انسانها ميتوانند که همزيگري symbiotic relationship با طبيعت را آغاز کنند، بدون آنکه از چيرگي طبيعت هراسي داشته باشند. همين گفته درباره روابط في مابين انسان ها صادق است.

به عبارت ديگر، براي يک فرد که مجبور نباشد بخش اصلي زندگي خود را براي بقا کار کند، ميتواند که "در روي آسمان آزادانه برقصد". تجسم آن که ما چگونه ميتوانيم با هم به چرخيم، با طبيعت و با يکديگر، قدم اول راهيابي براي همزيگري symbiosis  در عرصه هاي گوناگون زندگي است.

اين نگرش آنارشيسم نيست، که کنترل را با " ضد-کنترلanti-control " تعويض ميکند. تفاوت در آن است که در اينجا رسيدن به حد معيني از کمال maturity، نطير ظن، در سطح اجتماعي و فردي، گام نهادن در فراسوي پاراديم کنترل را تضمين ميکند، و باعث مديريت-خود گردان ميشود، و نه حذف مديريت به نفع آنارشيسم و سردرگمي.

اين پاراديم کمک به تغيير تمام سيستم programming خصلت بشر ميکند، که طي هزاره ها بر محور کنتر ل شکل گرفته بوده است. اين گامي دشوار و غول آسا براي بشريت است، ولي وقتي ميدانيم که جايگزيني يک نوع از کنترل به جاي نوع ديگر، حد اقل در ربع قرن گذشته، بي ثمر بوده  و هست، آنگاه ممکن است شروع به قبول اين راه دشوار کنيم، که تنها آلترناتيو ما براي بقا در اين سياره است.

اگر فلسفه کنترل از بين برود، از کجا ميدانيم که ما تحت کنترل طبيعت و شروران در نيائيم؟ بنظر من دستاورهاي تمدن هاي پيشرفته بشريت در عرصه هاي تکنولوژي، و نيز در راستاي به رسميت شناختن حقوق بشر، غير قابل بازگشت است، مگر آنکه فاجعه اي نظير جنگ هسته اي و يا واپسگرائي عمومي  در سطح جهاني اتفاق افتد.

اما بنظر من امکان اتفاق چنان فاجعه هائي بيشتر خواهد بود، اگر ما زودتر از خواب بيدار نشويم، و اين پاراديم کنترل را تغيير ندهيم، پاراديمي که در يک دوران براي بشريت لازم بوده، اما اکنون از خصائص منسوخ شده بشر است. حتي شروع به تجسم پاراديم آلتر ناتيو در عرصه هاي مختلف زندگي، پوچي بهشتي که در آن فرد تحت کنترل است، حتي با  "خوش-رفتاري"، را آشکار ميکند. به اينگونه ما ممکن است آغاز نويني داشته باشيم، که طبيعت و يکديگر را بگونه اي ديگر ببينيم، متفاوت از زمانيکه استفاده utility  مد نظرمان بود!!

 

(IX)

 تغيير پاراديمي که در بالا ذکر کردم دليل آن است که من فکر ميکنم  مفهوم تفکيک تغيير خود و تغيير جهان (با تأکيد بر دومي)، که در تمدن صنعتي معني ميداد، امروزه ميبايست تغيير کند. به نظر من استفاده از پاراديم جديد در روابط ما با فرزندان، همسر، و دوستان همانقدر مهم است که يافتن طرحهاي آلترناتيو سازماني براي فعاليت تجاري و سياسي.

در حقيقت، در زمان حاضر، پاراديم جديد، در مقايسه با پاراديم صنعتي، بيشتر در سطح ميکرو-فردي  micro/individual level تعريف شده است، تا درميزان وسيع اجتماعي grand/social scale. به نطر من دليل اين امر اين موضوع  است که اين نگرش، تاريخ بشريت را در کليت آن به چالش طلبيده، و نه تنها يک تمدن ماقبل خود را، در صورتيکه نمدن صنعتي تنها تمدن ماقبل خود، يعني جامعه قرون وسطي را به چالش طلبيده بود.

حال اگر طبيعت بشر را کنترل نکند، و بشريت نيز طبيعت را کنترل نکند، چگونه زندگي بشر ميتواند ممکن باشد؟  آيا اين بدان معني نيست که ما در طبيعت، بسان حيوانات غرق ميشويم؟  نه ابدأ چنين نيست. در واقع حيوانات بوسيله طبيعت کنترل نميشوند، بلکه در آن غرق هستند. آن ها قابل تفکيک از طبيعت نيستند، و حتي اصطلاح کنترل را نميتوان درباره انها به کار برد.

انسانها به ميمنت زبان، دانش، و تکنولوژي، به يک "تفکيک" برگشت ناپذير از طبيعت نائل شده اند که هر امکان غوطه ور شدن را از بين ميبرد.  شايد کوشش هاي ما براي کنترل طبيعت، و همچنين کوشش هاي طبقات، نژاد ها، و جنسهاي مختلف براي کنترل، قدم هاي لازمي جهت دستيابي به اين تفکيک بوده اند.

تقليل و حذف نهائي کار (کار به معني تعريف شده درابتداي رساله)، بمعني آزادي نهائي بشر از "يوغ" طبيعت است، و انسانها ميتوانند که همزيگري symbiotic relationship با طبيعت را آغاز کنند، بدون آنکه از چيرگي طبيعت هراسي داشته باشند. همين گفته درباره روابط في مابين انسان ها صادق است.

به عبارت ديگر، براي يک فرد که مجبور نباشد بخش اصلي زندگي خود را براي بقا کار کند، ميتواند به همزماني خود گردان دست يابد autonomous synchronicity. تجسم آن که ما چگونه ميتوانيم با هم به چرخيم، با طبيعت و با يکديگر، قدم اول راهيابي براي همزيگري symbiosis  در عرصه هاي گوناگون زندگي است.

اين نگرش آنارشيسم نيست، که کنترل را با " ضد-کنترلanti-control " تعويض ميکند. تفاوت در آن است که در اينجا رسيدن به حد معيني از کمال maturity، نطير ظن، در سطح اجتماعي و فردي، گام نهادن در فراسوي پاراديم کنترل را تضمين ميکند، و باعث مديريت-خود گردان ميشود، و نه حذف مديريت به نفع آنارشيسم و سردرگمي.

اين پاراديم کمک به تغيير تمام سيستم programming خصلت بشر ميکند، که طي هزاره ها بر محور کنتر ل شکل گرفته بوده است. اين گامي دشوار و غول آسا براي بشريت است، ولي وقتي ميدانيم که جايگزيني يک نوع از کنترل به جاي نوع ديگر، حد اقل در ربع قرن گذشته، بي ثمر بوده  و هست، آنگاه ممکن است شروع به قبول اين راه دشوار کنيم، که تنها آلترناتيو ما براي بقا در اين سياره است.

اگر فلسفه کنترل از بين برود، از کجا ميدانيم که ما تحت کنترل طبيعت و شروران در نيائيم؟ بنظر من دستاورهاي تمدن هاي پيشرفته بشريت در عرصه هاي تکنولوژي، و نيز در راستاي به رسميت شناختن حقوق بشر، غير قابل بازگشت است، مگر آنکه فاجعه اي نظير جنگ هسته اي و يا واپسگرائي عمومي  در سطح جهاني اتفاق افتد.

اما بنظر من امکان اتفاق چنان فاجعه هائي بيشتر خواهد بود، اگر ما زودتر از خواب بيدار نشويم، و اين پاراديم کنترل را تغيير ندهيم، پاراديمي که در يک دوران براي بشريت لازم بوده، اما اکنون از خصائص منسوخ شده بشر است. حتي شروع به تجسم پاراديم آلتر ناتيو در عرصه هاي مختلف زندگي، پوچي بهشتي که در آن فرد تحت کنترل است، حتي با  "خوش-رفتاري"، را آشکار ميکند. به اينگونه ما ممکن است آغاز نويني داشته باشيم، که طبيعت و يکديگر را بگونه اي ديگر ببينيم، متفاوت از زمانيکه استفاده utility  مد نظرمان بود!!

 

(X)

نتيجه گيري [نگاه کنيد به