باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 20 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
مغز در خمره
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از www.ephilosophy.ws

مترجم: ابوالفضل - حقيري قزويني

 
 

همه چيز از آن شب سرد چهارشنبه آغاز شد. من تنها در دفترم نشسته بودم و باران را كه روي خيابان هاي خالي بيرون مي‌باريد، نگاه مي‌كردم كه تلفن زنگ زد. همسر هري بود و صدايش وحشتزده مي‌نمود. آن ها تنها در آپارتمان خود مشغول صرف شام بودند كه ناگهان در جلويي خرد مي‌شود و شش مرد كلاهخود به سر به درون خانه يورش مي‌آورند. اين مردان مسلح بودند و در حالي كه جيب هاي هري را مي‌گشتند، هري و آني را واداشتند كه روي زمين دراز بكشند. وقتي گواهينامه رانندگي او را پيدا كردند، يكي از آن ها در چهره هري دقيق شد و آن را با عكس گواهينامه مقايسه نمود، زير لب گفت «خودِ خودشه». فرمانده مهاجمان آمپول زيرپوستي را آماده كرد و چيزي را به هري تزريق نمود كه تقريباً بلافاصله آگاهي او را از ميان برد. به دليلي، آني را فقط بستند، دهانش را هم بستند. دو تن از مردان، اتاق را ترك كردند و با تخت روان و روپوش هاي سفيد بازگشتند. هري را روي تخت روان گذاشتند؛ روپوش هاي سفيد را به تن كردند و او را از آپارتمان بيرون بردند و آني را روي زمين رها كردند. او توانست خود را به موقع به پنجره برساند تا آن ها را ببيند كه هري را توي آمبولانسي مي‌گذارند و مي‌برند.

وقتي آني به من تلفن زد، داشت منفجر مي‌شد. چند ساعت طول كشيده بود تا خود را باز كند و سپس به پليس زنگ زده بود. با تعجب ديده بود كه به جاي افسران اونيفورم پوش، دو نفر با لباس شخصي آمده اند و بدون آن كه حتي به صحنه نگاهي بيندازند، به او گفته بودند كاري از آن ها ساخته نيست و اگر صلاح خود را مي‌داند، بهتر است دهانش را ببندد. اگر صدايي از او درآيد، شايع خواهند كرد كه رواني است و ديگر هرگز شوهرش را نخواهد ديد.

آني كه نمي‌دانست چه كار ديگري بكند، به من زنگ زد. آن قدر حضور ذهن داشت كه شماره آمبولانس را بردارد و من بي چندان دشواري آن را در درمانگاهي خصوصي در حومه شهر پيدا كردم. وقتي به درمانگاه رسيدم، با تعجب ديدم كه آن مانند قلعه اي برج و بارو و نگهبان دارد. دم دروازه نگهباناني ايستاده بودند و درمانگاه با ديوار قطوري احاطه شده بود. آموزش هاي چريكي من، مرا چنان خوب نگه داشته بود كه مي توانستم از ديوار 20 فوتي بالا بروم، از سيم هاي خاردار دوري كنم و سگ هاي نگهبان را در سمت ديگر ساكت نمايم. تمام پنجره هاي طبقه همكف داراي حفاظ بودند، اما من توانستم از ناوداني بالا بروم و از يكي از پنجره هاي طبقه دوم كه كسي باز گذاشته بود، وارد شوم. خودم را در آزمايشگاهي يافتم. با شنيدن صداهاي خفه از درِ كناري، از سوراخ كليد نگاه كردم و چيزي را كه به نظر يك اتاق كامل جراحي مي رسيد و تيم جراحي را كه روي هري كار ميكردند، ديدم. او را از گردن به پايين با ملحفه اي پوشانده بودند و به نظر مي‌رسيد كه در حال وصل لوله ها و سيم هايي به او هستند. وقتي فهميدم قسمت بالايي جمجمه هري را برداشته اند، نفسم در سينه حبس شد. با تعجب بسيار ديدم كه يكي از جراحان در قسمت بالايي و بازِ سر هري دست برد و مغز وي را بيرون آورد و آن را در يك كاسه فولادي ضدزنگ قرار داد. لوله ها و سيم هايي را كه قبلاً ديده بودم، به مغز، كه حالا از بدن جدا شده بود، وصل كردند. جراحان، اين توده ي خون آلود را به سوي مخزني بردند و با دقت در آن قرار دادند. اولين فكري كه به ذهنم رسيد اين بود كه گير گروهي از شيطان پرستان فوتوريست افتاده ام، كه از تشريح انسان هاي زنده نيرو مي‌گيرند. فكر بعدي من اين بود كه هري مأمور بيمه است. شايد اين هم شيوه ي اين جراحان، براي تلافي افزايش نرخ بيمه پزشكان خطاكارست. اگر هر چهارشنبه شب اين كار را ميكردند، نرخ هاي آن ها از آن چه بايد بالاتر نمي رفت!

وقتي چراغ ها ناگهان در كمينگاه تاريك من روشن شدند و من خود را در حال نگاه كردن به ترسناك ترين گروه پزشكاني كه تا كنون ديده ام، يافتم، افكارم از هم گسيخت. آن ها مرا به اتاق ديگري بردند و به يك ميز جراحي بستند. با خودم فكر كردم «آه! اين بار نوبت من است». پزشكان در طرف ديگر اتاق جمع شدند، اما من نمي‌توانستم سرم را به قدر كافي بچرخانم تا ببينم چه كار مي كنند. در ميان خود نجوا مي‌كردند؛ شايد هم در مورد سرنوشت من تصميم مي‌گرفتند. دري باز شد و من صداي زني را شنيدم. برخورد احترام آميزِ اين گروه پزشكان خطاكار بر من روشن ساخت كه رئيس كيست. تلاش كردم تا اين زن اسرارآميز را ببينم، اما او خارج از ميدان ديد من رفت و آمد مي‌كرد. سپس، با تعجب فراوان ديدم كه جلو آمد و بالاي سر من ايستاد و من فهميدم كه او منشي من، مارگوت است. با خودم فكر مي‌كردم، كاش به هر حال آن پاداش كريسمس را به وي داده بودم.

اين مارگوت بود، اما مارگوتي غير از آن كه من ديده بودم. سرمست از باده ي قدرت، روي من خم شده بود. گفت «خوب، مايك، فكر كردي خيلي زرنگي كه هري را تا درمانگاه دنبال كردي». حتي اكنون هم قشنگ ترين صداي زنانه اي را داشت كه تا كنون شنيده ام، اما واقعاً به اين موضوع فكر نمي‌كردم. ادامه داد «همه اش فقط يك كلك بود براي آن كه ترا به اين جا بكشانيم. ديدي براي هري چه اتفاقي افتاد. مي داني، او واقعاً نمرده است. اين آقايان برجسته ترين عصبشناسان در دنياي امروز هستند. آن ها يك روش جراحي كشف كرده اند كه با آن، مغز را از بدن بيرون مي كشند اما آن را در خمره اي پر از مواد غذايي زنده، نگه مي دارند. اداره غذا و دارو اين روش را تأييد نكرده است، اما ما به آن ها نشان خواهيم داد. اين همه سيم را كه به سمت مغز هري مي رود، مي بيني؟ اين سيم ها او را به كامپيوتري قوي متصل مي‌سازند. كامپيوتر، خروجي قشر حركتي مخ او را كنترل مي‌كند و به قشر حسي مخ وي ورودي مي‌دهد، به نحوي كه همه چيز به نظر هري كاملاً طبيعي مي‌آيد. به اين ترتيب‏ يك زندگي ذهني خيالي ايجاد مي‌شود كه كاملاً با گذشته وي در هم‌مي‌آميزد‏، به نحوي كه وي از آن چه برايش پيش آمده، هيچ نخواهد دانست. فكر مي‌كند الان در حال تراشيدن ريش خود است و آماده مي‌شود كه به اداره برود و با يك جراح عصبشناس ديگر روبرو شود. اما، در عمل، او فقط يك مغز در خمره است.

«پس از آن كه روش خود را تكميل كرديم به نزد رئيس اداره غذا و دارو مي‌رويم. اما، ابتدا به جند سوژه آزمايشي نياز داشتيم. هري راحت بود. براي آن كه واقعاً برنامه كامپيوتري خود را آزمايش كنيم به كسي نياز داريم كه زندگي جالب تر و متفاوت تري داشته باشد- يكي مثل تو!». شروع كردم به تقلا. جراحان دور من جمع شده بودند و با برقي از بدخواهي در چشم هاي خود به من نگاه مي‌كردند. تنومندترينِ اين مردانِ حيوان صفت، مردي با صورتي آبله‌خورده، كه با چشمي گرد از زير موهاي سياه و تنك خود خيره شده بود، تيغ جراحي تيزي را در دست خود نوازش مي‌كرد، و چنان مي نگريست كه گويي به زحمت هيجان خود را كنترل مي كند. اما مارگوت به من خيره شده بود و با آن صداي افسانه اي نجوا مي‌كرد «شرط مي‌بندم كه فكر مي‌كني ما مي‌خواهيم ترا عمل كنيم و مغزت را مانند هري بيرون بياوريم، مگر نه؟ اما لازم نيست نگران باشي. ما مغز تو را بيرون نخواهيم آورد. ما قبلاً اين كار را كرده ايم- سه ماه قبل!».

با گفتن اين، مرا رها كردند كه بروم. خود را در حالتي يافتم كه مبهوت به سوي دفترم روانه بودم. به دليلي، اين موضوع را با هيچ كس در ميان نگذاشته ام. نمي توانم تصميم بگيرم. من از اين ترديد كه در واقع مغزي در خمره هستم و تمام آن چه در اطراف خود مي‌بينم فقط كار كامپيوتر است، در عذابم. تازه، چطور مي توانم بگويم؟ اگر برنامه كامپيوتري واقعاً درست كار كند، من هر كاري هم انجام بدهم، همه چيز عادي به نظر خواهد رسيد. شايد هيچ يك از چيزهايي كه مي‌بينم، واقعي نيست. اين مرا ديوانه مي‌كند. حتي به اين فكر افتاده‌ام كه داوطلبانه به آن درمانگاه بروم و از آن ها بخواهم كه مغزم را بيرون بياورند، تا بتوانم اطمينان پيدا كنم.

 

    155 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   فلسفه ذهن (18)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:03/02/1384

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب