باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 20 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
ديگرى از من چه مى خواهد؟
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


مقاله حاضر، كه به رغم محتواى دشوارش كوشيده است زبانى نسبتاً ساده و فهم پذير را براى نوشتن درباره ژاك لاكان به كار گيرد، به چند مضمون اصلى در روانكاوى لاكان مى پردازد. مسأله اصلى چگونگى ساخته شدن سوژه و ورود خوفناك او به عرصه نمادين است كه ضرورتاً متضمن تجربه اختگى است. اين تجربه از طريق مواجهه سوژه با ميل و ژوئيسانس(كيف يا تمتع) «ديگرى» تحقق مى يابد. براى كودك اين «ديگرى» همان مادر است: (Other m). مكتب روانكاوى لاكان در فرانسه با شعار «بازگشت به فرويد» شكل گرفت و به واقع فرويد را راديكال ساخت. سوژه لاكانى سوژه اى از هم گسيخته است كه از آغاز با نوعى فقدان گره خورده است.

 

منبع: روزنامه - شرق

   ● نويسنده: جوديت - گورويچ

مترجم: جواد - گنجى

 
 

در ايالات متحده معمولاً سهم لاكان در روانكاوى را اين مى دانند كه او كشف ناخودآگاه توسط فرويد را با حوزه زبانشناسى ساختارى پيوند داده است. تمايز ميان دال و مدلول به همراه جملات قصارى چون «ناخودآگاه همانند زبان ساخت يافته است» يا «ناخودآگاه گفتار «ديگرى» است»، غالباً اين احساس را برمى انگيزد كه لاكان عملكردهاى حيات روانى را به قواعد زبانشناسى تقليل داده است،  قواعدى كه ارتباط اندكى با تجربه واقعى فرد دارند.

لاكان، نظير بسيارى از مكاتب روانكاوى ديگر، تلاش مى كند تا وراى فرويد حركت كند. اما استراتژى لاكان با ديگر رويكردها متفاوت است. او به جاى انتقاد از مفاهيم فرويدى ترجيح مى دهد تا در آثار فرويد عناصر ضرورى اى را بيابد كه، به عبارتى، مى توانند فرويد را در تقابل با خودش قرار دهند. دغدغه اصلى لاكان اين بود كه به ريشه اى ترين و بحث برانگيزترين ايده هاى فرويدى، نظير مفاهيم اختگى، رانه مرگ و معماى زنانگى، انسجام بخشد. او از طريق دو مفهوم ميل «ديگرى» و ژوئيسانس [كيف يا تمتع] «ديگرى» به سراغ اين پرسش هاى دشوار رفت.

در مقاله حاضر، سعى بر اين خواهد بود تا از طريق اين دو مفهوم نشان دهيم چگونه لاكان قرائتى از عقده اوديپ فرويدى به دست مى دهد كه تا حدودى مى تواند شكاف ميان روانشناسى يك بدن و روانشناسى دو بدن را حل كند. اجازه دهيد فوراً اشاره كنيم كه به سادگى نمى توان اصطلاح ژوئيسانس را به «لذت» ترجمه كرد. ژوئيسانس اصطلاحى قانونى است _ در لاتين usxfructus _ كه اشاره دارد به حق لذت بردن از استفاده از چيزى، كه در تقابل با مالكيت آن چيز قرار دارد. بنابراين، ژوئيسانس «ديگرى» مربوط است به تجربه سوژه در مقام ابژه لذت «ديگرى» يا ابژه استفاده يا سوءاستفاده از «ديگرى» كه در تقابل است با تجربه سوژه در مقام ابژه ميل «ديگرى». تجربه قرارگرفتن در جايگاه ابژه ميل «ديگرى» متضمن اين است كه فرد قادر باشد دريابد چه چيزى در او مى تواند براى «ديگرى» جذاب باشد. در اين حالت، ميل «ديگرى» به سوژه سرنخ هايى مى دهد مبنى بر اينكه بايد چه رفتارى از خود نشان دهد، يا آن گونه باشد كه ديگرى مى خواهد. بالعكس، تجربه قرارگرفتن در جايگاه ابژه ژوئيسانس «ديگرى» حامل معناى سروريِ (mastery) خوفناك است: بناست چه بلايى سرم بيايد؟ ديگرى از من چه مى خواهد؟ و... در اين وضعيت، سوژه هيچ سرنخى ندارد. «ديگرى» در مقام وجودى معمايى نمايان مى شود كه قادر است هسته اصلى وجود سوژه را تهديد كند. بنابراين هدف روانكاوى عبارت است از راززدايى از «ديگرى» در هيات قادر و تهديدكننده اش. («ديگرى» با حرف O بزرگ (Other) مقدمتاً مربوط است به تصويرى كه كودك از مراقبت كنندگانش _ مادر و پدر _ در ذهن دارد،  آن هم پيش از آنكه تشخيص دهد كه اين «ديگرى» شكاف خورده است. يعنى تشخيص اين امر كه «ديگرى» اين قدرت را ندارد كه تقدير و سرنوشت سوژه را رقم زند، «ديگريِ» كودك نظير همه سوژه هاى انسانى، پيش از هر چيز وجودى ناطق است، يعنى او تسليم قواعد و مقرراتى است كه وجود جامعه را امكان پذير مى سازند.)

لاكان به يارى مفاهيم ژوئيسانس و ميل، نظريه فرويد درباره مراحل تحول و نظريه وى درباره رانه (drive) را در نظامى با قالب جديد ارائه مى كند، نظامى تحت سلطه اين ايده كه «ديگرى» در فرايند توليد ذهنيت و سوبژكتيويته داراى نقشى ابزارى است. به عبارت ديگر، [بيانِ] «آناتومى همان تقدير است» قلمرو خيال را شكل نمى دهد بلكه قلمرو خيال به نحوى تعين مى يابد كه كودك وضعيت خود را در رابطه با ژوئيسانس و ميل «ديگرى» مستقر مى سازد. ميل «ديگرى» و ژوئيسانس «ديگرى» چگونه به وجود مى آيند؟ چگونه مى توان آنها را پيامدهاى توسعه و تحول روانى شمرد؟

نشانه هاى زايش ميلِ سوژه را مى توان به آنچه لاكان تجربه فاز آيينه اى (mirror stage) مى نامد، نسبت داد. فاز آيينه اى را مى توان به منزله سويه اى ساختارى از تغيير و تحول كودك تلقى كرد، يعنى زمانى كه كودك در نگاهِ (gaze) مادر به تصوير يا ايماژى برمى خورد كه «من» ايده آل او را شكل خواهد داد. به عبارت ديگر، براى كودك، فاز آيينه اى لحظه آغازِ تجربه قرارگرفتن او در جايگاه ابژه ميل و عشق مادر است. اما تجربه كودك به منزله ابژه انحصارى و ويژه ميل مادر حاوى اين اصل است كه مادر،  وجودى ميل گر (desiring) است، و يا به عبارتى مادر خواهان چيزى است كه خود فاقد آن است. و البته تجربه مبتنى بر ابژه ميلِ «ديگرى» بودن متضمن اين است كه سوژه پيشاپيش بداند كه شايد نتواند آن جايگاه را اشغال كند. با توجه به اصطلاحات لاكانى اين نكته را مى توان بدين صورت ترجمه كرد: كودك بايد اين واقعيت را دريابد كه مادر داراى فقدان (Lack) است، و چيزى يا كسى قادر است تا اين فقدان را پر كند. به همين دليل است كه لاكان مى گويد اختگى، توانايى تشخيص دادن فقدان در (Other m) [«ديگرى» (مادر)] است. فاز آيينه اى شامل سه عامل است. كودك خود را در مقام ابژه ميل مادر مى بيند و از طريق نگاه محبت آميز مادر قادر است تا خود را با تصوير خويش كه آن را به مادر نسبت مى دهد، يكى كند. اما اين تشخيص متكى به وجود مادرى است تا اين حس را به كودك انتقال دهد كه ميل مادر فراتر از لذتى است كه او از ديدن كودك حاصل مى كند.

به عبارت ديگر كودك بايد «تقلا كند» تا توجه مادرش را جلب كند. اما چنين استراتژى اغواكننده اى نيازمند اين است كه كودك تا حدودى دريافته باشد آنچه مادر فاقد آن است، چيست، ماهيت ميل مادر چيست، و مادر براى كسب آنچه مى خواهد، به كجا مى رود. البته اين بدين معنى نيست كه مادر فاقد آلت رجوليت است بلكه به عبارت بهتر، چنان كه فرويد در آخرين مقاله اش درباره زنانگى اشاره كرده است، مادر فاقد چيزى است كه مى تواند ميلش را برآورده كند. لاكان، فرويد را به نحوى متفاوت از مكاتب ديگر قرائت مى كند، مكاتبى كه بر اين نظر اصرار مى ورزند كه فرويد، آلت رجوليت و فالوس (phallus) را يكسان مى انگارد. در نظر لاكان، فالوس براى كودك، حداقل در سطح فاز آيينه اى، دالِ (signifier) ميل مادر يعنى ابژه ميل مادر را بازنمايى مى كند. ذكر مكرر اين نكته مهم است كه در نظر لاكان اختگى يعنى توانايى كودك براى تشخيص اينكه بين او و مادرش، فاصله و فضايى در كار است. كودك به منظور تلاش براى اشغال اين فضا _ فالوس مادر بودن _ بايد دريابد كه مادر داراى ميل است و يا به عبارتى مادر موجودى خودبسنده نيست. اما اگر ميل مادر نتواند كودك را در مقام موجودى جداگانه در نظر گيرد كه مادر مى تواند بدان احترام گذارد، دوستش داشته باشد و بدو ميل ورزد، در عوض كودك با ژوئيسانس مادر روبه رو خواهد شد، يعنى قلمرويى از لذت كه به عرصه نمادين درنمى آيد يا چيزى شبيه به تعريف ملانى كلاين از سوپراگوى مادرى. در معرض ژوئيسانس مادر بودن،  جزء ضرورى پويش اوديپى است. درك اين نكته مهم است كه گونه كاربردى ژوئيسانس متفاوت از ميل است. به محض اينكه كودك خود را در نگاه مادر، به مثابه ابژه انحصارى و ويژه ميل او در نظر گرفت، تجربه ژوئيسانس مادر را نيز به يدك مى كشد. اين امر تنها زمانى رخ مى دهد كه كودك رفته رفته درمى يابد مادر چيزى را مى خواهد كه او (كودك) فاقد آن است، اينكه تهديد ژوئيسانس مادر به واقعيت خواهد پيوست و كودك مجبور به تعويض جايگاه خويش خواهد شد. در اين نقطه حساس و سرنوشت ساز است كه پايگاه كودك به منزله ابژه ميل به خطر خواهد افتاد و حس وحدت و يگانگى كه كودك از نگاه مادر حاصل مى كرد به ترس از فروپاشى توسط خواسته فهم ناپذير «ديگرى»، بدل خواهد شد. اين عذاب و اضطراب بنيادين، كودك را مجبور خواهد كرد تا براى اين وضعيت هولناك راه حلى بيابد. اگر او ابژه انحصارى ميل مادر نيست شايد خطر كند تا ابژه ژوئيسانسِ (Other m) شود. كودك در حيرت مى ماند كه «او از من چه مى خواهد»؟ «چه مى توانم بكنم يا چه مى توانم باشم تا ميل او را برآورده سازم؟»، «آيا چيزى يا كس ديگرى هست كه بتواند به خواسته غامض و معمايى او پاسخ دهد؟»

اين اضطراب كه توسط ژوئيسانس مادر در كودك ايجاد شده است، ماشه اين ضرورت را در كودك مى كشد تا راه حلى براى اين تهديد بيابد. راه حل اين معماى خوفناك دقيقاً در جايى است كه لاكان مفهوم اختگى را جاى مى دهد، يعنى لحظه اى كه كودك قادر است خواسته غيرقابل فهم مادر را «ترجمه» كند: «چيزى يا كسى غير از من وجود دارد كه مادر خواهان آن است و بنابراين بايد بپذيريم موقعيتى را كه در آن ابژه انحصارى ميل مادر بودم،  ترك كنم.» در اين نقطه تعيين كننده ميان ژوئيسانس «ديگرى» و ميل «ديگرى» است كه لاكان مفهوم منع زناى با محارم را وارد مى كند. در نظر لاكان، منع زناى با محارم يعنى توانايى كودك براى تشخيص سرنخ ها، دال ها و نشانگاه ها يا علائم راهنماى ميل مادر براى شخصى ديگر، شخصى كه مى تواند كودك را به پناهگاهى امن تر هدايت كند، و معمولاً اين پناهگاه توسط ميل و علايق پدر مهيا مى شود. در اينجا مى توان ديد كه لاكان چگونه با برگزيدن راهى ديگر دوباره به پويش اوديپى فرويدى مى پيوندد:

كودك مجبور نمى شود تا مادر و ژوئيسانس او را ترك كند،  بلكه او به يارى راهنمايى هاى مادر به قلمرو پدرى هدايت مى شود. دال هاى ميل مادر كودك را از خطر ژوئيسانس مادر نجات مى دهند. در اين حالت، پدر واقعى كودك صرفاً مى تواند به منزله حد و مرزى بر ژوئيسانس مادر عمل كند، يعنى تحت وضعيتى كه توسط همسرش (معشوقش و...) بدو ميل ورزيده مى شود. بنابراين، دال هاى ميل مادر بر ژوئيسانس مادر مرز مى نهند، بدين معنا كه اين دال ها كودك را به سوى قطب هاى جديدِ يكى شدن (identification) به پيش خواهند راند _ كه عامل آن معمولاً پدر است _ و از اين طريق «من» ايده آل شكل خواهد گرفت. اما اگر ميل مادر با برخى فرازونشيب ها روبه رو شود و فاز آينه اى توسط ژوئيسانس مادر مبهم و تار شود، كودك نياز پيدا مى كند به اينكه براى شانه خالى كردن از خواسته مادرى سازوكارهاى بديلى بيابد، يعنى خواسته اى كه در برابر هر گونه نمادين شدنى مقاومت مى كند. بنابراين به محض آن كه كودك در نگاه مادر با مازادى از ژوئيسانس روبه رو شود، براى ترك قلمرو مادرى اكراه خواهد داشت. ايماژى كه از اين راه پس فرستاده مى شود، به حد كفايت چنين حسى را منعكس نمى كند كه كودك در موقعيت ابژه اى محبوب قرار دارد، يعنى به منزله وجودى جدا از مادر. به طور مثال، ميل مادر به پدر، براى جدا كردن همزيستى (Symbiosis) مادر _ كودك كافى نيست، براين اساس مازاد ژوئيسانس مادر به منزله ژوئيسانس «ديگرى» از طريق نهى سوپراگو باز خواهد گشت، يعنى به عنوان نيرويى تنبيهى (Punitive) و دلبخواهى كه كودك قادر نيست معنايى از آن دريابد (به همين دليل است كه لاكان بر تمايز ميان بعد تنبيهى فرامن يا سوپراگو و ابعاد حمايت كننده «من» ايده آل تاكيد مى كند.)

به طور مثال، كودك مازادى از اضطراب را تجربه خواهد كرد، زيرا ناكام مى ماند از اين كه به حد كفايت مادر خود را خشنود سازد. كودك «به قدر كفايت خوب و شايسته نيست»، نه بدين خاطر كه او به اندازه پدر خوب نيست _ قلمرو ميل مادر _ بلكه ظاهراً هيچ چيزى او را خشنود نمى كند يا بدين دليل كه مادر به حدى افسرده است كه نمى تواند از هر نوع شكلى از لذت بهره مند شود.

البته بحث من در اينجا فقط درباره روان رنجورى (neurosis) است. در روان پريشى (Psychosis) ژوئيسانس «ديگرى» به طور كامل مانع فعال شدن قانون منع زناى با محارم خواهد شد.

به عبارت ديگر، لاكان روان پريشى را به مثابه ناتوانى كودك براى گريختن از، يا حد نهادن بر، ژوئيسانس مادر درك مى كند. در اين نقطه است كه استفاده لاكان از زبانشناسى ساختارى معنادار مى شود. با توجه به خطر تقليل گرا بودن، اجازه دهيد به نحوى سرراست بگويم كه لاكان، فرض شهودى ما درباره رابطه ميان واژه و شى، را معكوس كند.

اين گونه نيست كه شىء منتظر واژه اى براى بازنمايى خود باشد، بلكه واژه است كه شىء را مى آفريند. در برخى حالت ها، زبان نسبت به جهانى كه بازنمايى اش مى كند، اولويت دارد. وقتى لاكان مى گويد: «ناخودآگاه همانند زبان ساخت مى يابد» اين بدين معنا است كه ناخودآگاه مخزن رانه ها يا انبار «بازنمايى هاى شىء» نيست. ناخودآگاه هيچ گاه واجد محتوايى ثابت نيست.

در اين حالت، لاكان فهم فرويد از سركوب اوليه را تغيير مى دهد. آنچه سركوب مى شود، تمناى (yearning) اوديپى ممنوع شده نيست، بلكه، به عبارت بهتر، دال هايى است كه تعيين كننده جدايى امر روانى از قلمرو مادرى اند. در عوض، اين دال ها نيز معناى ثابتى ندارند، آنها را برطبق قواعد تشبيه و استعاره مقايسه مى كند، قواعدى كه لاكان آنها را با فرآيندهاى موجود در رويا يعنى فشردگى (Condensation) و جابه جايى (Displacement)، مقايسه مى كند. بنابراين ناخودآگاه از طريق فرآيند واكنش زنجيره اى، دقيقاً همان تجربه هايى را پيش مى كشد كه به سوژه رخصت مى دهند تا پيوندش را با ژوئيسانس ديگرى قطع كند. از نظر لاكان اين برش (CUT) همان اختگى است.

بدين ترتيب، در لحظه اى كه ژوئيساس «ديگرى» به زبان ميل ديگرين ترجمه مى شود، سوژه در جهانى از دال ها زائيده مى شود. به گفته لاكان اختگى به معنى آن است كه ژوئيسانس بايد انكار شده و به ناخودآگاه پس رانده شود، بر اين اساس، از راه نردبانى وارونه مى توان به ژوئيسانس دست يافت... نردبان قانون ميل»(Ecrits. A selection. Newyork: Norton, 1977, P.۳۲۴) در اينجا رفته رفته مى بينيم كه مفهوم اختگى لاكان و فرامين فرويد از يكديگر جدا مى شوند.

تغيير و تبديل ژوئيسانس به ميل، آنگونه كه فرويد در نظر داشت، به هيچ وجه شامل نهى پدرى نمى شود، يعنى نهى اى كه خيال اوديپى يا خيال مبتنى بر زناى با محارم را به ناخودآگاه پس مى راند. بلكه به بيان ديگر، خيال اوديپى در نتيجه اختگى نمادين ايجاد مى شود.

به عبارت ديگر، دال هاى ناخودآگاه كه غفلتاً خبر از هستى ما مى دهند، گواهى هستند بر اينكه ما به سوژه ها ميل مى ورزيم، كه ما از چنگ ژوئيسانس مادرى نجات يافته ايم. اما از آنجا كه اين دال ها بيشتر ساز جدايى مى زنند تا آميزش، اقتصاد  روانى ما كه به پاداش هاى فاز آئينه اى متكى و وابسته باقى مى ماند- يعنى ابژه انحصارى ميل «ديگرى» بودن- به رويا و خيالى مى چسبد كه ضرورتاً كاركرد توانا كننده اختگى را ناديده مى گيرد.

اينجا است كه لاكان موجب پيچشى جذاب در نظر فرويدى مى شود. خيال زناى بامحارم علت سركوب اوليه نيست. بلكه به عبارت بهتر، خيال زناى با محارم پس از صورت بندى ناخودآگاه ايجاد مى شود. دال هاى ميل ديگرى كه واكنش زنجيره اى موجود در ناخودآگاه را تشكيل مى دهند، ميل مادر به چيزى يا كسى غير از كودك را بازنمايى مى كنند و نهايتاً به يارى اين دال ها است كه كودك خيالى (Phantasy) را ايجاد خواهد كرد كه براساس آن مى تواند ميل مادر را برآورده كند. در عوض، انتظار ما اين است كه اگر ما ميل «ديگرى» را برمى آوريم، باز هم مى توانيم اين حس را به دست  آوريم كه ما ابژه انحصارى و بى قيد و شرط ميل «ديگرى» هستيم. در اين وجه است كه خيال مبتنى بر زناى با محارم به يك صورت بندى ثانوى بدل مى شود. به منظور داشتن چنين خيالى، اختگى ضرورتاً بايد قبلاً رخ داده باشد. رويا و خيال اوديپى نيازمند اين است كه ما به دال هاى ميل «ديگرى» دست يافته باشيم تا براساس آن استراتژى فانتاسماتيكى را اتخاذ كنيم كه ما را «من ايده آل» «ديگرى» مى سازد. به دليل اينكه ژوئيسانس «ديگرى» ضرورتاً دور از دسترس است، اين فاصله كه ما را از ژوئيسانس ديگرى جدا مى سازد، قادرمان مى كند تا رويا و خيالى را بسازيم كه دائماً ميل ما را تغذيه مى كند.

اما اگر بتوانيم به اين ژوئيسانس دست يابيم، آنگاه وجود ما در مقام سوژه به مخاطره مى افتد. اين امر چنان است كه گويى ما در سطح ناخودآگاه، نه با واژه ها و كلمات خود بلكه با واژه هاى «ديگرى» فكر مى كرده ايم. به همين دليل است كه لاكان مى تواند بگويد، ناخودآگاه «گفتار ديگرى» است و اينكه «ميل سوژه، ميل «ديگرى» است.»

شيوه لاكان براى مفهوم پردازى آرزو و خواسته سوژه يعنى تسخير دوباره رويا و خيال مبتنى بر زناى با محارم كه فقدان آن سبب زايش ميل شده است، معناى تماماً جديد به مفهوم فرويدى اضطراب اختگى و رشك آلت رجوليت، مى بخشد.

به زعم لاكان، اختگى مساوى با نوعى ترس نيست كه پس از تجزيه عقده اوديپى توسط فرامن انتقال يابد. اختگى زايش سوژه را تضمين مى كند، سوژه اى كه ميلش توسط دال هاى ميل «ديگرى» شكل مى گيرد. از اين رو اختگى نوعى تهديد نيست كه در كمين سوژه نشسته باشد. در واقع اختگى قبلاً رخ داده است و نيازى نيست تا اضطراب اختگى و رشك آلت رجوليت را به مثابه و قشرى (Strata) روانشناختى تلقى كنيم كه فرويد را به «پايه و اساس» (Bedrock) رسانيد.

نهى فرامن و رويا و خيالى كه اين نهى محكوم مى كند، هر دو جزء ابتكارات روان هستند كه مى كوشند تهديدى را كه توسط ژوئيسانس «ديگرى» به سوژه تحميل شده است انكار كنند. از آنجايى كه رويا و خيال اوديپى به منزله نوعى تخطى تجزيه مى شود، نياز به حفظ تداوم اين خيال، سوژه را در معرض تهديد فرامن قرار مى دهد. بنابراين، اضطراب اختگى و رشك آلت رجوليت، ساخت هايى عصبى و روانى اند كه مى كوشند تا خواسته «چند كيلو گوشت» را كه سوژه از پذيرش آن سرباز مى زند، دور نگاه دارند. سوژه به منظور حفظ و تداوم اين خيال، فرامن را تحت سيماى پدرى خوفناك و خيالين فرا خواهد خواند، بر اين اساس ترس از تخطى مى تواند نوعى حوزه فراتر را ضمانت كند كه در آن روياها را مى توان تحقق بخشيد.

بنابراين، پيشكش لاكان به روانكاوى درك اين نكته است كه چگونه سوژه به غلط به سمت اين باور هدايت شده است كه ابژه ميل او در دستان يك «ديگرى» توانمند و پر قدرت است، «ديگرى» اى كه قانون دلبخواهى اش دسترسى به اين ابژه را قدغن كرده است. براى همين است كه سوژه، دقيق ترين سناريوهاى روانى را طراحى مى كند تا اين «ديگرى» را به دام اندازد، تا در برابر اين «ديگرى» از خود دفاع كند و يا حتى دعوى مسئوليت و گناه اقامه كند تا بدين سان اين رويا و خيال بتواند مصون و دست نخورده باقى بماند.

فرايند روانكاوى عبارت است از پى بردن به اينكه در واقع اين «ديگرى» كه ما همزمان از ژوئيسانس او مى ترسيم و بدان رشك مى بريم در درون خود ماست، اما نه به مثابه موجودى قدر قدرت يا بد نهاد بلكه صرفاً به منزله نشانه ها و رد ها، به منزله ميراثى از جدايى روانى ما از ديگرى هاى اوليه در دوره كودكى. اين ميراث كه ما از طريق فرايند كاويدن و تحليل با آن روبه رو مى شويم دقيقاً آن چيزى است كه لاكان اختگى مى نامد. بنابراين، فرايند درك مجدد اختگى كه از آغاز نيز وجود داشته است، ما را قادر مى سازد دريابيم خيالى كه موجب ترس ما از تلافى قانون شده است، صرفاً محصولى مصنوعى است كه در نهايت، عارى از معنا است.

منبع: ژورنال فلسفى

The Othervoices

WWW.Othervoices.org 
 

    233 بازديد     3 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   ديگري (7)
●   روانکاوی (1)

افراد مرتبط
●  لاكان   ژاك(6)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:03/02/1384

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب