اسلام زن را به اوج عزت رساند و بزرگترين خدمت را نسبت به جنس زن ارائه كرد. خدمت اسلام به زنان از دو ناحيه بود: اول، در ناحيه روانشناسي زن و مرد اعجاز كرد؛ دوم، زنان را به حقوق انسانيشان آشنا نمود. از اين رو، اسلام نهضتي را آغاز كرد كه طي آن، احترام پدران را نزد دختران و احترام شوهران را نزد زنان از ميان نبرد؛ اساس خانوادهها را متزلزل نكرد؛ زنان را به شوهرداري و مادري و تربيت فرزندان بدبين نكرد؛ براي مردان مجرد و شكارچي اجتماع كه دنبال شكار مفت ميگردند، وسيله درست نكرد؛ زنان را از آغوش پاك شوهران و دختران را از دامنپر مهر پدران و مادران، تحويل صاحبان مقام و ثروت نداد؛ اما بعد از صدر اسلام، آيا وضع به همان صورت باقي ماند؟ آيا در جهان معاصر و به ويژه غرب جديد، در اينباره و در اين عرصه اتفاقي نيفتاده است؟ پاسخ اين سئوال را پيميگيريم.
نابودي ارزش مادري
آنچه در دهههاي گذشته، ارزش مادري را در غرب به شدت تقليل داده و بر آن، ضربههاي مهلك وارد كرده، آثار و عواقب تكنولوژي جديداست. زيرا اكنون ديگر تعيين پيشاپيش جنسيت كودك و حتي تعيين ميزان هوش، قيافه و ويژگيهاي شخصيتي كودك در درون رحم، جنبههاي عملي و عيني يافته است. پرورش نطفه در محفظه شيشهاي، خوردن چند قرص و مطمئن شدن از عدم حاملگي و رفتن به محل نگهداري جنين و خريدن جنين، هرگونه ارزش مادريكردن را از بين برده و يا لااقل كاهش داده است. با ادامهی اين روند و تشديد آن، ديري نخواهد پاييد كه تمام مفاهيم قراردادي دربارهی خانواده و مسئوليتهاي آن بيش از اكنون، درهم خواهد ريخت. به راستي وقتي انسان غربي بتواند كودكان را در ظروف آزمايشگاه پرورش دهد، در مفهوم مادر شدن چه تغييرات عظيمي روي خواهد داد؟ زنان در صورتي كه قرار باشد كودكان آزمايشگاهي بخرند و آن را بزرگ نمايند، از هاله افتخار و ستايشي كه گرداگرد زن آبستن و مادر را فرا ميگيرد و در هنر و ادبيات شرق و غرب به وفور ديده ميشود، بيبهره خواهند شد. هايمن ويتزن (Hyman weitzen) روانپزشك معروف آمريكايي ميگويد: اگر كودكي كه در شكم زن است مال او نباشد، بلكه از يك تخمك برتر و از زن ديگر و يا حتي از يك ظرف كوچك مخصوص جنين، به رحم او تلقيح شده باشد، كيش و ستايش مادري چه ميشود؟ نه تنها مفهوم مادري، بلكه مفهوم پدري هم مورد تجديد نظراساسي قرار گرفته است. زيرا وقتي زني در رحم خود جنيني را ميپرورد كه در رحم زن ديگري بارور شده باشد، در اين ميان كدام يك از اينها مادر محسوب ميشوند و پدر آنها چه كسي است؟ چنانچه زن و شوهري جنيني را خريداري ميكنند، در اين صورت نقش والدين، تنها جنبه حقوقي پيدا ميكند، نه جنبه زيستي! واقعاً اگر پدر و مادري حق خريد و فروش جنينهاي زنده را داشته باشند، اين عمل به معناي بازگشت به شكل تازهاي از دوران بردهداري است.
خانواده سيال
در جامعه صنعتي غرب، تودههاي كارگر همواره آمادهاند تا براي يافتن يا انجام كار به هر جا بروند؛ از سرزمينهاي بومي خود دل بكنند و هر وقت لازمشد، نه هميشه، دوباره به خانه و كاشانهی خود برگردند. به اين وسيله، خانوادهگسترده با تعداد فرزندان زياد، جاي خود را به خانوادهی هستهاي با تعداد فرزندانکم داده است. خانوادهی هستهاي، واحدي است ساده و داراي قابليت انتقال بهتر و سريعتر، به آن دليل كه اين خانوادهها، تنها از پدر، مادر و تعداد اندكي فرزند تشكيلشده و امروزه در تمام جوامع صنعتي به صورت الگو درآمده، اما كم نيستند خانوادههايي كه در سيال كردن خانواده، يك گام ديگر به پيش برداشتهاند و به اينترتيب، فرزند را از آن حذف كرده، آن را فقط به عناصر اصلي تشكيل دهنده كه يك مرد و زن ميباشد محدودتر نمودهاند. اين گرايش در زوجهاي جوان بيشتر است. اينها فكر ميكنند، چه ايرادي دارد كه پس از آن كه بازنشسته شدند، چند جنين بخرند و آنان را بزرگ نمايند. دو نفر زن و شوهر در خانوده هستهاي كه از نظر شغلي با هم جور هستند، در مقايسه با خانوادههاي معمولي و گستردهی قبلي، بهتر ميتوانند در ميان دگرگونيهاي فرهنگي و اجتماعي حركت كنند و خود را با تغييرات شغلي و نقل مكانهاي پيوسته هماهنگ سازند. از اين رو، به قول مارگارت ميد Margaret mead جامعهشناس آمريكايي، در شرايط فراهم آمدهی فوق، وظيفه پدر و مادري فقط به تعداد اندكي از خانوادهها محول خواهد شد كه كار اصليشان پرورش كودكان است و مابقي جمعيت يا پدر و مادرها براي اولين بار در تاريخ بشري، به حال خود رها ميشوند تا به هر كاري كه مايلند دست بزنند. جامعه غرب به اين نكته اشاره دارد كه چه عيبي دارد كه سيستمي به وجود آيد كه در آن والدينحرفهاي، وظيفهی پرورش كودكان را بر عهده بگيرند؛ چون به هر حال، پرورش كودك مستلزم مهارتهايي است كه به هيچ وجه، همگان از آن برخوردار نيستند. به اينطريق، رابطه بيولوژيك والدين با فرزندان حذف و والدين حرفهاي جاي آنها را ميگيرند. البته مراد از حرفهاي بودن هميشه به آن مفهوم نيست كه بسيار در امر تربيت كودكان كاركشتهاند، بلكه به اين معنا نيز ميتواند باشد كه آنها كساني هستند كه در قبال دريافت پول، فرزندان ديگران را نگهداري ميكنند.
طلاق و جدايي
مردان و زنان اروپا به مراتب كمتر از گذشته ازدواج را تحمل ميكنند. از سال 1995/1374 تا كنون، در كشورهاي شمال اروپا به استثناي ايرلند كه در آن طلاق ممنوع است، طلاق سير صعودي دارد. در بيشتر اين كشورها، تشريفات طلاق ساده است. در آمريكاي سال 1998/1377، بر اساس آمار گزارش شده، از هر سه ازدواج كه طي سال صورت ميگرفت، بيش از يكي به طلاق ميانجاميد. در تحقيق ديگري توسط مارتين و بامپاس گزارش شده كه 23 درصد ازدواجها در آمريكا در 1989/1378 به طلاق انجاميد. افزايش نرخ طلاق در نتيجهی تغييرات دو دههی گذشته در دنياي امروز به طور چشمگيري ادامه دارد كه سهم قابل توجهي از آن مربوط به غرب است. در حالي كه قبل از دهه 1950/1330، طلاق در خانوادههاي داراي فرزند نسبتاً غيرمعمولي بود. افزايش خانوادههاي تكوالدي كه بيشتر نتيجهی طلاق است، موجب افزايش كودكاني شده كه خارج از مدار زناشويي متولد ميشوند. دست كم در 90 درصد موارد، وظيفهی حضانت و پرورش فرزندان در آمريكا و برخي از كشورهاي اروپايي شمالي به مادر واگذار ميشود. نرخ طلاق در آمريكا از دههی 1960/1340 سرعت يافته است و در سال 1981/1360 به نقطهی اوج خود رسيد. در واقع، 50 درصد ازدواج زوجهاي جوان به طلاق ميانجامد. اين نرخ بالاي طلاق به اين معناست كه در 20 سال گذشته در هر سال يك ميليون كودك آمريكايي، جدايي پدر و مادر خود را تجربه كردهاند. كاهش آرام نرخ طلاق در دههی گذشته در ارتباط با كاهش نرخ ازدواج در آمريكاست. نكته جالب توجه اين است كه احتمال طلاق زوج هايي كه پيش از ازدواج، مدتي را با هم زندگي كرده و سپس ازدواج ميكنند، بيشتر از كساني است كه قبل از ازدواج با هم زندگي نكردهاند. بسياري از تحليلگران، افزايش شديد كودكان نامشروع و طلاق را عامل افزايش مشكلات رواني در ميان جوانان ميدانند؛ به خصوص اينكه پس از1950/ 1329، نرخ خودكشي در ميان جوانان آمريكايي 300 درصد افزايش داشته است. افزايش تعداد مادران طلاق گرفته، باعث افزايش ميزان خانوادههاي تكوالدي شده است. حال آن كه هيچ شاهدي وجود ندارد كه نشان دهد خانوادههاي تكوالدي، مسئوليتپذيري بيشتري نسبت به فرزندان خود دارند.
اقتصاد و اشتغال
تورم و بحرانهاي شديد اقتصادي مستمر، ايجاب ميكند كه زن و مرد ساعات بسيار طولاني را در خارج از خانه به كار مشغول باشند؛ چنين وضعي را بخش زيادي از مردم طالباند. به عنوان مثال در سال 1987/1366، 41% اروپائيان در يك نظرخواهي اظهار داشتند كه طرفدار خانوادههايي هستند كه در آن پدر و مادر، شغلي داشته باشند و تنها 25% مردم ترجيح ميدادند كه در آن فقط مرد به كار بيرون از خانه بپردازد. در تحقيق ديگري كه در سال 1992/1371 انجامگرفت، 67% دانشجويان پسر به دلايل اقتصادي، طرفدار همسري بودند كه داراي شغل خارج از خانه باشد. به بيان ديگر، توليدات سرمايهداري، نه فقط مردان را ناگزير به اشتغال در مشاغل مختلف ميسازد، بلكه به نيروي كار زنان در مشاغل نيز گوناگون نيازمند است. بسياري از خانوادهاي شهري قادر نيستند براي تأميننيازهاي افراد خانواده فقط متكي به يك درآمد باشند. از جمله پيآمدهاي تغيير الگوهاي كار در خانواده، در دهههاي اخير را ميتوان تكوالدي، افزايش نرخبيكاري و تغيير در نقشهاي سنتي جنسي زنان و مردان در خانواده دانست. اين وضع باعث شده است كه كاركردهاي خانواده در مقايسه با گذشته محدودتر شود. مثلاً، تداخل وظايف سازمانهاي اجتماعي با وظايف خانواده به محدود شدن وظايف و كاركردهاي خانواده انجاميده است. اشتغال زنان در غرب به همراه استثمار فراوان است. البته گاهي اوقات، استثمار و بهرهكشي از زنان در قالب كار زياد و دستمزد اندك، جلوه ميكند. مثلاً درآمد زنان غربي 45 ساله، 59% درآمد مردان همسن است. اين در صورتي است كه در برخي موارد، زنان مدت بيشتري از مردان كار ميكنند. البته زنان برخلاف مردان قبل از رفتن به سر كار و يا پس از بازگشتن، كار خانه را هم بايد انجام دهند؛ با اين وصف به علت مصرف دستمزد خود در مخارج روزانهی خانه، نميتوانند آن را پسانداز نمايند. همچنين، بسياري از فعاليتهاي زنان، كار به حساب نميآيد. مانند زماني كه شوهران، خانه را براي پيداكردن كار رها ميكنند و زنان مسئوليت ادارهی خانه و تأمين مخارج آن را بر عهده ميگيرند.
خشونت: خشونتهاي خانگي عليه زنان، بالاترين آمار جنايتهاي منتشر نشده در غرب است. كودكاني كه به شدت تحت بهرهكشيهاي جسماني، جنسي و يا عاطفي قرار ميگيرند، پيوسته در زندگي دچار افسردگي و فقدان اعتماد به نفسخواهند بود. به طور كلي در جهان، بيشترين خشونت و بهرهكشي در خانواده، توسط مرد صورت ميگيرد و بيشترين قربانيان آن، زنان و كودكان هستند. خشونت عليه زنان با اشكال مختلف صورت ميپذيرد كه ميتواند از حملات جسماني تا اهانتهاي رواني شامل فحاشي، اظهار مالكيت مطلق بر زن و يا تجاوز جنسي را دربرگيرد. ضرب و شتم زنان همراه با خشونتهاي جنسي است. گزارش سازمان مللمتحد نشان ميدهد كه در كشورهاي اوگاندا، شيلي، لهستان و آمريكا، خشونت عليه زنان عمدتاً تحت تأثير الكل و مواد مخدر صورت ميگيرد. در مورد بهرهكشي و تجاوز نسبت به زنان و كودكان، آمار نشان ميدهد كه در آمريكا، 53% مرداني كه زنان خود را كتك ميزنند، از فرزندانشان نيز بهرهكشي ميكنند. همچنين، آمارنشان ميدهد كودكان و نوجواناني كه داراي مادران معتاد به الكل هستند، به بزهكاري روي ميآورند. بر پايهی گزارشهاي شخصي برآورد شده، در انگلستان از هر ده زن، هفت زن در دورهی زندگي شغلي خود به مدت طولاني دچار آزار جنسي ميگردند. اين گزارش، در مورد تجاوز جنسي نيز آشكار ساخت كه از هر شش تن، يك تن مورد تجاوز جنسي قرار گرفته است. اين زنان در عرصههاي گسترده فوق مورد ستم قرار گرفته و ميگيرند، امّا بيشتر اوقات به دلايلي مانند ترس و خجالت و يا طبيعي پنداشتن ستمپذيري و يا كاستيهاي حقوقي، نميتوانند از خود دفاع كنند. در حقيقت، مردان آن جوامع از هر طبقه اجتماعي، با هر ميزان سواد و تحصيلات و با هر نوع وابستگي قومي، زن خود را كتك ميزنند و از طرف ديگر، زن نيز بدون توجه به طبقهبندي اجتماعي فرد، سطح و تحصيلات و وابستگيهاي قومي، ممكن است از شوهر خود كتك بخورد. منشأأ استفاده از زور، معمولاً با نوع تلقي و وجود سود و منفعت در روند به كارگيري خشونت، قابل تحليل است.
زندگي اشتراكي
تافلر در كتاب شوك آينده ميگويد: ما اكنون شاهد پديد آمدن زندگيهاي اشتراكي هستيم كه اساس آن الگوهايي است كه اسكينر (Skinner) روانشناس در كتاب والدن دو (Walden two) و رابرت ريمر (Robert Rimmer) داستان نويس، توصيف كردهاند. ريمر در اثر خود، خواهان قانوني بودن خانوادهی تلفيقي شد كه در آن سه تا شش مرد و زن، يك خانواده را ميسازند. به گفتهی بعضي از ناظران، اكنون در سراسر آمريكا صدها خانوادهی اشتراكي آشكار و پنهان در اين جا و آن جا پراكندهاند. البته همهی اينها را جوانان يا هيپيها تشكيل نميدهند، بلكه برخي از آنها سالخوردهاند كه به آن خانوادهی اشتراكي سالخوردگان نام دادهاند كه در آن، به شكل گروهي با هم ازدواج ميكنند. زندگي اشتراكي به نوعي اعتراضي به جامعه صنعتي غرب و بحرانها و بيعدالتيهاي آن است. حتي خانوادههاي اشتراكي خردسالان هم وجود دارد كه آن از يك فرد بالغ مجرد و چند كودك تشكيل شده است. همجنسگرايان، داوطلبان ديگري هستند كه مشتاق به تشكيل خانوادههاي اشتراكي هستند. در كشور هلند، يك كشيش كاتوليك، دو فرد همجنسگرا را به عقد ازدواج يكديگر درآورد و در توجيه اين ازدواج گفت: اين دو نفر از جمله افراد مؤمني هستند كه بايد به آنانكمك كرد. انگليس قوانين خود را دربارهی روابط جنسي همجنسگرايان تغيير ميدهد و طي آن، به رابطهی رضايتمندانه بين افراد بالغ همجنسگرا، به چشم يك عمل جنايتكارانه نگاه نميكنند. در آمريكا و در اجلاسي كه با حضور كشيشان كليساي اسقفي (اپيسكوپال) برگزار شد، به اطلاع عامة مردم رساندند كه رابطهی بين دو همجنسگرا تحت شرايطي، از لحاظ قانون عملي است مشروع. اين همان انقلاب جنسي است كه به تنهايي در آمريكا 9 ميليون نفر را در بر ميگيرد. نوع ديگر روابط اشتراكي آن است كه زنان دور از شوهر، خواستار حقوق و آزاديهاي جنسي فوق برنامه همجنسگرايانهاند. به هر روي، تعداد همجنسگرايان در اكثر جوامع غربي، آنقدر زياد است كه در آمارها و دادهها نميگنجد.
تجارت سكس
يكي از معضلات جدي دنياي مدرن، تجارت زنان و كودكان براي مقاصد جنسي است. فساد دولتمردان و به تبع آن، سكوت آنها و نيز سكوت جامعه در قبال اين پديدهی زشت، دست تبهكاران را براي اين تجارت كثيف، ولي مدرن باز گذاشته است. خطر اندك و سود سرشار تجارت سكس، موجب شده كه اين تجارت، سخت مورد توجه باندهاي تبهكار قرار گيرد و از اين رو، به سرعت در حال جايگزين شدن با قاچاق اسلحه و مواد مخدر است. آمار نشان ميدهد كه هر ساله، 4 ميليون زن و كودك، مورد تجارت سكس واقع ميشوند كه از اين راه، 54 ميليارد دلار عايد صاحبان اين تجارت ميشود. جغرافياي تجارت سكس، بيشتر اين حوزهها را در برميگيرد:
اروپايغربي: سالانه 500 هزار زن به كشورهاي اروپاي غربي قاچاق ميشوند كه بالغ بر 60 درصد آنها، توسط باندهاي روسي و اكرايني صورت ميگيرد. 60 درصد زنان روسپي لندن، از ديگر كشورها و اغلب از اكراين به انگليس قاچاق شدهاند. در آمستردام،80 درصد روسپيها را زنان و دختران خارجي تشكيل ميدهند كه تنها 10 درصد آنان، داراي مدارك قانوني اقامتاند، بقيه به صورت قاچاق به اين شهر وارد و به روسپيگري مشغولند.
ژاپن: هماينك 30 هزار دختر و زن تايلندي به روسپيگري در ژاپن اشتغال دارند كه تنها 8 هزار نفر آن، داراي مدارك قانوني اقامت هستند. همهی روسپيها تا زماني كه توان فعاليت در اين تجارت را داشته باشند، در اين كشور باقي و در غير اين صورت، به كشورشان باز گردانده ميشوند تا به علت ابتلاي به ايدز، مراحل پاياني حياتشان را در كشور خود سپري نمايند. روسپيان ژاپني حتي از بازگرداندن درآمد بهكشورشان عاجز ميمانند؛ زيرا، اين درآمد در بازار جواهرات ژاپن يا در قمارخانهها خرج ميشود.
آمريكا: در فرهنگ آمريكا، نياز مرداني كه خواستار ارضاي جنسي خود هستند، يك نياز طبيعي به شمار ميرود، ولي به زناني كه تأمين كننده اين نيازند، به عنوان موجوداتي كثيف و هرزه نگريسته ميشود. اين نگرش، دوگانگي برخورد با تجارت سكس و مسألهی سكس را در آمريكا نشان ميدهد. از اين رو، در نواداي آمريكا، روسپيگري يك فعاليت قانوني است، اما فعاليت قانوني روسپيگري در نوادا، از حجم تجاوزات جنسي به عنف، 4 برابر نقاط دیگر آمريكاست كه در آن، روسپيگري، عملي غير قانوني شناخته شده است.
چند نكتهی قابل توجه ديگر دربارهی آثار تجارت سكس و روسپيان وجود دارد. از جمله: 1- 86 درصد روسپيان آمريكايي و 53 درصد روسپيان سراسر جهان، توسط واسطهها، قاچاقچيان و دلالان سكس، مورد خشونت فيزيكي قرار ميگيرند. 2- بيماريهاي روحي و رواني روسپيان، ناشي از دوري از كشور و بدرفتاري دلالان جنسي در آمريكا، 88 درصد و در ديگر نقاط جهان، 47 درصد گزارش شده است.3- در آمريكا، 90 درصد و در ديگر كشورها، 40 درصد روسپيان، جداي از عرضه به مشتريان سكس، توسط خود دلالان و قاچاقچيان سكس، مورد تجاوز جنسي قرار ميگيرند.
هنر جنسي
در غرب، هنر، مفهوم انساني خود را از دست داده است، زيرا:
1. هيپیسم چنان رواج پيدا كرده است كه بسياري از آنها با نقض آداب خانوادگي و مذهبي، خود را هنرمند ميداند.
2. Anderas Serrano با قرار دادن صليب در شيشهاي پر از ادار و نقاشي تصوير خود در حالت جنسي، كارش را هنر مينامد.
3. نويسندگان آثار خود را با مضامين و صحنههايی چون استعمال مواد مخدر، همجنسبازي و كودكآزاري عرضه ميكنند.
4. يك دانشجوي هنر با ترتيب دادن يك صحنهی نمايش براي گذراندن واحد درسي، در ملأ عام به هنرپيشهی اين صحنه تجاوز ميكند.
5. چلسي كلينتون در جشن 17 سالگي خود در صحنهی نمايش برادوي به همراه والدين خود شاهد تجاوز محارم به هم بود.
اين ابتذال هنري يا به قول جاكس بارزن jecques Barzun ضد هنر، از ويژگيهايي چون: اهانت به نمادهاي زنانه، خانوادگي و مذهبي، ارج نهادن به بيحرمتي، رد همهی قواعد شايستگي، عدالت بودن بيرحمي، وقاحت بيشرمانه، تنفر و هرزگي، احساس ضد اجتماعي، ادبيات مغلق و غامض و آثاري زشت و بينزاكت برخوردار است. فردريك هارت frederick Hart در تعريف چنين هنري ميگويد: خصوصيت اصلي هنر در قرن بيستم، تخريب متهورانهی دو آرمان وقار و زيبايي است. جاكس بارزن در تكميل گفتهی او ميافزايد: حمله به اقتدار حاكم، مبارزه براي از بين بردن هر نهادي، ايجاد بينظمي و اغتشاش در زبان و مفاهيم، بيتفاوتي نسبت به وضوح مفهومي و خشونت عليه انسانيت، آينهی تمامنماي هنر مدرن است. از دلايل بيروح و نااميدكننده بودن هنر جديد، عبارت است از:
الف- در هنر جديد رويكرد هنري از ميان رفته و صنعتگري جايگزين آن شده است. در نتيجه، بخش بزرگي از آثار هنري امروز، صرفاً كالاهايي كمبها و زيبانما هستند.
ب- اكثر مدعيان فعلي هنرمندي، فاقد مهارت و آموزشهاي لازم براي خلق آثار هنري هستند. به سخن ديگر، ايدهاي در اين جا وجود دارد كه هنرمند به هيچ مهارت و توانايي خاصي نيازمند نيست، بلكه صرفاً آثارش بايد از نظر خود او درست باشد.
چنين نگاهي به هنر عواقب وخيمي دارد. از جمله:
1. در اين صورت، هنر چيزي براي گفتن نخواهد داشت، بنابراين هدفي جز دستيافتن به بازار و پول براي آن نميماند و اين به معناي مرگ هنر است.
2. هنرمندان آثار هنري خود را از توجه نظر ديگران، فارغ ميبينند؛ از اين رو، هنرمندان توجهي به نظر معلمان، تماشاچيان، سنن اجتماعي و حقايق نخواهندداشت.
3. از همه بدتر، چنين رويكردي هنرمندان مدرن را بالاتر و فراتر از انتقاد قرار ميدهد. لذا هنر معاصر بخش بزرگي از مردم را از هنر متعالي، معماري و موسيقي دور ساخته است.
تجاوز به عنف
از هر 6 زن آمريكايي، يك زن در عمر خود مورد تجاوز جنسي قرار ميگيرد؛ اما قربانيان تجاوزهاي جنسي، صرفاً به زنان محدود نميشود، بلكه كودكان و مردان را نيز در برميگيرد. آمارهاي سال 2002 / 1381 نشان ميدهد كه از هر 8 قرباني تجاوز جنسي، يك نفر مرد است. اين بدان معناست كه 3 درصد مردان آمريكايي در طول عمر خود مورد تجاوز جنسي قرار ميگيرند. همچنين، اطلاعات به دست آمده حكايت از آن دارد كه 44 درصد قربانيان تجاوز جنسي را افراد زير 18 سال تشكيل ميدهد که 29 درصد آنها بين 12 تا 17 سال و 15درصد كل قربانيان را كودكان زير 12 سال به خود اختصاص داده است. آمارها بيانگر آن است كه 12 درصد پسران و 29 درصد دختران دبيرستاني در طول تحصيل، مورد تجاوز جنسي قرار ميگيرند، ولي اين موضوع را مخفي نگاه ميدارند.
برخلاف تصور عمومي، متجاوزين جنسي مرداني نقابدار كه جاهاي خلوت و پرت را مأمن تجاوزات خود انتخاب ميكنند، نيستند؛ بلكه اطلاعات ارائه شده مبين آن است كه 40 درصد تجاوزات در منازل قربانيان و اغلب نيز توسط آشنايان، دوستان و يا حتي اقوام نزديك، 20 درصد در منازل دوستان، همسايگان يا اقوام و 25 درصد آنها در اماكن عمومي چون پاركينگها صورت ميگيرد. متوسط سن اين متجاوزين حدود 31 سال است كه 52 درصد آنها را سفيدپوستان تشكيل ميدهند. البته رقم قربانيان سفيد پوست به 5/82 درصد ميرسد. اگر چه تنها3/12 درصد قربانيان را سياهپوستان تشكيل ميدهند، اما به نسبت جمعيت، سياهپوستان 10 درصد بيش از سفيدپوستان در معرض تجاوز جنسي قرار دارند. البته فقط 39 درصد تجاوزات جنسي، توسط قربانيان به مقامات ذيصلاح گزارش ميشود؛ مابقي سكوت اختيار ميكنند. مهمترين دلايل اين سكوت، خصوصي يا شخصي دانستن آن توسط قربانيان و يا ترس از انتقام متجاوزين است. اين سكوت، زماني معنادارتر ميگردد كه آمارها بيانگر آن است كه 66 درصد قربانيان، متجاوزين به خود را ميشناسند؛ اگرچه 39 درصد اين تجاوزات به پليس گزارش نميشود، اما با اين حال، تنها 3/16 درصد آنها به زندان ميافتند كه مدت زندانيشدن بعضي از آنها، يك روز است.
بر اساس آمار ارائه شده از سوي مركز مطالعات ملي زنان آمريكا، همه ساله بالغ بر683000 زن بالاي 18 سال در آمريكا مورد تجاوز به عنف قرار ميگيرند كه 84 درصد آنها سكوت اختيار نموده و آن را به پليس گزارش نميدهند. اين در حالي است كه بيشتر آنها مورد ضرب و جرح فيزيكي متجاوزين قرار ميگيرند. بيشتر اين قربانيان، با مشكلات روحي و جسمي مختلف روبرو ميگردند. از آن جمله، ميتوان به سردردهاي مزمن، اختلال در خواب، حالت تهوع، كاهش اشتها، اختلال در تغذيه، دردهاي قاعدگي، اختلال در رفتارهاي جنسي و حتي تمايل به خودكشي اشاره كرد. آمارها نشان ميدهد كه مراجعهی اين گونه قربانيان در سالگذشته به روانپزشكان با رشد 56 درصد همراه بوده است. البته آمار دقيق تجاوز جنسي و آثار عميق آن به درستي در دست نيست، ولي تفاوت فاحش بين آمار مراكز مختلف دولتي و پژوهشي نشان از عمق آن دارد.
نتيجه اين كه بيشتر آنچه كه از زن و خانواده در دورهی قبل از بعثت پيامبر اكرم (ص) بهچشم ميآيد، مصداق جاهليت اولي است (وَ قَرْنَ في بُيُوتِكُنَّ وَ لا' تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيّةِ اْلاُولي' در خانههاي خود بمانيد و مانند زمان جاهليت پيشين، آرايش و خودآرايي نكنيد) به آن جهت اين دوره مصداق جاهليت اولي است كه درآن، معصيت و نافرماني خداست؛ اما اگر جاهليت را مختص سرزميني خاص و مربوط به دوره زماني مشخص ندانيم، بلكه آن را مربوط به هر دوره و مربوط به هر زماني بدانيم كه در آن معصيت و نافرماني خدا صورت ميگيرد، در آن صورت وضعيت اسفبار زن و خانواده در غرب معاصر، مصداق جاهليت است؛ البته جاهليت آخري يا همان جاهليت مدرن!