باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 19 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
منطق كشف يا روانشناسي پژوهش
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


كوهن در اين مقاله نقاط اختلاف نظر و اشتراك خود را با پوپر توضيح مي‌دهد. هر دو بر نقش تاريخ تاكيد دارند و پيشرفت علم را انباشت نمي‌دانند و علم را فرايندي انقلابي تلقي مي‌كنند. نقد پوزيتيويسم كلاسيك هم از نقاط اشتراك نظر آنها است. كوهن همچنين به پاره‌اي از اختلاف نظرهايش با پوپر هم اشاره مي‌كند و ديدگاه او را به نقد مي‌كشد. اين مقاله مقايسه تطبيقي جالبي را ميان اين دو ديدگاه فراهم مي‌آورد.

 

منبع: فصل نامه - ذهن - شماره 19

   ● نويسنده: تامس. اس . - كوهن

مترجم: غلامرضا - نظريان

 
 

هدف من در اين نوشتار آن است كه ديدگاه پيشرفت علمي را، كه طرح كلي آن را به اجمال در كتابم، ساختار انقلاب‌هاب علمي، مطرح كرده‌ام، از نزديك با ديدگاه‌هاي معروف‌تر رهبر فكريمان، سر كارل پوپر (Sir. Karl Popper) مقايسه كنم.  به‌طور معمول بايد از چنين مسئوليتي دوري كنم، زيرا من هم مانند سر كارل دربارة مفيد بودن اين‌گونه مناقشات خوش‌بين نيستم. گذشته از اين، از مدت‌ها پيش، كارش را به‌خاطر اينكه پاسخ منتقدان عصر حاضر را به‌ راحتي مي‌دهد،‌ ستوده‌ام. در عين حال، متقاعد شدم كه بايد اين كار در اين مجال انجام شود. حتي دو سال و نيم پيش از چاپ كتابم، كشف مشخصه‌هاي خاص و‌ اغلب حيرت‌آور رابطة ميان ديدگاه خود را با ديدگاه ايشان آغاز كرده‌ام. اين رابطه و واكنش‌هاي متفاوتي كه با آن مواجه شدم، نشان مي‌دهد مقايسة منظم اين دو مي‌تواند روشنگري خاصي را ايجاد كند. اجازه دهيد بگويم چرا به گمانم اين امر مي‌تواند رخ دهد.

تقريباً در همة مواقع وقتي به‌روشني در مسائل واحدي تحقيق مي‌كنم، ديدگاه سركارل و ديدگاه من دربارة علم تا حدودي به هم شباهت دارد.  به‌جاي اينكه نگران ساختار منطقي دستاوردهاي پژوهش علمي باشيم، هر دو دغدغة فرايند پويايي را داريم كه به اقتضاي آن معرفت علمي به‌ وجود مي‌آيد. با توجه به اين نگراني،‌ ما هر دو بر حقايق و نيز روح حيات علمي و عملي، به‌عنوان داده‌ها و اطلاعات معتبر تأكيد كرده و براي يافتن اين‌گونه داده‌هاي موثق، اغلب به تاريخ رجوع مي‌كنيم. از اين مجموعه داده‌هاي مشترك، نتايج مشابه زيادي به‌دست مي‌آوريم. هر دوي ما اين ديدگاه را كه علم به‌ وسيلة انباشت پيشرفت مي‌كند، رد مي‌كنيم؛ و به جاي آن بر فرايند انقلابي بودن [علم] تأكيد مي‌كنيم، كه در آن يك نظرية قديمي‌تر رد شده و نظريه‌اي جديد و مغاير، جايگزين آن مي‌شود؛  ما هر دو بر نقشي كه ناكامي تصادفي نظرية قديمي‌تر در چنين فرايندي براي پاسخ‌گويي به چالش‌هايي كه از سوي منطق، تجربه يا مشاهده مطرح مي‌شود، تأكيد مي‌كنيم. سرانجام سركارل و من در مخالفت با شاخص‌ترين تزهاي پوزيتيويسم كلاسيك با يكديگر وحدت داريم. هر دو، براي مثال، بر درگيري عميق و اجتناب‌ناپذير مشاهدة علمي با نظرية علمي تأكيد مي‌كنيم؛ به همين ترتيب، اقداماتي كه براي ايجاد هرگونه بيان مشاهده‌اي بي‌طرف انجام مي‌شود، شك داريم؛ و هر دو تأكيد مي‌كنيم هدف دانشمندان مي‌تواند به‌معناي دقيق كلمه ابداع نظريه‌هايي باشد كه پديده‌هاي قابل مشاهده را تبيين ‌كند و چنين كاري را با معيار اشياي عيني و واقعي  (real objects)، به هر معنايي كه عيني مي‌تواند داشته باشد، انجام دهد.

هرچند اين فهرست، موضوعات مورد توافق سركارل و مرا تماماً بيان نمي‌كند،  ولي به اندازة كافي گسترده بوده است كه ما را به‌ طور يكسان در حداقل جايگاهي از فلاسفة معاصر قرار دهد. احتمالاً به همين دليل است كه طرفداران سركارل دلسوزترين مخاطبان فلسفي را به‌طور منظم تشكيل مي‌دهند كه همواره از آنها سپاسگزارم. قدرشناسي من خالصانه است. همان توافقي كه دلسوزي اين گروه را برمي‌انگيزد، اغلب موجب ازبين رفتن علاقة ايشان مي‌شود. ظاهراً طرفداران سركارل مي‌توانند قسمت عمده‌اي از كتابم را به‌عنوان فصولي از آخرين بازنگري كتاب سركارل (و از نظر برخي، بازنگري بنيادي كتاب وي)، منطق اكتشاف علمي، بخوانند. يكي از همين طرفداران مي‌پرسد، ديدگاهي از علم را كه طرح كلي آن در كتابم ساختار انقلاب‌هاي علمي ارائه كرده‌ام، براي مدت زيادي معرفت مشترك به‌شمار نمي‌رفته است. شخص دومي از طرفداران، با خيرخواهي بيشتري، نوآوري مرا دليلي بر اين امر مي‌داند كه كشف امور واقع يك نوع دورة زندگي دارد، درست مثل چيزي كه در نوآوريم از نظريه‌ها مطرح مي‌شود. با وجود اين، ديگر طرفداران، از اين كتاب ابراز رضايت مي‌كنند، امّا به نسبت تنها دو موضوع ثانوي را كه اختلاف نظرم با سركارل دربارة آنها تقريباً روشن است، مورد بحث قرار مي‌دهند. يعني تأييد و اهميتي كه من بر پاي‌بندي به سنّت و نيز نارضايتي‌اي كه من از آثار ضمني اصطلاح «ابطال» (falsification)، دارم. همة اين طرفداران به اجمال كتاب مرا با ديد كاملاً خاصي خوانده‌اند و روش ديگري نيز براي خواندن آن مي‌تواند وجود داشته باشد. مطالعه با چنين ديدهايي غلط نيست ـ توافق من با سركارل جوهري و واقعي است ـ امّا خوانندگاني كه بيرون از حلقة پوپري قرار دارند، تقريباً همواره از تشخيص وجود چنين توافقي ناتوان بوده‌اند. همين خوانندگان هستند كه بيشتر اوقات (البته نه ضرورتاً با دلسوزي) موضوعات ظاهراً اصلي و مهم مرا تشخيص مي‌دهند. [بنابراين]، نتيجه مي‌گيرم تغيير صوري در تركيب  (gestalt switch)، خوانندگان مرا به دو يا چند گروه تقسيم مي‌كند. آنچه كه يكي از اين خوانندگان به‌عنوان شباهت قابل ملاحظه‌اي [ميان ديدگاه سركارل و من] مي‌بيند، امري است كه عملاً براي ديگران غيرمحسوس است. علاقه به فهم اينكه چگونه اين امر ممكن است، موجب شد تا مقايسة حاضر ميان ديدگاه خود و ديدگاه سركارل را به‌عمل آورم.

به‌هرحال، اين مقايسه نبايد صرفاً، از كنار هم قرار گرفتن جزءبه‌جزء تشكيل شود. آنچه درخور توجه است، حوزه‌اي حاشيه‌اي نيست كه درصدد بي‌توجهي به آن باشيم، بلكه حوزة محوري و مهمي است كه به‌نظر مي‌رسد در آن توافق داريم. سركارل و من قطعاً خواهان اطلاعات واحدي هستيم؛ در همين مقاله، تا حد زيادي خط فكري يكساني ميان ما ديده مي‌شود؛ وقتي دربارة اين خطوط فكري و اطلاعات يا داده‌ها از ما سؤال مي‌شود؛ اغلب در عمل پاسخ‌هاي واحد يا حداقل پاسخ‌هايي مي‌دهيم كه به‌نظر مي‌رسد در [اعمال) تجزيه و تحليل به‌شيوة پرسش و پاسخ، به‌نحو اجتناب‌ناپذيري مشابه هستند. با وجود اين، نظير تجاربي كه در بالا ذكر شد، مرا متقاعد مي‌كند، وقتي هريك دربارة امر واحدي سخن مي‌گوييم، اغلب اغراض كاملاً متفاوتي داشته باشيم. در عين حال كه خطوط فكري يكسان و مشابه‌اند ولي تصاويري كه از آنها به‌دست مي‌آيد، مي‌توانند متفاوت باشند. به همين دليل، جدايي ما از يكديگر را تغيير صوري در تركيب و نه يك اختلاف نظر مي‌خوانم. به همين خاطر است كه در مورد بهترين شيوة بررسي اين جدايي، بي‌درنگ متحيّر و كنجكاو مي‌شوم. چگونه امكان دارد سركارل را متقاعد كنم، هرچه را دربارة پيشرفت علمي مي‌دانم، او نيز مي‌داند و جايي درباره‌اش سخن گفته است. چيزي كه او اردك مي‌خواند، مي‌تواند مانند خرگوش ديده شود. چگونه مي‌توانم چيزي را كه از منظر خود به آن تمايل دارم، به او نشان دهم؟ حال آنكه، از قبل آموخته است، هر چيزي را كه بتوان به آن اشاره كرد، از منظر خود بنگرد.

در اين صورت، تغيير استراتژي لازم است و آنچه در پي مي‌آيد خود چنين تغييري را نشان مي‌دهد. با مطالعة مجرّد تعدادي از كتب و مقالات اصلي سركارل، باز هم با مجموعه عبارت‌هايي تكراري مواجه شدم كه، هرچند آنها را فهميده و كاملاً مخالفشان نيستم، ولي هرگز نتوانستم آنها را در همان مواضع به‌كار برم. بي‌ترديد، منظور از آنها استعاره‌هايي است كه به‌طور لفظي در مواضعي به‌كار مي‌روند كه سركارل جاي ديگر در موردشان توصيف‌هاي غيرمنتظره‌اي مي‌آورد. با وجود اين، [به‌كارگيري] چنين استعاره‌هايي براي اهداف كنوني، كه به‌وضوح تأثير نامطلوبي بر من دارد، مي‌تواند ثابت كند كه از توصيف‌هاي ساده و آسان مفيدتر است. البته ممكن است آنها بر تفاوت‌هاي بافتي يك متن كه بيان‌هاي ادبي دقيقي را دربردارند، دلالت كنند. در اين صورت، چنين شيوة بياني نمي‌تواند كاركرد خطوط فكري مندرج در يك مقاله را دارا باشد. بلكه كاركردي هم چون گوش خرگوش، شال‌گردن و يا نشاني بر گردن را خواهد داشت كه فرد وقتي مي‌خواهد تغيير ديد خود به يك نمودار صوري را به دوستش بياموزد آنها را از هم جدا كرده [و سپس] بررسي مي‌كند. اين حداقل انتظاري است كه از چنين اموري دارم. چهار نمونه از شيوه‌هاي متفاوت بيان به‌خاطر دارم كه آنها را به ترتيب بررسي مي‌كنم.

 

(I)

از ميان بنيادي‌ترين موضوعاتي كه من و سركارل بر آنها توافق داريم، تأكيد ما، بر اين موضوع قرار گرفته است كه هرگونه تحليل در مورد پيشرفت و تحوّل معرفت علمي، بايد روشي را كه علم در عمل به‌كار بسته است، مهم قلمداد كند. در اين صورت، تعدادي از تعميم‌هاي تكراري وي، مرا شگفت‌زده مي‌كند. يكي از اين تعميم‌ها، جملات آغازين فصل نخست كتاب منطق اكتشاف علمي است. به بيان سركارل، «يك دانشمند، خواه نظريه‌پرداز، خواه آزمايشگر، گزاره يا مجموعه‌اي از گزاره‌ها را مطرح مي‌كند و آنها را مرحله به مرحله مي‌آزمايد. وي خصوصاً در حوزة علوم تجربي، فرضيه‌ها يا مجموعه‌اي نظام‌يافته از فرضيه‌ها را پايه‌ريزي كرده و آنها را از طريق مشاهده و آزمون در معرض تجربه قرار مي‌دهد.  اين عبارت از هر لحاظ تكراري است، امّا در كاربرد، سه مسئله را نشان مي‌دهد. ناكامي چنين عبارتي در تعيين اين موضوع كه كدام‌يك از اين دو نوع «گزاره» (statement) يا «نظريه» (theory)، بايد آزمون شوند، مبهم است. درست است كه چنين ابهامي با رجوع به ساير متون آثار سركارل رفع مي‌شود ولي تعميم‌هاي به‌دست آمده از آن، به‌لحاظ تاريخي نادرست هستند. علاوه بر اين، چنين اشتباهي مهم به‌نظر مي‌رسد، زيرا توصيف در قالب مبهم فاقد آن ويژگي علمي است كه بيشتر علوم را از ساير پژوهش‌هاي خلّاق متمايز مي‌كند.

نوعي «گزاره» يا «فرضيه» (hypothesis) وجود دارد كه دانشمندان بارها آن را مورد آزمون دقيق قرار داده‌اند. گزاره‌هايي را دربارة بهترين حدس‌هاي يك فرد به‌خاطر دارم كه شيوة درست برقراري ارتباط ميان موضوع تحقيقش و مواد معرفت علميِ پذيرفته‌شده را بيان مي‌كند. براي مثال،‌ ممكن است وي حدس بزند يك مجهول شيميايي خاص حاوي نمكِ يك زمين كمياب است، يا اينكه چاقي موش‌هاي آزمايشگاهي‌اش، ناشي از عنصري مشخص در رژيم غذايي‌شان باشد، و يا اينكه نمودار طبيعي تازه كشف‌شدة ستارگان ممكن است ناشي از افت شديد هسته‌اي فهميده شود. در هر مورد، مراحل بعدي تحقيق‌اش، امتحان يا آزمون دقيق اين حدس‌ها يا فرضيه‌ها در نظر گرفته مي‌شود. اگر اين حدس‌ها يا فرضيه‌ها، به اندازه كافي آزمون‌هاي بسيار دشوار را پشت سر بگذارند، اين دانشمند كشفي را صورت داده يا دست‌كم معمّايي را كه مطرح شده حل كرده است. در غير اين صورت، وي يا بايد معمّا را به‌كلّي رها كند، يا بايد بكوشد به كمك‌ فرضيه‌هايي ديگر آن را حل كند. بسياري از موضوعات تحقيق، و نه همة آنها، اين‌گونه هستند. چنين آزمون‌هايي بخش استانداردِ چيزي هستند كه آن‌را در جاي ديگر، «علم يا پژوهش متعارف» (normal science or normal research) خوانده‌‌ام، اقدامي كه بخش اعظم كاري كه در علوم پايه انجام مي‌شود را تبيين مي‌كند. هرچند، اين آزمون‌ها، به‌معناي متداول، منتهي به نظرية رايج نمي‌شود. برعكس، وقتي دانشمندي به يك تعداد موضوعات تحقيقي مي‌پردازد، بايد نظرية رايج را به‌عنوان قواعد كاري‌اش، مبنا قرار دهد. هدف وي ترجيحاً حل معمايي است كه ديگران از عهدة حل آن برنيامده‌اند و از نظرية رايج انتظار مي‌رود آن معمّا را توضيح داده و تبيين كند كه مي‌توان با تكيه بر هوش كافي، آن را حل كرد.  البته پژوهشگرِ چنين حوزه‌اي، اغلب بايد راه حل‌هاي حدسي را كه به‌واسطة خلاقيّت خود براي معمّا ارائه و پيشنهاد مي‌كند، آزمايش كند؛ امّا تنها حدس شخصي‌اش آزمون مي‌شود. اگر در اين آزمون ناكام شود، تنها توان خودش و نه مواد علم رايج زير سؤال مي‌رود. به‌طور خلاصه، اگرچه آزمون‌ها در علم متعارف بارها انجام مي‌شوند، ولي آنها [اساساً] آزمون‌هايي خاص هستند. زيرا در تحليل‌ نهايي، اين خود دانشمند است كه مورد آزمايش قرار مي‌گيرد و نه نظرية رايج.

به هر حال، اين آزمون از نوع آزمون‌هايي نيست كه سركارل در نظر دارد. او بيش از همه نگران روش‌هايي است كه علم از طريق آنها رشد مي‌كند و اطمينان دارد كه «رشد» (growth) اساساً نه با انباشت، بلكه با شكست انقلابي يك نظرية پذيرفته‌شده و جايگزيني آن با يك نظرية بهتر، محقّق مي‌شود.  (استنتاج رشد از «شكست متوالي»، خود يك امر عجيب و نامتعارف زبان‌شناختي (a linguistic oddity) است كه علت وجودي‌اش را هرچه بيشتر جلو برويم، بيشتر مي‌توانيم دريابيم). با فرض اين ديدگاه،‌‌ آزمون‌هايي كه سر كارل بر آنها تأكيد دارد آزمون‌هايي هستند كه به‌منظور كشف حدود و ثغور نظرية پذيرفته‌شده و قرار دادن نظرية رايج در معرض بيشترين فشار انجام مي‌گيرد. ازجمله مثال‌هاي مورد علاقه وي، كه جملگي در نتيجة خود تكان‌دهنده و مخرّب‌اند، [مي‌توان]‌ آزمايش‌هاي لاوازيه (Lavaisier) بر روي اكسيده شدن، شتاب ماه‌گرفتگي و خورشيدگرفتگي سال 1919 و آزمايش‌هاي اخير بر روي حفظ توليد مثل ، را ذكر كرد. البته، تمام اين آزمايش‌ها، آزمايش‌هايي كلاسيك هستند، ولي سركارل در استفاده از آنها براي توصيف فعاليّت علمي، يك موضوع بسيار مهم را دربارة آنها ناديده مي‌گيرد. اين‌گونه رويدادها در [روند] پيشرفت و تحوّل علمي بسيار نادر هستند. وقتي آنها به‌وقوع مي‌پيوندند، يا عموماً به‌واسطة بحران قبلي در حوزة مربوطه (آزمايش‌هاي لاوازيه، لي Lee و يانگ (Yang  به‌وجود مي‌آيند و يا به‌واسطة وجود نظريه‌اي حاصل مي‌شوند كه با معيارهاي كنوني تحقيق (نسبيّت عام اينشتين رقابت مي‌كنند. به هر حال، اين امور ابعاد يا دلايل چيزي است كه در جاي ديگر «پژوهش برجسته و خاص» خوانده‌ام، كاري كه در آن دانشمندان بسياري از ويژگي‌هاي مورد تأكيد سركارل را نشان مي‌دهد، ولي حداقل در گذشته تنها به‌طور ادواري و تحت شرايط كاملاً خاص در هر تخصص علمي مطرح شده است.

پس معتقدم كه سركارل، كار علمي محض را با معيارهايي توصيف كرده است كه تنها به اجزاي انقلابي و موقّتش مربوط مي‌شود. تأكيد وي طبيعي و متداول است: شاهكارهاي كپرنيك (Copernicus) يا اينشتين (Einstein) خواندني‌تر از شاهكارهاي براهه (Brahe) يا لورنتز (Lorentz)، است. سركارل اولين كسي نيست كه آنچه را علم متعارف مي‌خوانم با كاري اساساً پيش‌پاافتاده اشتباه مي‌گيرد. با وجود اين، اگر پژوهش را صرفاً از حيث تحولاتي نگاه كنيم كه ايجاد مي‌كند، [در اين صورت] احتمالاً نه علم و نه پيشرفت و تحول معرفت را مي‌توان فهميد. به‌طور مثال، هرچند آزمون معتقدات اصلي تنها در [قلمروي] علم برجسته و خاص رخ مي‌دهد، امّا اين علم متعارف است كه هم موضوعات آزمون و هم شيوة آزمون آنها را نشان مي‌دهد. افزون بر اين، به‌منظور اجراي متعارف و نه برجسته و خاص علم است كه متخصصان آموزش داده مي‌شوند، با وجود اين، موفقيّت آنها در نشان دادن و جايگزين كردن نظريه‌هايي كه كار متعارف به آنها وابسته است، امري عجيب است كه بايد تبيين شود. سرانجام، ديدگاه اصلي من در حال حاضر اين است كه نگاهي دقيق‌تر به كار علمي نشان مي‌دهد اين عمل متعارف و نه برجسته و خاص است كه بيشتر اوقات علم را تقريباً از ساير كارها متمايز مي‌كند، علم متعارفي كه نوع آزمون سركارل در مورد آن تحقّق پيدا نمي‌كند. اگر معيار تمايزي وجود داشته باشد (كه به‌نظر من نبايد به‌دنبال يك معيار مشخص و تعيين‌كننده بود)، مي‌تواند تنها در آن بخش از علم باشد كه سركارل ناديده مي‌گيرد.

سركارل در يكي از مقاله‌هاي خاطره‌انگيز خود، در جستجوي خاستگاه و سنّت بحث انتقادي است كه براي فلاسفة يوناني ميان تالس (Thales) و افلاطون (Plato) و تنها شيوة عملي گسترش معرفت ما است»، فلاسفه‌اي كه، به‌نظر وي، بحث انتقادي (critical discussion) را هم بين مدارس و هم در داخل آنها رواج دادند.  توصيفي كه وي از گفتمان پيش از سقراط اضافه مي‌كند، بسيار بجا و مناسب است، امّا آنچه توصيف شده، هيچ شباهتي به علم ندارد. در عوض اين توصيف،‌ سنّت [بيان] دعاوي، دعاوي متقابل و مناقشه‌ها دربارة اصولي است كه احتمالاً به جز دوران قرون وسطا، از آن‌پس مشخصة فلسفه و بيشتر علوم اجتماعي بوده است. قبلاً اين شيوه بحث به‌وسيلة رياضيات، ستاره‌شناسي، آمار، و بخش‌هاي هندسي نورشناسيِ دوران يوناني‌مآبي (Hellenistic period) در جهت حل معمّا كنار گذاشته شده بود. از آن پس تا به‌حال ساير علومي كه به طرز روزافزوني بر شمارشان افزوده مي‌شود، همين تحوّل را پشت سر گذارده‌اند. به بيان ديگر، برخلاف ديدگاه سركارل، اين درست كنار گذاردن سنّت بحث انتقادي است كه گذار از علم را [به علم ديگر] مشخص مي‌كند. وقتي حوزه‌اي از علم آن تحوّل را پشت سر گذاشت، بحث انتقادي تنها هنگام بحران، دوباره مطرح مي‌شود؛ يعني زماني‌كه بنيان‌هاي اين حوزه از علم دوباره متزلزل مي‌شود.  دانشمندان تنها وقتي همانند فلاسفه عمل مي‌كنند كه بايد از ميان نظريه‌هاي رقيب يكي را انتخاب كنند. فكر مي‌كنم به همين دليل توصيف برجستة سركارل از دلايل انتخاب يكي از نظام‌هاي مابعدالطبيعه‌اي، تا اين حد به تبيين انتخاب يكي از نظريه‌هاي علمي من شباهت دارد.  پس از اين سعي خواهم كرد به‌طور خلاصه نشان دهم، آزمون در هيچ‌يك از اين گزينه‌ها نمي‌تواند نقش كاملاً تعيين‌كننده‌اي داشته باشد.

به هر حال، دليل خوبي وجود دارد كه چرا آزمون ظاهراً چنين نقش تعيين‌كننده‌اي ندارد، و در بررسي اين دليل [معلوم مي‌شود] چرا اردك سركارل بالاخره مي‌تواند به خرگوش من تبديل شود. هيچ فعاليتي در جهت حل معمّا نمي‌تواند تحقّق پيدا كند،‌ مگر آنكه كساني كه به اين كار مبادرت مي‌ورزند معيار واحدي داشته باشند كه براي آنها و نسبت به زماني كه در آن به سر مي‌برند، مشخص مي‌كند چه موقع يك معمّا حل شده است. همين معيار ضرورتاً ناتواني دستيابي به راه‌حل معمّا را نيز مشخص مي‌كند و هركس نظريه‌اي را انتخاب كند مي‌تواند اين ناتواني را، ناتواني يك نظريه در پشت سر گذاردن يك آزمون تلقّي كند. همان‌طور كه قبلاً تأكيد كرده‌ام معمولاً ناتواني مذكور اين‌گونه تلقّي نمي‌شود. تنها كسي كه به حل معمّا مي‌پردازد مقصّر شناخته مي‌شود، نه ابزارهاي وي ولي عقيدة اين عده تحت شرايط خاصي تغيير مي‌كند كه بحراني در حوزة تخصّصي به‌وجود آمده است (براي مثال در نتيجة شكست فاحش يا مكرّر برجسته‌ترين متخصّصان آن حوزه). شكستي كه قبلاً به اشخاص مربوط بوده مي‌تواند بعدها شكست يك نظرية تحت آزمايش به‌نظر رسد. حال، پرهيز از چنين آزموني به دليل اينكه از همان معمّا ناشي مي‌شود و درنتيجه معيار لايتغيّر حل معمّا را در خود دارد، نسبت به آزمون‌هايي كه در چارچوب سنّتي كه شيوه متعارف آن بحث انتقادي و نه حل معما (puzzle solving) است، هم دشوارتر و هم سخت‌تر است.

بنابراين، به تعبيري، سختي معيار آزمون (test-criteria) تنها يك روي سكه‌اي است كه روي ديگرش سنّت حل معما است. به همين خاطر است كه معيار تمايز سركارل و معيار من تا اندازة زيادي با هم سازگاري دارند هرچند، اين سازگاري تنها در نتايج معيارهاي ما وجود دارد، فرآيند به‌كارگيري آنها بسيار متفاوت است و ابعاد گوناگوني از فعاليّتي را كه اين قضاوت ـ علم يا غير علم ـ در مورد آن صورت مي‌گيرد متمايز مي‌كند. با بررسي موارد غامضي چون تحليل روان‌شناختي يا تاريخ‌نگاري ماركسيستي، كه سركارل در مورد هريك از آنها معياري را درنظر گرفته  و به ما مي‌گويد، من [نيز با وي] هم عقيده‌ام كه نمي‌توان در اين صورت آنها را به‌معناي دقيق كلمه «علم» خواند. امّا من از راهي به اين نتيجه مي‌رسم كه بسيار مطمئن و مستقيم‌تر از راه وي است. مثالي اجمالي مي‌تواند نشان دهد از بين دو معيار آزمون و حل معمّا، معيار دوم هم ابهام كمتري دارد و هم بنيادي‌تر است.

براي اجتناب از مناقشه‌هاي بي‌ربط دوران حاضر، ترجيح مي‌دهم به‌جاي پرداختن به چيزي مثل تحليل روانشناختي، طالع‌بيني را مورد توجه قرار دهم. طالع‌بيني (astrology) مثالي است كه سركارل بارها از آن به‌عنوان «شبه علم» (pseudo-science) ياد مي‌كند.  وي مي‌گويد: «آنها [= طالع‌بينان] با ارائه تفاسير و پيش‌گويي‌هاي بسيار مبهم قادر بودند ابطال يا ردّ نظريه و پيش‌گويي‌هايي را كه دقيق‌تر بوده است، توجيه كنند. آنها به‌منظور رهايي از ابطال، آزمون‌پذيري نظريه (testability of the theory) را از بين مي‌برند.  اين تعميم‌ها دستخوش روح كار طالع‌بينانه (astrological enterprise) هستند. امّا همان‌طور كه به هر حال مي‌بايد جدّي گرفته شوند، [چنين تعميم‌هايي] اگر قرار باشد معيار تمييزي ارائه دهند، نمي‌توان آنها را تصديق كرد. تاريخ طالع‌بيني زماني كه از نظر فكري نيز معتبر بود، طي قرن‌ها پيش‌بيني‌هاي زيادي را به‌ثبت رساند كه به‌طور قطع ابطال شدند.  حتي معتقدترين و تندترين طرفداران طالع‌بيني نيز در تكرار چنين ناكامي‌هايي ترديد نداشتند. طالع‌بيني را به دليل قالبي كه پيش‌بيني‌هايش در آن ارائه مي‌شود، نمي‌توان از علوم جدا كرد.

افزون بر اين، طالع‌بيني را نمي‌توان به دليل شيوه‌اي كه مبادرت‌كنندگان به آن، ناكامي را توضيح مي‌دادند، از علوم جدا كرد. براي مثال، طالع‌بينان خاطرنشان مي‌كنند كه برخلاف پيش‌بيني‌هاي كلي دربارة‌ مثلاً، اميال فردي يا بلاياي طبيعي، پيش‌بيني آيندة فرد كاري بس دشوار است و نيازمند بيشترين مهارت و حساسيّت دربارة خطاهاي جزئي اطلاعات مربوط است. هيئت ستارگان و هشت سياره، دائماً در حال تغيير بود؛ جدول‌هاي ستاره‌شناسي كه معمولاً اين هيئت را در روز تولّد فرد تخمين مي‌زدند، بسيار ناقص بودند؛ افراد اندكي لحظة تولّد خود را، به‌دقت لازم مي‌دانستند.  پس جاي تعجّب نيست كه اين پيش‌بيني‌‌ها اغلب ابطال شده‌اند. تنها پس از اينكه طالع‌بيني خود از اعتبار افتاد، اين بحث‌ها مصادره به مطلوب (question-begging) به‌نظر مي‌آمد.  امروز وقتي براي مثال ناكامي‌هاي پزشكي و هواشناسي را تبيين مي‌كنيم، نظير چنين استدلال‌هايي را، به‌طور مرتّب به‌كار مي‌بريم. آنها در مواقع گرفتاري نيز در علوم دقيقه‌اي چون رشته‌هاي فيزيك، شيمي و ستاره‌شناسي به‌كار مي‌روند.  تبيين طالع‌بين از ناكامي به‌هيچ وجه غيرعلمي نبود.

با اين همه، طالع‌بيني علم نبود، بلكه يك فن، يعني يكي از هنرهاي عملي بود كه شباهت‌هاي نزديكي با مهندسي، هواشناسي و پزشكي داشت، رشته‌هايي كه تا بيش از يك قرن پيش به‌كار مي‌رفت. فكر مي‌كنم طالع‌بيني به‌ويژه با پزشكي قديمي‌تر و روان‌شناسي تحليلي معاصر شباهت‌هاي تنگاتنگي دارد. در هريك از اين رشته‌ها نظرية مشترك به‌تنهايي براي اثبات اعتبار اين نظام و نيز ارائة دليلي منطقي براي قواعد فني مختلف حاكم بر عمل [در اين رشته] كافي بود. اين قواعد كاربردشان را در گذشته ثابت كرده‌اند، امّا كسي كه به‌ كار در اين رشته‌ها اشتغال داشت، آنها را براي جلوگيري از ناكامي دوباره كافي نمي‌دانست. نظريه‌اي مبسوط‌تر و قواعدي منسجم‌تر لازم بود، امّا بي‌معنا بود كه يك نظام معتبر و شديداً مورد نياز را نسبت به سنّتي با موفقيّت محدود كنار بگذاريم صرفاً به اين دليل كه اين امور مورد نياز هنوز فراهم نشده‌اند. هرچند، بدون آنها طالع‌بين و پزشك هيچ‌كدام قادر به پژوهش نمي‌باشند. گرچه آنها قواعدي براي عمل در اختيار داشتند، ولي هيچ معمّايي براي حل كردن و درنتيجه هيچ علمي براي به‌كار بستن نداشتند.

شرايط ستاره‌شناسي را با طالع‌بيني مقايسه كنيد. اگر پيش‌بيني يك ستاره‌شناس با شكست مواجه شود و محاسباتش درست باشد، مي‌تواند اميدوار به فراهم آوردن شرايط درست باشد. شايد داده‌ها و اطلاعات نادرست بوده‌‌اند: مشاهده‌هاي قبلي را مي‌توان دوباره بررسي كرد و ارزيابي‌هاي تازه‌اي به‌عمل آورد. كارهايي كه انبوهي از معمّاهاي قابل محاسبه و مفيد را مطرح مي‌كند. و شايد نظريه احتياج به تعديل داشته باشد يا به‌وسيلة استفادة درست از [مسئلة] دايره‌اي كه مركزش روي محيط دايرة ديگر است، گريز از مركز، برابركننده‌ها و...، يا به‌‌وسيلة اصلاحات اساسي‌تر فن ستاره‌شناسي. براي بيش از يك هزاره اينها معمّاهاي نظري و رياضي بودند كه علاوه بر معمّاهاي مفيد مشابه خودشان، سنّت پژوهش ستاره‌شناسي حول محور آنها شكل گرفته است. طالع‌بين برخلاف ستاره‌شناس با چنين معمّاهايي روبرو نبود. وقوع ناكامي‌ها را مي‌توان تبيين كرد. امّا ناكامي‌هاي خاص باعث پديد آمدن معمّاهاي پژوهش نمي‌شدند، زيرا هيچ فردي هرقدر كه ماهر باشد نمي‌تواند با يك تلاش سازنده براي اصلاح سنت طالع‌بيني از آنها استفاده كند. ريشه‌هاي بسيار زيادي مي‌تواند براي مشكل وجود داشته باشد كه بيشتر آنها خارج از [حيطة] آگاهي، كنترل و مسئوليّت طالع‌بين قرار دارند. ناكامي‌هاي فردي به همان نسبت قابل تعليم نبودند و ماية توانايي پيشگو در نظر همكاران حرفه‌اي‌شان نمي‌شدند.  با اينكه اغلب، افراد واحدي، از قبيل بطلميوس (Ptolemy)، كپلر (Kepler) و تيكو براهه (Tycho Brahe) به ستاره‌شناسي و طالع‌بيني اشتغال داشتند ولي در برابر سنّت حلّ معمّايي ستاره‌شناسي هيچ بديلي از طالع‌بيني وجود نداشت و طالع‌بيني بدون وجود معمّاها، يعني توانايي زير سؤال بردن و بعد اثبات مهارت شخص خاصي كه به طالع‌بيني اشتغال دارد، نمي‌تواند علم باشد، حتّي اگر ستارگان نيز به‌واقع تقدير و سرنوشت بشر را مقرّر كنند.

به‌طور خلاصه، گرچه طالع‌بينان پيش‌گويي‌هاي آزمون‌پذيري به‌دست مي‌دادند و تصديق مي‌كردند كه گاهي اين پيش‌گويي‌ها غلط از آب درمي‌آيد، ولي آنها به فعاليّت‌هاي گوناگوني دست نمي‌زدند كه به‌طور متعارف مشخّصة تمام علوم شناخته شده بود، [ضمن اينكه] قادر به اين كار نبودند. سركارل به‌درستي طالع‌بيني را از علوم جدا مي‌كند، امّا تأكيد بيش از حد وي بر تحولات اتّفاقي علم مانع از آن مي‌شود كه قطعي‌ترين دليل انجام چنين كاري را ببيند.

اين حقيقت، به‌نوبة خود مي‌تواند نكتة عجيب ديگري را در مورد تاريخ‌نگاري سركارل تبيين كند. گرچه وي بارها نقش آزمون‌ها را در جايگزيني نظريه‌هاي علمي مورد تأكيد قرار مي‌دهد، ولي علاوه بر اين، ملزم است اذعان كند كه بسياري از نظريه‌ها، مثل [نظرية] بطلميوسي، قبل از آنكه به‌واقع آزمون شوند، جايگزين شدند.  دست‌كم در برخي موارد، آزمون‌ها براي تحولاتي كه به پيشرفت علم منجر مي‌شوند، لازم نيستند. امّا چنين امري در مورد معمّاها صدق نمي‌كند. سركارل مي‌گويد نظريه‌هايي كه قبل از جايگزيني‌شان مورد آزمون قرار نمي‌گرفتند، درصورتي كه به اندازة كافي دست از تأييد سنّت حل معمايي برمي‌داشتند، هيچ‌كدام عوض نمي‌شدند. وضعيت ستاره‌شناسي در اوايل قرن شانزدهم ناگوار بود. با وجود اين، بيشتر ستاره‌شناسان احساس مي‌كردند كه اصلاحات عادي در يك مدل اساساً بطلميوسي وضعيت را بهبود مي‌‌بخشد. به اين معنا، اين نظريه در يك آزمون شكست نخورده بود. امّا ستاره‌شناسان اندكي، از جمله كوپرنيك (Copernicus) قائل بودند كه اين اشكال‌ها به خود رويكرد بطلميوسي بازمي‌گردد و به برداشت‌هاي خاصي كه از اين نظريه ارائه شده، رجوع نمي‌كند و نتايج چنين عقيده‌اي قبل از اين ثبت شده است. چنين وضعيّتي متعارف است.  يك سنّت حل معمّا با آزمون يا بدون آن مي‌تواند راه را براي جايگزيني خودش فراهم كند. اتكا بر آزمون به‌عنوان مشخصة يك علم به‌معناي ناديده گرفتن كار اغلب دانشمندان و نيز بي‌توجهي به شاخص‌ترين ويژگي كار آنها است.

 

(II)

با پيشينه‌اي كه از اظهارات قبلي به‌دست آمد مي‌توان دليل و نتايج يكي ديگر از شيوه‌هاي بيان مورد علاقة سركارل را بي‌درنگ دريافت. كتاب حدس‌ها و ابطال‌ها با اين جمله آغاز مي‌شود: «مقالات و سخنراني‌هايي كه در اين كتاب مندرج است، صورت‌هاي متفاوتي از يك تم واحد (simple theme) هستند، يعني اين تز كه مي‌توان از خطا‌ها آموخت» اين تأكيد به خود سركارل تعلّق دارد؛ اين تز به اثري بازمي‌گردد كه وي پيش‌تر به رشتة تحرير درآورده است؛  امّا اگر خود تز را به‌تنهايي تصوّر كنيم، تزي قابل قبول است؛ جدا كردن و تصحيح كردن خطاها، فنّي اساسي در آموزش كودكان به‌شمار مي‌‌رود. فن بيان سركارل ريشه در تجارب روزمره دارد. با وجود اين، در مضاميني كه وي در آنها از ضرورت معمول كمك مي‌گيرد،‌ ظاهراً كاربردهايش به‌نحو تعيين‌كننده‌اي نادرست است. اطمينان ندارم خطايي مرتكب شده باشم كه حداقل بتوان از آن چيزي آموخت.

لازم نيست با مسائل عميق‌تر فلسفي كه به‌وسيلة خطاها مطرح مي‌شوند خود را درگير كنيم تا ببينيم در حال حاضر مسئلة مورد بحث كدام است. خطا است كه سه را با سه جمع كنيم و عدد پنج به‌دست آوريم يا از گزارة «هر انساني فاني است»، گزارة «تمام فاني‌ها انسان‌اند» را استنتاج كنيم. به دلايل مختلف، خطا است بگوييم «آن پسر خواهرم است» يا اينكه وجود يك ميدان الكترونيكي قوي را اعلام كنيم و حال آنكه كنترل آزمايش آن را رد كند. قاعدتاً هنوز انواع ديگري از خطاها وجود دارند، ولي تمام خطاهاي معمولي احتمالاً در ويژگي زير مشترك‌اند: خطا در يك زمان و مكان خاص و به‌وسيلة يك فرد خاص انجام مي‌شود. آن فرد در پيروي از قاعدة ثابت‌شده‌اي در منطق، يا زبان و يا روابط ميان يكي از اين دو با جهان تجربي ناكام مانده است. او ممكن است در شناخت نتايج يك انتخاب خاص در ميان شقوقي كه اين قواعد در اختيار او قرار مي‌دهد، ناكام شده باشد. اين فرد تنها مي‌‌تواند به اين دليل از خطايش بياموزد كه گروهي كه كارش شامل اين قاعده مي‌شود بتواند ناكامي فرد را در به‌كارگيري آنها جدا كند. به‌طور خلاصه، انواع خطاها كه ضرورت سركارل در مورد آنها به‌وضوح هرچه تمام‌تر به‌كار مي‌رود [ناشي از] ناكامي فهم يا شناخت فرد در فعاليّتي هستند كه قواعد از پيش تعيين‌شده‌اي بر آن حاكم است. چنين خطاهايي در علوم، بيشتر اوقات و شايد گاهي اوقات در مسير پژوهش متعارف حل معمّا پيش مي‌آيد.

هرچند مطلب مذكور در جايي كه سركارل به‌دنبال خطاها مي‌گردد نيست، زيرا تصوّر وي از علم حتّي وجود پژوهش متعارف را تحت‌‌الشعاع قرار مي‌دهد. در عوض، او وقايع برجسته يا انقلابي را در پيشرفت و تحوّل علمي [مؤثر] مي‌بيند. خطاهايي كه وي به آنها اشاره مي‌كند، عموماً اموري كاربردي نبوده بلكه نظريه‌هاي علمي منسوخي چون هيئت بطلميوسي، نظريه اصل فلوژيستون يا ديناميك نيوتني هستند و به همين قياس، «آموختن از خطاها» وقتي تحقّق مي‌پذيرد كه يك جامعة علمي يكي از نظريه‌ها را رد كرده و نظرية ديگري را جايگزين آن كند. اگر بلافاصله به نظر نمي‌رسد كه اين موضوع كاربردهاي مختلفي دارد، عمدتاً به اين دليل است كه براي ميراث استقراگرايان جالب است كه همة ما [اعتقاد به آموختن از خطاها داشته باشيم]. با اعتقاد به اينكه نظريه‌هاي معتبر به‌وسيلة استقرا درست از حقايق حاصل مي‌شوند، استقراگرا بايد بپذيرد كه نظرية نامعتبر نيز ناشي از استقرا نادرست است. دست‌كم به‌ كلّي وي حاضر است كه به اين پرسش‌ها پاسخ دهد: در دستيابي به نظريه‌اي مثل هيئت بطلميوسي چه خطايي رخ داده، چه قانوني، چه وقت و توسط چه كسي نقض شده است؟ براي كسي كه اين پرسش‌ها فقط نزد او معنا دارند، شيوة بيان سركارل مسئله‌اي ندارد.

ولي نه من و نه سركارل هيچ‌كدام استقراگرا نيستيم. باور نداريم كه قانوني براي استقرا نظريه‌هاي درست از حقايق، وجود داشته باشد يا حتّي قائل نيستيم كه نظريه‌ها، خواه درست يا نادرست، اساساً استقراپذير باشند. برعكس، آنها را فرض‌هايي تخيّلي مي‌دانيم كه در نوشته‌هايمان براي كاربرد در طبيعت ابداع مي‌كنيم. هرچند گفته‌ايم اين فرض‌ها قادر به مخالفت با معمّاهايي هستند كه از پس حل آنها برنيامده‌اند و عموماً نيز با آنها مخالفت كرده‌اند، ولي علاوه بر اين، اذعان داريم كه اين مخالفت‌هاي مشكل‌ساز گاهي پس از ابداع و پذيرش يك نظريه اتفاق افتاده‌اند. پس، از نظر ما هيچ خطايي در رسيدن به هيئت بطلميوسي اتّفاق نمي‌افتد و بنابراين، دشوار است كه بفهمم مقصود سركارل از اينكه اين نظام، يا هر نظرية منسوخ ديگري را خطا مي‌خواند چيست. حداكثر چيزي كه بتوان گفت اين است كه نظريه‌اي كه قبلاً خطا به‌شمار نمي‌رفته، يا [به‌واقع] درخور خطا بوده يا يكي از دانشمندان، به‌خطا نظريه‌اي را براي مدّت زماني طولاني رها نكرده است، و حتي اين شيوه‌هاي بيان هم كه از ميان آنها اوّلي بسيار آزارهنده است، مفهوم خطايي را كه معروفيّت بيشتري دارد، نمي‌رساند. اينها خطاهاي معمولي هستند كه ستاره‌شناس بطلميوسي (يا كوپرنيكي) شايد به‌واسطة مشاهده، محاسبه يا تحليل داده‌‌ها و اطلاعات، در چارچوب نظام ستاره‌شناختي خود مرتكب مي‌شود. يعني آنها خطاهايي هستند كه مي‌توان از نظام اوليه آنها را جدا كرد و بلافاصله اصلاح نمود، درحالي‌كه نظام اوليه را نيز حفظ مي‌كنيم. برعكس، به تعبير سركارل، خطا تمام نظام را تحت تأثير قرار مي‌دهد و تنها با جايگزيني كليّت آن قابل اصلاح است. هيچ‌يك از شيوه‌هاي بيان و شباهت‌هاي [فكري] ما نمي‌تواند اختلاف‌هاي مبنايي ما را بپوشاند و نيز قادر به پوشاندن اين حقيقت نيست كه چنين نظامي قبل از تأثيرگذاري خطا بر آن، نظامي نبوده است كه اكنون معرفت مستدل و مطمئن مي‌خوانيم.

به احتمال فراوان بتوان معناي «خطا» را از منظر سركارل حفظ كرد، ولي براي انجام موفقيت‌آميز چنين كاري لازم است جلوي آثار جانبي و يقيني و هنوز متداول آن را بگيريم. اصطلاح «خطا» همچون «آزمون» از علم متعارف برگرفته شده است و كاربرد آن در اين علم به‌لحاظ منطقي روشن و واضح است. اين اصطلاح در علم متعارف براي رويدادهاي انقلابي به‌كار رفته و كاربردش در بهترين حالت مشكل‌ساز است. تغيير عقيده‌اي [كه از اصطلاح «آزمون» به «خطا» صورت پذيرفت] اين برداشت متداول را به‌وجود آورده و حداقل تقويت مي‌كند كه مي‌توان همة نظريه‌ها را با همان معيارهايي مورد ارزيابي قرار داد كه در ارزيابي كاربردهاي پژوهشي نظرية خود به‌كار مي‌بريم. از اين پس كشف معيارهاي قابل كاربرد به نياز اولية بسياري از افراد تبديل مي‌شود. اينكه سركارل نيز بايد جز و اين افراد باشد، امري است بعيد و دور از ذهن، زيرا اين تحقيق با بديع‌ترين و مفيدترين هستة مركزي فلسفة علم او مخالفت دارد. با وجود اين، پس از [مطالعة] كتاب منطق اكتشاف علمي  نتوانستم فهم بيشتري از آثار روش‌شناختي وي پيدا كنم. حال بايد بگويم، سركارل با وجود ردّ و انكارهاي خود، دائماً به‌دنبال ارزيابي شيوه‌هايي است كه مي‌تواند براي نظريه‌هايي در فنون مطمئن و بي‌چون‌وچرا به‌كار رود، فنوني كه فرد به‌وسيلة آنها «خطاهاي» علم حساب، علم منطق يا علم اندازه‌گيري را شناسايي مي‌كند. مي‌ترسم وي به‌دنبال خيال خامي باشد كه از همان پيوستگي علم متعارف و خاص نشأت مي‌گيرد كه آزمون‌هاي ظاهراً بسيار مبنايي ويژة علوم را تشكيل مي‌دهد.

 

(III)

سركارل در منطق اكتشاف علمي عدم تقارن تعميم و نفي آن را در ارتباطشان با دليل تجربي مورد تأكيد قرار مي‌دهد. نمي‌توان نشان داد يك نظرية علمي كاربرد موفقيّت‌آميزي در همة‌ مصاديق ممكنش داشته باشد، ولي عدم موفقيّت آن را در موارد خاص مي‌توان نشان داد. تأكيد بر اين بديهيات منطقي و آثار جانبي‌اش براي من گامي به جلو به‌نظر مي‌رسد كه از آن بازگشتي نيست. همين عدم تقارن نقشي اساسي در كتاب ساختار انقلاب‌هاي علمي ايفا مي‌كند. ناتواني يك نظريه در ارائة قواعدي كه معمّاهاي قابل حل را مشخص مي‌كند، در اين كتاب منشا بحران‌هاي تخصصي  به‌شمار مي‌رود كه اغلب منجر به جايگزيني نظريه مي‌شود. ديدگاه من بسيار به ديدگاه سركارل نزديك است، شايد من هم ديدگاه خود را از آنچه پيرامون اثر وي شنيده‌ام، اخذ كرده‌ام.

سركارل آنچه را كه در زمان شكست كاربرد نافرجام يك نظريه اتفاق مي‌افتد، «ابطال» يا «رد»  مي‌خواند؛ اين گفته‌ها نخستين مجموعه از عبارت‌هاي مربوط به [اين موضوع] است كه به‌نحوي عجيب مرا تحت تأثير قرار مي‌دهد. [اصطلاحات] «ابطال» و «ردّ» هر دو متضاد «اثبات»هستند. آنها هر دو اساساً از منطق و رياضيات اخذ شده‌اند؛ زنجيره‌هاي استدلال كه اين دو اصطلاح در مورد آنها به‌كار مي‌رود «به چيز مطلوبي» (Q.E.D) پايان مي‌پذيرد كه «لازم است اثبات شود»؛ استفاده از اين اصطلاحات توانايي جلب رضايت هريك از اعضاي جامعة تخصصي مربوط را دربردارد. هرچند، احتياجي نيست به هيچ‌يك از اين مخاطبان بگوييم، جايي كه يك نظرية كلي يا حتّي يك قانون علمي در معرض خطر است، استدلال‌ها به‌ندرت مطمئن و بي‌چون‌وچرا هستند. همة تجربيّات را مي‌توان يا از حيث ارتباطشان و يا از حيث دقتّشان مورد ترديد قرار داد. همة نظريه‌ها را مي‌توان به‌وسيلة سازگاري‌هاي موقت (ad hoc adjustments) و مختلف اصلاح كرد بدون آنكه در خطوط اصلي آنها تغييري ايجاد كنيم. افزون بر اين، دانستن اين موضوع مهم است كه [روند رشد علم] بايد نيز اين‌گونه باشد، زيرا معرفت علمي غالباً با مورد ترديد قرار دادن مشاهده‌‌ها و سازگاري نظريه‌ها رشد مي‌كند. ترديدها و سازگاري‌ها معيارهاي [مطلوب] براي تحقيق متعارف در علم تجربي هستند و سازگاري‌ها نيز نقش برجسته‌اي در رياضيات غيرصوري ايفا مي‌كنند. تحليل زيبايي كه دكتر لاكاتوش (Dr. Lakatos از پاسخ‌هاي موجّه به ابطال‌هاي رياضي ارائه مي‌كند گوياترين استدلال‌هايي را كه در برابر موضع ابطال‌گرايانة محض (naïve falsificationist position) مي‌شناسم، فراهم مي‌كند.

البته سركارل يك ابطال‌گراي محض نيست. او درست هر چيزي را كه گفته شده است، مي‌داند و از ابتداي كارش آن را مورد تأكيد قرار داده است. براي مثال، وي در اوايل كتاب منطق اكتشاف علمي مي‌گويد: «در حقيقت هيچ دليل مخالف قاطعي نمي‌توان عليه يك نظريه ارائه كرد؛ زيرا همواره ممكن است بگوييم نتايج تجربي معتبر نيستند يا تفاوت‌هايي كه ادّعا مي‌شود بين نتايج تجربي و نظريه وجود دارد، تنها تفاوت‌هايي ظاهري‌اند و با افزايش شناخت از ميان مي‌روند». عبارت‌هايي از اين قبيل، يك شباهت ديگر را بين ديدگاه سركارل از علم و ديدگاه نشان مي‌دهد، ولي چيزي كه از آنها مي‌فهميم هنوز مي‌تواند تفاوت بيشتري داشته باشد. به‌نظر من، آنها هم به لحاظ دليل و هم به لحاظ منشأ، بنيادي هستند. برعكس، از نظر سركارل آنها اصلاحاتي ضروري هستند كه انسجام ديدگاه اصلي او را تهديد مي‌كنند. درحالي‌كه وي دليل مخالف قطعي را ردّ مي‌كند، هيچ جايگزيني براي آن ارائه نمي‌دهد و رابطه‌اي كه وي به‌كار مي‌گيرد، نوعي از منطق ابطال‌گرايي را باقي مي‌گذارد. به‌نظر من، اگرچه سركارل يك ابطال‌گراي محض نيست، ولي به حق مي‌توان اين عنوان را بر وي نهاد.

اگر تنها نگراني او تمييز دادن بود، مسائلي كه در اثر عدم ارائه دلايل مخالف قطعي مطرح مي‌شد، كمتر دشوار و شايد قابل اغماض بود. تمييز دادن مي‌تواند به‌وسيلة يك معيار صرفاً نحوي حاصل شود.  پس ديدگاه سركارل احتمالاً و شايد درحقيقت، اين باشد كه يك نظريه تنها و تنها وقتي علمي است كه گزاره‌هاي مشاهده‌اي  ـ به‌ويژه سلب گزاره‌هاي وجودشناختي محض ـ را بتوان به‌لحاظ منطقي از آن [نظريه] و احتمالاً همراه گزاره‌هاي پس‌زمينه‌اي آن استنتاج كرد. بدين‌سان، مشكلات تعيين اين [پرسش] كه آيا نتيجة يك علم آزمايشگاهي خاص مدعّاي يك گزارة مشاهده‌اي خاص را توجيه مي‌كند يا نه، امري خارج از موضوع است (كه اين موضوع را به اجمال بررسي خواهم كرد). شايد مشكلات مهمي از قبيل تعيين اين [پرسش] كه آيا يك گزارة مشاهده‌ايي استنتاج‌شده از برداشت تقريبي (يعني به‌لحاظ رياضي كنترل‌پذير) يك نظريه، بايد نتايج خود آن نظريه قلمداد شود يا نه، نيز به همين صورت قابل اغماض باشد. با وجود اين، مبناي انجام اين كار چندان معلوم نيست. چنين مسائلي به علم نحو (syntactics) مربوط نمي‌شود،‌ بلكه به كاربردشناسي  (pragmatics) يا معناشناسي (semantics) زبان تعلّق دارند كه اين نظريه در ظرف آن شكل گرفته است. بنابراين، آنها هيچ نقشي در تعيين جايگاه و منزلت علمي آن [نظريه] ندارند. يك نظريه وقتي علمي است كه تنها به‌وسيلة يك گزارة مشاهده‌اي و نه حقيقي ابطال‌پذير باشد. رابطة ميان گزاره‌ها، برخلاف رابطة ميان يك گزاره و يك مشاهده مي‌تواند دليل مخالف قطعي متداول در منطق و رياضيات باشد.

به دلايلي كه قبلاً ذكر شد و بي‌درنگ در ادامه نيز به جزئيات آنها خواهيم پرداخت، ترديد دارم كه نظريه‌هاي علمي بدون تغيير تعيين‌كننده‌اي بتواند در قالبي به‌وجود آيند كه داوري‌هاي نحوي محض را كه اين برداشت از معيار سركارل ايجاب مي‌كند، جايز بشمارند. حتي اگر آنها قادر به اين كار باشند، ولي اين نظريه‌هاي بازسازي‌شده، تنها مبنايي را براي معيار تمييز دادن او فراهم مي‌كند و نه منطق معرفت كه چنين ارتباط نزديكي با آن دارد. به هرحال دومي [= منطق معرفت] دائمي‌ترين دغدغة سركارل بوده و تصوّري كاملاً دقيق از آن داشته است. او مي‌نويسد، «منطق معرفت... تنها بر پژوهيدن روش‌هايي مبتني است كه در برخي آزمون‌هاي نظام‌يافته به‌كار مي‌رود؛ هر ايدة جديدي نيز براي اينكه به‌طور جدّي پذيرفته شود، بايد در معرض اين آزمون‌ها قرار گيرد.»

قواعدي از اين دست و همراه با آنها كار منطقي محضي كه در بالا توصيف شد، ديگر معناي نحوي صرف نخواهند داشت. آنها هم به پژوهشگر معرفت‌شناس و هم به دانشمند پژوهنده‌اي نياز دارند كه بتواند عبارت‌هاي مأخوذ از يك نظريه را، نه‌تنها با ساير عبارت‌ها بلكه با مشاهده‌ها و تجربه‌هاي حقيقي مرتبط سازد. در چنين سياق عبارتي است كه اصطلاح «ابطال» از نظر سركارل به‌كار مي‌رود، امّا وي در مورد نحوة به‌كارگيري آن سكوت مي‌كند. آيا ابطال‌ چيزي جز يك دليل مخالف قطعي است؟‌ تحت چه شرايطي، منطق معرفت، دانشمند را ملزم مي‌كند تا نظرية قبلاً پذيرفته‌شده‌اي را كه با خود تجربه و نه عبارت‌هايي دربارة آن مواجه مي‌شود، كنار بگذارد؟ تا وقتي چنين پرسش‌هايي روشن نشود، نمي‌توان فهميد آنچه سركارل به ما ارائه مي‌كند اصولاً يك منطق معرفت است. در خاتمة اين مقاله خواهم گفت كه هر قدر هم گفته‌هاي وي ارزشمند باشد، ولي به‌كلّي چيزي غير از منطق معرفت است. سركارل به‌جاي يك منطق، يك ايدئولوژي ارائه كرده است؛ و به‌جاي قواعد روش‌شناختي، اصولي مربوط به شيوة كار به‌دست داده است.

امّا بيان اين نتيجه را بايد پس از نگاهي نهايي و عميق‌تر به منشأ مشكلات تصوّر سركارل از ابطال مطرح كنيم. همان‌طور كه قبلاً گفته‌ام، پيش‌فرض تصوّر سركارل از ابطال اين است كه يك نظريه در قالبي ريخته مي‌شود يا مي‌تواند در قالبي جديد ريخته شود كه به دانشمندان اجازه دهد تا هر رويداد قابل تصوّري را يا تأئيد‌كننده يا ابطال‌كننده و يا نامربوط به نظريه دسته‌بندي كنند. اگر يك نظريه بخواهد ابطال‌پذير باشد، بديهي است چنين چيزي براي آن ضرورت دارد:

همين پيش‌فرض، حتي در معيار واقع‌نمايي (verisimilitude) كه اخيراً از سوي سركارل مطرح شده، نمايان‌تر و برجسته‌تر است. چنين معياري مستلزم آن است كه ابتدا دسته‌اي از تمام نتايج منطقي نظريه را فراهم كنيم و سپس از ميان آنها تمام انواع نتايج درست و نادرست را با كمك معرفت پس‌زمينه‌اي انتخاب كنيم. اگر معيار واقع‌نمايي بخواهد به يك روش انتخاب نظريه تبديل شود، بايد دست‌كم چنين كاري را انجام دهيم. هرچند، هيچ‌يك از اين امور را نمي‌توان به انجام رساند، مگر آنكه نظريه را به لحاظ منطقي كاملاً تبيين كرده و اصطلاحاتي كه اين نظريه به‌وسيلة آنها به طبيعت نسبت داده مي‌شود، به اندازة كافي تعريف كنيم تا قابليّت اطلاق آن را به هر مورد ممكني مشخص كنيم. با وجود اين، هيچ نظرية علمي اين مقتضيّات جدّي را عملاً برآورده نمي‌كند و بسياري استدلال كرده‌اند كه اگر هر نظرية علمي در پژوهش اين‌گونه عمل مي‌كرد، ثمربخش نبود.  خود من،‌ در جاي ديگر اصطلاح «پارادايم» را معرفي كرده‌ام تا تأكيد كنم پژوهش علمي مبتني بر نمونه‌هاي عيني‌‌اي است كه اَشكال ديگر خلأهاي موجود در تعيين محتوا و كاربرد نظريه‌هاي علمي را ازبين مي‌برد. استدلال‌هاي مربوط را مي‌توان در اينجا دوباره مطرح كرد. يك مثال اجمالي، در اين خصوص حتّي مي‌تواند مفيد باشد، هرچند به‌طور موقت شيوة بحث مرا تغيير مي‌دهد.

مثال من در قالب خلاصه‌اي مدوّن از يك معرفت علمي اوليه ارائه مي‌شود. اين معرفت درباره قوها و تشخيص ويژگي‌هاي فعلي مربوط به آن است كه سه پرسش دربارة آن مطرح خواهم كرد: (الف) تا چه اندازه مي‌توان قوها را بدون معرفي تعميم‌هاي آشكاري چون «تمام قوها سفيد هستند»، شناخت؟، (ب) اين تعميم‌ها تحت چه شرايطي و با چه نتايجي ارزش افزوده شدن به چيزي را دارند كه بدون آنها قوها شناخته مي‌شدند؟ وقتي آنها مطرح مي‌شوند، تحت چه شرايطي ردّ مي‌شوند؟ هدف من از طرح چنين پرسش‌هايي اين است كه نشان دهم قالبي از معرفت متقن مي‌توان داشت كه منطق، هرچند ابزاري مهم و نهايتاً ضروري در پژوهش علمي است، به‌سختي در مورد آن مي‌تواند به‌كار رود. در عين حال خواهم گفت كه بيان مفصّل منطقي، في‌نفسه معتبر نيست، ولي تنها وقتي و تا اندازه‌اي بايد پذيرفته شود كه شرايط ايجاب كند.

تصوّر كنيد ده پرنده را به شما نشان مي‌دهند كه وقتي آنها را به‌خاطر مي‌آوريد، به‌طور حتم تشخيص مي‌دهيد قو هستند؛ تصوّر كنيد شناخت مشابهي از اردك‌ها، غازها، كبوترها، قمري‌ها،‌ پرندگان دريايي و غيره داشته‌ايد؛ و اينكه مي‌دانيد هريك از اين گونه‌ها، تيره‌اي طبيعي را تشكيل مي‌دهند. تيره‌اي طبيعي كه شما قبلاً به‌عنوان يك گروه قابل مشاهده از موجودات مشابه مي‌شناختيد، به‌قدر كافي مهم و متمايز هستند كه قابليّت عنواني عام را داشته باشند. به‌بيان دقيق‌تر، اعضاي يك تيرة طبيعي نسبت به تيره‌هاي ديگر شباهت بيشتري با يكديگر دارند، هرچند در اينجا اين مفهوم را ساده‌تر از حد مورد نياز مطرح كرده‌ام.  تاكنون تجربة نسل‌ها تأييد كرده است كه تمام اعيان قابل مشاهده به اين يا آن تيرة طبيعي قابل تقسيم‌اند؛ يعني ثابت شده است تمام مردم دنيا همواره (هرچند نه براي اولين و آخرين‌بار) مي‌توانند از حيث ادراكي به دسته‌هاي جداگانه تقسيم شوند [همة ما] باور داريم كه در فضاهاي ادراكي بين اين دسته‌بندي‌ها به هيچ‌وجه موجود ديگري وجود ندارد.

امّا، آنچه با عرضه‌ كردن قو به پارادايم‌ها مي‌آموزيد، شباهت بسياز زيادي به چيزي دارد كه كودكان در ابتدا دربارة سگ و گربه، ميز و صندلي، مادر و پدر مي‌آموزند. البته دامنه و محتواي دقيق آن غيرقابل تشخيص است، با وجود اين، معرفتي متقن است. آنچه از مشاهده به‌دست مي‌آيد مي‌تواند با مشاهدة بيشتر سست شود و در عين حال مبنايي را براي عمل عقلاني فراهم كند. اگر پرنده‌اي را مشاهده كنيد كه شباهت زيادي با قوهايي كه قبلاً مي‌شناختيد داشته باشد، ممكن است به‌طور منطقي گمان كنيد همان غذايي را نياز دارد كه قوهاي ديگر مي‌خورند و با آن پرورش مي‌يابند. اگر قوها يك تيرة طبيعي باشند اصولاً نبايد هيچ پرنده‌اي كه در نگاه اوّل شباهت زيادي با آنها دارد، در آشنايي دقيق‌تر، ويژگي‌هاي متفاوتي را نشان دهد. البته ممكن است اطلاعات نادرستي دربارة يكپارچگي طبيعي تيرة قو به شما داده باشند. چنين اطلاعات نادرستي را مي‌توان از طريق تجربه تشخيص داد. براي مثال، با يافتن تعدادي از حيوانات (توجه داشت باشيد كه بيش از يك حيوان مورد نياز است) كه ويژگي‌هايش تفاوت‌هاي غيرقابل ملاحظة قوها و غازها را ندارند. هرچند قبل از تحقّق چنين امري اطلاعات زيادي در مورد قوها پيدا خواهيد كرد، ولي هنوز در مورد دانسته‌هايتان و ماهيت واقعي قو روي هم‌رفته اطمينان نداريد.

اكنون فرض كنيد تمام قوهايي كه درواقع مشاهده كرده‌ايد، سفيد هستند. آيا بايد اين تعميم را پذيرفت كه، «تمام قوها سفيد هستند؟» با پذيرش چنين تعميمي، دانسته‌هايتان قدري تغيير خواهد كرد؛ اين تغيير تنها وقتي مفيد خواهد بود كه به فرض محال پرندة سفيدي را مشاهده كنيد كه از جهتي ديگر به قو شباهت داشته باشد؛ با تحقّق چنين تغييري، احتمال اين خطر كه غيرطبيعي بودن تيرة قو سرانجام به اثبات رسد، افزايش خواهد يافت. در چنين شرايطي احتمال دارد از تعميم دادن خودداري كنيد؛ مگر اينكه دلايل خاصي براي اين كار وجود داشته باشد. براي مثال، شايد لازم باشد قوها را براي كساني كه مستقيماً در معرض پارادايم‌ها نبوده‌‌اند، توصيف كنيد. بدون احتياطي فوق بشري از سوي شما و‌ خوانندگانتان اين توصيف تأثير يك تعميم را خواهد داشت.

ردگان‌شناس (taxonomist) اغلب با چنين مسئله‌اي مواجه است يا شايد پرنده‌هاي خاكستري [رنگي] يافته باشيد كه از جهتي ديگر به قوها شباهت دارند، ولي غذاي متفاوتي مي‌خورند و از طبعي ناخوشايند برخوردارند. در اين صورت، ممكن است براي جلوگيري از يك خطاي رفتاري دست به تعميم بزنيد. يا ممكن است دليل نظري‌تري براي مفيد دانستن اين تعميم داشته باشيد. براي مثال، شايد مشاهده كرده‌ايد كه اعضاي ساير تيره‌هاي طبيعي همرنگ هستند. مشخص شدن اين حقيقت به‌‌گونه‌اي كه امكان كاربرد فنون منطقي مستدل را براي دانسته‌هايتان فراهم كند، مي‌تواند شما را قادر سازد به‌طور كلي در مورد رنگ حيواني يا توليد مثل حيواني چيزهاي بيشتري بياموزيد.

حال اگر پس از انجام اين تعميم با پرندة سياهي مواجه شويد كه از جهتي به قو شباهت دارد، چه خواهيد كرد؟ به عقيدة من، تقريباً همين كارها را انجام خواهيد داد، گويا قبلاً هيچ الزامي به اين تعميم نداشته‌ايد. اين پرنده را، از بيرون و درصورت امكان از درون، به‌دقّت بررسي كنيد تا به ساير ويژگي‌هايي كه اين نمونه را از پارادايم‌هايتان متمايز مي‌كنند، دست يابيد. اگر براي اين عقيده كه رنگ مشخصة تيره‌هاي طبيعي است، دلايل نظري داشته باشيد يا خود را عميقاً درگير اين تعميم كرده باشيد، [در اين صورت] بررسي شما به‌خصوص طولاني و دقيق خواهد بود. به احتمال فراوان اين بررسي ساير نمونه‌ها را نشان خواهد داد و شما كشف تيرة طبيعي جديدي را اعلام خواهيد كرد. يا ممكن است موفق بر يافتن چنين نمونه‌هايي نشويد، در اين صورت مي‌توانيد پيدا شدن يك قوي سياه را اعلام كنيد. هرچند مشاهده نمي‌تواند شما را به اين نتيجه كاذب ملزم كند، [ولي] اگر از عهدة چنين كاري برآيد، در مواردي شكست خواهيد خورد. تأملات نظري مي‌تواند نشان دهد رنگ به تنهايي براي تمييز يك تيرة طبيعي كافي است: چون اين پرنده سياه است، قو نيست. ممكن است اين موضوع را تا هنگام كشف و بررسي ساير نمونه‌ها به‌راحتي به تعويق اندازيد. تنها وقتي به لحاظ منطقي مجبوريد تعميم‌تان را ابطال كنيد كه قبلاً خود را به تعريفي دقيق از «قو» ملزم كرده باشيد، تعريفي كه بتوان اطلاق آن [= عنوان «قو»] را بر هر نمونة قابل تصوّري تصريح كرد.  [حال] چرا بايد چنين تعريفي ارائه كنيد؟ [درحالي‌كه] اين تعريف داراي كاركرد شناختي نيست و شما را در معرض خطرات بزرگي قرار مي‌دهد.  هرچند، خطرها اغلب ارزشمند و مفيدند ولي اگر بگوييم شناخت خيلي از افراد به‌واسطة خطرات بوده، بي‌پروايي نابجايي كرده‌ايم.

به عقيدة من، هرچند معرفت علمي مبسوط‌تر و بسيار پيچيده‌تر است ولي معرفتي از اين دست است. در كنار انبوه تعميم‌هاي نظري، كتاب‌ها و معلّماني كه اين معرفت از آنها كسب مي‌شود، مثال‌هايي عيني را نشان مي‌دهند. هم كتاب‌ها و هم معلّمان حاملان اصلي معرفت هستند، ولي پيك‌ويكياني  (Pickwichian) است كه به‌دنبال معياري روش‌شناختي باشيم كه فرض مي‌كند دانشمند مي‌تواند از قبل تشخيص دهد كدام‌يك از نمونه‌هاي قابل تصوّر با اين نظريه سازگار است و كدام‌يك آن را ابطال مي‌كند. معيارهاي آشكار و ضمني كه وي در اختيار دارد تنها در مواردي براي پاسخ به پرسش مزبور كافي هستند كه يا به‌وضوح با نظريه مطابقت كنند و يا به‌وضوح ارتباطي با آن نداشته باشند. اينها مواردي هستند كه او انتظار دارد و معرفتش به آنها اختصاص دارد. در رويارويي با امور غيرمنتظره، همواره تحقيق بيشتري انجام مي‌دهد تا از قبل نظريه‌اش را درست در حوزه‌هايي كه مسئله‌ساز بوده است، تفصيل كند. بنابراين، وي مي‌تواند نظرية خود را به دليلي قانع‌كننده و به‌نفع نظريه‌اي ديگر، ردّ كند. ولي هيچ معيار منطقي صرفي نمي‌تواند نتيجه‌اي را كه وي بايد بگيرد، تبيين كند.

 

(IV)

تقريباً تمام مباحثي كه تا به‌حال مطرح شد، حول موضوعي واحد مي‌چرخد. معيارهايي كه دانشمندان به‌وسيلة آنها اعتبار تفصيل يا كاربردي از نظرية حاضر را تعيين مي‌كنند، به‌خودي‌خود براي انتخاب ميان نظريه‌هاي رقيب كافي نيست. سركارل با تعميم ويژگي‌هاي برگزيدة يك پژوهش روزمره به رويدادهاي انقلابي تصادفي كه پيشرفت علمي، به‌وضوح هرچه تمام‌تر در آنها محقّق مي‌شود و از آن پس بي‌اعتنايي كامل به كارهاي پيش پا افتاده، دچار اشتباه شده است. به‌ويژه خطاي وي آنجا است كه درصدد برمي‌آيد مسئلة انتخاب نظريه در طول انقلاب‌ها را به‌وسيلة معيارهاي منطقي‌اي حل كند كه تنها زماني به‌طور كامل قابل استفاده‌اند كه بتوان قبلاً نظريه‌اي را پيش‌فرض گرفت. اين [موضوع] بخش اعظم تز من در مقالة حاضر است و اگر پرسش‌هاي مطرح‌شده را بي‌پاسخ مي‌گذاردم، مي‌توانست تز كلّي آن نيز باشد. چگونه دانشمندان از ميان نظريه‌هاي رقيب، يك نظريه را انتخاب مي‌كنند؟ چگونه بايد نحوة پيشرفت علم را دريافت؟

حال بگذاريد صريحاً مشكل به‌وجود آمده را به‌سرعت حل كنم. چيزهاي زيادي دربارة اين پرسش‌ها وجود دارد كه هنوز آنها را نفهميده‌ام و نبايد وانمود كنم آنها را فهميده‌ام. ولي معتقدم مي‌دانم از چه طرقي بايد به دنبال پاسخ اين پرسش‌ها بود و با كوششي بي‌دريغ تصميم دارم چنين مسيري را به اجمال روشن كنم. اواخر اين مسير نيز بار ديگر با مجموعه‌اي از عبارت‌هاي خاص سركارل برخورد خواهيم كرد.

ابتدا بايد پرسيد كه چه چيزي هنوز محتاج تبيين است. اينكه دانشمندان حقيقت را دربارة طبيعت كشف مي‌كنند يا همواره به حقيقت نزديك‌تر مي‌شوند. [روشن است]. همان‌گونه كه يكي از منتقدانم  مي‌گويد تنها وقتي مي‌توان پيشرفت به‌سمت حقيقت را دريافت كه دستيابي به حقيقت را در نتيجة عمل دانشمندان تعريف كنيم. برعكس، بايد تبيين كرد چرا علم ـ يعني مطمئن‌ترين معرفت مستدل ـ آن‌طور كه تا به حال ديده‌ايم، پيشرفت مي‌كند و در ابتدا بايد روشن كرد كه درحقيقت چگونه پيشرفت مي‌كند.

با كمال تعجّب، هنوز چيز زيادي در مورد پاسخ به اين پرسش توصيفي نمي‌دانيم. اين مهم هنوز نياز به پژوهش‌هاي تجربي فراوان و عميقي دارد. بديهي است نظريه‌هاي علمي دسته‌بندي‌شده، به مرور زمان بيشتر و بيشتر تفصيل داده مي‌شوند. طي چنين فرآيندي، نظريه‌ها در تعداد فزاينده‌اي از موضوعات و به دقت هر چه بيشتر، با طبيعت سازگاري پيدا مي‌كنند. علاوه بر اين، با گذشت زمان، تعداد حوزه‌هاي موضوعي كه رويكرد حل معما را مي‌توان در مورد آنها به‌كار برد، آشكارا افزايش مي‌يابد. تخصص‌هاي علمي تا حدّي به دليل گسترش مرزهاي علم و تا حدّي به‌دليل شاخه‌شاخه شدن رشته‌هاي علمي كنوني، پيوسته رو به ازدياد است.

به هر حال، تعميم‌هاي نظري سرآغازي بيش نمي‌باشد. براي مثال، هنوز در مورد گذشتن و رها كردن برخي امور از سوي دسته‌اي از دانشمندان براي نيل به دستاوردهاي دائمي يك نظرية جديد تقريباً چيزي نمي‌دانيم. برداشت شخصي من نيز چيزي بيش از اين نيست كه يك جامعة علمي  وقتي نظريه‌اي جديد را مي‌پذيرد كه اين نظريه همه يا تقريباً همة معمّاهاي كمّي و عددي مطرح شده به‌وسيلة نظرية قبلي را حل كند، در غير اين صورت جامعة علمي اين نظريه را هرگز نمي‌پذيرد يا به‌ندرت آن را قبول مي‌كند.  از سوي ديگر، آنها [براي پذيرش يك نظرية جديد] گاهي توان تبييني خود را، هرچند به اكراه به‌كار مي‌برند، گاهي از كنار مسائل حل‌شدة قبلي مي‌گذرند و گاهي آن نظريه را در مجموع، غيرعلمي اعلام مي‌كنند.  با رجوع به حوزه‌هاي ديگر، [خواهيم ديد] در مورد تحولات تاريخي وحدت علوم چيز زيادي نمي‌دانيم. به‌رغم موفقيت‌هاي چشمگير گاه و بيگاه،‌ ارتباط فرامرزي ميان تخصص‌هاي علمي [هر روز] بدتر و بدتر مي‌شود. آيا تعداد ديدگاه‌هاي مانعهًْ الجمعي كه به‌وسيلة جوامع روزافزون متخصّصان به‌كار مي‌رود، با گذشت زمان رشد مي‌يابد؟ وحدت علوم به‌وضوح نزد دانشمندان ارزشمند است، ولي چرا به آن بي‌توجهند؟ علاوه بر اين، وقتي بخش اعظم معرفت علمي با گذشت زمان آشكارا گسترش مي‌يابد، در مورد اين بي‌اعتنايي چه مي‌توان گفت؟ مسائلي كه طي سي‌سال گذشته حل شده است، يك قرن پيش به‌عنوان مسائلي كه به آنها پاسخ داده نشده، مطرح نبودند. معرفت علمي مربوط به هر دوره، در عمل همه چيزهايي را كه بايد بدانيم، به‌طور كامل مورد بحث قرار مي‌دهد، درحالي‌كه معمّاهاي قابل‌مشاهده [در طول تحقيق] را در افقي از معرفت موجود پديد مي‌آورد. آيا امكان ندارد، يا حتّي محتمل نيست كه آنچه دانشمندان معاصر بايد در مورد جهان بدانند، كمتر از دانسته‌هاي دانشمندان قرن نوزدهم در مورد جهانشان باشد؟ بايد به‌خاطر داشت، نظريه‌هاي علمي صرفاً به طبيعت اينجا و آنجا مرتبط است. آيا ابهام‌هاي اين نقاط اتصّال چه‌بسا اكنون وسيع‌تر و حتي بيشتر از قبل نيست؟

تا وقتي نتوانستيم به پرسش‌هاي بيشتري از اين قبيل پاسخ دهيم، مقصود از پيشرفت علمي را كاملاً نخواهيم فهميد و درنتيجه نمي‌توانيم كاملاً به تبيين آن اميدوار باشيم. از سوي ديگر، پاسخ به اين پرسش‌ها تا حد زيادي تبيين مورد نياز را فراهم مي‌كند. اين دو، تقريباً با يكديگر به‌دست مي‌آيند. تا به حال، حتماً معلوم شده اس