تسلط بر طبيعت در واقع بنيان اصلى نهيليسم در انديشه مدرن است. طبيعت پس از دوران يونانى، تبديل به حيطه سلطه مى گردد و به تدريج طبيعت بعد اصلى و اساسى خود را از دست مى دهد. در اينجا بحث بر سر اين است كه چه واقعه اى رخ مى دهد كه منجر به تسلط بر طبيعت مى گردد و ارتباط آن چيز با نهيليسم چگونه است؟
جريان تسلط بر طبيعت، آن طور كه هوسرل نيز گفته، يك جريان علمى و رياضى است كه منجر به آن مى شود كه طبيعت تبديل به يك (اشاره) و يا يك (علامت) گردد. قبل از اين تبديل، رابطه انسان با طبيعت رابطه اى اروتيك (Erotice) بوده است. در اينجا انسان و طبيعت جهانى چندگانه را به خود اختصاص مى دادند و انسان داراى ابعاد متفاوت و گوناگون در رابطه با طبيعت بوده است.
اما تبديل طبيعت به يك سيستم «علامت» طبيعت را از تمام ابعاد ممكن خالى مى گرداند. در اينجا انسان نيز تابع سيستم علامت مى گردد و از اين رو چيز زيادى در حيات انسانى باقى نمى ماند. طبيعت قبل از اين دنيايى چندگانه را در بر داشته است و اثرى از پيدايش و وجود يك سيستم علامت در آن نبوده است. به عبارت ديگر ارتباط انسان و طبيعت براساس وجود يك جهان «تجربه زنده» و اين رابطه نيز به خودى خود ديناميك و چند بعدى بوده است. اين رابطه زنده بنيان وجودى انسان در طبيعت بوده و طبيعت نيز مانند انسان چندگانه بوده و هر نوع تغييرى در انسان لزوماً بر طبيعت نيز اثر مى گذاشته است. اما پيدايش فيزيك و تعميم رياضيات طبيعت را دچار تحول كرده و از آن يك سيستم علامت به وجود مى آورد.
از سوى ديگر اقتصاد بورژوازى كه براساس مبادله متكى بوده، طبيعت را به صورت يك واحد از ارزش مبادله اى در مى آورد. در اينجا جهان تعادل و «اين همانى» به صورت ارزش مبادله اى مسلط در مى آيد. به همين ترتيب، «زبان طبيعت» نيز دچار تغيير گشته و جهان علائم بر همه چيز غلبه مى كند.
بدين ترتيب است كه دنياى «نيست انگارى» (نهيليسم) جاى اصلى مقام رابطه را در طبيعت به خود اختصاص مى دهد. در جهان نيست انگارى طبيعت ديگر پشتوانه اى از نظر علائم نداشته و نتيجه كشفيات علمى همان پيدايش و گسترش جهان نيست انگار است. لذا تسلط بر طبيعت آسان تر شده و جهان طبيعت به هر نحوى كه انسان بخواهد قابل تغيير است. همين تسلط بر طبيعت است كه باعث سهولت تسلط انسان بر انسان مى گردد. طبيعت تبديل به يك پديده «آناتوميك» مى گردد و چارچوب آن با منطق تجزيه و تحليل علمى خود را منطبق مى سازد. به عبارت ديگر آناتومى نه فقط در انسان بلكه در پديده ها نيز رخ مى دهد. هر پديده اى مورد «تشريح» كامل قرار مى گيرد و فقط هنگامى كه آناتومى تشريحى پديده كامل شد، پديده به صورت علمى ديده مى شود. اين در واقع مقدمه اى براى تسلط بر طبيعت و نهيليسم است.
در نهيليسم نوعى (خستگى) نيز ديده مى شود. خستگى در جهان «فوق حسى» باعث آن مى گردد كه جهان فوق حسى تبديل به جهان حسى گردد. در جهان فوق حسى ابعاد دنياى برتر به كنار مى رود و دنياى حسى همه جا خود را نشان مى دهد. نقد جهان فوق حسى همان درك دنيا از زاويه جهان حسى است. خستگى در اينجا بدين معنى است كه آنچه كه فوق حسى است، بعد واقعى خود را از دست مى دهد. اين دنياى فوق حسى است كه مقابل نهيليسم ايستاده است. طبيعت نيز به جاى خود بخشى از جهان فوق حسى است. اما در اينجا نقد افلاطونى جهان فوق حسى را به چالش مى كشد. اين طغيان بر عليه دنياى افلاطونى جهان آنچه كه هست را تثبيت مى بخشد.
اما براى آنكه طبيعت فتح شود، نياز بدين مى رود كه جهان فوق حسى اهميت خود را از دست بدهد. بحث اصلى در اينجا اين است كه اين شورش بر عليه جهان فوق حسى آيا نوعى نقد است يا خير؟ نقد جهان افلاطونى مقدمه اى است جهت غلبه بر طبيعت. غلبه بر طبيعت لزوماً ابعاد فوق حسى را مورد نقد قرار مى دهد. طبيعت نيز در اينجا بخشى از جهان فوق حسى است كه در نقد «برترى» خود را از دست مى دهد.
در اينجا مسئله «تصوير جهانى» مطرح مى شود. براى آنكه تصوير جهانى كامل شود دنياى نهيليستى غلبه بر طبيعت بايد مدار خود را كامل كند.
تصوير جهانى آنچه كه هست را در چارچوب يك تصوير ارائه مى كند و اين تصوير، جهانى «مسطح» به وجود مى آورد. جهان مسطح نمونه كامل نهيليسم است. در جهان مسطح است كه ابعاد فوق حسى اهميت خود را از دست مى دهد. در جهان مسطح است كه همه چيز در سطح علامت و نشانه قرار مى گيرد و دنياى فوق حسى اهميت خود را از دست مى دهد. فقط در جهان مسطح است كه طبيعت به صورت چيز در مى آيد. چيز شدن طبيعت نمونه كامل شيئى گرايى در طبيعت است. طبيعت زمانى چيز مى شود كه ابعاد فوق حسى اهميت خود را از دست داده باشد.
چيز شدن در طبيعت در آزمايشگاه خود را نشان مى دهد. بدين خاطر است كه علم مى تواند بنيان نهيليسم تلقى شود. جهان نشانه ها از مرز موجود بين جهان فوق حسى و جهان حسى مى گذرد و نشانه خود بخشى از جهان حسى مى شود. در اينجا نفس Ego معناى جديد پيدا مى كند. نفس در اينجا نيز بخش حسى آدمى است. رشد اين بخش حسى باعث پيدايش DASMANN (انسان توده) مى گردد. اين انسان توده است كه همراه با طغيان عليه جهان فوق حسى راه جديدى را پيدا مى كند. انسان توده نمونه كامل از نهيليسم است. انسان توده خود تبديل به علامت شده و بر جهان ارزش هاى برتر غلبه مى كند. جهان ارزش نيز معنى خود را در اينجا از دست مى دهد. ارزش پديده اى است كه قابليت تغيير به «چيز» را بسيار دارد. ارزش داراى بعدى ذهنى است و اين بعد ذهنى است كه واقعيت ارزشى را نشان مى دهد. انسان توده در كنار جهان ارزش زندگى مى كند و همراه با توفان هايى كه بر ارزش اثر مى كند، خود او نيز تحت تاثير و شاهد اين توفان ها مى گردد. لذا جهان ارزش لزوماً با واقعيت توفان در ارزش همراه است. بدين خاطر است كه نهيليسم با توفان درهم آميخته مى شود. در اينجا ابعاد برتر (فوق حسى) معناى خود را از دست مى دهد و همه چيز در سطح يك تعادل يك طرفه در مى آيد.