ران مك لارتى پس از سالها و سالها نوشتن قصه و كتاب و رمان چنان متقاعدشده بود كه هرگز نويسنده مشهورى نمى شود كه براى متوقف كردن اين بساط به يك پزشك روانكاو رجوع كرد و از او دراين زمينه كمك طلبيد.
مك لارتى بيكارنبود. او به عنوان بازيگر تلويزيون و تئاتر آمريكا درآمد بدى نداشت اما اگر مى نوشت، به خاطر اين بود كه به اين كار عشق مى ورزيد. او هرروز صبح، ساعت ۵ بيدارمى شد و حداقل ۵ ساعت به طور پيوسته مى نوشت و طى اين مدت ۹ رمان و ۴۴ نمايش نوشت كه حتى يكى از آنها و به واقع يك كلمه آن نيز چاپ نشد!
مك لارتى متوجه شده بود كه دوستانش به چشم يك ديوانه به او مى نگرند و وى را آدمى عجيب و بيش ازحد رؤيايى مى دانند. هرچه باشد، او اولين رمانش را وقتى نوشته بود كه ۲۴ سال بيشتر نداشت و با اين وجود هيچ چيز به عنوان پشتوانه و بهره آن دركارنامه اش نداشت. اما...
... اما امروز تمام آن بساط تغييريافته است. اين امر با ديدارى تصادفى بين او و استيفن كينگ نويسنده پرطرفدار (ومشهور به «سلطان وحشت») شكل گرفت.
حالا، يعنى در اواخر بهار ۲۰۰۵ و در شرايطى كه مك لارتى ۵۸ ساله شده، او به اصطلاح كشف شده، قراردادهاى مفصل و تازه اى با يك انتشاراتى بسته است، حداقل يك فيلم سينمايى از روى كارهاى او در دست ساخت است و فروش كتاب هاى او در ساير كشورها شدت گرفته و اخيراً رقم ۵ميليون دلار درآمد را هم رد كرده است.
و او اينك يك كتاب شيك با پوشش هاردبك (جلد ضخيم و اعلا) نيز در پشت ويترين مغازه ها دارد كه همانا رمان «خاطره دويدن» است.
مك لارتى در اشاره به ايام ركود و بى حاصلى خود مى گويد: آن قدر ازنوشتن هاى بى ثمر خسته شده بودم كه به پزشك روانكاو رجوع كردم. چند جلسه با دكتر به صحبت پرداختم. يك روز كه به ماهيگيرى رفته بودم به خودم نهيب زدم كه: دست بردار. دوستانت فكرمى كنند تو مجنونى. خودم نيز دراين قضيه مانده بودم. آخر چقدر و چه تعداد رمان و نمايشنامه مى توانيد بنويسيد كه هيچگاه چاپ نشوند و بازهم از رو نرويد؟!
با اين حال درميان تعجب شديد، پزشك روانكاو به مك لارتى گفت كه به نوشتن ادامه بدهد، زيرا به زعم وى بيش از آنكه به او ضرر برساند، بهره ارزانى مى داشت و روح او را قانع مى كرد.
به عنوان يك بازيگر هم مك لارتى قصد داشت كه بدل به يكى از ستاره هاى هاليوود شود، ولى اصلاً چنين نشد. نمى توان انكاركرد كه او در سريال هاى تلويزيونى و نمايش هاى تئاترى غيرقابل شمارشى ظاهر شد، اما اگر رل او را به عنوان يك قاضى درمجموعه «قانون و نظم» و چند اپيزود ديگر تلويزيونى ناديده بگيريم، هيچ چيز به يادماندنى از وى دراين زمينه خاص به ثبت نرسيده است و او هرگز به نقطه اوجى كه دراين حرفه مى طلبيد، نرسيد.
بهتر بگوييم مك لارتى از آن بازيگرانى بود كه چهره اش برايتان آشنا بود، اما هرگز اسم او را به ياد نمى سپرديد. شايد نوشتن به او كمك مى كرد كه تلخكامى حاصل از چنان مسأله و ناكامى ناشى از سالها جواب نشنيدن در اهداف هنرى اش را به فراموشى بسپرد. او از اين طريق از يادمى برد كه چند صددفعه براى احراز يك رل مهم به سر صحنه تهيه يك فيلم بزرگ رفته و آنجا عذرش را خواسته اند. حتى خود مك لارتى نيز اينك معترف است كه دو رمان اول خود را در ستايش ثروت و شهرت، چيزهايى كه به طرز مذبوحانه اى براى نيل به آنها مى كوشيد، نوشته است و طبيعى است كه داستان هاى افتضاحى از آب درآمده باشند، اما وقتى رمان سومش را كه همان «خاطره دويدن» بود در سال ۱۹۸۸ در دست گرفت، احساس كردكه شرايط تغييركرده است. فصل اول كتاب به تراژدى مرگ پدر و مادر او در يك تصادف اتومبيل مى پردازد و بهتر بگوييم، از آن نشأت مى گيرد. او ابتدا يك شعر در رثاى والدينش نوشت، سپس آن را به يك نمايش بسط داد و سرانجام از آن يك رمان ساخت كه در آن با مرد چاقى مواجه هستيم كه سطح كشور را با دوچرخه اش ركاب مى زند تا به مقصد موردنظرش برسد و پيكر خواهر مرده اش را تحويل بگيرد.
مك لارتى مى گويد: براى اولين بار بسيار تشريحى و تفصيلى تر از گذشته و انگار به گونه اى نوشتم كه قصد تعريف ماجرا را براى خودم داشته باشم. احساس مى كردم در قبال كار نوشتن، چيزى را پس مى گيريم و با آن چيز و احساس مى توانم به طى طريق ادامه بدهم.
وقتى كتاب تمام شد، مك لارتى آن را براى ناشران فرستاد. هيچكس جواب نداد. او رمان چهارمش را نيز پست كرد وبازجوابى نرسيد! اينجا بود كه او قطع اميدكرد و هرچه مى نوشت فقط براى خودش و دوستانش بود.
با اين حال مك لارتى نيز مثل هر آدم ديگرى خرج زندگى دارد و بايد امرارمعاش كند. او شركتى به راه انداخت كه كارش خواندن و ضبط كردن متن رمان ها برروى نوار و سى.دى بود. او اين كتاب هاى صوتى را به كتاب فروشى ها مى فروخت و يا برروى خطوط اينترنت درمعرض استفاده مستقيم متقاضيان قرارمى داد.
يك روز مك لارتى درهمين راستا از يك ناشر خواهش كرد كه اجازه بدهد داستان «خاطره دويدن» را هم برروى نوار ضبط و درهمان مجموعه عرضه كند و ناشر پذيرفت و اين كتاب نيز وارد محصولات ادبى شد. آنگاه در سال ۲۰۰۳ مك لارتى براى كسب امكان شركت در يك مينى سريال تلويزيونى به نام «حكومت بيمارستان» كه براساس يكى از نوشته هاى استيفن كينگ تهيه مى شد، به محل رفت و آنجا در كمال تعجب از زبان آن نويسنده مشهور اين سؤال را شنيد كه آيا شما نويسنده همان كتابى هستيد كه نامش در كاتالوگ «كتب صوتى و تبديل به نوار شده» وجوددارد و او گفت بله. مك لارتى كه ذوق زده شده بود، بلافاصله متن دست نويس كتابش را به طور كامل براى كينگ فرستاد.
آن روز ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۳ بود و در همان تاريخ تمامى زندگى او براى هميشه عوض شد.
كينگ در نشريه پرفروش اينترتين منت ويكلى در توصيف دوست تازه اش و كار وى خطاب به خواننده ها نوشت: «خاطره دويدن» بهترين كتاب امسال است كه نمى توانيد آن را بخوانيد زيرا فعلاً نسخه چاپى آن موجود نيست. بنابراين توصيه مى كنم به نسخه صوتى اين كتاب روى بياوريد و آن قدر آن را ابتياع كنيدو بخريد كه ناشران مجبور شوند آن را به روى كاغذ هم ببرند.
فقط دو هفته طول كشيد تا مك لارتى بتواند برپايه چنين توصيه اى قراردادى با ۲ميليون دلار «پول پيش» با بنگاه بزرگ پنگوئن برسر چاپ دو كتابش ببندد.
فروش كتاب هاى او در ساير كشورها شروع شد و ۱/۸ ميليون دلار نيز از اين طريق به جيب هاى مك لارتى فرورفت. آنگاه كمپانى برادران وارنر با او تماس گرفت و به او يك ميليون دلار داد تا فيلمنامه اى براساس كتاب خود بنويسد و فيلم را الفونسو سوارون فيلمساز بالنسبه جوان و مطرح مكزيكى و سازنده قسمت سوم «هرى پاتر» (زندانى ازكابان) كارگردانى كند.
سرانجام كتاب «خاطره دويدن» در دسامبر (آذر ۸۳) رسماً و با وسعت منتشر شد و واقعاً «كتاب» شد! عكس العمل مك لارتى پس از اين همه سال چه بود؟
«هيچ، گريستم. دائماً گريه مى كردم، وقتى چاپ شده كتاب را ديدم، اشك ريختم. زمانى كه قراردادها را مى بستم، زارمى زدم! به استيفن كينگ زنگ زدم و باز هم گريه كردم و وقتى كتاب چاپ شده را دردست گرفتم، باز مثل ابر بهار اشك ريختم. درياى اشك بود كه از چشمانم سرازير مى شد. اما بزودى زود بنگاه وايكينگ چهارمين رمان مك لارتى را كه «هنر در آمريكا» نام دارد، منتشر خواهدكرد.
اين درحالى است كه اين بازيگر چندى پيش رمان دهم خود را نيز كامل و تمام كرد.
تكليف بقيه چه مى شود؟ دلم مى خواهد همگان به ترتيب چاپ شوند، البته منهاى دوتاى اول كه معتقدم صلاحيت چاپ را ندارند. اما از آن به بعد جملگى داستان هاى خوبى هستند. من نوشته هاى خودم را بسيار دوست دارم. باور كنيد.
مردم نيز باورمى كنند، زيرا آنها هم به تدريج مثل مك لارتى به نوشته هاى او علاقه مند شده اند.