"مقدمه"
بحث امروز، درباره مارسل پروست، یکی از بزرگترین نویسندگان قرن بیستم فرانسه است که آثارش به بسیاری از زبانهای زنده دنیا، از جمله فارسی ترجمه و مورد استقبال فراوان قرار گرفته است. این بحث در سه بخش متمایز دنبال می شود. سخنران ابتدا به بررسی بسیار اجمالی زندگی نویسنده میپردازد، سپس آثار او را یادآورشده و در پایان، ساختار و مضامین " در جستجوی زمان از دست رفته" مهمترین رمان او را مورد بررسی قرار میدهد.
"زندگی"
پروست معتقد بود «منِ اجتماعی نویسنده از منِ خلاق او بسیار متمایز است» و با تکیه بر رخدادهای جزئی یا مهم زندگی نویسنده به هیچ روی نمیتوان به پیچیدگی و غنای ذهن آفریننده اثر پی ببرد.
مارسل پروست، روز دهم ژوئیه سال 1871، مقارن با 1250 هجری شمسی، در خانوادهای مرفه و فرهیخته در پاریس به دنیا آمد. پدرش پزشک بود. برادرش روبرت که دو سال پس از او به دنیا آمد نیز بعدها پزشک شد. مارسل تحصیلاتش را در مدرسه کوندورسه آغاز کرد. شاگردی ممتاز بود. به ویژه به فلسفه و ادبیات علاقه فراوان داشت. از کودکی به تشویق مادرش به مطالعه آثار نویسندگان و شاعران بزرگ پرداخت. در دوره دبیرستان بیوقفه مطالعه میکرد و با یکی دو مجلهای که دانشآموزان منتشر میساختند، همکاری داشت.
مارسل پس از پایان دوره دبیرستان و انجام وظیفه سربازی، وارد دانشسرای علوم سیاسی شد و در دانشگاه سوربن کلاسهای درس هانری برگسون را دنبال میکرد. در سال 1892 در رشته ادبیات لیسانس گرفت و در دوره دانشجویی نیز برای مجلات و نشریات مختلف، مقالات ادبی و هنری مینوشت.
پروست پس از پایان تحصیلات در کتابخانه مازارین مشغول به کار شد اما چون از سلامتی کامل برخوردار نبود و ثروتی شخصی نیز داشت، علاقه چندانی به کار یکنواخت نشان نداد و بخشی از دوران جوانی را صرف معاشرت و به ویژه تبادلنظر با هنردوستان و هنرمندان کرد. با این همه او هرگز رسالتش را به عنوان یک نویسنده به فراموشی نسپرد و از سال 1905 – پس از مرگ پدر و مادرش – زندگی را سراسر وقف نگارش آثارش کرد. مارسل پروست در 18 نوامبر 1922 پس از سالها رنج و درد از بیماری آسم و در اثر برونشیت به دیار باقی شتافت. او اثری جاودانه از خود به یادگار گذاشت که در ادبیات جهان کمنظیر و شاید بینظیر است.
"آثار"
بسیاری از خوانندگان و اکثر منتقدان معاصر نویسنده موردنظر ما بر این گماناند که مارسل پروست تا سن چهل سالگی آنچنان که باید و شاید قلم به دست نگرفته و آثاری ننوشته است. این اعتقاد باطل بدون شک از آنجا سرچشمه میگیرد که پروست در آرزوی خلق شاهکاری بزرگ بود و از چاپ و نشر کتابهایی که خود چندان ارزشمند نمیدانست، سر باز میزد. اما در سالهای اخیر چاپ مجموعه «تقلیدهای ادبی»، رمان «ژان سانتری» و رساله «ضد سنت بودا» به خوبی نشان میدهد که پروست لحظهای از آفرینش هنری غافل نمانده و همواره در پی آن بوده است که به سبک و ساختاری تازه و بکر دست یابد و در زمینه ادبیات به نوآوری بپردازد.
وانگهی او از 19 سالگی با نشریات مختلف از جمله لوبانکه، لاروبلانش، لوگلوا، لاپرس و غیره گاه با اسامی مستعارِ دومنیک یا هوراسیر همکاری میکرد. ترجمهای از آثار روسکین نیز ارائه داد. پیشگفتاری برای آن نوشت و چند مقاله درباره این نویسنده انگلیسی به رشته تحریر در آورد.
یکی از مقالات ارزشمندی که پروست در سال 1904 به چاپ رساند در دفاع از کلیساهای کاتولیک بود که برنامهریزیهای دولت آنها را تهدید میکرد. پروست در این مقاله از احیاء مراسم مذهبی که از نظر تاریخی، اجتماعی و موسیقایی نیز ارزش و اهمیت دارند، سخن گفت.
او علاوه بر این فعالیتها در بیست و پنج سالگی اولین کتاب خود یعنی «روزها و سرخوشی» را به چاپ رساند و در آن زمان به عنوان نویسندهای محفلدوست، هنردوست و ظریف طبع مطرح گشت.
لیکن با وجود تمام آثاری که برشمردیم، بسیاری از منتقدان، مارسل پروست را نویسندۀ کتابی واحد و یگانه میدانند و تمامی فعالیتهای ادبی وی را، پیش از سال 1907 یعنی زمانی که پس از مرگ پدر و مادرش به تدریج گوشهنشینی و عزلت اختیار کرد تا به نگارش شاهکار اصلیاش بپردازد – صرفاً نهالهای اولیه درخت تنومند اثر اصلی و بیانگر چگونگی شکلگیری این رمان شگرف یعنی «در جستجوی زمان از دست رفته»، تلقی میکنند.
البته پیدایش و تکوین این رمان و فراز و نشیبهایی که نویسنده بر خود هموار کرد تا آن را به حد کمال برساند، خود قصهای طولانی و آموزنده دارد.
جلد اول کتاب با عنوان «از طرف خانه سوان» در سال 1913 یعنی درست یک سال پیش از جنگ جهانی اول به چاپ رسید. چند ناشری که پروست برای چاپ کتاب به آنها مراجعه کرده بود، از پذیرفتن اثر سر باز زدند. نویسنده ناچار با هزینه شخصی به این کار اقدام کرد. وانگهی کتاب با بیاعتنایی همکان مواجه شد. برخی از منتقدان حتی ایرادهایی از ساختار و دسیسه رمان گرفتند. اما پروست که این بار از ارزش هنرش آگاهی داشت و ساختار کلی آن را – همان طور که خود گفته است – مانند ساختمان یک کلیسای جامع در ذهن حفظ کرده بود، ناامید نشد. پاسخهایی به منتقدان شتابزده داد. به ویژه بر این نکته تأکید کرد که برای درک و فهم دسیسه، موضوع و ساختار اثر، باید منتظر شوند تا جلدهای دیگر کتاب نیز به چاپ برسد. اما آغاز جنگ انتشار دنباله اثر را ناممکن ساخت. نویسنده که ابتدا رمانی در دو جلد و سپس در سه جلد پیشبینی کرده بود، فرصت و فراغت یافت تا طرح اثر را گستردهتر ساخته، بر غنای آن بیفزاید. اما تحقق این مهم، مستلزم انزوای کامل بود. پروست که به دلیل بیماری و ضعف قوای جسمانی نتوانسته بود در کشمکش و درگیری جهانی شرکت کند، خود را در اتاقی که «کشتی نوح من» مینامید زندانی کرد.
او در این باره مینویسد: «هنگامی که کودکی خردسال بودم، سرنوشت هیچیک از شخصیتهای داستانهای مذهبی را به اندازه سرنوشت حضرت نوح غمانگیز نمیدانستم. زیرا او به دلیل طوفانی که حادث شده بود، چهل روز تمام در کشتی بزرگش اسیر مانده بود. بعدها، غالباً بیمار بودم و روزهایی طولانی را به اجبار در کشتی نوحم به سر میآوردم. آنگاه دریافتم که حضرت نوح، اگرچه در یک کشتیِ محصور به سر میبرد و شب سراسر زمین را فراگرفته بود، اما او هیچگاه بهتر از آن دوران، جهان را ندیده و نشناخته بود. »
پروست این روزهای طولانی و نیز شبهای عمرش را سراسر وقف نگارش کرد و همواره دستخوش این هراس بود که مرگ ناگهان فرا رسد و کار نگارش به پایان نرسیده باشد. در واقع او که خواهان جاودانگی نامش بود، تبلور این آرزو را در آفرینش اثر هنری میدانست. از این رو با دلنگرانی و اضطراب با بیماری و مرگ مبارزه میکرد تا بتواند تجربه و بینشی را که دستمایه نثرش بود، به نسلهای آینده منتقل کند.
به هر صورت در سال 1919، پس از پایان جنگ، دومین جلد رمانِ «در جستجوی زمان از دست رفته» منشتر شد. این جلد که «در سایه دختران شکوفا» نام دارد، جایزۀ ادبی گنکور را از آن خود ساخت. تجلیل از این اثر اسباب دلگرمی نویسنده را فراهم آورد. سپس همچنان در ستیز با مرگ و دستخوش اضطرابی بیپایان نگاشته شد. کار نگارش ادامه یافت: «طرف گرماتت»، «سدوم و گومورا»، «اسیر»، «گریخته» و «زمان بازیافته» یکی پس از دیگری به چاپ رسید اما سه جلد اخیر پس از مرگ پروست منتشر شد.
بدین ترتیب در جستجوی زمان از دست رفته رمانی در هفت جلد است که حدود 500 شخصیتِ داستانی در آن نمایان میشوند و تصویری کامل، دقیق و غالباً طنزآمیز از آداب و رسوم قشرهای مختلف جامعه به ویژه اشراف و بورژواها ارائه میدهد. در حقیقت این اثر از یک سو تجلی یک دوره تاریخی است و از سوی دیگر داستان ذهن و وجدانی که در پی شناخت و تجزیه و تحلیل عوالم درونی خویش و نیز جامعه پیرامونی است. شخصیتهای رمان پروست هر یک خصلتهای اخلاقی، روحیات، اندیشهها، رفتار و حتی زبان خاص خود را دارند.
اگرچه درک و فهم احساسات و افکار باطنیشان چندان آسان نیست اما با حضوری چنان فراموش ناشدنی در متن ظاهر میشوند که خواننده غالباً آنها را حقیقی میپندارد و با آنها همذات پنداری میکند. بخصوص که اکثر اشخاص داستان در بخش اول کتاب معرفی میشوند، سپس در بخشهای دیگر نقشهایی گاه اساسی و گاه کماهمیتتر بر عهده میگیرند و با گذشت زمان – مانند انسانهای معمولمی دستخوش تغییر و تحول میشوند. بازگشت شخصیتها که یکی از فنون رماننویسی کمتر متداول است و به ویژه در «کمدی انسانی» بالزاک به کار رفته بود، در رمان های پروست با مهارت و زبردستی به کار گرفته میشود و خواننده را با چگونگی تحول احساسات و موقعیت اجتماعی شخصیت و دلیل یا دلایل آن آشنا میکند.
اما ویژگی اصلی رمان پروست در آن است که رویدادها از دریچه چشم یک راوی واحد بیان میشوند که از نوجوانی تا سالمندی در پی کشف و شهود شخصیت افراد دیگر، اشیاء و نفس خویشتن است.
البته در پس این راویِ واحد که خاطراتش دستمایه رمان قرار می گیرد، میتوان دو شخصیت را متمایز ساخت. یکی آن که رویداد را مشخصاً تجربه میکند و دیگری آن که سالها بعد ماجرا را به رشته تحریر میکشد.
انتخاب دیدگاهی دوگانه – یعنی دیدگاه قهرمان داستان که جوانی خام و بیتجربه است و دیدگاه مردی در سن کمال که به گذشته خویش میاندیشد، آن را بازنویسی میکند و هر رخداد را با تجربۀ کنونیاش مورد تفسیر و قضاوت قرار میدهد، این امکان را برای نویسنده فراهم میآورد که «نگرش و احساسات را نه به گونهای خام بلکه به شکلی کاملاً منسجم، منظم، سرشار و غنی از افکار و تشبیهات، فشرده در شبکهای از خاطرات که تجسم لحظات حال را با گذشتههای بسیار دور در هم میآمیزد، متجلی سازد. »
در عین حال حضور یک راوی واحد در سراسر رمان، وحدت عمیق متن را پدید میآورد.
بدیهی است اثری با ابعادی چنین گسترده و شخصیتهایی چنین متعدد، دسیسههای گوناگون و ماجراهای فراوان دربر دارد. اگرچه برخی از منتقدان موضوع اصلی اثر را «سرگذشت شکوفایی یک استعداد» یا «داستانِ آفرینش یک رمان» دانستهاند، رویدادهای متعدد این اثر که در مکانهای متفاوت از جمله کوبره، پاریس، بالبک، ونیز و. . . در دورههای مختلف مثلاً ایام کودکی راوی، پیش از تولد او، ایام جوانی و سپس سن کمال راوی اتفاق میافتد، البته نیاز به زنجیری دارند که آنان را به هم پیوند دهد.
بد نیست در همین حال به این نکته اشاره شود که از نقطه نظر سنخشناسی رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» در هیچ یک از مقولههای شناخته شده جای نمیگیرد. این اثر که غالباً به عنوان رمانی اجتماعی و نیز رمانی تعلیمی و روانشناختی معرفی میشود بنا بر عقیده ژان – ایو تادیه - یکی از منتقدان مشهور معاصر – در عین حال یک رمان کمیک، یک رمان تراژیک، یک رمان خیال انگیز، یک رمان پرماجرا، یک رمان احساسی و سرانجام یک رمان شاعرانه است.
وجود تمامی این جنبههای گوناگون که میتوان هر یک را جداگانه بررسی کرد، طبیعتاً غنای شگفتانگیز اثر را آشکار میسازد.
"ساختار و مضامین"
بر خلاف آنچه اولین منتقدان رمان پروست ادعا میکردند، یکی از ویژگیهای بارز در جستجوی زمان از دست رفته، ساختار شگرف آن است.
همان طور که اشاره شد نویسنده بیوقفه بر اهمیت ساختار یک اثر هنری تأکید میکرد و زمانی که از کتاب خود سخن میگفت، نظم دقیق و انسجام ترکیب کل اثر را به معماری (یا آرشیتکتور) یک کلیسای جامع تشبیه میکرد: «کلیسایی که در آن مؤمنان به تدریج با حقایق آشنا میشوند و هماهنگی را کشف میکنند. »
این تصویر بسیار پرمعناست. زیرا به خوبی نشان میدهد رمان پروست مانند بنایی شکوهمند شکل گرفته که سرانجام به بالاترین نقطه صعود میکند.
تصویر دیگری که پروست برای بیان ساختار اثرش به کار میبرد، تشبیه رمان به یک قطعه سمفونی است.
زیرا در سمفونی مضامین ابتدا به گونهای کم و بیش ملموس خودنمایی میکنند، سپس رنگ میبازند و فاصله میگیرند. آنگاه باز میگردند، گسترده میشوند و به اوج میرسند.
البته ساختار رمان پروست در نگاه نخست آشکار و بدیهی به نظر نمیرسد، بلکه همانطور که نویسنده میگوید، ساختاری پیچیده و ژرف اما مستحکم، دقیق و انعطافپذیر است که در طول اثر گسترش مییابد.
من در مقالهای که سال گذشته در مجله دانشکده ادبیات دانشگاه شهید بهشتی به چاپ رساندم، ساختار کل رمان و نیز ساختار بخش اول آن را که «کوبره» نام دارد به تفصیل شرح دادم. بنابراین تنها به ذکر این نکته اکتفا میکنم که پیوند تنگاتنگی بین نخستین صفحات کتاب و آخرین صفحات آن وجود دارد.
همانطور که پروست خود یادآور شده است: « اولین فصل جلد آخر بلافاصله پس از اولین فصل جلد اول نگاشته شده و پس از آن فاصله بین این فصلها به رشته تحریر درآمده است». بدین ترتیب رمان ساختاری دایرهوار دارد.
مانند خطی طولانی، ممتد و منحنی است که به نقطه آغاز خود بازمیگردد. در حقیقت در پایان رمان، قهرمان داستان تصمیم میگیرد خاطرات زندگیش را بنویسد و به راوی همان داستانی تبدیل میشود که خواننده شرح آن را مطالعه کرده است. بنابراین پایان کتاب چگونگی پیدایش و خلق اثر را توضیح داده، درک آن را امکانپذیر میسازد.
اما پیوندی که بین ابتدا و انتهای رمان وجود دارد بر اساس تکرار مضمونها و نیز تصاویر شکل میگیرد: مضامینی چون تنهایی، نیاز به محبت، هنر و ادبیات و به خصوص دو مضمون اصلی زمان و حافظه.
زمان اساسیترین مضمون رمان پروست است.
عنوان اثر با در بر داشتن واژه «زمان» این مضمون را برجسته میکند. علاوه بر آن که مضمون زمان در جمله اول رمان دو بار تکرار میشود و آخرین واژه رمان نیز واژه «زمان» است. اما نگرش نویسنده نسبت به زمان چگونه است؟ او زمان را عامل اصلی زوال، تخریب، نیستی و نابودی میداند.
زمان نقابی از پیری بر چهرهها مینشاند، شرایط زندگی و موقعیت اجتماعی را پرفراز و نشیب میکند و احساسات و اندیشهها را چنان تغییر میدهد که ما به سختی آنچه را که بودهایم باور میکنیم.
زندگی مطیع دگرگونیهایی است که در طول زمان پدید میآید. گذشت ایام نه تنها چهره و اندام هر فرد را عوض میکند، بلکه اخلاق، رفتار و کردار و حتی طرز بیان و گفتار او را تغییر میدهد. موقعیت اجتماعی و ارزشهای محافل اشرافی یا بورژوازی نیز تاب و توان مقاومت و پایداری در برابر زمان را ندارند. باید افزود که پروست در رمان خود در حقیقت فروپاشی یک قشر اجتماعی یعنی اشرافیت اواخر قرن نوزدهم را در طول زمان، نشان میدهد. البته تمام شخصیتهای در جستجوی زمان از دست رفته دائماً در حال تغییر و تحول اند. با اشاره به آنها و مقایسه وضع ظاهری و باطنی آنها در دو برهه از زمان است که نویسنده تأثیر و نتایج گذشت عمر و ایام را آشکار ميسازد. اما در ميان آن گروه از شخصيتها كه به طبقه اشراف تعلق دارند، برخي به منجلاب فساد فرو ميافتند و برخي به ناچار اصول و آداب به شدت پوچ و بيحاصلشان را كنار ميگذارند يا به سطح پايينتر جامعه نزول ميكنند. پس جسم آنان و موقعيت اجتماعي او در طول زمان تغيير مييابد.
زمان در عين حال خاطرات شيرين گذشته را از ذهن ميزدايد. عزيزانمان را از ما ميگيرد و سايه شوم مرگ را در برابر ما ميگسترد. هيچ چيز در اين جهان پايدار نيست. نه عشق و آرزوهاي بزرگ و نه حتي درد و رنج ما.
«دنيا قلمرو نيستي است». از ايام خوشي كودكي به جز خاطرهاي گنگ، هيچ باقي نميماند و مرگ نام و نشان ما را از جهان هستي محو ميكند. اما آيا ميتوان با زمان مقابله كرد؟
پروست در برابر مضمون زمان، در برابر تخريب و زوال ناشي از آن و براي رويارويي با آن، دو مضمون حافظه و اثر هنري را مطرح ميكند.
به كمك حافظه ميتوان خاطرات گذشته را بازيافت و عزيزانمان را همانگونه كه بودهاند پيش چشم مجسم كرد.
اما در اين راه حافظه ارادی يعنی حافظه معمولي كه به ياري هوش و نشانههاي دقيقي كه از گذشته به يادگار ماندهاند عمل ميكند، كارآيي چنداني ندارد.
برعكس حافظه غيرارادي يا به كلام ديگر حافظه عاطفي بايد وارد عمل شود. البته ظهور حافظه غير ارادي به كوشش و اراده ما بستگي ندارد. پديدهاي است غير قابل پيشبيني كه شايد در طول عمر يك انسان هرگز تجربه نشود.
اما چنانچه در اثر هيجاني عاطفي، حس شنوايي، چشايي يا لامسه نمود پيدا كند، ميتواند خاطرات را چنان به روشني متجلي و متبلور سازد كه گويي سد زمان ميشكند، گذشته و آينده به هم پيوند ميخورند، در هم ميآميزند و زمان مقهور ميشود.
تلاقي بين ده حس، يكي در زمان حال و ديگري خاطره همان حس در گذشتهاي دور، حافظه غيرارادي را به كار مياندازد و موجب احياء و بازيابي دنيايي فراموش شده ميگردد: دنيايي سرشار از چهرهها، اشياء و احساسات.
بناي باشكوه رمان «در جستجوي زمان از دست رفته» سراسر بر پايه ظهور ناگهاني حافظه غير ارادي شكل گرفته است.
در ابتداي رمان راوي كه مردي در سن كمال است، بين خواب و بيداري به گذشتهها ميانديشد و خاطراتش را مرور ميكند. اما آنچه در ذهنش نقش ميبندد مبهم، رنگ باخته و ناملموس جلوه ميكند. سپس روزي، به گونهاي كاملاً تصادفي، نامنتظر و غافلگير كننده، حافظه غير ارادي او آغاز به كار ميكند و خاطرات چنان زنده ميشوند كه گويي جزيرهاي گمشده از پشت ابرها ظاهر ميشود و با تابش اشعههاي آفتاب روح و جان ميگيرد. در پايان رمان نيز بر اثر حوادثي كماهميت، حافظه غير ارادي راوي، پياپي سه بار ظهور ميكند و تمام گذشته راوي را زنده و حقيقي، پيش چشم او متجلي ميسازد.
به اعتقاد پروست، تجربيات مربوط به حافظه غيرارادي، بيانگر چيرگي و استيلاي انسان بر زمان است.
زيرا اين تجربيات با اثبات ازلي بودن آدمي و توانايي او در دستيابي به عصاره و ذات اشياء در ماوراء زمان، اين احساس را در او برميانگيزد كه گويي خود موجودي مطلق و محض است.
اما بازيابي خاطرات گذشته به معناي غوطهور شدن در ايامي ديگر يا تأسف خوردن براي از دسترفتهها نيست.
هنرمند ميتواند با آفرينش اثري كه پس از او باقي خواهد ماند به خاطراتش جنبهاي جاودانه بخشیده، نگرشي را كه به جهان دارد و با همه بينشهاي ديگر متفاوت است به سايرين منتقل كند.
در واقع دستمايه هنر چيزي جز زندگي نيست: معموليترين زندگي، پيش پاافتاده ترين و بيذوق و بدترين زندگي ميتواند مصالح اوليه را براي ساخت اثر هنري در اختيار بگذارد. پس هنر با زندگي در تضاد قرار نميگيرد، اما زماني كه هنرمند ميكوشد تا براي خلق اثر، از عناصر مربوط به زندگيش بهرهجويي كند، بايد چيدماني متفاوت، تركيبي تازه و پرتويي خاص به آنها ببخشد و از خلال تجربياتش، بهره و نتيجهاي ارزشمند را بجويد و ارائه دهد.
فرآيندهاي باطلگرايي و معنويتبخشي بايد رويدادها، اشخاص و اشياء را چنان توصيف كنند كه نه در ظواهر كماهميت آنها بلكه در عمق و ژرفاي آنها، جلوهگر شود. زيرا خلق آثار بايد دريچههاي دنيايي را به روي ما بگشاید كه «متفاوت و بر پايه نيكي، تقيد و ايثار استوار است. »
هنر از ديدگاه مارسل پروست، بيش از آن كه تفنن، سرگرمي يا جستجوي زيبايي مطلق باشد، تلاشي براي انتقال و تبادل حقيقتي دروني است.
هنرمند نه تنها از طريق ارائه يك منظره بلكه با القاء و انتقال احساسي كه از آن منظره برگرفته است، محتواي معنوي هر پديده را متمايز و برجستهسازي ميكند و همزمان نگرش ويژه خود و برداشت و آگاهياش را آشكار ميسازد.
هنر تقليد و توصيف دنيا نيست، بلكه خود دنيايي است كه با حواس و ذهن آدمي درك ميشود. نبوغ او شكل ميگيرد.
بيان هنري حقايق اساسي را در اختيار ميگذارد، ما را از رخوتي كه گريبانگيرمان است نجات ميدهد و به ما كمك ميكند تا در جهان هستي، تعادل واقعي خود را پيدا كنيم.
به اعتقاد پروست «زندگي حقيقي، آن زندگي كه سرانجام مشهود و روشن شود، آن يگانه زندگي كه حقيقتاً زيسته و تجربه شده و ميشود همانا ادبيات است. »