باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 24 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
فرد و دولت شهر(2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
پايان فلسفه دولت شهري و آغاز انديشه جهان وطني در غرب


 
   ● نويسنده: کمال - پولادی

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از كتاب تاريخ انديشه سياسي در غرب (از سقراط تاماكياولي) نوشته كمال پولادي

 
 
3 جامعه زميني و جامعه مينوي
 
فلسفه تاريخ اگوستين
سوال اصلي كه اگوستين تامل و انديشه خود را از آن آغاز كرد بحران امپراتوري روم بود؛ اين كه چرا روم به چنين بلايي گرفتار آمده است. چنان گفتيم كتاب شهر خدا در تلاش براي پاسخ گفتن به اين پرسش نوشته شده است. اگوستين براي جستجوي پاسخ اين پرسش به سراغ وحي مي رود، زيرا كه خداوند در متون مقدس پيامش را از زبان پيامبران ابلاغ كرده است. او با ارجاع به پيام خداوند ايده خلقت را به عنوان بنياد انديشه خود بر مي گيرد. اگوستين معتقد است كه فطرت الهي پيش از آغاز زمان وجود داشت و در هنگام خلقت به خلق جهان انجاميده است. منظور خداوند از خلقت لطف بوده است. خدا انسان را آفريده و به او اراده خوب عطا كرد. در اين نكته فلسفه اگوستين از فلسفه كلاسيك كه نه بر اراده بلكه بر عقل تكيه مي كرد جدا مي شود.
همين چرخش از تكيه بر اراده به جاي عقل نظريه سياسي اگوستين را به مسير كاملاً متفاوتي هدايت مي كند. اگوستين موهبت عقل را در انسان انكار نمي كند اما معتقد است كه عقل در همراهي با اراده نيك مي تواند مميز انسان خوب از بد باشد. خوب بودن اراده انسان است كه او را به كمال خاص او رهنمون مي شود. خوشي هاي اين جهان گذار است و سعادت آدمي در جهاني فراسوي جهان محسوس قرار دارد. هدف از خلقت اين بود كه آدمي از معرفت و ابديت خداوند برخوردار گردد. سعادت انسان در اطاعت آگاهانه و از روي اراده است.
 
هبوط
اما انسان از اراده آزاد خود براي برآوردن خواست هاي خود و نه به جاي آوردن فرمان خداوند استفاده كرد. اين غرور انسان باعث فلاكت او شد. بشر براي اين دچار غرور شد كه از هيچ برآمده است. انسان از هدايت عقل فطري چشم پوشيد و سر به عصيان گذاشت. به اين ترتيب از زندگي جاودان به زندگي موقت در اين خاكدان محكوم شد. اما خداوند نمي خواست انسان را محكوم به رنج ابدي كند بنابراين مسيح منجي را فرستاد تا به انسان امكان جبران خطاي خود را بدهد.
 
گناه نخستين
گناه نخستين يكي از اركان نظريه ي سياسي اگوستين است. به نظر اگوستين تفرقه و بيگانگي و ستم در ذات انسان ها نيست. خداوند نمي خواهد كه انسان ها در وضعيت تعارض به سر برند. چنين وضعي كه جامعه انساني بدان گرفتار آمده است از ذات انساني او كه آفريده ي خداست ناشي نمي شود. انسان براي اين به اين بلا گرفتار آمده است كه به جوهر انساني خود خيانت ورزيده است. اين خيانت را «گناه نخستين» مي نامند. دور افتادن از ذات الهي خود انسان را به استحاله كشانده است. رهايي از اين وضع فقط با لطف خداوند ميسر است.
اين ديدگاه ساير بخش هاي انديشه سياسي اگوستين را نيز تحت تاثير قرار داده است. از جمله نظريه دولت او را بنا به آموزه ي دولت اگوستين حال كه انسان موجودي عصيانگر و خطرناك است نهادهاي سياسي موجود هر قدر كه نارسا باشند همين كه نوعي نظم را تضمين كنند قابل تقديرند. اما در همين جا مي توان اين پرسش و اين ايراد را طرح كرد كه با توجه به عصيانگر بودن انسان ها چگونه مي توانيم برخي را صاحب اختيارات سياسي كنيم؟
برخلاف انديشه سياسي يونان باستان كه انسان را قانون گذار معقول در نظر مي گرفت اگوستين او را به عنوان موجودي در نظر مي گيرد كه در برابر نظم عقلايي سر فرود نمي آورد. بنابراين نمي توان انسان را به فضيلت سياسي و جامعه را به سعادت رهنمون شد. پس رستگاري و جامعه كمال مطلوب در جامعه زميني ميسر نيست. در جامعه مينوي است كه رستگاري حاصل مي شود.
 
شهر خاكي
در نظريه ي اگوستين شهر خاكي يا شهر اين جهاني فاقد نظام مطلوبي است كه بتواند براي به كمال رساندن انسان همه شرايط لازم را فراهم كند. اگوستين جامعه كمال مطلوب افلاطوني را از زمين به آسمان منتقل مي كند. به اين ترتيب اين پرسش مطرح مي شود كه آيا شهر خاكي يا به بيان ديگر دولت اين جهاني فايده اي نيز دارد؟ تكليف مومنين در قبال دولت زميني چيست؟ دولت زميني در ديدگاه اگوستين چه جايگاهي دارد؟
هدف شهر زميني و دولت زميني نيز مانند دولت مينوي تامين صلح و آرامش است. دولت زميني و دولت مينوي فقط در نحوه ي آرامشي كه مطلوب هر كدام است با هم فرق دارند. هدف جامعه زميني ايجاد توافق ميان انسان ها است و مي كوشد اين توافق را با استقرار نظمي كه بر روابط اعضاء شهر زميني حاكم است، عملي سازد. اما هدف جامعه مينوي رسيدن به صلح و آرامش ايزدي است.
صلحي كه دولت زميني عرضه مي دارد نه تنها براي اعضاء شهر زميني خوب است بلكه براي اعضاء شهر خدا كه براي مدتي در خطه خاك زندگي مي كنند نيز خوب است، زيرا اين مسافران شهر خدا به امنيتي كه دولت زميني فراهم مي كند نياز دارند تا از آزار در امان باشند و بتوانند وظايف ديني خود را به نحو مطلوب انجام دهند. حتي براي اهالي شهر زميني نيز خداوند خواسته است كه در دوره زندگي دنيوي از نعمت بزرگ امنيت برخوردار گردند.
 
ارزش نظام خاكي
در نظريه ي اگوستين نظم اجتماعي و سياسي در دنياي مادي بر پايه ي نيازهاي مادي بنا شده است. شهر خاكي قراردادهايي را براي ايجاد امنيت ايجاد كرده است كه شهروندان شهر خدا نيز آن را مي پذيرند. البته به شرط آن كه اين قراردادها و قوانين مواد لازم را براي زندگي اين جهاني فراهم كند. بنابراين مسافران شهر خدا براي رسيدن به هدف صلح و آرامش و امنيت با ساكنان شهر خاكي همكاري مي كنند. پس مي توان گفت سياست در نظريه اگوستين براي تحقق خير محدودي است نه براي ارزش هاي متعالي. او نظام مطلوب خاكي را تا حد نقشي فايده انگارانه پايين مي آورد.
در اين جا اگوستين از انديشمندان پيش از خود، هم انديشمندان يونان و هم روم قديم، فاصله مي گيرد. انديشمندان يونان و روم قديم از افلاطون تا سيرون دولت و دولت شهر را پايگاهي براي تامين نيازهاي مادي و معنوي هر دو به حساب مي آوردند. در نوع نگرش آن ها نظام زندگي سياسي مي بايست شرايط رشد فضيلت و كمال انساني و سعادت مادي و معنوي را فراهم كند. اما اگوستين فقط كاركرد تامين رفاه مادي را براي دولت زميني قايل است. در جامعه زميني براي وجوه معنوي زندگي جايي نيست. اگوستين در واقع سنگ بناي جدايي حوزه سياست از حوزه دين را مي گذارد، هر چند كه چنين نگاهي به شكل خام در عقايد نخستين بنيان گذاران آيين مسيحيت و كليسا نيز ديده مي شود.
 
طبقه بندي دولت
در شرح انديشه سياسي متفكريني كه تا اين جا دنبال كرديم همواره به بخشي از نظريه آن ها كه به طبقه بندي دولت ها مربوط مي شد پرداختيم. درباره اگوستين بايد بگوييم كه او فقط دو گونه دولت را از هم متمايز مي كند: دولت خاكي و دولت مينوي. او مي گويد اگر عدالت را برترين خصلت يك جامعه بدانيم هيچ يك از جوامع زميني جامعه دادگر محسوب نمي شوند، زيرا عدالت فضيلتي است كه به هر كس حقوق او را مي دهد. در جامعه اي كه انسان ها خداي راستين را رها كنند چگونه مي توان از عدالت سخن گفت. شهر خاكي كه در آن خداي راستين مورد پرستش نيست نمي تواند منطبق با عدالت و فضيلت اخلاقي باشد. به اين ترتيب هيچ شكلي از حكومت در شهر خاكي بر شكل ديگر برتري ندارد. از جامعه خاكي و دولت زميني چيزي بيش از فراهم كردن صلح و امنيت نبايد انتظار داشت.
 
مسافران شهر مينوي و دولت زميني
گفتيم كه از نظر اگوستين مقصود اصلي جامعه زميني و دولت زميني برقراري صلح آرامش است تا در آن مومنان يا مسافران جامعه مينوي بتوانند با آزادي به انجام وظايف ديني خود بپردازند. در اين جا مي توان پرسشي را طرح كرد مبني بر اين كه اگر دولت اين جهاني نتواند آزادي عبادت مومنان را فراهم كند تكليف اين مومنان چيست؟ آيا بايد در برابر حكومتي كه چنين بيدادگري روا مي دارد قيام كنند؟ اگوستين هيچ توصيه اي در مورد قيام در برابر حكومتي كه آزادي مذهبي را نقض مي كند ندارد. اگوستين مي گويد مومن مسيحي هيچ انگيزه اي براي سرنگوني ستمگران ندارد. سلطه ستمگران عقاب خطايي است كه بشر با «گناه نخستين» مرتكب شده است. اشخاص ناعادلي كه تحت حكومت ناعادلان بسر مي برند به خاطر معصيت خود است كه به اين بلا گرفتار آمده اند و اشخاص عادل نيز اين ستم ها را به منزله آزمون فضيلت خويش مي شمارند.فرد مسيحي، در هيچ حال كاري به مقاومت ندارد. او بايد در برابر شاهان و حاكمان ستمگر تنها دعا كند تا خدا آن ها را عادل كند. فرد مسيحي تنها مسئول كار خود است كه به كسي آسيب نرساند به همه نيكي كند و همسايگان را نيز مانند خود دوست بدارد. مناسبات قدرت و منشاء دولت حاصل گناه است. دولت زميني با دسته اي راهزن كه دنبال منافع خود هستند چندان تفاوتي ندارد. دولت زميني را فقط مي توان توصيف كرد براي آن نمي توان دستورالعمل توصيه كرد.
اگر چنين است پس آيا مناسبات قدرت در جامعه زميني تابع تصادف است: آيا از روي اتفاق است كه گروهي صاحب قدرت و گروهي فاقد آنند؟ آيا پيدايش و سقوط دولت و رشد و نزول امپراتوري ها از هيچ قاعده ي ضروري تبعيت نمي كند و تنها مقهور تصادف است؟
 
علت ظهور و سقوط امپراتوري ها
گفتيم كه اگوستين كار خود را در نوشتن كتاب شهر خدا براي پاسخ گفتن به پرسش مهمي كه در مورد بحران امپراتوري روم مطرح شده بود آغاز كرد. شهر روم در سال 410 ميلادي به دست قبايل گوت تسخير و ويران شد. اين حادثه دنياي آن روز را به شدت تكان داد. روميان دولت خود را جاودان مي پنداشتند و اكنون به دست مشتي بربر به تصرف و تاراج درآمده بود. براي گرداندن بلايي كه گريبان روم را گرفته بود چه بسا كه كساني بازگشت به خدايان اجدادي به جاي خداي مسيح را مطرح مي كردند. اگوستين براي دفاع از مسيحيت در برابر اين اتهام و در برابر ادعاي كافران نظريه جديدي درباره ي علت پديد آمدن و از ميان رفتن حكومت ها و جوامع سياسي ساخته ي بشر ارائه مي دهد و به توضيح اين مطلب مي پردازد كه خداوند بنا به چه ضابطه اي به كساني قدرت مي دهد و كساني را از قدرت محروم مي دارد.
اگوستين تقسيم قدرت و ظهور و سقوط قدرت ها را تصادفي نمي داند بكله آن ها را تاقع قانون مدني هاي ضرور و قابل بازشناسي به شمار مي آورد. آيا پذيرش قانون مندي ضروري براي پديدهاي اجتماعي با عقيده به تبعيت همه چيز از اراده و مشيت خداوند در تعارض نيست؟ پاسخ اين است كه خير! مشيت خداوند از مجراي علت هاي طبيعي عمل مي كند. اراده انسان ها نيز جزء همين نظم علت و معلولي است كه براي خداوند معلوم است. خداوند نسبت به همه ي علت ها علم قديم دارد. به اين ترتيب اگوستين در توضيح مسايل و مناسبات جامعه بشري از حيطه بحث هاي ماورايي به حوزه بحث هاي علمي و تجربي بر مي گردد. البته اين بحث هاي عالم تجربي به اين جهاني در نهايت در ذيل بحث استعلايي جاي مي گيرد.
حال كه چنين است بايد از انگيزه انسان ها در جستجوي قدرت سراغ گرفت. چه انگيزه اي انسان ها را به جستجوي قدرت سوق مي دهد؟ پاسخ اگوستين اين است كه جستجوي شهرت و جلال و افتخار پايه ي جستجوي قدرت است. پايه ي پيدايش روم همين انگيزه بوده است. روميان به شوق افتخار فرمان روايي بر روم و بعد فرمان روايي بر ديگران باعث پيدايش قدرتي چون امپراتوري روم شدند. به سخن ديگر اين جاه طلبي نخبگاني با فضايل برجسته بود كه آن ها را به بناي امپراتوري عظيمي كشاند. آدم هايي مثل جوليوس سزار كه نبوغ نظامي داشتند و مي خواستند ارتش بزرگي بسازند شرايط گسترش بيش از پيش حوزه فرمان روايي دولت روم را فراهم كردند. به اين ترتيب در شكل گيري امپراتوري روم ابتدا سوداي شكوه و افتخار منجر به مطالبه آزادي شد و بعد به دنبال آن به بنيان نهادن يك امپراتوري بزرگ كشيده شد.
البته انگيزه افتخارجويي لزوماً در شكل و شمايلي آشنا و خاص ظاهر نمي شود. جوياي جلال بايد انضباط روحي خاصي را بر خود تحميل كند. او حتي ممكن است وانمود كند كه به هيچ وجه فردي خودپسند نيست و اصولاً به امور عمومي توجه دارد. چه بسا كه او حقيقتاً دنبال ثروت و تجمل نباشد. اما نبايد فريب ظاهر را خورد. انگيزه جلال و شكوه نبايد خود را جار بزند. در هر حال فقط شمار معدودي مي توانند براي نيل به افتخار نظم و انضباط خاصي را بر خود تحميل كنند. همه از چنين فضيلتي برخوردار نيستند. توده هاي وسيع تر مردم كه قادر به سلوك در راه افتخار نيستند با انگيزه ترس عمل مي كنند و بر اين پايه در خدمت اهداف گروه نخست قرار مي گيرند.
قدرت وقتي استقرار يافت خودسامان مي شود. وقتي جمهوري روم بر پا شد حتي با وجود فساد رهبران بعدي (در اثر گرفتار شدن به رسم تجمل پرستي باز هم به حيات خود ادامه داد. اما همين افتخارجويي در شكل غرور باعث تفرقه، تشتت و ضعف و زوال مي شود. در مورد امپراتوري روم به راستي چنين بود. اين سرنوشت همه حكومت ها است. قدرت وقتي از حد و اندازه مي گذرد فلاكت و فاجعه را به دنبال خود مي آورد.
بنابراين مي توان گفت حكومت زميني بر پايه عواطفي شكل مي گيرد كه در اصل انحرافي است و از راه درست فاصله گرفته است. اگر همه انسان ها پاك بودند و يا بار ديگر از فيض برخوردار شوند و به راه درست برگردند نياز به سلطه جويي و تسلط اشخاصي بر اشخاص ديگر پديد نمي آيد. اين انسان هاي طاغي هستند كه مي كوشند به جاي فرمان خداوند فرمان خود را بر ديگران تحميل كنند. اما در همين جامعه جهاني و در همين نظام سلطه نيز برخي آزرمجويي ها نسبت به برخي ديگر شايسته ارج است. آزرمجوياني كه مي خواهند به ميهن خود خدمت كنند با غرورورزاني كه مي خواهند براي خدمت به خود بر ديگران مسلط شوند متفاوتند.
 
جاي شر در قانون الهي
با چنين اوصافي آيا بايد گفت كه جهان تابع شرور بيرون از نظم الهي قرار دارد؟ به سخن ديگر آن بخش از جهان كه تابع قانون مندي نظم اين جهاني است آيا از نظم الهي بيرون است؟ پاسخ اگوستين به اين پرسش منفي است. در نظريه او همه چيز تابع اراده الهي است و قوانين جهان تابع شرور نيز در طرح الهي جاي گرفته است. ظهور و سقوط حكومت ها و امپراتوري ها اگر از جهتي تابع عليت طبيعي است از جهتي ديگر مقيد به قانوني است كه خداوند در نهاد آن نهاده است.
 
نظام بردگي از عوارض جامعه خاكي
اگوستين مثل بسياري از انديشمندان بزرگ ديگر نظير افلاطون و ارسطو در نظر به عمده ترين وجوه حيات اجتماعي و سياسي زمان خود فرزند زمان بود و پديده هايي كه قاعدتاً بايد به نظرش شگفت و نپذيرفتني باشد چندان غريب و ناپذيرفتني نيافت. يكي از اين پديده ها نظام برده داري بود. در زمان اگوستين برده داري يكي از وجوه نهادي و اصلي جامعه بود و دولت روم دولتي برده دار بود و چرخ توليد را عمدتاً برده ها مي چرخاندند. اگوستين هم چون ارسطو، افلاطون به نوبه خود برده داري را توجيه مي كند.
اگوستين در مباحث همه جانبه خود درباره همه وجوه زندگي انسان و انطباق آن با معيارهاي دين مسيح بايد به موضوع برده داري نيز توجه مي كرد. ظاهراً اگوستين به عنوان يك مسيحي با اين حكم انجيل كه مي گويد همسايه ات را مثل خودت دوست بدار و نيز با اصول اوليه دين مسيح كه همگان را بدون هر امتياز نژادي، قوي و طبقاتي برابر به حساب مي آورد قاعدتاً مي بايست نظام برده داري را نفي مي كرد. به ويژه كه او نظر ارسطو را كه انسان ها را طبيعتاً نابرابر مي داند و معتقد بود كه برخي بر مقتضايي طبيعي برده آفريده شده است رد مي كرد. اما اگوستين نيز به رغم اعتقاد به برابري نوع بشر برده داري را تاييد مي كند و براي توجيه آن حجت مي آورد.
نظريه اگوستين درباره برده داري دنباله نظريه او در مورد ماهيت وجودي دولت است. نظام بردگي نيز هم چون ضرورت دولت ناشي از گناه نخستين است. بعد از هبوط است كه رنج و تعب و سلطه و ستم براي جامعه خاكي مقرر شد. پيش از هبوط اراده خداوند بر آن بود كه انسان بر انسان حكومت نكند و انسان تنها بر جانوران حاكم باشد. اما ارتكاب معصيت و سرپيچي از فرمان الهي موجب شد كه نقشه خداوند عوض شود. وجود نظام بردگي از جمله كيفرهايي است كه براي جامعه زميني وضع شده است. پس اگوستين به بردگان نصيحت مي كند كه از وضع خود راضي باشند زيرا رنج و ذلت او را فروتن مي كند و به خالق نزديك تر مي سازد. از بردگان مي خواهد كه به اربابان خود با حسن نيت و گشاده رويي خدمت كنند و وعده مي دهد كه سرانجام در جامعه مينوي دوران نابرابري و سلطه انسان بر انسان به سر مي رسد.
استدلال اگوستين در توضيح نظام بردگي آن قدر ضعيف است كه در جانبدار بودن آن جاي شك باقي نمي ماند. او نظام برده گي را به «گناه نخستين» بشر منتسب مي كند. اما حتي با قبول اين حكم باز اين پرسش مطرح است كه گيريم كه نظام بردگي به عنوان كيفر دسته جمعي معصيت بشر وضع شده اما چرا بايد عده اي برده و عده اي ديگر آزاد باشند. كيفري كه خداوند وضع كرده است يك كيفر دسته جمعي است براي كل بشر. اما در شرايط نظام برده داري عده اي برده اند و بيش از آن هايي كه آزادند رنج مي كشند. براي اين كه مجاز بدانيم عده ايي بايد رنج بيش تر بكشند بايد ثابت كنيم كه آن ها گناه كارتر از ديگرانند. و اگوستين چنين كاري نمي كند.
 
نظام عدالت و نظام زميني
عدالت عبارت است از مطابقه با نظم و هر جامعه اي براي خود نظم و نظامي دارد. خانواده به عنوان كوچك ترين جمعي كه فرد به آن تعلق دارد از نظمي برخوردار است كه در صورت نقض آن شيرازه اش گسيخته مي شود. به همين ترتيب دولت نيز كه مجموعه اي از خانواده ها را در بر مي گيرد نظمي دارد كه خانواده ها بايد از آن پيروي كنند اما دولت نيز آخرين جامعه در سلسله مراتب جوامع عالم هستي نيست. جامعه جهاني جامعه ايست فراتر از دولت و همه جوامع كوچك تر كه تحت سلطنت خداوند قرار دارند هر جامعه اي بايد از نظم جامعه بالاتر اطاعت كند. فرد از نظم خانواده و خانواده از نظم دولت و دولت از نظام الهي بايد پيروي كند تا عادل به شمار رود. دولت چنان چه نظام الهي را رعايت كند دولت عادل و در غير اين صورت ناعادل است. اطاعت شهروندان دولت از دولت ناعادل نسبت به اين دولت عادلانه است اما به مفهوم حقيقي كاري ناعادلانه است. دولت غيرعادلانه هم چنان دولت است اما دستگاهي است كه به نظام الهي تعدي كرده است. اطاعت از دولت عادل عين اطاعت از امر الهي است و اطاعت از دولت ناعادل بي عدالتي است.
با اين حال چنان كه گفتيم اگوستين دولت را در نهايت از منشايي الهي مي داند و هرچند كه آن را منطبق با عدالت مطلق نمي داند اما عدم اطاعت از آن را نمي پذيرد. اگوستين در اين خصوص از فلاسفه سياسي يونان باستان كه مرجع عالي عدالت را دولت شهر مي دانستند فاصله مي گيرد و مرجعي بالاتر از دولت زميني را به عنوان عالي ترين حاكم در نظر مي گيرد. در نظريه ي افلاطون دولت تابع نظامي بالاتر از خود نيست بنابراين دولت ممكن است از بالاترين قدرت برخوردار باشد و در عين حال عادلانه نيز باشد. در نظريه اگوستين افراد به يك جامعه عالي تر تعلق دارند كه دولت جزيي از آن است. از نظر افلاطون هيچ قانوني برتر از قانون دولت جزيي از آن است. از نظر افلاطون هيچ قانوني برتر از قانون دولت نيست، در حالي در نظريه ي اگوستين فرد عضوي از يك جامعه جاودان است كه قوانين آن بر همه عالم كون و مكان حاكم است.
 
جدا كردن حوزه دين از حوزه سياست
چنين نگرشي به جدا كردن حوزه سياست و دين از يك ديگر راه مي برد. فلاسفه سياسي يونان باستان بين حوزه ي سياسي و ديني فرقي قايل نبودند. براي آن ها دولت شهر همه چيز بود. خدايان مورد پرستش همان خدايان دولت شهر بودند. يونانيان به مرجعي بالاتر از مقامات دولت شهر اعتقاد نداشتند. براي شهروندان مشاركت در دولت شهر به معني مشاركت در همه نهادهاي ديني و دنيايي آن بود.
با اين حال نظريه افلاطون در جمهور و نقشي كه او براي فيلسوف – شاه در نظر گرفته است داراي وجهي است كه نطفه نظريه جدايي دين از سياست را دربردارد. فيلسوف – شاه در نظريه ي افلاطون جايگاه ويژه اي دارد كه مي تواند به خاطر معرفت خود از حوزه جاري و معمول حيات سياسي فراتر رود. مسيحيت اين جايگاه ويژه را كه افلاطون براي فلسفه قايل شده بود به دين انتقال داد. بنا به تعاليم مسيحي افراد بشر تنها در برابر قدرت مدني داراي تكليف اطاعت نيستند بلكه در قبال نيرويي فراتر يعني نظام الهي نيز داراي تكاليف معيني هستند.
جدا كردن حوزه دين از سياست ريشه اي عميق در ميان متفكران مسيحي دارد. مذهب پروتستان كه شكل اخيرتر است تنها از حيث ابعاد اين جدا كردن با مذهب كاتوليك متفاوت است. كاتوليك ها بين اعمال ديني و دنيايي تفاوت قايل اند و بخش ديني اعمال انسان را به مرجعي غير از دولت منتقل مي كنند. در حالي كه پروتستان ها مي گويند كه دين نسبت به اعمال بيروني انسان ها نظري ندارد و اين اعمال به حوزه سياست سپرده شده است.
در هر حال جدا كردن حوزه دين از حوزه سياست از بزرگ ترين دستاوردها در عرصه تاريخ انديشه سياسي است كه افتخار آن را بايد از آن اگوستين دانست. اين تحول آثار درازي در سياست جوامع اروپايي داشته است كه از جمله ي آن كوتاه شدن دست دولت از حوزه فكر و انديشه خصوصي مردم است. چنين حركتي خود گام مهمي در تكامل انديشه دموكراسي در اروپا محسوب مي شود.
مسئله رابطه بين قدرت سياسي و قدرت ديني بعدها به موضوع مهمي در انديشه و عمل سياسي تبديل شد كه بعداً درباره آن با تفصيل بيش تري بحث خواهيم كرد. در هر حال تعيين حوزه معنوي و مادي كه يكي به دين و ديگري به دولت تعلق مي گيرد كار بغرنجي است. براي دوره اي تفسير اين سنت فكري موضوع جدال طولاني بين كليسا و پادشاهان بود. پيدايش دولت – ملت هاي جديد و دولت در مفهوم نوين آن منوط به تابع كردن قدرت كليسا در برابر قدرت دولت بوده است.
 
نقد جامعه مينوي اگوستين
نظريه اگوستين در مورد اين كه اعضاء شهر خدا كيان اند مبهم و پرسش انگيز است. شهر خدا يا جامعه مينوي محدود به آن هايي نيست كه بعد از رستاخيز جزء نجات يافتگان قرار مي گيرند و در بهشت برين به زندگي جاويد مي رسند. در همين دنيا نيز شهر خدا و جامعه مينوي اعضايي دارد. پرسش اين است كه اين ها به چه ترتيب و به واسطه چه عواملي با هم پيوند مي خوردند و يك جامعه را تشكيل مي دهند. برخي از مفسران گفته اند كه اعضاء شهر خدا را دوست داران خدا تشكيل مي دهند. برخي از مفسران گفته اند كه اعضاء شهر خدا را دوست داران خدا تشكيل مي دهند و به واسطه همين صفت رشته پيوندي بين آن ها است. اگر اين نظر را بپذيريم آن گاه اين ايراد مطرح مي شود كه چرا دوست داران خداوند تشكيل يك جامعه را مي دهند؟ به بيان ديگر آيا دوست داشتن خداوند به خودي خود مي تواند رشته اي باشد كه اعضاء يك جامعه را به هم وصل مي كند؟ اگوستين در هيچ جا به توضيح اين مطلب نپرداخته است. كساني كه معبودي را مي پرستند ممكن است با يك ديگر پيوند احساسي و قلبي داشته باشند اما نمي توان گفت صرفاً به اين دليل ميان آن ها پيوند اجتماعي و سياسي برقرار است.
شهر خدا يا جامعه ي مينوي با كليساي كاتوليك نيز يكسان نيست، زيرا شهر خدا چنان كه اگوستين گفته است شامل كساني غير از اعضاي كليساي كاتوليك نيز مي شود. علاوه بر اين بسا كه برخي از اعضاء كليساي كاتوليك به جامعه مينوي تعلق نگيرند. البته بين شهر خدا و كليساي كاتوليك رابطه نزديكي وجود دارد، زيرا لازمه تعلق به شهر خدا برخورداري از لطف خداوند و معمول ترين راه براي بهره مندي از اين لطف انجام مناسك ديني است كه در كليسا انجام مي گيرد. بندگان برگزيده خداوند پيش از آن كه به ملكوت اعلا بروند مدتي در خاكدان زمين به سر مي برند و در اين مدت ضمن نياز به امن و آسايش بايد به عبادت بپردازند تا اميدوار به برخورداري از لطف خداوند شوند.
 

    323 بازديد     4 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تاریخ غرب (11)
●   تمدن غرب (177)
●   فلسفه غرب (34)

عناوين مرتبط
●  فرد و دولت شهر (1) 

دسته
●  

رسته :2

تاريخ ارسال:31/05/1386

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب