از جمله بحث هاي مهمي كه در ميان تفسيرگران انديشه فلسفي نيچه در دهه هاي واپسين قرن پيش تاكنون جديتي چندان به خود گرفته است، فهم و تفسير موضع او درباره حقيقت است؛ مسأله اي كه با نظر به گفتارها و پاره هاي گوناگون نوشته هاي چاپ شده و چاپ نشده او دشواري هاي فراواني به وجود آورده است. از يك سو مي توان با نوشته هايي از اين دست رويارو شد:«حقايق آدمي درنهايت چيست؟ صرفاً خطاهاي انكارناپذير او»«هر واژه يك پيش فرض است.»«چرا آدمي چيزها را نمي بيند؟ خود او در ميانه راه ايستاده است، او خود چيزها را پنهان مي كند.»
«تا مدت هاي مديدي، عقل و انديشه آدمي چيزي جز خطا به وجود نياورد. اندكي از اين خطاها نشان دادند كه در حفظ نوع بشر سودمندند. آن كه اين خطاها به ذهنش رسيده بود و يا به ارث برده بود، مي توانست با اقبال بيشتري در تقلا و نبرد [زندگي] خود و اخلافش را پيروز گرداند. سرانجام چنين خطاهايي... به اصول اعتقادي بشر بدل گشت.
گفتارها و پاره هايي از اين دست كه بر خصلت كارآمدي و مفيد بودن شناخت تأكيد مي كند، يكي از درون مايه هاي اصلي نوشته هاي نيچه درباره حقيقت را فراهم مي آورد. آدمي حسي براي حقيقت يابي، اندامي براي شناخت و كسب حقيقت ندارد، تنها آنچه او مي تواند بشناسد و به عنوان حقيقت جا بزند خطاهايي است كه بدون آن يك گونه خاص از موجودات نمي توانند دوام آورند. اما اين گونه حقايق صرفاً ساده سازي و جعل و تحريف واقعيت اند.
«جهان ما افسانه اي بيش نيست.» اما از سويي در نوشته هاي نيچه نه تنها مي توان پاره هايي اين گونه موافق با انكار حقيقت يافت، بلكه در آنها مي توان تصويري از او به عنوان يك جوينده حقيقت و يك مدعي حقيقت مشاهده كرد. نيچه اي كه حقيقت جويي را بيش از هر چيز ارج مي نهد و از وجدان و صداقت فكري سخن به ميان مي آورد.
«اين امر كه راست بودن چيزي (حقيقت داشتن آن) اهميتي ندارد، بلكه فقط اثري كه به بار مي آورد مهم است، نشانه فقدان مطلق صداقت فكري است.»
«نيك قلبي، فرهيختگي و نبوغ چه اهميتي دارند اگر صاحب اين فضايل، ميل به يقين كامل به عنوان عميق ترين خواسته و دروني ترين نياز، در درون خود نداشته باشد و صرفاً به باورها و عقايد خود و نه سستي و ضعف آنها توجه كند.»
گاه نيچه در پاره اي گفتارهاي خود موضعي صريحاً ترديدآميز درباره حقيقت و جهان حقيقي دارد: «قوه تفكر نمي تواند خود را به نقد كشد، صرفاً بدين سبب كه مقايسه آن با ساير انواع تفكر ناممكن است و بدين سبب كه ظرفيت آن براي شناختن فقط در حضور «واقعيت حقيقي» عيان مي شود، يعني به منظور نقد قوه تفكر، ما بايد موجودي برتر و برخوردار از «معرفت مطلق» باشيم. پيش فرض اين امر آن است كه نوعي امر در خود [شيء في نفسه] وجود دارد.
در هر حال اين گونه اظهارات متفاوت و گاه متناقض دست مايه تفسيرهاي گوناگوني را فراهم آورده است و حتي اين امر كه آيا مي توان در كل فلسفه نيچه جايي براي يك شناخت شناسي باز كرد، خود مسأله اي جدي در همان آغاز تفسير موضع نيچه درباره حقيقت پيش گذاشته است.
با توجه به اين گونه دشواري ها پاره اي مفسران كه خود ديد چندان مثبتي به نظريه، استدلال، فلسفه، حقيقت و... ندارند، نيچه را نيز منكر اين گونه امور دانسته و به اين رأي او تكيه كرده اند كه هر چه هست تفسيرهاست و چشم اندازها. از اين رو حتي در پي تفسير صحيح از فلسفه نيچه بودن نيز امري بيهوده است. نوشته هاي او صرفاً الگويي است از آنچه در آن سوي ديگر فلسفه قرار دارد؛ يعني عقل رها شده كه شادمانه با خود بازي مي كند، تا آن كه با استدلال و نظريه پردازي، كه ريشه در آرمان زهد دارند و نشانه آخرين تجلي و فرانمود آن آرمانند، مشغول گردد.
البته سواي اين گونه تفسيرهاي بسيار راديكال كه تنها اندكي با آن همداستان شده اند، تأثير ادعاهاي نيچه در فلسفه اروپا در قرن بيستم بسيار چشمگير بوده است. به بيان ريچارد رورتي، فيلسوف پراگماتيست آمريكايي و هم سخن با انكار حقيقت از سوي نيچه، تاريخ فلسفه اروپا در قرن بيست را مي توان نه برپايه تقسيم و تمايزهاي رايج ميان انواع جنبش هاي فكري پديدارشناسي، اگزيستانسياليسم، ساختارگرايي و پساساختارگرايي، بلكه به عنوان كوشش هايي براي كنار آمدن با آنچه مرگ حقيقت نزد نيچه مي خواند، لحاظ كرد. هرچند نيچه تأثيري به همين اندازه در فلسفه انگليسي- آمريكايي برجاي ننهاده است، اما انديشمندان از همساني و شباهت هاي چشمگير ميان نظر نيچه درباره حقيقت و ديدگاه پراگماتيست هاي اوليه آمريكا (مثلاً دانتو) و نيز شباهت هايي با ويتگنشتاين، كواين، سلار و... سخن گفته اند. افزون بر اين در ديگر حلقه هاي فكري، به ويژه منتقدان ادبي، هم در اروپا و هم در آمريكا نظرات شناخت شناسانه و ضد متافيزيكي او تأثيري بسيار گذاشته، آن گونه كه او را شخصيت محوري انديشه پست مدرن در غرب خوانده اند.
مسأله اصلي در مواجهه با اين گونه تفسيرهاي تأثيرگذار، درانداختن نيچه به خود- تناقضي(Self- Cntradictin) است كه براي او راه گريزي باقي نمي گذارد. نخست، نيچه در دام خود- ارجاعي (Self- reference) مي افتد. اگر درست است كه هيچ حقيقتي در كار نيست، خود همين گفتار آيا از حقيقتي دم نمي زند؟ اگر اين گفتار از حقيقتي پرده برندارد در اين صورت ارزش جدي گرفتن ندارد. اين مشكل درباره كل فلسفه نيچه مي تواند مطرح گردد. آيا نيچه مدعي آن است كه ادعاهاي گوناگون او در فلسفه درست اند و از حقيقتي پرده برمي دارند و يا خير؟ اگر آن گونه كه او اظهار مي دارد، فعاليت فلسفي فيلسوفان نيز در گذشته- اگرچه خود اعتراف نكرده اند- چيزي جز ارايه تفسيرها و يا كار كردن در چارچوب تفسيرهاي بيشتر بسط يافته ديگر فيلسوفان نيست، حتي «فيلسوفان آينده» كه- نيچه خود را طليعه ظهور آنها مي داند- نيز استدلال و تفكر تمام و كمال فلسفي را جايگزين اين گونه تفسيرها نخواهند كرد بلكه به شكلي آگاهانه تر و خودخواسته تر و البته با جزم انديشي كمتري درگير آن خواهند شد. نيچه فعاليت فلسفي خود را نيز تفسيرگرانه توصيف مي كند، يعني تفسيري در كنار ديگر تفسيرها «فرض كنيد خود اين هم صرفاً تفسير باشد و البته شما مشتاقانه اين ايراد را وارد خواهيد كرد. پس چه بهتر» با اين گونه تفسير راهي براي ترجيح تفسيري بر فلسفه او، حتي خود همين تفسير، باز نمي ماند و چاره اي نمي ماند جز آن كه به ادعاهاي نيچه توجهي جدي نكنيم. (ريچاردسون، 220) اما نيچه خود براي ادعاهايش در مورد ارزش ها و به ويژه به چالش گرفتن ارزش هاي رايج، ارزيابي دوباره همين ارزش ها، اين كه كينه توزي در بن اين ارزش گذاري ها قرار داشته است، اين كه تمدن غرب در خطر ظهور نيهيليسم است و... اهميت و ارزش والايي قايل بوده است، اما اين گونه آرا اگر از حقيقت هيچ بهره اي نبرده باشند، چندان توجه برانگيز نيستند. اگر حقايق همه توهم اند از جمله همين دست چشم اندازها، نظريه و عمل خود نيچه با هم در تناقض مي افتند. پس چگونه مي توان فلسفه ورزي او را در پروراندن اين گونه ديدگاه ها توجيه كرد و با گفتارهايي از اين دست كه كم هم نيستند، رويارو شد: «فيلسوف بايد موضعي فراسوي خير و شر بگيرد و توهم داوري اخلاقي را در زير پاي خود برجاي گذارد.
چرا آدمي چيزها را نمي بيند خود او در ميانه راه ايستاده است او خود چيزها را پنهان مي كند
تأثير پابرجاي نيچه در فلسفه اروپا، تا اندازه بسياري در نقد شديد او از متافيزيك و رد آن، ريشه دارد. در اين صورت مواجهه با پاره اي از آراي او كه بوي متافيزيك مي دهند، همچون اراده معطوف به قدرت و نظريه بازگشت جاودان همان و تفسير آنها از ديگر مشكلات جدي روياروي مفسران نيچه است. اگر نيچه به جد مي كوشد از متافيزيك درگذرد و حقيقت هر ادعاي متافيزيكي را به چالش بكشد، چگونه بايد ادعاهاي به ظاهر متافيزيكي خود او را تفسير كرد؟
هر مفسري براي آن كه نشان دهد نيچه چيزي براي گفتن در مقام يك فيلسوف درباره حقيقت و ارزش ها دارد، به نحوي بايد با اين مشكلات كنار آيد و در اين راه هم دو راهبرد عمده به نظر مي رسد: يا آن كه خود- تناقضي هاي آراي نيچه را صرفاً ظاهري بدانند و در پي رفع آنها برآيند و يا آن كه آنها را بپذيرند اما در عين حال استدلال كنند كه خود او با اين گونه تناقضات، قصد آموختن چيزي را به ما داشته است. در مواجهه با اين مسأله مي توان از چهار دسته رويكرد مفسران نام برد.
رويكردهاي سنتي، كافمن و هايدگر
مفسران سنتي، نيچه را معتقد به همان فهم سنتي از حقيقت، يعني نظريه مطابقت با واقعيت مي دانند. دو مدافع برجسته اين تفسير، كافمن و هايدگر، اولي آن را به روايتي تجربه باورانه بازمي خواند و دومي به روايتي متافيزيكي. چند دهه پيش روايت كافمن در آمريكا و روايت هايدگر در اروپا تفسيرهاي حاكم بودند. اگرچه امروزه اين تفسيرها چندان غلبه اي ندارند اما تأثير خود را به اندازه كافي در مفسران بعدي به جا گذاشته اند. بسياري از تفسيرهاي بعدي نيز حاصل تلاش هايي براي ارايه بديلي به جاي آن تفسيرها بوده است.
راهبرد كافمن آن است كه نشان دهد تناقضات تنها در ظاهر نظرات نيچه به چشم مي خورند، نه او منكر حقيقت به طور مطلق است و نه هيچ رأيي متافيزيكي برخلاف رد متافيزيكي كه خود را ملزم به آن مي ديده، پيش مي كشد. نيچه تنها منكر «جهان حقيقي» و جهان فرامحسوس و سرمدي صورت هاي افلاطوني و شيء في نفسه كانتي و هرگونه حقيقتي برپايه آنهاست و نه منكر وجود هرگونه حقيقتي. به ديگر بيان نيچه حقايق تجربي را مي پذيرد. در حالي كه حقايق متافيزيكي، يعني مطابقت با شيء في نفسه و باورهاي متافيزيكي را كه مدعي اين گونه حقايق اند، رد مي كند. از جمله نظريه هاي خود وي درباره خواست قدرت و بازگشت جاودان همان، همه حقايق تجربي اند. اين تفسير، ناسازگاري ميان نظريه و عمل فلسفي نيچه را رد مي كند. بنابراين، فلسفه ورزي نيچه در راستاي همان نظريه او درباره حقيقت است. نيچه نظريات فلسفي خود را به زبان متافيزيكي بيان نكرده و اين گونه هم به آنها نمي نگريسته است.
البته نمي توان تفسير كافمن را بدون چون و چرا پذيرفت. نيچه گاه بيش از صرف حقايق متافيزيكي را منكر مي شود. به نظر مي رسد حتي وجود اشياء؛ يعني اشياء به عنوان جواهر ثابت و از اين رو هرگونه حقيقتي را كه مستلزم اين فرض باشد، منكر مي شود. تفسير كافمن با پاره اي از اين دست نوشته هاي نيچه سازگار نيست به هر حال موضع راديكال نيچه در پاره اي نوشته ها از تفسير كافمن پا فراتر مي گذارد.
ويلكاكس در تفسيري نزديك به كافمن، بيان مي دارد كه اگر چه پاره هاي بسياري از نوشته هاي نيچه و از اين رو شواهد بيشتري، با آنچه كافمن پذيرفتن حقايق تجربي ناميده، سازگارند، اما نمي توان پاره هايي كه نيچه در آنها حقيقت را انكار كرده ناديده گرفت و يا صرفاً آنها را به عنوان دست ردي به جهان حقيقي و في نفسه، يعني هر گونه متافيزيك، توجيه كرد. اين گونه گفتارها ريشه در رأي ديگر نيچه دارد مبني بر آن كه مفاهيم همواره واقعيت را دستكاري و جعل و تحريف مي كنند و اين خصلت گريزناپذير آنها است. اما اگر نظر ويلكاكس درست باشد و نيچه چنين باوري داشته، چگونه مي تواند از حقايق تجربي سخن بگويد در حالي كه خود اين حقايق هم صرفاً به واسطه مفاهيم دست يافتني و امكان پذيرند. تفسير ويلكاكس در اينجا با اين دشواري روبه روست: چگونه مي توان پاره اي حقايق را كه به هر حال حقيقت اند پذيرفت و از عدم انكار مطلق حقيقت نزد نيچه سخن گفت در حالي كه مفاهيم همواره در واقعيت دستكاري مي كنند.
روايت هايدگري نيز، از آنجايي كه نظريه مطابقت حقيقت را پيش فرض نيچه مي داند، در همان دسته تفسيرهاي سنتي از موضع نيچه درباره حقيقت جاي مي گيرد. هايدگر نظريه خواست قدرت و بازگشت جاودان نيچه را حقايق به معناي مطابقت متافيزيكي تلقي مي كند و از اين رو اگرچه خود نيچه را منتقد و سنجشگر بزرگ متافيزيك مي داند در عين حال نظريه هاي محوري فلسفه او را پاسخي به همان پرسش هاي سنتي از ذات و هستي آنچه هست، مي داند. نيچه نتوانسته خود را از آخرين جلوه هاي متافيزيك دور نگاه دارد. از سوي ديگر انكار حقيقت او نشان از پيامد نهايي پذيرش مفهوم متافيزيكي حقيقت به عنوان مطابقت با واقعيت نزد نيچه دارد. هايدگر بيش از هر كس كوشيده خصلت راديكال ادعاهاي نيچه درباره حقيقت را با نهيليسم و نگرش تكنولوژيك دوران مدرن به جهان پيوند دهد.تفسير هايدگر به بهاي بي توجهي به تناقضات ظاهري موضع نيچه درباره حقيقت و متافيزيك، از دشواري هاي تفسير تجربه باورانه مي گريزد. نيچه هايدگر همچنان گرفتار نظريه مطابقت حقيقت و به طور كلي متافيزيك است حتي در حالي كه به نقد سرسختانه آن مي پردازد. البته خود هايدگر هيچ تأكيدي بر انسجام دروني تفكر فلسفي نيچه ندارد. كوشش هايدگر به طور كلي در تفسير نيچه به صورتي است كه نگاه و ديد خود به تاريخ فلسفه، حقيقت و متافيزيك را تثبيت مي كند.
از آنجايي كه وجود را يك افسانه تهي مي داند، به نظر مي رسد موضع خاص هايدگر را درباره وجود، بي معنا بشمارد تا اين كه به نحوي از آن پشتيباني كند، اما اگر موضع نيچه را آن گونه كه هايدگر ادعا مي كند در نظر بگيريم مسأله به گونه ديگري خواهد بود، اگر منتقد بزرگ متافيزيك، خودش همچنان يك متافيزيسين بوده، بايد نكته اي درباره ذات و ماهيت متافيزيك در كار بوده باشد كه از چشم او پنهان مانده است. اگر انكار حقيقت نزد نيچه پيامد نهايي پذيرش مطابقت حقيقت است و با اين همه خود نيچه نتوانسته از حقيقي دانستن نظريات خود صرف نظر كند، ما نياز به مفهوم و برداشتي متفاوت از حقيقت داريم. اين نكات راه را براي هايدگر باز مي كند تا بيان خاص خودش از متافيزيك را به عنوان تبييني براي عدم بصيرت و غفلت نيچه مطرح كند و از سويي نگرش به موضع خودش درباره وجود و مفهوم حقيقت را سمت و سويي بداند كه نيچه ما را بدان اشاره مي كند.
در نظر هايدگر عدم بصيرت و غفلت نيچه درباره حقيقت و متافيزيك، عدم بصيرتي نسبت به وجود است، عدم بصيرتي كه خصلت همه متافيزيسين ها بوده است. فهم نيچه از متافيزيك و رد آن به گفته هايدگر، خود، منشا متافيزيكي دارد چرا كه اين فهم از توجه به وجود درمي ماند و در عوض متافيزك را در چارچوب ارزش ها مي فهمد. به بيان ديگر در درك و فهم نيچه، متافيزيك به مثابه پذيرش جهاني حقيقي يا متعالي است كه اين جهان را از ارزش مي اندازد و در نهايت نيز به نيهليسم منتهي مي شود؛ يعني ارزش هايي كه اين متافيزيك پشتوانه آنها بوده از ارزش مي افتند. قصد و هدف نيچه گذار از نيهليسم به واسطه برگذشتن از متافيزيك است. در اين راه به نظر مي رسد كه نظريه بازگشت جاودان او جهان متعالي و حقيقي را به كنار مي نهد و نظريه خواست قدرت او اصلي براي يك ارزش گذاري نو را فراهم مي آورد. هايدگر، خود اين نظريه ها را داراي خصلتي متافيزيكي مي داند چرا كه آنها پاسخ نيچه اند به پرسش هايي درباره وجود موجودات(خواست قدرت به مثابه ذات و بازگشت جاودان به مثابه حالت وجود موجودات)؛ اما از آنجايي كه مي توان همچون «كافمن» ادعا كرد كه خواست قدرت و بازگشت جاودان، ويژگي هاي آن گونه نظريه متافيزيكي كه نيچه آن را رد مي كند، ندارد- يعني پذيرش جهان متعالي كه ارزش هاي اين جهاني را از ارزش مي اندازد- هايدگر در توجيه نظر خود به دلايلي محكم تر نياز دارد و البته او چنين دليلي را فراهم مي آورد. هايدگر مدعي است كه نظريه خواست قدرت نيچه، وجود را به شأن و مقام يك ارزش فرو مي كاهد و بنابر اين بخشي و جزيي از متافيزيك سوبژكتيويته است كه «دكارت» در آغاز آن بوده است.
بنابر نظر هايدگر، دكارت دازاين را به يك سوژه بدل كرده؛ يعني جوهري كه در بنياد موجودات قرار دارد. اين سوژه با حقيقي و واقعي دانستن تنها آنچه كه براي او يقيني و شك ناپذير است، موجود انساني را در موقعيتي از غلبه و حاكميت نسبت به هر چيز ديگر در تعيين موجود شدن يك موجود قرار داده است. از آنجايي كه نيچه سوژه دكارتي را افسانه اي منطقي مي داند، به نظر نمي رسد در اين زمينه دنباله رو دكارت باشد. اما به نظر هايدگر، نيچه نيز مانند دكارت موجودات انساني را سوژه يا بنياد چيزها مي داند با اين تفاوت كه سوژه نيچه نه يك خود روحاني Spiritual eg بلكه بدن به عنوان مركز رانه ها و انگيزه ها و انفعالات معين خواست قدرت است و بدين ترتيب معيار موجود بودن هر موجود فردي را فراهم مي آورد. خواست قدرت، روي ديگر سكه متافيزيك ادعاهاي نيچه درباره حقيقت است. اگر خطا ذات حقيقت است(يعني حقايق توهمات اند) نيچه به سوژه انساني، قدرتي مطلق در وضع آنچه حقيقت و نادرست است، مي بخشد؛ يعني آنچه كه يك موجود هست و آنچه كه يك موجود نيست. به عبارت ديگر نيچه حقايق را توهمات مي داند از آن حيث كه مطابق با نظريه خواست قدرت انكار مي كند كه وجود اشياء محدوديتي بر حقيقت بودن اعمال دارد. در عوض آنچه مي تواند چيزي را حقيقي كند به كار رفتن آن در سمت و سوي منافع سوژه است يعني حقيقت را سوژه، متناسب با ذات خودش كه همان خواست قدرت است وضع مي كند. وجود در اين تفسير به شأن و مقام يك ارزش تنزل يافته است، ارزش و شرطي كه خواست قدرت را بهبود مي بخشد. پس خواست قدرت، هم از اين ادعا سردرمي آورد كه حقايق همه توهم اند و هم نشان مي دهد كه چرا وجود نزد نيچه يك افسانه تهي و آخرين بخارات واقعيت در حال تبخير است و اين همه، دليلي است بر آنچه هايدگر كامل شدن و انجام يافتن متافيزيك مي داند وجود به ارزش فرو مي كاهد و خواست قدرت به نيهليسم سنت متافيزيك، يعني به اين فرض دامن مي زند كه خود وجود هيچ است فهم هايدگر از نيهليسمي كه نيچه قصد برگذشتن از آن را داشت فقدان هر گونه معنايي براي وجود است.بنابر تفسير هايدگر در نبود معنايي براي وجود، در تاريخ فلسفه، پرسش از وجود موجودات، همواره بدين جا كشيده شده كه بنيادي ماوراي موجودات براي تبيين وجود آنها جستجو شود چرا كه خود موجودات نمي توانند بنياد و شالوده خود را فراهم آورند اما خود همين جستجو در پي يك بنياد، همواره فيلسوفان را به فرض موجودي ديگر هر چند خود، گونه اي موجود، اما موجود متعالي كشانده است. براي نمونه ايده هاي افلاطوني در مقام ذات و علت نخستين، خدا يا روح مطلق در مقام هستي. اگر نيچه هيچ معنايي براي وجود قائل نيست و آن را صرفاً برحسب ارزش ها مي فهمد، جهان حقيقي نيز به ناچار فرو مي ريزد و معناي مطابقت حقيقت، به انكار حقيقت راه مي برد.بدين ترتيب تناقضات تبيين نيچه درباره حقيقت و متافيزيك نشان از راهي دارند كه هايدگر بايد در پيش بگيرد. به هر حال تفسير قدرتمند هايدگر تأثيرات بسياري در سنت فلسفه اروپا داشته است. هر چند در دهه هاي واپسين قرن بيستم كوشش در پي تفسيري جديد و متفاوت از تفسير هايدگر و رويكردي ديگر به تناقضات ظاهري فلسفي نيچه شدت گرفته است.
تفسيرهاي غير سنتي: نيچه نو
كاستي هاي تفسير كافمن و جستجو در پي يافتن جايگزيني براي تفسير هايدگر، ظهور «نيچه نو» را فراهم آورده است، نيچه اي با ايده هاي غيرسنتي درباره حقيقت. اين دسته مفسران راديكال و غيرسنتي، 1) گفتار نيچه را مبني بر اين كه حقايق همه توهم اند، موضع نهايي نيچه درباره حقيقت مي دانند و از اين رو هم او را منكر حقيقت مي دانند. 2) فهم او را از حقيقت متفاوت از فهم سنتي به شمار مي آورند و از اين رو نيچه ادعايي درباره حقيقت نظريه هاي خود، حقيقت به اين معنا نكرده است. مفسران راديكال نيچه نيز به مانند مفسران سنتي دو راه در مواجهه با تناقضات ظاهري موضع نيچه درباره حقيقت رويارويي خود دارند. يا آن كه به نحوي در پي توجيه آن برآيند(همچون رويكرد تحليلي آرتور دانتو) يا آن كه مدعي شوند مي توان از آن چيزي آموخت (قرائت هاي شالوده شكنانه دريدا و هوادارانش).
رويكرد تحليلي مبتني است بر تمايز نهادن ميان فهم ها و نظريه هاي موجود درباره حقيقت و ماهيت آن. سه نظريه عمده اي كه دراين باره اهميت بيشتري دارند عبارتند از نظريه مطابقت، نظريه پراگماتيستي و نظريه انسجام. با توجه به اينكه تمايز مي توان تناقضات ظاهري نيچه را ريشه در مفاهيم متفاوتي از حقيقت دانست كه او در نظر داشته است. آنجايي كه او از انكار حقيقت دم مي زند منظور حقيقت به معناي مطابقت با واقعيت است، يعني اين كه باورهاي ما با واقعيت في نفسه مطابقت دارند و از اين رو نيچه دانتو حقايق به اين معنا را توهمات مي خواند. از سويي هم به حقيقت باورها و ادعاهاي خود به معناي حقايق پراگماتيستي و حقيقت در چارچوب نظريه انسجام توجه دارد. اين گونه باورها صرفاً به «تسهيل زندگي» مي انجامند و از اين رو حقيقي و درست اند، يعني حقيقت به معناي پراگماتيك آن؛ اما مشكل تفسير دانتو، سواي ايرادهاي وارد بر نظريه پراگماتيستي حقيقت آن است كه نمي توان، اگر هم پذيرفت كه حقايق تجربي نيچه خصلتي پراگماتيك دارند، آموزه هايي چون خواست قدرت و بازگشت جاودان او را بر همين پايه تفسير كرد چرا كه نيچه ادعايي بزرگتر در مورد آنها دارد. به اقرار دانتو نيز اين گونه آموزه ها براي نيچه از واقعيت سخني دارند و از طرف آن حقيقت به معناي مطابقت اند. اين همه سبب مي شود كه اين آموزه هاي نيچه واجد منش و سرشتي متافيزيكي گردند. دانتو در حل و رفع تناقض موجود در اين تفسير از نيچه، به عنوان منكر نظريه مطابقت حقيقت و متافيزيك و در عين حال خود مطرح كننده نظراتي از اين دست، هيچ كوششي در پيش نمي گيرد. از اين رو ريچارد رورتي اين نتيجه را مي گيرد كه اگرچه نيچه و جيمز هر دو همراستاي يكديگر، انديشه و تفكر قرن نوزده اروپا را به نقد كشيدند، اما روايت جيمزي آن ترجيح بيشتري دارد چرا كه جيمز رگه اي متافيزيكي در انديشه خود وارد نمي كند.برند ماگنوس بيش از ديگر مفسران راهبرد تحليلي كوشيده اين تناقض، تفسير نيچه منتقد متافيزيك به عنوان يك متافيزيسين را رد كند. در تفسير او آموزه بازگشت جاودان صرف يك اسطوره است و خواست قدرت آموزه اي فرافلسفي درباره سرشت و ماهيت فلسفه و نظريه است. در هر حال هيچ يك آموزه اي متافيزيكي نيست. اما در اين تفسير هم، به بيان خود ماگنوس، اين مشكل همچنان پابرجاست كه نيچه خواست قدرت را حقيقتي درباره ماهيت و سرشت فلسفه و نظريه به حساب مي آورده كه با انكار حقيقت از سوي او در تناقض قرار دارد.مفسراني كه متعلق به راهبرد شالوده شكني هستند، در عين تأييد تناقضات در فلسفه نيچه، وجود آنها را مسأله ساز نمي دانند. گفتار دريدا در اين مورد اين گونه است:
«بي معناست بدون بهره بردن از مفاهيم متافيزيكي به خود متافيزيك يورش برد. ما زباني- نحو و مجموعه واژگاني- در اختيار نداريم كه با تاريخ [متافيزيك] بيگانه باشد. نمي توان يك گزاره و قضيه منفرد در هم كوبنده را به نحوي بيان كرد كه پيشاپيش در فرم، منطق و اصول موضوع ضمني آنچه كه مورد نقد و چالش است، گير نيفتاده باشد.»
اين گفتار پاسخ دريدا به تفسير هايدگر است. اگر فرض هاي متافيزيكي در گرامر و مجموع واژگان زبان ما گنجانده شده اند نمي توان قضيه و گزاره منفردي را بدون پيش فرض گرفتن آنها بر زبان آورد. انكار و رد متافيزيك مستلزم پذيرفتن هم هنگام آن است؛ يعني وضعيتي كه براي نيچه پيش آمد. هرچند موضع نيچه در رد و انكار متافيزيك به خود- تناقضي مي انجامد اما اين امر مانعي بر سر راه انديشه و تعمق درباره خود متافيزيك و سرشت آن را فراهم نمي آورد و از اين رو نيازي براي رفتن به فراسوي نيچه، به سوي هايدگر و ساحت انديشه او احساس نمي شود.
دريدا «نقد متافيزيك» نزد نيچه را با نقد «مفاهيم وجود و حقيقت» يكي مي گيرد و از اين رو در تفسير او هر باوري كه مدعي حقيقت باشد و يا گونه اي وجود و حضور ثابت و پايدار را به جهان نسبت دهد، براي نيچه باوري متافيزيكي بوده و از اين رو شايان نقد و طرد است. اگر جهان، جهان شوند هراكليتي است و هيچ چيزي در اين جريان مدام تغيير و دگرگوني از اندك ثباتي برخوردار نيست تا حقيقتي درباره آن بتوان گفت، نمي توان از زبان كه اساساً متناسب و سازگار با چنين جهاني نيست در بيان و توصيف امور بي ثبات و ناپايدار جهان هراكليتي بهره برد. از اين رو راهي كه نيچه براي نقد و رد متافيزيك در پيش گرفته تخريب و سست كردن آن از درون است.
دريدا با برگرفتن و برگزيدن يادداشتي از ميراث نيچه «من چترم را فراموش كرده ام» مي كوشد نشان دهد كه وضع و حال ما در برابر كل نوشته هاي نيچه به مانند آشفتگي و سرگرداني مان در برابر فهم و تفسير اين تك جمله است. از آنجايي كه هيچ جمله پس و پيشي و به عبارتي قرينه و متني در كار نيست تا به ما در فهم و تفسير اين تك جمله ياري برساند، دريدا اين نتيجه را مي گيرد كه معناي اين جمله در گستره عدم تعين قرار مي گيرد؛ يعني نمي توان تصميم خود را درباره تفسير اين عبارت و نيز اين كه اساساً معنايي غير از همين معناي لفظي آن دارد و يا نه، مشخص كنيم. نكته آن است كه دريدا اين جمله را همچون الگويي براي مواجهه با كل نوشته هاي نيچه لحاظ مي كند. بنا بر اين تفسير فلسفه نيچه با انكار حقيقت از سوي او ناسازگار نمي افتد، چرا كه ما هيچ راهي براي تعيين و مشخص كردن حقيقت در خصوص فلسفه او و اين كه آيا اصلاً حقيقتي درباره آن وجود دارد و يا نه، پيش روي خود نداريم. در صورتي كه ما حتي ندانيم حقيقتي درباره فلسفه او وجود دارد يا نه، نوشته هاي نيچه را مي توان اين گونه كه دريدا بيان مي دارد، توصيف كرد: «تأييد و تصديق شادمانه بازي جهان و بي آلايشي شوند، تأييد و تصديق جهاني از نشانه ها بدون خطا و عيب، بدون حقيقت.»
تفسير دريدا آشكارا با ايراداتي روبه روست. چگونه مي توان يك پاره و يادداشت نيچه را برگزيد و آن را الگويي براي ديگر نوشته هاي او دانست، پاره و يادداشتي كه برخلاف ديگر نوشته هاي منتشر شده او در هيچ زمينه و متني قرار ندارد؟ بخش بخش گفته ها و نوشته هاي نيچه به ويژه در آثاري كه خود او به دست چاپ سپرده است، در متن و بافت خود كتاب و حتي كتاب هاي ديگر او قرار گرفته و مي توان دست كم براي فهم بسياري از آنها قراين و شواهدي ديگر را به ياري طلبيد. در واقع هدف دريدا از الگو قرار دادن «من چترم را فراموش كرده ام» براي راهبرد تفسيري در مواجهه با تماميت نوشته هاي نيچه، درگير كردن مفسران است در بازي تفسيرها تداوم بخشيدن و زنده نگاه داشتن اين بازي به نحوي كه پايان بازي تا حد ممكن به تأخير بيفتد. در واقع به نظر دريدا، نكته تز عدم تعين (undecidabikity thesis) در اين است كه مواجهه اين گونه با متن نوشته هاي نيچه، آزادي بيشتري براي بازي كردن با متن به دست مي دهد و از اين رو بازي تفسيرها را هرچه بهتر به پيش مي برد، اما به نظر نمي رسد اين تز و مواجهه اين گونه به جاي مواجهه اي كه ريشه در باور به حقيقت و جست وجوي آن دارد، شور بيشتري به بازي تفسيرها ببخشد. در واقع آنچه همواره به تفسيرهاي گوناگون دامن زده، اين باور بوده كه تفسير جديد مسايل و مشكلاتي را كه تفسيرهاي گذشته با آن مواجه بوده اند به صورت دقيق تر و صحيح تر در نظر مي گيرد و از اين رو به سوي حقيقت گامي فرا پيش مي نهد.
نظر دريدا و پيروان او مبني بر بازي كردن با متن و تفسير بازي گونه آن- كه نمونه اي از آن را در تفسير خود از نيچه فراهم آورده است- ريشه در اين گفتار نيچه دارد كه باور به حقيقت آخرين تجلي و فرانمود آرمان زهد است، از اين رو در نظر اين دسته از مفسران، تفسيرهايي كه در پي كشف حقيقت اند در واقع اين گفتار نيچه را ناديده گرفته اند، و در اين ميان به تفسير هايدگر اشاره مي برند. اشكال اصلي نيچه باوران نو به تفسير هايدگري، در واقع مبتني بر همين فهم از آرمان زهد است. در نظر ايشان اگرچه تفسير هايدگر به نادرستي ها و خطاهاي فلسفه و نيز مسايل و مشكلات تمدن غرب كه نيچه در ادعاهاي خود درباره متافيزيك و حقيقت از آنها پرده برداشته، به درستي اشاره دارد، اما راهي كه هايدگر فراپيش مي نهد؛ يعني گذر از نيچه به سوي فلسفه هايدگر و در واقع از عدم توجه هايدگر به گفتار در مورد آرمان زهد ريشه مي گيرد. در يك كلام تفسير هايدگر بيش از حد زاهدانه و درنهايت برآمده از دل اين آرمان و پذيرش آن است. مفسران شالوده شكن در عوض بصيرت هايدگري، پاسخ و بصيرت نيچه را مبتني بر بازي كردن با متن به جاي كوشيدن در پي كشف حقيقتي در آن، مطرح مي كنند. بازي كردن با متن فعاليتي است يكسره در مقابل آرمان زهد و منش زندگي ستيز آن، عمل و فعاليتي غيرزاهدانه و غيرزهدگرايانه كه هرگز نه مدعي حقيقت و نه در جست وجوي آن است. به نظر دريدا تز عدم تعين و تفسيرهاي بازي گونه مقتضي نفي آرمان زهد و گرايش زاهدانه و در عوض تأييد و تصديق زندگي است. دريدا با بهره بردن فراوان از صور خيال و تشبيه و تمثيل هاي اروتيك در تفسير خود از نيچه خواست نمونه اي از آنچه را كه در آن سوي آرمان زهد قرار دارد به دست دهد. به اين ترتيب در نظر مفسران متعلق به نحله شالوده شكني، بازي با متن و گريز از استدلال، تفسيرهاي بازي گونه از فلسفه نيچه الگويي فراهم مي آورد از واكنش و پاسخي كه نيچه در برابر تاريخ متافيزيك و مسايل تمدن غرب بيان داشته است. كوششي براي گريز و دور شدن از نيهيليسم و خطر آن، رويكرد و نگرشي مؤيد زندگي و تنها بخت انسان غربي براي تداوم بخشيدن به جريان زندگي آدمي بر روي زمين.
دريدا «نقد متافيزيك» نزد نيچه را با نقد «مفاهيم وجود و حقيقت» يكي مي گيرد و از اين رو در تفسير او هر باوري كه مدعي حقيقت باشد و يا گونه اي وجود و حضور ثابت و پايدار را به جهان نسبت دهد براي نيچه باوري متافيزيكي بوده و از اين جهت شايان نقد و طرد است
نيچه در دام خود- ارجاعي مي افتد اگر درست است كه هيچ حقيقتي در كار نيست خود همين گفتار آيا از حقيقتي دم نمي زند؟ اگر اين گفتار از حقيقتي پرده برندارد در اين صورت ارزش جدي گرفتن نداردتفسير شالوده شكنان البته خالي از نقد نيست. اين تفسير برخلاف ادعاي خود حقايق بسياري را پيش فرض و مبناي خود دارد كه بدون آنها نمي تواند برپا بماند. اين تفسير نخست بايد روايت و فهم خود از آرمان زهد و رابطه آن با مسايل و مشكلات تمدن غرب را نزد نيچه درست بشمارد و دو ديگر آن كه بپذيرد گفتار و برداشت نيچه، خود از حقايقي پرده برداشته است. بدون اين دست پيش فرض ها اين گونه تفاسير كمتر توجه و جديتي برنمي انگيزند.در تفسير پل دومان نيز، نوشته هاي نيچه در كل سير خود هيچ پيشرفتي از نابينايي و بي بصيرتي به دريافت و كسب بصيرت و بينش نشان نمي دهند. ساختار نوشته هاي نيچه نزد دومان به گونه اي است كه از اشتباهات پيشين درس نمي گيرد، بلكه به تكرار همان خطاها و اشتباهات مي پردازد و به سمت و سوي حقيقت هيچ گامي برنمي دارد، چرا كه براي نيچه ميل و آرزوي يك پايان غايي از دل آرمان زهد برمي آيد و والاترين قاعده و فرمول تأييد و تصديق حيات، بازگشت و تكرار جاودان است.با اين ملاحظات به نظر مي رسد كه تفسيرهاي شالوده شكنان، كه كوششي است براي ارايه تفسير بديلي به جاي تفسير هايدگري از نيچه، نه تنها در اين مقصود كامياب نمي شود، بلكه به خاطر ايرادات اساسي كه بر خود اين تفسيرها و مفاهيم آنها وارد است، سبب كاهش يافتن هرگونه توجه جدي به فلسفه نيچه را فراهم مي آورند. درست است كه هايدگر در تفسير خود از گفتارهاي نيچه درباره آرمان زهد چندان بهره اي نگرفت و از اين رو در تفسيري كه ارايه مي دهد، مي توان جاي پاي آرمان زهد را ديد، اما شالوده شكنان هم بدون اين كه دست كم بپذيرند كه همه گفته هاي نيچه به منظور تناقض با خود و تخريب خود نوشته نشده است و مي توان در پاره هايي از آنها رد پاي حقيقت را يافت، هيچ راهي براي معقول و جدي جلوه دادن تفسير خود از نيچه پيشاروي خود ندارند.نيچه اشاره اي دارد به خصلت بازي پردازانه معناسازي هاي آدمي، البته به ديدي نه چندان خرسندانه: «عدم اعتماد و بدگماني به ارزش هاي گذشته تا آنجا پيش مي رود كه اين پرسش پديدار مي گردد: نه آيا همه ارزش ها دام هايي اند كه تنها اين كمدي را بدون آن كه به راه نجاتي نزديك تر نمايد، طولاني و نفس گير مي سازد؟ اين طولاني شدن بيهوده، بدون غايت و هدف، فلج كننده ترين تصورهاست؛ خاصه آن گاهي كه آدمي درمي يابد دچار حماقت و بلاهتي گشته كه توان گريز از آن را نيز ندارد.