تفسير نادرست آمريكا از جهان عرب- و بداقبالي كنوني ما در عراق شايد واقعاً از سال 1950 آغاز شد. در آن سال بود كه يك مورخ جوان از دانشگاه لندن به نام برنارد لوئيس براي نخستين بار از تركيه ديدار كرد. لوئيس كه امروز پيرمرد تأثيرگذار و سپيدمويي است كه پيشكسوت مطالعات خاورميانه در آمريكا به شمار مي رود، آن زمان در فرصت مطالعاتي به سر مي برد. وي نخستين فرد غربي بود كه اجازه پيدا كرد از آرشيو امپراتوري عثماني استفاده كند. وي اين تجربه را «مانند كودكي كه در مغازه اسباب بازي فروشي رها شده يا رخنه گري در غار علي بابا» به ياد مي آورد. اما وي بعداً نوشت، آنچه را كه مي ديد در بيرون از پنجره اتاق مطالعه اش رخ مي داد و به همان اندازه هيجان انگيز بود. به زعم وي آنجا در استانبول در قلب جايي كه زماني امپراتوري اسلامي بود، يك دموكراسي به سبك غربي متولد مي شد.
سردمدار اين تحول عظيم كمال آتاتورك بود. يك نسل پيش از ديدار لوئيس از تركيه، آتاتورك (نامي كه وي براي خود برگزيد و به معناي پدر همه تركهاست) بر سلطنت نشين روبه احتضار عثماني مسلط شده بود. آتاتورك كه مصمم بود به تنهايي كشورش را به سوي غرب مدرن براند وي در گفته اي به ياد ماندني اظهار داشت براي مردم، به رغم مردم- نظام سكولار را تحميل كرد كه خلافت را برچيد، مدارس ديني را بست و كلاه، حجاب و ساير نمادهاي فرهنگ اسلامي را ممنوع كرد و حتي تركي را از واژگان عربي پالود. حزب مرم وي از سال 1923 حكومت خودكامه اي برقرار كرده بود. اما در مه 1950، پس از تصويب قانون جديد انتخابات، در انتخابات پارلماني شكست سنگيني را از حزب نوپاي دموكرات متحمل شد. لوئيس در كتاب «ظهور تركيه مدرن» كه در سال 1961 يعني يك سال پس از آن كه ارتش تركيه نخستين بار قدرت را به دست گرفت، منتشر كرد، اين انتقال قدرت قانوني را رويدادي خواند كه در تاريخ اين كشور و منطقه بي سابقه بود. لوئيس در مقطعي ديگر خاطر نشان كرد: كمال آتاتورك بود كه نخستين گامهاي تعيين كننده را در راه پذيرش تمدن غرب برداشت.
مجموعه علماي مسلمان دست كم به طور نظري در مقام نيرويي ضد استبداد عمل كردند اين مفهوم تلويحي وجود داشت كه اگر اسلام از صحنه عمومي رانده شود استبداد افزايش خواهد يافت و اگر اين اتفاق بيفتد مردم براي اصلاح استبداد به اسلام چشم خواهند دوخت
امروز، اين تجلي- نگاه كماليست لوئيس در مورد يك دموكراسي عرب سكولار و غربي كه قيد و بند اسلامي را به دور اندازد و نهايتاً وارد مدرنيته شود- همچنان هسته اصلي بينش ناقص جورج دبليو بوش در عراق است. بوش كه توجيه هاي ديگرش در مورد جنگ بي اعتبار شده است، براي توجيه يكي از پرهزينه ترين ماجراجويي هاي خارجي در تاريخ آمريكا فقط دگرگوني دموكراتيك را دارد كه از آن به عنوان دليل اصلي آغاز جنگ نام ببرد و حتي حالا كه بوش حاكميت ظاهري را به عراقي ها واگذار كرده و مي كوشد جلوي هزيمت زير آتش را بگيرد، مايل نيست حتي به نوعي روايت مختصر يا اسلامي شده از اسلام رضايت دهد. هدف رسمي دولت وي را هنوز دكترين لوئيس تعيين مي كند: يك ساختار سياسي غربي شده كه بازسازي و از بالا به مانند تركيه آتاتورك تحميل شده و به سد امنيتي آمريكا و الگويي براي مناطق تبديل مي شود.
البته به نظر نمي رسد عراق در اين مسير حركت كند. كاملاً برعكس، عراق در حال گذار از جامعه اي سكولار به جامعه اي است كه به طور فزاينده اي اسلامي مي شود و چنانچه واقعاً به يك ساختار سياسي كار آمد بدل شود، ساختاري است كه در حال حاضر بيشتر با گلوله تعريف مي شود تا صندوق رأي. تمام اينها سؤالات مهمي را مطرح مي كند. اگر اشتباهاتي كه در عراق صورت گرفت، صرفاً سوء تدبير تاكتيكي نبود بلكه برخاسته از سوء تعبير اساسي از ذهنيت عرب بود، نتيجه چه مي شود؟ به عبارت ديگر، اگر پيشكسوت مطالعه خاورميانه (لوئيس) همه چيز را اشتباه فهميده باشد، نتيجه چه مي شود؟
شمار فزاينده اي از كارشناسان خاورميانه كه در گذشته به آرامي در مورد تأثير بيش از حد لوئيس اظهار نگراني كرده اند، مي گويند اين دقيقاً همان چيزي است كه اتفاق افتاد. براي آنان، تعجب آور نيست كه لوئيس و يارانش در واشنگتن جنگ با تروريسم را خراب كردند. ريچارد بوليت استاد دانشگاه كلمبيا و يكي از اين منتقدان در كتابي به نام «استدلالهايي براي تمدن اسلامي- مسيحي» مي نويسد، روايت كلان لوئيس از جهان عرب از روزگار اوليه درك وي در تركيه اشتباه بوده و امروز همچنان اشتباه است.
گزاره اساسي لوئيس كه در يك رشته مقاله، سخنراني و كتابهاي پرفروش مطرح شده، اين است كه غرب آنچه كه پيشتر قلمرو مسيحيت خوانده مي شد- اكنون در آخرين مراحل نزاعي به درازاي قرنها با تمدن اسلامي بر سر استيلا و اعتبار است. (لوئيس عبارت ستيز تمدنها را ابداع كرد و آن را در مقاله اي به نام ريشه هاي خشم مسلمانان در سال 1990 به كاربرد و ساموئل هانتينگتون اذعان دارد اين عبارت را از وي اخذ كرده است.) لوئيس بر اين اعتقاد بود كه اسامه بن لادن را بايد در چارچوب اين الگوي ذهني هزاره به عنوان آخرين نفس آرماني شكست خورده ديد كه گستاخانه بزدلي صليبيون را به سخره مي گيرد. نگاه بن لادن به آمريكا به عنوان ببر كاغذي بازتاب نبود احترام به قدرت آمريكا در سراسر جهان عرب است و اگر ما آمريكايي ها كه نسبت تمدني خود را به صليبيون مي رسانيم، حالا جا بزنيم، فقط باعث حملاتي در آينده مي شويم. در اين ديدگاه، بن لادن يك افراطي منحرف بود، نه شكل غالب بروز سرخوردگي مسلمانان كه از ماهيت ضد غربي اسلام برخيزد. لوئيس مدتي قبل در مصاحبه اي با من گفت: «ترديدي ندارم كه 11 سپتامبر شليك آغازين نبرد پاياني است.» از اين رو، لابد تنها پاسخ واقعي به 11 سپتامبر نمايش قاطعانه قدرت آمريكا در جهان عرب بود و تنها راه پيش رو فتح آتاتورك وار احساسات و فكر مردم و بديهي ترين مكان براي آغاز تهاجم و پايان اين كشمكش ديرينه در قلب جهان عرب عراق بود. اين طرز تفكر از اين امتياز چشمگير برخوردار است كه به شدت مقبول مشتاقان قدرت در دولت آمريكا به خصوص بوش و دونالد رامسفلد است. آنان با اين تفكر به قدرت رسيدند كه سال هاي زمامداري ملايم كلينتون باعث شده بود تا آمريكا به هدفي آسان بدل شود و مايل بودند تا پس از 11 سپتامبر پيام قدرت بفرستند. طرز تفكر يادشده همچنين مقبول نومحافظه كاران به جا مانده از دولت بوش پدر مانند پل ولفوويتز است كه دنبال بهانه مي گشتند تا كار ناتمام خود را با صدام پس از سال 1991 تمام كنند و 11 سپتامبر را نفي قطعي پاسخ «واقع گرايانه» به نخستين جنگ خليج فارس مي دانستند. باقي گذاشتن صدام بر مسند قدرت در سال 1991، خيانت به شيعيان و بازپس دادن كويت به زمامداران فاسد آن واقع گرايي كلاسيك بود، چون ثبات همه چيز بود؛ اما معلوم شد جهان عرب با ثبات نيست بلكه مي جوشد. اعراب ديگر نمي توانستند از قاعده تحول دموكراتيك پس از جنگ سرد مستثنا باشند.
چون ديگر تصور اين نبود كه جهان عرب پمپ بنزين جهان است. اعراب هم بايد به طور اساسي تغيير مي كردند، همان طور كه لوئيس (و آتاتورك) گفته بودند؛ اما تغيير را بايد در حلقوم آنان فرو مي كردند- لوئيس بر اين انديشه بود كه فرهنگ قبيله اي عرب فقط زبان زور را مي فهمد و در برابر تغيير مقاوم است- و بايد اين امر به سرعت اتفاق مي افتاد. اين امر به نوبه خود مستلزم آن بود كه اسلام دغدغه هاي ضد مدرن خود را پشت سر گذارد.
عراق و ضد قهرمان بدنام آن صدام حسين فرصتي بي نظير را براي تحقق اين تحول با يك ضربه جسورانه («ضربه و بهت» را به ياد داريد؟) در ضمن حفظ ابتكار تهاجم عليه تروريست ها به دست داد. بنابراين تعجب آور نيست كه در ماه هاي حساس سال 2002 و 2003 كه دولت بوش از زير بار تفكر عميق شانه خالي مي كرد و ورود عرب گرايان وزارت خارجه را به محافل قدرت ممنوع كرد، برنارد لوئيس شخصيت مطلوب بود و حين صرف ناهار با چني در محل هاي افشا نشده، سخنراني هايي مي كرد كه تيره پشت شنونده را مي لرزاند. لوئيس با فاصله گيري از حزم علمي سابق خود، از جمله نخستين افراد برجسته اي بود كه پس از 11 سپتامبر از رويارويي با صدام طرفداري كرد. وي اين كار را با نگارش ديدگاه هايي در روزنامه «وال استريت ژورنال» با عناويني همچون «جنگ اراده» و «زمان سرنگوني» انجام داد. يكي از مقاماتي كه در برخي ديدارهاي لوئيس و چني حضور داشت، گفت: «ديدگاه او اين بود: دست به كار شويد، معطل نكنيد.» راهبرد پردازان دولت بوش كه از شنيدن اين مفاهيم پرطمطراق جان گرفته بودند و به مانند لوئيس كاملاً مطمئن بودند كه درست فكر مي كنند، در پايان به اين نتيجه رسيدند كه لازم نيست ثابت كنند بين صدام و القاعده پيوندهاي عملياتي وجود دارد. به گفته ولفوويتز، «دلايل ديوانسالارانه» خوبي براي قبولاندن جنگ به مردم وجود داشت اما پيوندهاي واقعي عميق تر بود: آمريكا به مصاف تمدني بيمار رفته بود، تمدني كه با ضرب و زور بايد به انقياد خود در مي آورد. پايگاه ظاهراً گسترده بن لادن در ميان مسلمانان و سركشي صدام در برابر غرب جزيي از همين آسيب شناسي بود.
سير قهقرايي اشغال عراق توسط آمريكا و تبديل آن به خونريزي و بي كفايتي فقط مسئله اي ناشي از كمبود سرباز يا ضعف برنامه ريزي نبود هرچند كه اينها بخشي از آن بود در واقع ماشين بزرگ تحول آمريكا اصلاً چيز زيادي از فرهنگ عرب نفهميد و زحمت آن را هم به خود نداد كه بفهمد مقامات حكومت اشغالگر با اتخاذ رويكرد پدرسالارانه از بالا به پايين مسلماً نقش اسلام را درك نكردند و اين بدان علت بود كه برمر و دارودسته اش اين قدر دير قدرت آيت الله سيستاني را تشخيص دادند
نگاه دولت آمريكا به عراق پس از جنگ نيز اساساً لوئيسي بود، يعني كماليست (يا آتاتورك وار). پل ولفوويتز بارها تركيه سكولار و دموكراتيك را الگويي سودمند براي سايرين در جهان اسلام خواند، از جمله در دسامبر 2002 در آستانه سفري به منظور هموار كردن نقش دوستانه تركيه- به زعم خود- به عنوان سكوي پرش جنگ عراق. هارولد رود يكي ديگر از نومحافظه كاران اصلي در پنتاگون و دوست قديمي لوئيس پارسال به دوستان خود گفت: «ما به الگويي تسريع شده از تركيه براي عراق نيازمنديم.» (لوئيس كتاب «بحران اسلام» را كه در سال 2003 منتشر شد، به رود تقديم كرده است كه به گفته وي در زماني كه اسناد عثماني را بررسي مي كرد، با او آشنا شد) و اين مردان فكر مي كردند احمد چلبي احتمالاً آتاتورك جديد خوبي خواهد شد، قدرتمند، سكولار، طرفدار غرب و دوست اسرائيل. پل برمر كارگزار غيرنظامي پيشين آمريكا در عراق مانند چلبي نبود اما به رويكرد كماليست و از بالا به پايين اعتقاد داشت. در اين حال، در برنامه ريزي دولت آمريكا همواره نقش جامعه مسلمان در حاشيه قرار مي گرفت. مقامات آمريكا، آيت الله سيستاني معتبرترين شخصيت اين كشور را يك فرد سنتي و ناآگاه مي دانستند. با وجودي كه مأموران اطلاعات نظامي به دقت از اهميت سيستاني مطلع بودند- چون از يك سال پيش از آغاز تهاجم دست به جمع آوري اطلاعات درباره وي زده بودند- در ابتدا برمر و رؤسايش در پنتاگون اين روحاني را كنار زدند و به خواست هاي وي در مورد انتخابات زودرس توجهي نكردند.
لوئيس از مدت ها قبل در عرصه علمي منتقداني داشته است، هرچند كه دو آتشه ترين دشمنان وي معمولاً كارشناسان ادبي مانند ادوارد سعيد فقيد بودند. وي كتاب «شرق شناسي» را نوشت كه در واقع نوشته اي طولاني عليه پرداختي متكبرانه از اسلام در ادبيات غرب به شمار مي رود؛ به خصوص پس از 11 سپتامبر، بوليت و ساير عرب گرايان معتقد به روند غالب كه خواهان نگاهي منعطف تر و ظريف تر به اسلام بودند، به سكوت وادار شدند.
دارندگان انديشه به سبك لوئيس مانند مارتين كرامر نويسنده كتاب «برج هاي عاج برشن: ناكامي مطالعات خاورميانه در آمريكا» (حمله اي شديد پس از 11 سپتامبر به بوليت) و ساير كارشناسان برجسته مانند رابرت وود از دانشگاه شيكاگو اظهار داشتند: بيشتر عرب گرايان دانشگاهي طرفدار راديكاليسم اسلامي هستند. اما اكنون اين عرب گرايان كه باتلاق خودساخته دولت بوش در عراق باعث جسارت آنان شده است، دست به ضد حمله زده اند. آنان ادعا مي كنند كل تحليل لوئيس از جمله انگاره بنيادي وي در مورد نزاع بزرگ بين اسلام و مسيحيت بر خطا است. اين كارشناسان استدلال مي كنند كه لوئيس بيشتر طول تاريخ معاصر عرب را گويي در خواب بوده است. ديدگاه لوئيس كه در چنبره متون قديمي گرفتار است، چيزهاي بسيار زيادي را ناديده گرفته و عثماني قديم را به شكل گمراه كننده اي با تاريخ معاصر عرب در هم مي آميزد. نادر هاشمي از دانشگاه تورنتو كه روي كتابي ضد لوئيس كار مي كند، گفت: «وي تجربه عثماني را به خاورميانه تسري مي دهد. اما پس از انحلال امپراتوري عثماني، پيوند با جهان عرب قطع شد.» به عبارت ديگر، استانبول و خلافت ديگر كانون همه چيز نبودند. تركيه تحت زمامداري آتاتورك در يك جهت حركت كرد و اعراب استعمار شده در جهتي ديگر. هاشمي مي گويد لوئيس مي كوشد مشكل توسعه سياسي را با پيدا كردن خط ارتباطي با تاريخ ميانه و ابتدايي تفسير كند. در اين فرايند وي كاملاً تأثير استعمارگران انگليسي و فرانسوي و حكومت اختناق آميز بسياري از رهبران دوران پس از استعمار را ناديده مي گيرد. وي گسست از گذشته را فراموش مي كند.
دست كم تا جنگ عراق، بيشتر اعراب امروزي با زبان تيره و تار ستيز تمدن ها كه لوئيس ترجيح مي دهد، فكر نمي كردند. بن لادن دوست دارد كه نسبت به صليبيون غربي بدگويي كند اما تا همين اواخر هنوز بسياري در تشكيلات عرب وي را چهره اي حاشيه اي مي دانستند. براي بيشتر اعراب تا پيش از 11 سپتامبر، صليبيون به همان اندازه برايشان تاريخ بودند كه آنان براي ما در غرب هستند. در واقع عمر خشم و سرخوردگي اعراب معاصر كمتر از يك صد سال است. همان طور كه بن لادن خيلي خوب مي داند، اين خشم نه محصول تحقير اسلام با پيمان كارلو ويتز در سال 1699- شكستي قديمي كه لوئيس در كتاب پرفروش «كار از كجا خراب شد؟» ذكر مي كند- بلكه محصول تحولات بسيار جديدتري است. از جمله تحولات ياد شده اين است: موافقتنامه سايكس- پيكو در سال 1916 كه براساس آن پس از جنگ جهاني اول انگليسي ها و فرانسوي ها توافق كردند كشورهاي عرب زبان را قسمت كنند؛ تشكيل حكومت هاي استبدادي دزدسالار توسط اروپايي ها در عربستان سعودي، سوريه، مصر، عراق و اردن، فقر مزمن و توسعه نيافتگي كه در بيشتر طول قرن بيستم وجود داشته است؛ تشكيل تحميلي اسرائيل توسط سازمان ملل در سال 1948 و بالاخره در سال هاي اخير، پشتيباني آمريكا از وضعيت تيره و تار موجود.
همان گونه كه بوليت مي نويسد در طول تاريخ، اسلام و غرب از نظر فرهنگي بسيار بيش از آنچه بيشتر افراد تشخيص مي دهند، با هم يكپارچه بوده اند. استدلال هاي موجود براي تمدن اسلامي- مسيحي بسيار بهتر از استدلال هاي ستيز تمدن هاست. فواز جرجس از متحدان همفكر بوليت در دانشگاه سارالارنس گفت: «دو روايت در اين زمينه داريم: يكي ازآ ن برنارد لوئيس است؛ اما روايت ديگر آن است كه از نظر تاريخي، ائتلاف هاي بسياري بين جهان اسلام و غرب وجود داشته است. هيچ وقت امت اسلامي وجود نداشته، مگر در خلال 23 سال در زمان پيامبر. جهان اسلام همواره دچار تفرقه بوده است.»
امروزه، پيشرفت در جهان عرب نه با سكولاريزه كردن آن از بالا بلكه با كشف دوباره شكل روادارتري از اسلام محقق خواهد شد كه پيشينه آن در واقع به پيش از راديكاليسم مي رسد و برخلاف آتاتورك بخشي گسست ناپذيرتر از هويت عرب است كه بايد مورد توجه قرار داد. استدلال بوليت اين است كه قرن ها ثبات نسبي در جهان اسلام نه- آن گونه كه لوئيس مي گويد- از رهگذر موقعيت عثماني ها بلكه به اين دليل بود كه اسلام نقش نسبي خود را براي محدود سازي استبداد ايفا مي كرد. بوليت مي نويسد: «مجموعه علماي مسلمان دست كم به طور نظري در مقام نيرويي ضد استبداد عمل كردند. اين مفهوم تلويحي وجود داشت كه اگر اسلام از صحنه عمومي رانده شود، استبداد افزايش خواهد يافت و اگر اين اتفاق بيفتد، مردم براي اصلاح استبداد به اسلام چشم خواهند دوخت.»
اين امر در دوره اي آغاز شد كه لوئيس از آن به عنوان دوره مدرنيزاسيون قرن نوزدهم تجليل مي كند، يعني هنگامي كه ساختارهاي حقوقي و ارتش هاي غربي تشكيل شد. بوليت گفت: «آنچه لوئيس هرگز از آن صحبت نمي كند، رانده شدن همزمان اسلام از كانون زندگي عمومي، بي اعتبارسازي آموزش اسلامي و حقوق اسلامي و حاشيه نشيني علماي اسلامي است. وي معتقد است در عوض مدرنيزاسيون، اتفاقي افتاد كه علماي مسلمان مدتها از آن بيم داشتند؛ يعني استبداد. آنچه جهان عرب شاهد آن بود، نه گسترش مدرنيزاسيون كه افزايش استبداد بود. تا سالهاي دهه 1960، اين پيش بيني محقق شد. در بيشتر جهان اسلام ديكتاتوري مستقر شد. جمال عبدالناصر در مصر، حافظ اسد در سوريه و سايرين در كسوت ملي گرايان عرب سر كار آمدند اما آنان مستبداني بيش نبودند.
با اين حال، ديگر نيرويي مشروع براي مخالفت با اين روند وجود نداشت. در عوض علم آموزي سنتي اسلامي- كه زماني علم و پيشرفت را مجاز مي دانست و حتي تشويق مي كرد- چيزي وجود نداشت. مراجع ديني مسن از حوزه زندگي عمومي به مساجد رانده شده بودند. خلافت از ميان رفته بود. وقتي آتاتورك آن را در تركيه از بين برد، آن را از ساير نقاط جهان اسلام نيز بيرون راند. در اين خلاء واكنش بنيادگرايانه اي شكل گرفت كه افراد با هوشي مانند سيد قطب در مصر و بعداً بن لادن هدايت آن را برعهده گرفتند. سيد قطب را مي توان فيلسوف پايه گذار راديكاليسم اسلامي دانست. وي توسط عبدالناصر به دار آويخته شد. بن لادن نيز تحت تأثير روايت افراطي سعودي ها از وهابيت قرار داشت. حتي مبدع وهابيت محمد بن عبدالوهاب؛ متفكر قرن هجدهم نيز خارج از روند غالب و به تخريب حرم ها معروف بود. عبدالوهاب مرب در كتاب «اسلام و مخالفان آن» كه آراي لوئيس را رد مي كند، مي نويسد: علماي مسلمان در سراسر جهان اسلام در زمان عبدالوهاب، وي را به خاطر «فرومايگي و مشروع نبودن دكترين» رد مي كردند.
رشد سريع وهابيت در اواخر قرن بيستم نيز يك پديده صرفاً جديدي بود كه ناشي از ورود دلارهاي نفتي سعودي به مساجد وهابي ها و كمك به روحانيون وهابي در سراسر جهان عرب (و جاهاي ديگر شامل آمريكا) بود. در واقع نخبگان در مصر و ساير كشورهاي عرب هنوز سعودي ها را مسخره مي كنند و آنان را بدوي هاي عقب افتاده اي مي دانند كه اگر پول نفت نبود، به همين وضع مي ماندند. اوج اين روند جديد در كوهستان هاي افغانستان و در دهه هاي 1980 و 1990 رخ داد كه وهابيت افراطي به نمايندگي بن لادن با اسلام گرايي مصري قطب به نمايندگي ظواهري ازدواج كرد و ظواهري معاون بن لادن شد.
منتقدان از اين نظر درست مي گفتند كه بن لادن واكنشي بر ضد استبداد فاسد حكومت هاي مصر و عربستان سعودي و نهايتاً ضد حمايت آمريكا از اين حكومت هاست. نتيجه گيري آنان اشتباه بود كه گفتند اين پديده اي غالب است كه از ماهيت ضد غرب اسلام سرچشمه مي گيرد يا اينكه تنها راه حل سريع آن در دموكراسي به سبك غربي نهفته است. در عوض اين واكنشي بود كه از دل اسلام به درآمد، اسلامي كه زير فشار تحولات سياسي معاصر قرار گرفته است كه بيشتر آنها ناشي از نفوذ غرب است، مانند تهاجم استعمارگران فرانسوي، انگليسي و ايتاليايي و نهايتاً ستيز آمريكا و شوروي كه به شكل گيري جهاد مجاهدين در افغانستان كمك كرد.
امروزه حتي در حالي كه استدلال هاي دولت آمريكا براي تهاجم به عراق تقريباً بي اعتبار شده است، وجهه عمومي برنارد لوئيس تا حد زيادي دست نخورده باقي مانده است. در حالي كه نومحافظه كاران ياور وي براي حفظ آوازه و مشاغل خود مي كوشند، جديد ترين كتاب وي با نام «از بابل تا برجها: تفسير خاورميانه» كه مشتمل بر مقالاتي چند است، مورد توجه فراوان قرار گرفته است. اما وقايع اخير نشان مي دهد برخي انتقادات علمي بوليت و سايرين از لوئيس نتيجه داده است. در واقع آنان مي گويند آنچه رخ مي دهد خلاف چيزي است كه لوئيس پيش بيني كرد.
به نظر مي رسد تهاجم آمريكا به عراق هديه اي تاريخي به بن لادن داده است. اين عمل شعار بن لادن را كه آمريكايي ها را صليبيون و مغولان متأخر مي خواند، توجيه مي كند و باعث جلب پيروان بيشتر براي وي و اعمال تروريستي و خشونت آميز بيشتري مي شود. (در تابستان معلوم شد گزارش الگوهاي تروريسم جهاني كاملاً اشتباه بوده است. در اين گزارش آمده بود حملات تروريستي در سراسر جهان در سال 2003 كاهش يافته بود اما پس از اعتراضات كارشناسان وزارت خارجه گزارش را طوري تغيير دادند كه معلوم شد اين قبيل حملات به بالاترين حد پس از سال 1982 رسيده است.)
عراق جديد هر روز وجهه غربي اش را از دست مي دهد و اكنون كمتر از زمان صدام سكولار است.در خيابانهاي بغداد كه زماني از سكولارترين پايتخت هاي عرب بود، زنان اكنون محجبه هستند وفروشندگان مشروبات الكلي كتك مي خورند. مشهورترين چهره هاي اين كشور سيستاني و مقتدا صدر جوان هستند كه اجازه يافت به همراه شبه نظاميان خود از محاصره نجف خارج شود و اكنون قهرمان بينوايان عراق محسوب مي شود. براساس يافته هاي نظرسنجي دولت موقت ائتلاف در ارديبهشت ماه سال گذشته، اكثريت قابل توجهي از عراقي ها يعني 59 درصد مي خواهند گروه هاي ديني نفوذ زيادي بر گزينش اعضاي كميسيون جديد انتخابات داشته باشند. اين درصد بسيار بيش از كساني است كه از رهبران قبيله اي (۳۸ درصد)، چهره هاي سياسي (۳۱ درصد) يا سازمان ملل (۳۶ درصد) حمايت كردند. اين نظرسنجي همچنين نشان داد معروفترين چهره هاي سياسي عراق رهبران احزاب مذهبي هستند مانند ابراهيم جعفري و عبدالعزيز حكيم. اكنون به نظر مي رسد تا حد زيادي، اسلام در حال ايفاي دقيقاً همان نقشي است كه بوليت مي گفت؛ يعني مانعي بر سر راه استبداد و فرقي نمي كند فرد مستبد، آمريكائيان خودكامه باشند يا اياد علاوي نخست وزير موقت.
برمر زماني وعده كرد محدوديت هاي اسلامي را در قانون خانواده و حقوق زنان برچيند و قانون اساسي موقتي كه وي از تصويب شوراي حكومت گذراند، تأكيد دارد اسلام فقط يكي از بنيانهاي اين كشور است؛اما سيستاني قانون اساسي را بخشي از دموكراسي دوران گذار خواند و رد كرد. اكنون آينده سياسي عراق تا حد زيادي از دست آمريكايي ها خارج شده است. (هرچند كه ارتش آمريكا همچنان به ايفاي نقشي براي جلوگيري از حركت به سوي جنگ داخلي ادامه مي دهد.) هوان كول استاد دانشگاه شيكاگو مي گويد: «به نظر من بهترين سناريو براي عراق اين است كه انتخابات پارلماني را برگزار كنند و نوعي دولت نماينده بر سر كار آيد كه در تسلط احزاب ديني باشد.» حتي فواد عجمي از متحدان فكري ديرينه لوئيس كه مانند وي كماليست است، در مطلبي كه چند ماه قبل در نيويورك تايمز درج كرد، نوشت: «بگذاريد رو راست باشيم: عراق نمايشگاه آمريكا در جهان عرب و اسلام نخواهد شد... ما انتظار داشتيم با جامعه اي نسبتاً سكولار در عراق مواجه شويم (من خودم در آن زمان با اين تفكر قلم زدم.) اما معلوم شد كه مذهب راديكال- در ميان سني ها و شيعيان- خلاء ناشي از فروپاشي استبداد سابق را پر كرد.»
امروزه مخالفان لوئيس معتقدند تنها اميدي كه وجود دارد اين است كه شكل بهتر و بي آزارتري از اسلام را روحانيون محترمي مانند سيستاني زنده كنند تا بر گونه هاي ناهنجار امثال اسامه بن لادن و ايمن الظواهري فائق آيد. تا مدت طولاني در آينده، هر آنچه در عراق و جهان عرب پديد آيد، اسلامي خواهد بود و تا مدت طولاني ضد آمريكايي خواهد بود. اين احتمال وجود دارد كه هر دولت جديدي كه در عراق سر كار آيد، بخواهد در اسرع وقت نيروهاي آمريكايي را از اين كشور بيرون كند (همان نظرسنجي دولت موقت ائتلاف نشان داد 92 درصد عراقي ها به آمريكايي ها به چشم اشغالگر نگاه مي كنند، نه آزاد كننده و 86 درصد اكنون مايلند سربازان آمريكايي فوراً پس از انتخابات سال 2005 از كشور خارج شوند.) شايد آمريكا ناچار شود نوعي مرحله مياني اسلام گرايي را تحمل كند تا بعداً مدرنيته بر عراق و جهان عرب مستولي شود. بوليت مي نويسد: «انتقاد از اسلام به عنوان مانعي در راه دموكراسي و پيشرفت در دوره معاصر نمي تواند باعث شود اين دين از ميدان بيرون رود؛ دست كم تا زماني كه استبداد يك واقعيت زنده براي مسلمانان است، چنين اتفاقي نخواهد افتاد. يافتن راه هايي براي پيوند زدن نقش محافظتي(سنتي اسلام) با نهادهاي دموكراتيك و اقتصادي مدرن چالشي است كه هنوز برآورده نشده است.»
به نظر مي رسد هيچ كس حتي منتقدان دموكرات بوش كاملاً اين موضوع را درك نكرده باشند. سناتور جوزف بايدن و سناتور هيلاري كلينتون لايحه اي مطرح كرده اند كه بر اساس آن بديلهاي سكولار مدرسه ها ايجاد مي شود بدون آن كه بدانند چنين چيزي در جهان عرب پذيرفته نمي شود. فقط مي توان اميد داشت مدارس معتدل تري تأسيس شود چرا كه اسلام را هنوز بسياري افراد نيرويي مشروع مي دانند. وود استاد دانشگاه شيكاگو مي گويد: «چه اتفاقي مي افتد اگر مسير آنچه را كه بتوان به طور كلي دموكراسي توصيف كرد، از انقلاب اسلامي بگذرد؟»
اين مسئله اي است كه اكنون در تركيه رخ مي دهد كه پارلمان در اختيار حزب توسعه و عدالت است. اكثريت اين حزب سه دستور كار اسلامي دارند. رهبر اين حزب رجب طيب اردوغان كه اكنون نخست وزير است، عمل گرايي خيره كننده اي را در حكومت نشان داده است. وي زماني به خاطر قرائت شعري كه مي گفت «مساجد پادگان ماست، گنبدها كلاهخود ما، گلدسته ها سرنيزه هاي ما و مؤمنان سربازان ما» از خدمات دولتي منفصل شد؛ اما تركيه موردي استثنايي است كه آتاتورك و كودتاي سكولار و نظامي اش در دهه 1920 زمينه ساز آن بودند. اگر اردوغان هنوز بخواهد مخفيانه تركيه را اسلامي كند، با ارتش قدرتمند كشور طرف است كه با هرگونه نشان تدين نوپا به خود مي پيچد. به علاوه اردوغان زير فشار بي نظيري است كه در حالي كه مي كوشد وارد اتحاديه اروپا شود، كشور را سكولاريزه كند. عضويت در اتحاديه اروپا امتيازي نيست كه اعراب سكولار بخواهند به مردم خود بدهند.
برطرف كردن تنش بين اسلام و سياست نيازمند فرايند طولاني تغيير است. همان طور كه بوليت مي نويسد كشورهاي مسيحي صدها سال تقلا كردند تا با نقش دين در جامعه مدني كنار بيايند. حتي در آمريكا جدايي دين از سياست اساساً داراي شالوده اي در قانون اساسي نبود و آمريكايي ها هنوز امروز هم بر سر اين موضوع با هم مي جنگند.
در ديداري كه با لوئيس داشتم، وي هنوز معتقد بود عراق در مسير سكولاري كه وي معين كرده است، حركت خواهد كرد. وي گفت به يكي از دوستداران ولفوويتز تبديل شده است و اين كه نومحافظه كاران رو راست ترين قهرمانان پيشرفت اعراب هستند. وي افزود: عرب گرايان وزارت خارجه كه به داشتن انديشه «استثنا گرايي عرب» معروف هستند، صرفاً نوعي نژادپرستي نهفته از خود نشان مي دهند. اين موضع رسمي نومحافظه كاران است: اگر انكار كنيد كه دموكراسي سكولار سرنوشت همه افراد است، تفرعن فرهنگي ورزيده ايد. بي ميلي لوئيس نسبت به اسلام كه با توجه وي به آتاتورك همراه است، در ميان مباحث ما مطرح شد. اين اعتقاد كماليست كه اسلام اساساً ضد مدرن است، در تاروپود افكار لوئيس ديده مي شود، هرچند كه خودش معترضانه خلاف اين را مي گويد. مثلاً در كتاب «خاورميانه: تاريخ مختصر 2000 سال گذشته» چاپ سال 1996، لوئيس بر تصريح قرآن داير بر نهايي بودن و كامل بودن وحي اسلامي تاكيد دارد. به رغم آن مراجع مسلمانان قانون و مقرراتي وضع كرده اند تا نيازهاي زمان را پاسخ دهند، لوئيس مي نويسد: «وضع قانون جديد، هر اندازه عادي و متداول، همواره پوشيده و تقريباً نهاني صورت مي گرفت و از اين رو جايي براي مجالس يا شوراهاي قانون گذاري از نوعي كه نقطه آغازين دموكراسي اروپايي بود، وجود نداشت.» به عبارت ديگر اسلام مانع است. لوئيس به من گفت: «جهان اسلام اكنون در ابتداي قرن پانزدهم است. جهان غرب در ابتداي قرن بيست و يكم است. اين بدان معنا نيست كه غرب پيشرفته تر است بلكه به اين معناست كه زمان بيشتري را پشت سر گذاشته است.» لوئيس افزود: جهان اسلام امروزه در آستانه نوزايي خود است- گسستي ضروري بين دين و سياست كه به اعتقاد لوئيس تحقق آن بيش از حد طول كشيده است. اين ديدگاه در واشنگتن به نظريه پذيرفته اي تبديل شده و نه فقط بين نومحافظه كاران بلكه در ميان نظريه پردازان مدرنيزاسيون كه مدتهاست بر دانشگاه هاي آمريكا مسلط هستند، مقبوليت يافته است. اما كارشناساني مانند بوليت مي گويند در وراي اين ديدگاه نفي اساسي هويت تاريخي اعراب وجود دارد. به اعتقاد بوليت، دليل اين امر در تأثير غيرعادي مطالعات تاريخي لوئيس در مورد عثماني ها (پس از ديدار سال 1950 از تركيه) بر كل انديشه وي است. بوليت به اين نكته اشاره مي كند كه لوئيس در سال 2002 در ديباچه چاپ سوم كتاب «ظهور تركيه مدرن» از احساس باورنكردني شعف براي شخصي از نسل خود از رهگذر مشاهده پيدايش چهره خاورميانه مدرن در تركيه مي گويد؛ يعني شخصي كه جنگ بزرگ با فاشيسم و ظهور جنگ سرد بر شكل گيري تفكرش، تأثير گذاشته است. بوليت مي افزايد الگوي تركيه براي لوئيس پس از 50 سال به همان اندازه ابتداي ايجاد اين تفكر روشن است.
اما تجربه تركيه پس از انحلال امپراتوري عثماني ديگر ربط خاصي به آنچه در جهان عرب رخ مي داد، نداشت. در واقع آتاتورك نه فقط عرب نبود، بلكه رويكردش به مدرنيته به عميق ترين شكل متأثر از فاشيسم آن دوران بود (هنوز در دهه،۱۹۲۰ موسوليني الگوي مورد تحسين بود.) لوئيس هرگز نتوانست تفكر اعراب معاصر را درك كند، به خصوص در دهه۱۹۷۰ كه عقايدي طرفدار اسرائيل پيدا كرد. بوليت مي گويد: «اين آدمي است كه مردمي را كه ادعا دارد متخصص آنان است، دوست ندارد. به آنان احترام نمي گذارد و آنان را به آن اندازه خوب و ارزشمند مي داند كه از مسير غربي پيروي كنند.»
به نظر مي رسد تحول گرايان نومحافظه كار دولت بوش هرچند كه كمتر از لوئيس اطلاعات علمي دارند، اين نگرش سلبي به مطالبات خاص فرهنگ عرب و اسلامي را پذيرفته اند و اكنون دارند بهاي آن را مي پردازند.
سير قهقرايي اشغال عراق توسط آمريكا و تبديل آن به خونريزي و بي كفايتي فقط مسئله اي ناشي از كمبود سرباز يا ضعف برنامه ريزي نبود، هرچند كه اينها بخشي از آن بود. در واقع ماشين بزرگ تحول آمريكا اصلاً چيز زيادي از فرهنگ عرب نفهميد و زحمت آن را هم به خود نداد كه بفهمد. مقامات حكومت اشغالگر با اتخاذ رويكرد پدرسالارانه از بالا به پايين مسلماً نقش اسلام را درك نكردند و اين بدان علت بود كه برمر و دارودسته اش اين قدر دير قدرت پديده سيستاني را تشخيص دادند. اشغال از اين بابت نيز با شكست روبه رو شد كه نتوانستند پيچيدگي هاي قومي را درك و از آن بهره برداري كنند. نتوانستند بفهمند چگونه بايد اين وضع درهم و برهم را سامان دهند و نفهميدند چه كسي با چه كسي ازدواج كرده است. پيش از جنگ (عراق) كه مقامات پنتاگون مي خواستند رويكرد كم هزينه خود را به ملت سازي توجيه كنند، مايل بودند درباره آن كه عراقي ها چه قدر از افغان ها پيشرفته تر و تحصيل كرده ترند و چگونه با سرعت كشورشان را بازسازي مي كنند، صحبت كنند. روشن است اين افراد قصد نداشتند به آنچه مي گويند عمل كنند يا اصولاً به آن باور نداشتند. در پايان نتوانستند به عراقي ها اعتماد كنند.
يك موضوع نيز باقي مي ماند: آيا سوءبرداشتهاي لوئيس باعث شد دولت بوش اشتباه استراتژيك وحشتناكي بكند؟ به رغم فجايع 11 سپتامبر، آيا تهديد بن لادن را به چيزي بزرگتر از اندازه واقعي آن، تبديل كردند؟ اگر همان گونه كه منتقدان لوئيس مي گويند نمايش قدرت در عراق نادرست بود، آمريكايي ها بايد در موضوع وحشتناك تأمل كنند كه صدها ميليارد دلار و هزاران نفر را به اشتباه مصروف جنگي كردند. اگر ديدگاه برنارد لوئيس در مورد مشكل اعراب اشتباه بود، پس آمريكا فرصتي را براي مهار و نابودي يك تهديد- القاعده- از دست داده است كه در واقعيت فقط در حاشيه جهان اسلام وجود داشت.
هنوز خيلي زود است كه نظريات كماليست لوئيس را به زباله دان تاريخ افكند. حتي رقباي علمي وي اذعان مي كنند بخش عمده اي از فعاليتهاي علمي اوليه وي خيره كننده است. برخي مانند هوان كول مي گويند: لوئيس در سالهاي بعد راه خود را گم كرد و به ورطه سياست امروزي غلتيد، بخصوص در موضوع اسرائيل- فلسطين. او پيوند زدن بينش خاص خود را به ذهنيت اعراب معاصر آغاز كرد. صرف نظر از آنكه هدف نهايي مدرن باشد يا نباشد، جهان عرب جامعه اي است كه نقص كاركردي و نياز به اصلاح اساسي دارد. گزارش توسعه عرب كه در بهار 2002 توسط برنامه عمران سازمان ملل منتشر شد، نواقص جوامع عرب را به شكلي عريان مطرح مي كند. اين گزارش اعراب را ثروتمند اما توسعه نيافته مي خواند و كمبود دموكراسي و حقوق زنان را به تفصيل بيان مي كند، يعني موضوع هايي كه اهداف مورد علاقه نومحافظه كاران آمريكايي است. در اين گزارش آمده است كه ميزان اتصال به اينترنت در جهان عرب كمتر از حتي مناطق نيمه صحرايي آفريقا و آموزش به قدري عقب مانده و منزوي است كه در كل جهان عرب فقط به اندازه يك پنجم يونان كتاب ترجمه مي شود. برخي كارشناسان يادآوري مي كنند در طولاني ترين مدت، پيش بيني نهايي لوئيس- و نومحافظه كاران- درست از آب درخواهد آمد. اما در عراق آتاتوركي نيست (هرچند كه البته چلبي و شايد علاوي هنوز دوست دارند اين نقش را ايفا كنند). در حال حاضر سيستاني معتبر ترين چهره در اين كشور، تنها ميان دار واقعي است. در دولت بوش هنوز اين بدبيني وجود دارد كه هدف سيستاني در درازمدت آن است كه آمريكايي ها را بيرون كند و حكومت قرآن را برقرار كند. به عبارت ديگر حكومت ديني ديگري مثل ايران تأسيس كند؛ اما كساني كه سيستاني را خوب مي شناسند، مي گويند سيستاني بسيار باهوش تر از آن است.
او در اوايل دهه 1950 به عراق نقل مكان كرد؛ يعني حول و هوش همان زماني كه آن تجلي براي لوئيس رخ داد. وي و ساير شيعيان زهر ملي گرايي عرب سني را چشيده اند و چندين دهه توسط صدام سركوب شده اند. آنان هرگز به بازگشت به آن دوران رضايت نمي دهند. از اين رو، سيستاني مي داند بهترين و آخرين چاره، نوعي دموكراسي تركيبي، معتدل از نظر مذهبي و تحت سيطره شيعيان است كه مورد حمايت وي و با نوعي فدراليسم ظريف همراه باشد كه سهم كردها، سني ها و شيعيان را به آنان بدهد. اين نظام بايد حكومتي باشد كه تا حدي مانند حكومت ايران از وجهه اسلامي متمايز و همزمان موضع ضد آمريكايي و ضد غربي آن به عنوان عامل پيوند ايدئولوژيك استفاده كند. براي آمريكايي هايي كه با اميد به جنگ عراق رفتند، اين تنها چاره موجود است، چيزي كه شايد روزي برنارد لوئيس هم ناچار شود بر آن تأكيد كند.
*مايكل هرش از دبيران ارشد نيوزويك و نويسنده كتاب «جنگ با خودمان: چرا آمريكا فرصت خود را براي ساخت جهاني بهتر تباه مي كند،» است.