يكي از قابل ملاحظهترين مشخصههاي جهان اسلام، در عصر ما فقدان حكومتهاي مبتني بر اصول اسلامي است. امروزه تمام كشورهاي مسلمان به استثناي ايران، به دست زمامداراني اداره ميشوند كه بهجاي تسليم به خداوند يكتا، سرسپرده آمريكا يا يكي از همپيمانانش ميباشند؛ اين حكّام تقريباً در تمام موارد با حمايت دولتهاي غربي و با عمليات پنهان، تقلّب در انتخابات يا كودتاهاي نظامي روي كار آمدهاند. آنها صرفاً براي تأمين منافع اربابانشان در رأس كار هستند. اين عوامل خودفروخته تنها در راستاي اهداف غرب نيستند؛ آنها نقش خود را در يك قلمرو اجتماعي، سياسي و فرهنگي ايفا ميكنند و در احاطه مردان و زناني هستند كه به ايشان و اربابانشان در واشنگتن، لندن يا پاريس وفادارند. خودفروختگان دسته دوم با استفاده از منابع دولت، و دلارهاي آمريكا كه از پايتختهاي غربي به جيبشان سرازير ميشود؛ خريداري شدهاند. آنان جزء لاينفك تشكيلاتي هستند كه بعضيها به آن «حرمسراي روشنفكري» لقب دادهاند و توسط غرب در دل جهان اسلام ايجاد شده است. اندرونيهاي اين حرمسرا علاوه بر حاكمان صوري كشورهاي اسلامي، جمع كثيري از مراكز ريزِ قدرت را تشكيل ميدهند كه براي تحقق اهداف غرب و مقاصدي كه در كشورهاي اسلامي دنبال ميكنند؛ به ايفاي نقش مشغولند.
دليل سادهاي در وراي تشكيل اين شبكه گسترده خودفروختگان وجود دارد: اين مراكز ريز قدرت اجراكننده بخشي از نقشه استحاله دروني حيات سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي جوامع اسلامي هستند. غرب براي نابودي موجوديت ممتاز و مستقل جوامع اسلامي به چنين تغيير و استحالهاي نيازمند است و با همين هدف غايي است كه مسلمانان را مورد انواع و اقسام تهاجمات نظامي، فرهنگي، سياسي، اقتصادي و اجتماعي خود قرار داده است. چنانچه آنها در تحقق اين هدف به موفقيت برسند؛ دنيا بر طبق خواست آنان تكقطبي خواهد شد، و استيلاي جهاني تمدن غرب به واقعيت خواهد پيوست.
كساني كه قواعد منطقي اين فرآيند استحاله را درك ميكنند؛ بهخوبي ميدانند كه «پرويز مشرف»، «حامد كرزاي» يا «علاوي» بهتنهايي قادر به تأمين نظر اربابانشان نيستند؛ استحاله جوامع اسلامي توسط ساز و كارهاي موذيانهاي عملي ميشود و مستلزم حضور مردان و زناني از يك قماش خاص است كه غالباً كارهايشان بهصورت مخفي و پشت پرده صورت ميگيرد و بهندرت از آنها در مطبوعات اسمي برده ميشود. در اين توطئه تمامعيار، نقش «مشرف»، «كرزاي» يا «علاوي» فراهم ساختن امكانات و منابع دولتي، زور نظامي و محيط سياسي براي مانور افرادي است كه زير چتر حمايتي اربابان غربي، وظيفه استحاله جوامع اسلامي از درون را بر عهده گرفتهاند. اينها كيستند؟ و چرا از درون به جان جوامع اسلامي افتادهاند؟ روش آنها چيست؟ و برآيند كارشان در صورت موفقيت چه خواهد بود؟ اين سؤالات و سؤالاتي مشابه اينها نهتنها با بحران كنوني جهان اسلام ربط دارند؛ بلكه مهمترين قضاياي دوران ما هستند.
پيش از رازگشايي اين معماها، اجازه دهيد سه جنبه مهم قضاياي ديگري را كه با اين سؤالات مرتبط هستند؛ بررسي كنيم، اولين جنبه مربوط است به گستره جغرافيايي استحاله مورد نظر غرب: اين استحاله محدود و منحصر به جهان اسلام نيست؛ بلكه غرب مايل است تمام بشريت با الگوهاي فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي و سياسياش همنوا شود؛ زيرا مدعي است كه مترقيترين حالت توسعه انساني را دارا ميباشند.
با تكيه بر اين پندار مستكبرانه است كه غرب ظرف سيصد سال گذشته به نقاط مختلف دنيا تاخته است و همين خود ـ انگاره بود كه حركتهاي استعماري در دنيا را به راه ميانداخت. براي صدور آزادي، دمكراسي و حقوق بشر از نوع غربي بود كه فرانسه در نوامبر 1946 ساكنان غير مسلح شهر بندري هايفونگ در ويتنام را بمباران كرد و شش هزار نفر را بيرحمانه به خاك و خون كشيد و جنگي را به راه انداخت كه بيش از يك ميليون هندوچيني را ظرف هشت سال بعد راهي ديار عدم ساخت. آن نسلكشي با كمك سلاحهاي آمريكايي و به نام حفظ «جهان آزاد» و «دمكراسي» انجام شد.
دومين جنبه مربوط است به ساخت و پاخت منافع و هماهنگي دسيسههاي كشورهاي مختلف غربي. دامنه اين همسويي منافع را ميتوان با اين واقعيت تاريخي اثبات كرد كه وقتي فرانسويان پس از ددمنشي و وحشيگريهاي رذيلانه در ويتنام، بالاخره در ماه مه 1954 توسط نيروهاي ويتنامي به فرماندهي «هوشيمينه» شكست خفتباري را در «دين بينفو» متحمل شدند؛ نيروهاي آمريكايي با شدتي به مراتب بيشتر از فرانسويان قواي خود را عليه اين ملت ستمديده به كار گرفتند و مرتكب چنان پستيهايي شدند كه روي فرانسويان را سفيد كردند. درواقع نميتوان كردارهاي غير انساني فرانسه، بريتانيا، و ساير استعمارگران اروپايي را از آمريكاييان جدا دانست؛ زيرا همگي از يك قماشند. بهعنوان مثال، شصت درصد هزينه قتل عام و نسلكشي هندوچينيها را آمريكاييان ميپرداختند. هجوم هلنديها به جنبش آزاديبخش هندوچين كه در سال 1945 آغاز و منجر به سلاّخي بيش از 000/150 هندوچيني شد؛ عملاً مورد حمايت آمريكا و انگلستان بود؛ آمريكا براي هلنديها پول ميفرستاد و انگلستان نيز انواع تجهيزات و وسايل ترابري. تا سال 1949 كه هلنديها شكست خوردند، كشور ثروتمند اندونزي بر اثر چپاولگري استعمارگران به يك كشور ضعيف و وابسته تبديل شده بود؛ اين كشور در خلال سالهاي بين دو جنگ جهاني، حدود ده تا پانزده درصد توليد ناخالص ملي هلند را تأمين ميكرد.
سومين جنبه مهم مربوط است به همنوايي منافع اقتصادي شركتهاي فراملي، كه سرمايهگذاري بينالمللي و دولتهاي حاكم بر جهان غرب را زير سلطه خود دارند. در مورد آمريكا، رئيس جمهوري را نميتوان يافت كه از زمان جنگ جهاني دوم بدين سو، با پول آغشته به خون مردم بيگناه دنيا بر سر كار نيامده باشد. مثلاً «جرج بوشِ پدر» كه ثروت شخصياش را 210 ميليون دلار تخمين زدهاند و از فرزندان يكي از مهمترين خاندانهاي نفتي آمريكاست؛ از اختيارات رياست جمهورياش براي راهاندازي جنگ خليج فارس، كه منافع مالي و نفتي آمريكا را در اين منطقه تضمين ميكرد؛ استفاده نمود.
براي بازگشت به سؤالاتم اجازه دهيد اشاره كنم كه حملات غربيان به مسلمانان در لفافه مغلطههاي كلامي پيچيده و بهنوعي عرضه ميشود كه جنايات وحشتناكشان اقدامي خيرخواهانه به نام «آزادي» و «دمكراسي» قلمداد شود. خودفروختگان دسته دومي كه موضوع اين مقالهاند؛ شُركاي اعمال شرمآور مقدسنمايي جنايات آنها هستند و درواقع دو نقش ايفا ميكنند: 1ـ غالباً براي تهاجم و مداخلات غربيان توجيهات اخلاقي، سياسي و اجتماعي دست و پا ميكنند؛ 2ـ در استحاله اجتماعي و فرهنگي كه با هدف نابودي جوامع مسلمان از درون صورت ميگيرد؛ كارگزاراني فعّالند.
اين افراد كه در خيانت به دين، فرهنگ، وطن و ملت خود شكي به دل راه نميدهند؛ در همهجاي جهان اسلام حاضرند؛ در دانشگاهها، رسانههاي انتشاراتي و الكترونيكي، نهادهاي فرهنگي، حتي در مساجد. قلب انسان به درد ميآيد وقتي كه ميبيند تعداد و دامنه نفوذ آنان چنان وسيع است كه كُليّت سنن و فرهنگ اسلامي را مورد حمله قرار دادهاند. شيوه عملياتي آنها مانند كانالهاي مورد استفادهشان چند بُعدي است. كنفرانس برگزار ميكنند، تلويزيون و راديو دارند، بر امپراطوريهاي مطبوعاتي مسلطند، از طريق اينترنت كار ميكنند، و كتابهايي مينويسند كه توسط سازمانهاي مشكوك، تبليغ و توزيع ميشوند. آنها از اين طُرق، سرپوشي براي تروريسم فرهنگي جهاني كه بنيانهاي جوامع اسلامي را هدف گرفته است، درست ميكنند.
موفقيت اين خودفروختگان دست دوم را اكنون ميتوان در سرتاسر جهان اسلام مشاهده كرد. از سودان تا مالزي و از قلب سرزمينهاي عربي تا اِستِپهاي آسياي ميانه، جهان اسلام در حال استحالهاي جوهري است ـ استحالهاي كه از يكسو توسط فناوري سرعت گرفته و از سوي ديگر به دست ايدئولوژيهاي سكولار غربي اِعمال ميشود. نقش اين مردان و زنان ارائه توجيهات ايدئولوژيكي براي استحاله گستردهاي است كه تار و پود جهان اسلام را از هم گسسته است و اين عملاً در قالب آمريكاييسازي جوامع اسلامي از درون، در حال اجراست.
اين قماش آدمها در آشكارترين شكل خود با حضور گسترده در رسانههاي دولتي، در نقش الگو ظاهر ميشوند. آنها در خوراك، پوشاك و رسوم اجتماع الگوها و مُدهايي را باب ميكنند؛ رفتار و منش خويش را از طريق تلويزيون، كه مهمترين ابزار تحول در جهان اسلام است؛ تبليغ مينمايند. در سطوح روشنفكري، نقش كليدي راهبرد آنها، برگزاري كنفرانسهاي بينالمللي در نقاط مختلف جهان اسلام است. اين كنفرانسها محققان مسلمان و غيرمسلمان را گرد هم ميآورند و ميكوشند افكار عمومي را به نفع آمريكا شكل دهند؛ بهانه برگزاري آنها نيز فعاليتهاي آكادميك است. تا اينجا كه دستپختشان نقصي نداشته است. ظاهراً يك موضوع آكادميك را انتخاب ميكنند. رئيس حكومت يا يكي از وزرايش براي افتتاح كنفرانس دعوت ميشود، كه از اين رهگذر توجه عموم مردم و رسانهها جلب ميشود. شركتكنندگان كنفرانس را چنان انتخاب ميكنند كه در ميان آنها رفتوآمدكنندگان دائمي به كنفرانسهاي بينالمللي حضور داشته باشند؛ مردان و زنان مجرّبي كه بر تاكتيكهاي براندازانه و فريبكارانه براي تأثيرگذاري بر مخاطبانشان مسلط هستند.
براي اطمينان اضافه ميكنم كه اين جنگِ انديشهها و ايدئولوژيهاست، و كساني كه اهميت اين جنگ را درك ميكنند، ميدانند كه استحاله تاريخي نهايتاً با همين جنگ ممكن خواهد شد. به همين دليل است كه آمريكا ميليونها دلار خرج برنامههايي ميكند كه بهمنظور بهبود وجهه خود در جهان پخش ميكند! «كاندوليزا رايس» چندي پيش در مؤسسه صلح آمريكا گفت: «دولت بوش كمك به جهان را در اولويت برنامههاي خود قرار داده و به پيشرفتهاي قابل ملاحظهاي رسيده است.» وي افزود پخش برنامههاي راديو و تلويزيوني در خاورميانه براي تشويق به سوادآموزي، اصلاحات دمكراتيك و تعليم و تربيت را افزايش دادهايم. اهداف اساسي جنگ انديشهها زدودن تصورات مخرّب درباره فرهنگ و سياست آمريكا و تشويق ميانهروي، تجمل و تكثرگرايي در جهان اسلام است. دقيقاً همين طرحهاست كه مسلمانان ميانهرو را جذب ميكند و همينها هستند كه براي تحقق آرمان آمريكا مايه ميگذارند. «رايس» در همان سخنراني گفت: «پيروزي آزادي در جنگ سرد تنها زماني حاصل شد كه غرب فهميد ارزشها و امنيت را نميتوان از هم جدا كرد. ارزشهاي آزادي و دمكراسي بيش از قدرت اقتصادي و نظامي، موجب پيروزي در جنگ سرد شد.»
اين صرفاً صداي يك نفر محافظهكار كجخيال نيست؛ ضرورت راهاندازي جنگ عليه اسلام به تأييد كميسيوني رسيد كه براي تحقيق در علل حوادث يازدهم سپتامبر تشكيل شده بود. اين كميسيون خواستار تجديد سازمان اطلاعات و امنيت آمريكا و فعاليتهاي ضد تروريستي شد؛ اما حملات ديپلماتيك را نيز توصيه نمود؛ در گزارش كميسيون آمده است: اگر ايالات متحده جايگاه، خود را به زبان زور حاليِ مسلمانان نكند، افراطيون مسلمان ابتكار عمل را به دست ميگيرند. يكي از طرحهاي جديد آمريكا، برنامه تبادل دانشآموزان دبيرستاني كشورهاي اسلامي و عربي است كه در سال 2003 تعداد 170 نفر را در بر ميگرفت، در سال 2004 تعداد 480 دانشآوز و در سال 2005 بالغ بر 1000 دانشآموز به آمريكا ميروند؛ طرح جديد مشاركت خاورميانه كه مقرّ آن در وزارت خارجه آمريكاست براي كمك به ايجاد گروههاي غير دولتي در سال مالي 2003 بهويژه، گروههاي خاص زنان و جوانان و برقراري ارتباط بين صنوف براي حمايت از رفرمهاي سياسي و اقتصادي، مبلغ يكصد ميليون دلار بودجه در اختيار داشت و آژانس بينالمللي آمريكا از سال 2001 توجه خود را به آموزش و پرورش و اشتغالزايي در جهان اسلام معطوف ساخته است. دولت بوش اقدام به تأسيس ايستگاههاي راديو ـ تلويزيوني جديدي به زبانهاي عربي و فارسي كرده است. راديو «فردا» به زبان فارسي، ايستگاه تلويزيوني «الحره» به زبان عربي براي مقابله با نفوذ روزافزون فرستندههاي منطقهاي مانند الجزيره، و العربيه تأسيس شدهاند.
ابتكار عمل دمكراسي، كه رسماً در اجلاس سران كشورهاي گروه هشت و ناتو در ژوئن 2004 راهاندازي شد جاهطلبانهترين تلاش آمريكا براي استحاله جهان اسلام است. اين طرح و موارد مشابه آن تعداد زيادي از مسلمانان را به خدمت گرفتهاند كه هماكنون براي اجرا و پيادهسازي طرحها و نقشههاي آمريكا در كشورهاي خود فعاليت ميكنند.
در كنفرانس «اسلام و مسلمانان در قرن بيست و يكم: چهره و واقعيت» كه چندي پيش در آگوست 2004 در كوآلالامپور، پايتخت مالزي برگزار شد از مشاهده موفقيت تلاشهاي آمريكا شوكه شدم. كنفرانس مذكور شاهكار تلاش آمريكا و عواملش را بهطور علني نشان ميداد: ابتدا نخستوزير مالزي، كنفرانس را افتتاح كرد. تعداد زيادي از «مسلمانان ميانهرو» در كنار دانشگاهيان غير مسلمان كه برخي از آنان «چهرههاي معلومالحال» استحاله هستند در فهرست سخنرانان جاي داشتند. نخستوزير مالزي در نطق خود خواستار تجديد نظر در فتاواي گذشته شد و مصرانه گفت: «ما بايد اسلام را با اقتضائات دوران مدرن، منطبق سازيم.» اكثر سخنرانان مسلمان از سنخ «خود ـ منتقد» بودند كه در چنين تريبونهايي يك وِرد محبوب غرب را تكرار ميكنند بدين معنا كه «ما بايد از مقصر دانستن ديگران بهخاطر بدبياريهاي خود دست برداريم؛ اشكال از خود ماست.» اين همان «گشادهدستي» يا رويكرد دروننگرانه است كه مطلوب نظر آمريكاييهاست. اين منورالفكرهاي مسلمان، نورچشميهاي آمريكا هستند زيرا آمريكاييان ميخواهند ما علت عقبماندگيمان را در خودمان جستوجو كنيم.
البته انتقاد يا كنكاش در عيوب خويشتن فينفسه كار غلطي نيست؛ بلكه بسيار ضروري هم ميباشد. اشكال كار اين «منورالفكرهاي» خودزن در اينجاست كه نقايص و نارساييها را در بوق و كرنا ميكنند اما حاضر نيستند با تكيه بر اصول و منويات دين اسلام به اصلاح آنها قيام كنند. چراكه ميخواهند براي طرح راه حلهاي نامناسب غربيان توسط كساني كه جيبشان از دلارهاي آمريكا پُر شده زمينه را هموار كنند. از مناظر شوكهكننده كوآلالامپور شيوه سازمانيافته اين «متفكران» براي خنثيسازي انتقاد از آمريكا در خلال برنامههاي كنفرانس بود. هرگاه يكي از سخنرانان توجه مدعوين را به خصومتها و وحشيگريهاي آمريكا عليه مسلمانان جلب ميكرد، يكي از اين «منورالفكرها» براي خنثي كردن صحبتهاي او به پا ميخاست و ميگفت: «برادران، ما نبايد ديگران را مقصر سيهروزي خود بدانيم. چرا هميشه تقصير را به گردن ديگران مياندازيم؟»
كوآلالامپور تنها جايي نيست كه چنين كنفرانسهايي تشكيل ميشود؛ در سراسر جهان اسلام شاهد اين نمايشها هستيم. اين «منورالفكرهاي» مسلمان براي تبليغ ارزشهاي آمريكايي در ميان مسلمانان در رسانههاي مختلفي فعاليت ميكنند، برخي از آنها با صداقتي سادهلوحانه به گمان خدمت به امت اسلام، در اين امور وارد شدهاند، برخي ديگر از ناصواب بودن كارهايشان اطلاع دارند اما با مغالطه، سعي در توجيه عمل خود دارند. اما عملاً همه آنها در جبهه كساني هستند كه نابودي اسلام و مسلمانان را ميطلبند.
حتي مسلمانان متعهد نيز بهطور كامل از اين تلاشهاي موذيانه و تأثير آنها بر جوامع اسلامي خبر ندارند. خيلي چيزها را بديهي فرض ميكنند، گويي كه مسلمانان معمولي در برابر اين هجمه همهجانبه دشمنان و جنگ تمامعيار انديشهها مصونيت دارند و اصلاً اين جنگ در سياره ديگري رخ داده است. ـ روشنفكران متعهد جهان اسلام از درك تأثير اين تلاش جهاني براي نابودي ايمان، آداب زندگي و ارزشهاي اخلاقي مسلمانان غافلند. در جهان اسلام هيچ نهادي براي مقابله با اين يورش خانمانبرانداز كه بهسرعت ارزشهاي جهان اسلام را سست ميكند؛ تشكيل نشده است درحاليكه شيطان بزرگ، شبانهروز كار ميكند، مؤمنان هنوز در خوابند.
عجالتاً بايد بپذيريم كه جوانان مسلمان در برابر اين يورش غربيان مصونيت ندارند، و آموزشهاي سكولاري مدرن، اينترنت، تلويزيون و حركت خزنده شيوههاي رفتاري و فكري غرب تار و پود فكري و عاطفي جوانان ما را چنان اسير خود كردهاند كه آنها به تعاليم مذهبي و سنتهاي خود علاقهاي نشان نميدهند. براي واكنش مناسب در برابر جنگ انديشهاي با غرب رويكرد جديدي لازم است. هيچچيز را نبايد بديهي فرض كرد، تخريب نظام اخلاقي اسلام، سرانجام به تخريب تمدن اسلامي، منجر خواهد شد. نشانههاي فساد را ميتوان ديد، و اگر امروز تلاشهاي نظاميافته، مدوّن و برنامهريزيشدهاي را براي مبارزه با اين نفوذ زهرآگين صورت ندهيم؛ شايد فردا خيلي دير شده باشد.
زندگينامه مختصر دكتر مظفر اقبال
دكتر مظفر اقبال بنيانگذار و رئيس مركز «اسلام و علوم» كاناداست. وي در رشته شيمي از دانشگاه «ساسكاچوان» كانادا موفق به اخذ مدرك دكترا شد اما بيشترين آثار منتشرشدهاش مربوط به موضوع اسلام و سنت عقلي اسلامي است ازجمله سنت علمي اسلام. او پس از دوره دكترا در «مؤسسه عصبشناسي دانشگاه مكگيل» در مونترئال مشغول به كار شد و در آنجا دارويي براي رديابي تومورهاي مغزي ساخت.
مظفر اقبال در سال 1954 در شهر لاهور پاكستان به دنيا آمد و در سال 1979 به كانادا نقل مكان كرد كه از آن زمان تاكنون در سِمَتهاي تحقيقاتي و دانشگاهي در دانشگاههاي ويسكانسين ـ مديسون (85ـ1984)، مكگيل (1986) و ساسكاچوان (1984ـ1979) به فعاليت پرداخته است. سالِ 1990 تا 1999 را در پاكستان به سر برد كه ابتدا به مديريت كميته همكاريهاي فني و علميِ سازمان كنفرانس اسلامي و سپس مديريت آكادمي علوم پاكستان منصوب گرديد. اين آكادمي از مجموعههاي علمي مهمِ پنجاه و هفت كشور مسلمانِ عضو سازمان كنفرانس اسلامي است كه در سال 1983 براي افزايش همكاريهاي كشورهاي مسلمان در زمينههاي علوم و تكنولوژي تأسيس گرديد. چند سالي كه در پاكستان اقامت داشت سردبيري «انديشه اسلامي و خلاقيت علمي» (96ـ1991) ـ نشريه بينالمللي در حوزه اسلام و علوم ـ را بر عهده گرفت. در سالهاي همكاري با كميته همكاريهاي فني و علمي سازمان كنفرانس اسلامي، چندين كتاب به قرار ذيل منتشر كرد: «علم در واحد سياسي اسلام در قرن بيست و يكم» (1995)، «بهداشت و تاريخچه پزشكي جهان اسلام» (1993)، «راهبرد ممكن براي انرژيهاي تركيبي در جهان اسلام» (1994)، و تاريخچه كانيهاي جهان اسلام (1995). دكتر اقبال از طريق تعامل تنگاتنگ با سازمان كنفرانس اسلامي پي برد اين كنفرانس و سازمانهاي تابعهاش براي ترويج برنامههاي خاصي تأسيس شدهاند كه به هيچ وجه در خدمت اهداف و مصالح اسلام و مسلمانان نيست. در نتيجه، در سال 1996 استعفا كرد و سه سال بعد به كانادا بازگشت.
او بنيانگذار و سردبير «اسلام و علوم» ـ نشريهاي بينالمللي كه بازتابدهنده ديدگاههاي اسلام درباره علم است و در ماههاي ژوئن و دسامبر هر سال منتشر ميشود ـ است. در زمستان سال 2000 بهعنوان سردبير ميهمان در انتشار ويژهنامه اسلام و علوم متعلق به فصلنامه «مطالعات اسلامي» مؤسسه پژوهشهاي اسلامي پاكستان همكاري كرد. دكتر اقبال، رسالاتي در باب تاريخ فلسفه علم، تاريخ علوم اسلامي و ارتباط اسلام و علم در نشريات بينالمللي گوناگون به چاپ رسانده است. درضمن، دو رمان به نامهاي «انخلاع» (ريشهكني، 1988)، و «انقطاع» (بريدن، 1994)، كتابي درباره تاريخ نهضت استقلال پاكستان (1977)، كتابي راجع به زندگي و آثار هرمان مِلويل (1996) و چندين شعر و داستان كوتاه نگاشته است. ترجمهها و داستانهايش در نشريات ادبي پاكستان، كانادا و آمريكا چاپ شدهاند.
از ديگر آثار منتشرشده او ميتوان به چاپ كتاب دوزبانه (عربي ـ اردو) اشعارِ عارف بزرگ قرن دهم، منصور حلاج به نام «ديوان الحلاج» (1997)، گلچين داستانهاي كوتاه پاكستان، «رنگهاي تنهايي» (1999) و «بهسوي فهم قرآن» (2000) اشاره كرد.
دكتر اقبال در بيشتر مناطق جهان اسلام زندگي كرده و به بسياري از كشورهاي اسلامي سفر كرده است، تخصصهاي او در حوزه «تاريخ اسلام»، «جنبههاي فلسفي و متافيزيكي ارتباط اسلام و علم»، «اسلام و غرب»، و «اسلام و جهان معاصر» ميباشد.
«كلام» يكي از سرويسهاي خبري براي تشويق گفتمان سازنده درباره اسلام و علم است كه دكتر اقبال بر امور آن نظارت دارد. هر دو هفته يكبار ستوني به نام «يادداشت كوانتوم» مينويسد كه در «The News»، بزرگترين روزنامه انگليسيزبان پاكستان چاپ ميشود، در دو نشريه Impact International (لندن) و Crescent International (تورنتو) ستون مخصوص به خود دارد و هر ماه ديدگاههاي خود را در اين ستونها بيان ميكند. بين سال 83ـ1980، تهيهكنندگي يك نمايش راديويي هفتگي به نام «ساز و آواز» را كه از ايستگاه راديويي دانشگاه ساسكاچوان روي موج اف.ام پخش ميشد بر عهده داشت.
جديدترين آثارش عبارتند از: اسلام و علم (2002)، و «خدا، حيات و كيهان: ديدگاههاي اسلام و مسيحيت (2002).