پيامبر اسلام حضرت محمد (ص) به عنوان رهبر جامعه نوين اسلامى (امت) علائق دينى را با الزامات سياسى درآميخت (معناى حقيقى سياستحكومت است) . به اصطلاح، قانون اساسى مدينه اجتماع مؤمنان همبستگىشان را بر ضد دشمنان مشترك اعلام كردند و محمد (ص) را به عنوان پيامبر و داور بين طوائف رقيب پذيرفتند رهبرى پيامبر با وحى الهى مشروعيتيافت.
ظاهرا اين مشروعيت رهبر، در ميان جانشينان پيامبر، يعنى خلفا جاى خود را به انتخابى داد كه امت از ميان كسانى كه يا به خاطر شايستگىشان و يا به واسطه انتسابشان به خاندان پبامبر برجستگىاى داشتتند انجام مىداد. ولى هيچگونه اجماعى در باب مشروعيتخلفا وجود نداشت. نزاعهاى اوليه بلافاصله پس از وفات پيامبر شروع شد و در ميان مسلمين آگاهىاى نسبتبه امت و رهبرى، ساختارهاى سلسله مراتبى در جامعه، و وابستگى و مسئوليت در محدوده آزادى فردى انسان به عنوان عضو امت پديد آورد. سرشتسنتى جبرگرايانه مفهوم اسلامى باور به يك خداى قادر مطلق اعضاى اين امت اسلامى را واداشت تا بر نقش انسان در سبتبا رهبر يك دولت دينى تامل فراوان كنند و وظيفه و ويژگيهاى رهبر را، كه به فرمان خداوند خليفه گرديد تعيين كنند. بنابراين در ميان امويان گرايشهايى به جبر، يعنى قدرت مطلق الهى، و قدر، يعنى آزادى انسانى به مثابه توصيف تقابلى كه از نگرش انتقادى فزايندهاى نسبتبه حاكمان حاصل آمده است مىيابيم: اگر حاكمان گناهكارند، يعنى از قرآن، كتاب خدا يا سنت پيامبر نافرمانى مىكنند فرد آزاد است تا بر ضد آنان شورش كند. در عين حال، واضح شد كه رهبرى سياسى به الهام الهى وابسته است: يعنى مبتنى بر وحى قرآن است، كه اصل راهنماى اخلاقى امت در باب آنچه كه خوب و عادلانه است مىباشد.
اين پيشزمينه ايدئولوژيكى اسلام اوليه نقطه شروع فلسفه سياسى بود كه از قرن سوم هجرى / نهم ميلادى به اين طرف تحت تاثير يونانىگرايى بسط يافت و افكار و انديشههاى سياسىاى را در هم ادغام كرد كه در نخستين رسالههاى راجع به سيرالملوك كه در قرن دوم هجرى / هشتم ميلادى تاليف شده بود، و در كلام اسلامى انعكاس يافته بود. ابن المقفع ايرانى (متوفاى 140 ه/. 757 م) يكى از نخستين نويسندگان مشهور نثر ادبى عرب در كتاب الادب لكبير يا الدرة اليتيمة و رساله الصحابة و در كليله و دمنهاى كه انشا كرد و در اصل مجموعهاى از حكايات هنرى است، توصيههايى عملى به امرا مىكند. اين متون تصويرى از جامعهاى ارائه مىدهد متشكل است از اقليتى از مردم كه ذوق عالى، مودت استوار، صداقت و روحيه اخوت دارند، (خاصة) و در برابر تودهها (عامه) قرار مىگيرند. اين متون از اخلاق نسبتا خودگرايانهاى پرده برمىدارند كه هدف آن آدابدانى (savoir vivre) است; در تسلط اقتدار سياسى شريعت اسلامى متون مذكور نگرشى نقادى - عقلانى و احتمالا ملهم از مانويتبر ضد دين نشان مىدهند، ولى بدون اينكه ارزشهاى دين را به كلى انكار كنند; يعنى دين به مردم آنچه را كه مستحقش هستند مىدهد و به آنچه كه وظيفهشان است راهنمايى مىكند. امير يا حاكم ظاهرا رهبر دين و دنياى مردم است; بايد درورانديش و عادل باشد اما در عين حال رعيتبايد نسبتبه او بدگمان باشد. ظاهرا اين نگرش شكاكانه در مقابل مقام دينى و سياسى ارزش مودت را به مثابه بپادارنده اجتماع و بهبودبخش سرشت انسانى احيا كرده است.
ابن مقفع وامدار منابع هندى بود ولى، عمدتا مثل مؤلفان متاخر سيرالملوك يا مبدعان انديشه سياسى، از سنتهاى اخلاقى ايرانى - ساسانى پيروى مىكرد. اين سنتها با سخنان حكيمانه [gnomological] حكيمان گذشته آميخته مىشدند: يعنى آثار و نوشتههاى حكيمانه دوره ساسانى با سخنان حكيمان گذشته يونانى، پيش از اسلامى و اسلامى تاييد مىگردد. اسكندر كبير شاگرد ارسطو تصوير آرمانى يك پادشاه مىشود و در مجموعهاى از نصايح كه به ارسطو منسوب بود به عنوان مخاطب نمودار مىشود. اصل و ماخذ اين نامههاى كتابهاى راهنماى بيزانسى در باب جنگ و حكومت است; و مطالبى از آثار دوره كلاسيك و آثار هرمسى - يونانى متاخر را شامل مىشوند; و به پيشنهاد سالم ابوالعلاء منشى هشام خليفه اموى (كه در فاصله سالهاى 126 - 106 هجرى / 743 - 724 ميلادى حكومت كرد) از يونانى ترجمه شدند و در نسخ تجديد نظر شده عربى مثل سرالاسرار، مشهور به خطابه ارسطو منسوب بود و يك كتاب سيرالملوك قرن چهارم هجرى / نهم ميلادى بود كه ترجمه لاتينى آن نقش عمدهاى در قرون وسطى ايفاء كرد مورد استفاده قرار گرفتند.
آثار اخلاقى اسلام تحت عنوان «ادب» طبقهبندى مىشوند و تربيت اخلاقى انسان، حاكم و رعيت هدف آنهاست; مراجع و بزرگان گذشته، چه مسلمان و چه غير مسلمان، توجيهگر توصيههاى عملى در شرايط سياسى معاصرند. بالاتر از همه آثار حكيمانه يونانى در تاليفات عربى مثل نوادرالفلاسفه به قلم مترجم مشهور حنين ابن اسحاق (متوفاى 837 ميلادى / 260 هجرى) كه در زمانهاى بعد مورد استفاده وسيع قرار گرفت ادغام گشت. ميراث يونانيان سرمشقى براى اخلاق فلسفى عامهپسندى شد كه بر سخنان حكيمانه، به علاوه، بر ترجمههايى از متون يونانى مثل (De Virtutibus et Vitlis) [فىالفضائل و الرذائل]، كه به خطا منسوب به ارسطوست، و De cohibendaira [فى الغضب] پلوتارك، رساله جالينوس در باب اخلاق كه تنها تلخيصى به عربى از آن باقى مانده است، نامه تميستيوس به جوليان در باب سياست، Oikonomikos [تدبير منزل] اثر بريسون نو فيثاغورى و رسالهاى در باب دفع حزن احتمالا اثر تميستيوس يا پلوتارك مبتنى بود. مطالب اين كتب در اخلاق فلسفى اسلامى ادغام شد و بنياد فلسفه سياسى در اسلام را تشكيل داد: يعنى انديشه سياسى عدالت و ساختار سلسله مراتبى جامعهاى را ساخته و پرداخته كرد كه در آن موقعيت مردم با رفتار (فضيلتها و كف نفس) و موفقيتهايشان معين مىگردد و در آن مودت عامل كليدى انسجام آن است; مودت و عشق موضوعات محورى در آثار مسكويه هستند (به مطالب آينده رجوع كنيد) و بحثى را كه ابن مقفع آغاز كرده بود ادامه مىدهند (به مطالب گذشته رجوع كنيد) .
اين سنتهاى اخلاقى اساس فلسفه سياسى اسلامى را شكل دادند، كه در قرن سوم هجرى / نهم ميلادى به تدريج پديد آمد. خاستگاه فلسفه سياسى اسلامى مرتبط با ترجمه آثار سياسىاى است كه عمدتا توسط افلاطون نگاشته شده بود (ملخص از رسالههاى جمهور، نواميس و سياست او) و نيز مرتبط با اخلاق نيكوماخوس ارسطوست كه ترجمه اسحاق بن حنين از آن ترجمهاى از صورت ملخص مفقودى از آن احتمالا نيكلاى دمشقى، تحت عنوان Summa Alexandrinorum ،در اختيار اعراب بود; مضافا اعراب از شرح فرفوريوس بر اخلاق نيكوماخوس اطلاع داشتند. و بالاخره، علاوه بر پيدايش خلافت و سنتهاى اخلاقى اسلامى و غير اسلامى در همان آغاز مباحث كلامى در باب امامت عادلانه از قرن دوم هجرى / هشتم ميلادى توسط شيعيان و معتزله و از قرن چهارم هجرى / دهم ميلادى توسط اشاعره (براى مثال باقلانى) نقش رهبر، امام و كاركردش در امت را باز تعريف كردند او مسئول امت است و بايد از حقوق اخلاقى و دينى آگاهى داشته باشد و در قضاوتش مستقل باشد; تنها افضل افراد مىتواند امام راستين باشد. شيعه دوازده امامى آموزه امامى خود را بر ضرورت يك رهبرى معصوم براى بشر بنياد نهادند، امامى كه با الهام خداوند آموزگار دين است و از اين رو نظير پيامبر است، ولى بدون اينكه آورنده كتاب مقدسى باشد. اين مفهوم رهبرى الهام يافته از خداوند عميقا فيلسوفان سياسى اسلام را از قرن چهارم هجرى / دهم ميلادى تحت تاثير قرار داد.
طلايهدارانشان در قرن سوم هجرى / نهم ميلادى خودشان را به اخلاق فرد در اجتماع منحصر كردند و سنتسخنان حكيمانه اسلامى - غير اسلامى را ادامه دادند: اگرچه نخستين فيلسوف بزرگ عرب كندى (حدود سالهاى 185 هجرى / 801 ميلادى - 252 هجرى / 866 ميلادى) و با وضوح بيشترى همعصرى جوانترش قسطا ابن لوقا (كه درخشش در حدود سالهاى 205 هجرى / 820 ميلادى - 300 هجرى / 912 ميلادى) بود از اينكه ارسطو حكمت عملى به سه قسم اخلاق، تدبير منزل، و سياست مدن تقسيم كرده بود خبر داشتند آثارى در اين حوزهها به ارسطو نسبت مىدهند خود اين آثار ظاهرا در دسترس آنها نبوده است; اخلاق نيكوماخوس بعدا ترجمه شد و از رساله ارسطو در باب سياست ظاهرا تنها قسمتى به صورت ترجمه آزاد يا خلاصه كه در دوره رومى يا هلنيستى تهيه شده بود در دسترس اعراب بود.
با وجود اين، فهرست ابن نديم چندين «كتاب سياسى» به قلم كندى را فهرست كرده است. كه در ميان آنها رسالهاى در باب سياست (السياسة) و رساله ديگرى در باب كومتبر مردم (سياسة العامه) هست كه هر دو مفقود گشتهاند. بقيه رسالههاى فهرستشده اولا و بالذات از موضوعات اخلاقى، و از جمله فضائل فرد، بحث مىكنند اين علاقه كندى به اخلاق به عنوان مشخصه عمده سياست از طريق آثار باقى مانده او قابل تاييد است. كندى در رساله فى حدود الاشيا و رسومها اطلاع خود را از انسانشناسى ارسطوئى - افلاطونى، دوگانگى نفس - بدن و تقسيم سهگانه افلاطونى از نفس به اجزاء، عقليه، شهويه، و غضبيه نشان مىدهد; اين اجزاء فضائل عمده چهارگانه افلاطونى را ايجاد مىكنند: حكمت، عفت و مروت (najdah) ; اگر اعتدال در آنها از بين برود، ضد آنها يعنى رذائل، پديدار مىشوند; فضيلتحقيقى (الفضيلة الحقية) جزء «اخلاق در نفس» و همچنين جزء عمل «عادلانه» (عدل) نفس (افعال النفس) است.
اين مفهوم افلاطونى - ارسطوئى از اخلاق در تعاليم منسوب به كندى هم آشكاراست. او در رساله فى الفاظ سقراط و رساله فى السيبيادس و سقراط خود سقراط را به عنوان يك نمونه آرمانى اعتدال و ارزشهاى معنوى توصيف مىكند كه برتر از مطامع دنيوىاند. علاقه كندى به شخصيتسقراط همدلى او را به اين مفهوم از اخلاق آشكار مىكند. به صورتى مشابه، رساله او «در باب شيوه دفع خون» (رساله فى الحيلة لدفع الاحزان) كه در حقيقتبازنگارى يك رساله يونانى مفقود شده است، غفلت از امور دنيوى و توجه به عالم معقولات از طريق «تشبه به خداوند» را توصيه مىكند. اين امر از طريق فضائل انسانى با خوبى اعمال و رفتار ما حاصل مىشود. اگر ما مطامع دنيوى را ناديده بگيريم در جهان آخرت شقى نخواهيم شد «تقرب به خالقمان خواهيم جست» و او را خواهيم شناخت.
فلسفه سياسى كندى ويژگيهاى افلاطونى - ارسطويى را با گرايشهاى نوافلاطونى درمىآميزد و ظاهرا به يك اخلاق فردگرايانه نفس الهى رفتار انسان در جهت طلب سعادت در آخرت با ناچيز انگاشتن دنيا و افزايش معرفت نسبتبه امور معنوى و خالق خود محدود مىشود. اين فلسفه سياسى منحصرا نظرى نيست; بلكه در تصورى كه از حكمت دارد مستلزم عمل عادلانه انسان در ارتباط با افراد جامعهاش به عنوان وسيلهاى براى هدف معنوى والاتر است.
پس از كندى و پيش از فارابى (متوفى 339 هجرى / 950 ميلادى) كه فيلسوف سياسى تمام عيار است، اين نويسندگان كتابهاى راجع به سياست در فهرست ابن نديم فهرستشدهاند: احمد ابن ابى طاهر طيفور مورخ (متولد 205 هجرى / 819 ميلادى) ، قسطا ابن لوقا مترجم مسيحى (متولد حدود سال 205 هجرى/ 820 ميلادى) ، كه قبلا ذكرش رفت، سرخسى شاگرد كندى (متولد حدود سال 220 هجرى / 835 ميلادى) ، عبيدالله ابن عبدالله ابن طاهر معاصر او (متولد سال 223 هجرى / 838 ميلادى) و ابوزيد بلخى (حدود سالهاى 236 هجرى / 850 ميلادى - 323 هجرى / 934 ميلادى) . تا آنجا كه قطعات باقى مانده امكان قضاوت مىدهند اين قطعات انديشه افلاطونى - ارسطويى كندى در باب سياستبه منزله اخلاق را مورد توجه قرار نمىدهند بسط نمىبخشند و به نظر مىرسد كه عمدتا از ميراث ايرانى سابقالذكر به صورتى كه در سيرالملوكها منعكس شده است پيروى مىكنند: و آن اينكه مردم شريف با ترغيبشان از طريق امور لذتبخش هدايت مىشوند و مردم طبقه پايينتر (وضيع) به وسيله ترهيب. ابوزيد بلخى به اين شيوه رهبرى مفهوم مصلحت مردم را افزود كه دغدغه حاكم استسرانجام، طبقهبندى بلخى از سياستبه عنوان يكى از مهمترين «فنون» بدين خاطر كه سياست مجال آبادى و عمران كشور و حمايت مردم كشور را فراهم مىآورد، به نحو مستقيم و يا غير مستقيم از اخلاق نيكوماخوس ارسطو الهام مىگيرد (1094a27FF) . مانند اثر ارسطو، در اينجا نيز عنايتسياستيك فرد منفرد نيستبكله همه مردم و كشورشان مىباشد. در اينجا، رفاه اجتماع بر علائق افراد مىچربد. برعكس رهيافت كندى به رفتار اخلاقى فرد، فضيلت انسانيتبه عنوان وسيلهاى براى نيل به سعادت در قطعه موجود از رساله بلخى مورد غفلت واقع شده است. برخلاف ابوالحسن عامرى شاگرد بلخى متن موجود اهميت دين را بخصوص اهميت دين اسلام را كه بزعم عامرى برتر از اديان ديگر است و راهنماى اخلاقى فرد در حكومت كامله است و منتهى به رشد و صلاح فرد مىشود خاطرنشان نمىسازد.
نگرش واقعگرايانه بلخى در كتاب الخراج فصل 8 (در باب السياسة) تاليف قدامه ابن جعفر (متولد 260 هجرى / 873 ميلادى) دوباره آشكار مىشود; او مثل بلخى سنتهاى ايرانى، اسلامى و يونانى را در هم مىآميزد. معذلك تعريف او از سياست فرق مىكند و بر ضرورت رهبرى به خاطر تفاوت بين انسانها، نقش اوصاف اخلاقى حاكمان و رعايايشان همچنين ضرورت تلفيق مردم در يك اجتماع به سبب اينكه به يكديگر محتاجند، تاكيد مىورزد. تامل بر علم سياست و مبانى (اسباب علل) آن براى رهبر و ضرورى است.
بحث قدامه ابن جعفر در باب سياست مرحله پيشرفتهاى از بحث را مفروض مىگيرد. حكومت، حاكم و رعيت، مقتضى تعريف و ارزيابىاى نويناند كه از تحولات نوين در تاريخ فكرى اسلامى الهام گرفته باشد و معطوف به آن تحولات باشد. سياستبخشى از اخلاق شد، و اين تحولى است كه، تحت تاثير ارسطو، قبلا در آثار كندى آغاز شده بود و به توسط فارابى (259 هجرى / 853 ميلادى - 339 هجرى / 950 ميلادى) همعصرى قدامه به نظام فلسفه سياسى يگانهاى انجاميد. اين فيلسوف (به سطور پايينتر مراجعه كنيد) تحت تاثير ارسطو، سنت مشائى، افلاطون و گرايشهاى نوافلاطونى، نظام فلسفىاى پديد آورد كه در عين حال عكسالعملى به مباحثات رايج در باب نقش امام است، يعنى اينكه آيا علم او بايد بر الهام الهى مبتنى باشد و نبوت مرجعيتسياسى را تاييد مىكند؟ اين پرسشها در مباحثات و مجادلات بين ابوحاتم رازى اسماعيلى مذهب و ابوبكر رازى طبيب و فيلسوف مشهور كه در رى بين سالهاى 318 هجرى / 930 ميلادى و 320 هجرى /3 -932 ميلادى يا احتمالا پيش از اين قبل از سال 313 هجرى / 925 ميلادى در حضور مردآويجحاكم وقت انجام گرفت، بالاگرفت. اين مباحثات در كتاب اعلام النبوه ابوحاتم رازى انعكاس يافت. اين كتاب نشان مىدهد كه ابوبكر رازى وجود و اعتبار نبوت را انكار مىكند; انسان مىتواند فى نفسه خودش معرفت كسب كند، هيچ احتياجى به مرجعيتى، براى مثال پيامبر، ندارد و مىتواند از نياكانش، محققان و فيلسوفان پيشين، حتى از اشتباهاتشان درس بگيرد يك نمونه سقراط است، كه در كتاب السيرة الفلسفيه ابوبكر رازى «امام ما» ناميده شده است: حتى اگر سقراط آن طور كه معمولا توصيف مىشود، انسان كامل نباشد الگويى فيلسوفانه براى سير بشر از افراطگرايى به اعتدالگرايى (از طريق زهد و رياضت) ; و اخلاق از طريق تحصيل علم و اجراى عدالت در جامعه است; اين طريق نفس انسان را از ظلمت دنيا آزاد مىكند و ممكن است او را در جهان پس از مرگ رهايى بخشد; السيرة الفلسفيه، «شيوه زندگى فيلسوفانه» ، يكبار به يك شيوه نو افلاطونى به «تشبه به خدا جستن تا آنجا كه انسان قادر به آن است» «التشبه بالله - عز و جل - بقدر ما فى طاقة الانسان) توصيف شده است. ابوبكر رازى اين ابعاد نجاتشناختى و نيز ارتباطشان با فلسفه سياسى را در ديگر آثار موجودش بسط نداده است. در كتاب الطب الروحانى خود آراء افلاطون (بخصوص رساله تيمائوس) جالينوس را شرح مىكند، در چارچوب يك فلسفه «لذت گرايانه» نشان مىدهد كه فضائل اخلاقى نفس، با مدد عقل، به مثابه تنها راهنماى رفتار انسانى شهوات را ضبط و مهار مىكنند. لذت الغاء درد و رنج و الغاء المى است كه به توسط شهوت ايجاد مىشود; و از اين حيثبازگشتبه حالت نخستين آسودگى ناشى از اعتدال و به حداقل رساندن شهوت است. اين اخلاق نفس مىتواند هماهنگ با رهبرى (رياست) باشد و آن را تاييد و تقويت كند; اعمالى كه بر اين اخلاق مبتنى استبه علائم اقبال و توفيق سياسى كه ابوبكر رازى رساله مختصر سياسىاى را بدين نام ناميد [مقالة فى امارة الاقبال و الدولة] وابسته است. بر طبق اين رساله، كه تنها منبع ما از سخنان او در باب فلسفه سياسى است، علائم ديگر عبارتند از: علم شهودى، حب رياست، عدل صداقت تمام عيار (صدق) ، حس و حافظه (ادكار) نفس; كسى كه از طريق يك «قوه الهيه» موفق و مهتدى (مسدد) است فاضل و امام [رهبر] مىگردد، و كسى است كه مردم به او محتاجند. بايد بين مردم و رهبرشان هماهنگى باشد. اظهارات ابوبكر رازى در باب «قدرت الهى» كه انسان را رهبر مىكند جالب است: رهبر وابسته به اين قوه الهى است و در عين حال به درونبينى خود، يعنى شهود عقلانى محتاج است.
ارزيابى عالى ابوبكر رازى از عقل به مثابه يكى از مبانى فلسفه اخلاق و احترام والا و، در عين حال، نقادانه او نسبتبه فيلسوفان دوران باستان، بخصوص نسبتبه سقراط به عنوان امام، به شدت توسط ابو حاتم رازى رقيب اسماعيلى مذهب او در كتاب فوق الذكر، يعنى اعلام النبوه رد شد. نويسنده از سنت معتزله، زيديه و اسماعيله پيروى مىكند كه بر طبق آن مردم ناقص هستند و بنابراين احتياج به امام دارند، كه علم كامل او بر الهام نبوى مبتنى است. مردم عقائد مختلف دارند و خدا به آنان امر كرده است (آيات 87 / 93 سوره آل عمران قرآن) كه «مداقه كنند» (النظر) و «از آنچه كه از همه عالىتر، مناسبتر، صادقتر و ضرورىتر است پيروى كنند» برابرى بين انسانها وجود ندارد، برخلاف عقيده خوارج بر طبق تساوىطلبى اعراب باستان از تساوى انسانها دفاع مىكردند و براى رهبر يك اجتماع هيچ قدرت افسونى قائل نبودند و يا او را چراغى در ميان خلق نمىدانستند (Primusinter pares) .
مطابق نظر حنابله ابوحاتم رازى در اينجا صريحا از خوارج و بنيادگرايى آنها در عقيده (تعمق فىالدين) ، كه به عقيده او نظير اجتهاد بود، انتقاد مىكند و نتيجه مىگيرد كه از حيث عقل، بينش و قدرت تميز و درك انسانها طبقات مختلف دارند چون انسانها از حيث طبيعتشان مساوى با همديگر خلق نشدهاند، آن طور كه، مثلا، حيوانات، كه از حيث ادراكشان از آنچه به آنها محتاجند فرقى ندارند، برابر با يكديگر خلق شدهاند. چون هر طبقهاى از حيوانات (consciousness of the obligation) از حيثشعورشان به تكليفى كه براى جستجوى غذا و توليد مثل دارند بالطبع مساوى هستند فرقشان شبيه فرقى نيست كه انواع مذكور طبقات از حيث عقل و فهم دارند.
انسانها را به دو دسته تقسيم مىتوان نمود. آنهايى كه مىدانند (عالم) و آنهايى كه مىآموزند (متعلم) ، آنهايى كه رهبرى مىكنند (امام) و مردمى كه توسط آنها هدايت مىشوند (ماموم) خداوند ضعفا را مورد رحمت قرار مىدهد، كه همان وظيفهاى را كه اقويا بر عهده دارند ندارند، ممكن است كه خدا حكمت و رحمتخود را به كسانى عطا كند و آنها را از ميان خلائق خود انتخاب كند، آنها را پيامبر گرداند مددشان رساند و به آنها نبوت عطا كند. مردم به خاطر اختلافات فكريشان به امامى احتياج دارند، كه توسط خداوند انتخاب شده باشد و به علم الهى مجهز باشد; پيامبر، به تمام معناى كلمه، رهبر از خدا الهام يافته است مردم بايد از او اطاعت كنند، كه آموزگار شريعتى است كه خدا وحى فرموده است.
در غير اين صورت، بايد مردم را «مجبور» كرد كه اشكال ظاهرى احكام (نبوى) را بپذيرند. با وجود اين مردم قدرت انتخاب دارند. كسى كه از هدايت نبوى اطاعت نمىكند. جاهل، تباهكار، هتاك و بىخود است و موجب دشمنى و ظلم مىشود. مردم بدون معرفتبه قدرت [دنيايى ]عشق مىورزند و براى امور دنيوى به نزاع برمىخيزند، آنها دنيا را بر دين ترجيح دادهاند، اگرچه به ثواب و عقاب كسانى كه اين ثواب و عقابها به آنها وعده و وعيد شده استباور دارند. جنگها در ابتدا به خاطر دين پديدار نمىشوند بلكه به خاطر سيرىناپذيرى و حرص انسانها نسبتبه امور دنيايى وقوع مىيابند. مردم را با دين و رهبر دينى الهام يافته از خداوند مىتوان مقهور كرد (يقهر) . انسانها نمىتوانند با استنباط خود به علم و تشخيص برسند. رهبرى كه تحت الهام الهى است تميز بين حقيقت و خطا و دريافت معنى حقيقى نمادهاى دينى، و صور ظاهرى را از طريق «تاويل» را به انسانها مىآموزد. در ميان پيامبران الهى پيامبر اسلام حضرت محمد (ص) داراى عالىترين مرتبه مىباشد و از حيث عقل، حلم، صبر، امامت و هدايت همه افراد بشر» كامل است. پيامبر از حيث ويژگيهاى نيك خود (شمائل حليه) به عنوان يك نمونه آرمانى زندگى اخلاقى كامل نمودار مىشود او حامل معرفت نبوى است، و به فضايل عمده افلاطونى، يعنى حكمت، عفت (خويشتندارى) ، شجاعت و عدالت، كه ظاهرا با حد وسط سعادتآميز ارسطويى (mesotes) تلفيق شدهاند مجهز است. هر كس از او پيروى كند معناى احكام دينى را درمىيابد و از خطا و مجادله پرهيز مىكند و، بدين ترتيب، مىتواند به رستگارى و نجات دستيابد. ابو حاتم رازى به برترى پيامبر اسلام ملتزم است، ولى در عين حال از جهانشمولى اديان در باب باورشان به خداى يكتا و عادلانهبودن قوانينش، دفاع كند. دين و معرفت نبوى براى همه مردم و ملل مشترك هستند و اختصاص به يك ملت ندارد.
انديشه نابرابرى انسانها در جامعه، كه به جهت همين نابرابريشان به رهبرى احتياج دارند، يعنى به آموزگارى كه معرفت كلىاى بياموزد نتيجه استنباط خودش نيستبلكه مبتنى بر وحى الهى است، اندكى پس از مجادلات ابوحاتم رازى با ابوبكر رازى در فلسفه سياسى فارابى (متوفاى 339 ه . / 950 م. ) كه به معلم ثانى (پس از ارسطو) هم مشهور است دوباره نمودار مىشود. فارابى اين انديشهها را به يك نظام معضل فلسفه سياسى تبديل كرد كه در عين اصالتى كه دارد تركيب واحدى از عناصر افلاطونى و ارسطويى را بر اساس اصول اسماعيله در باب امامت آشكار مىسازد.
فارابى مثل ابوحاتم رازى بين طبقات مختلف جامعه كه مىتوان آنها را به گروه عالم (معلم) و گروه آموزنده (متعلم) تقسيم نمود تمايز قائل مىشود. فارابى حتى بيش از ابوحاتم رازى از ميان ويژگيهاى دوازدهگانه مرتب شده علاوه بر ويژگيهاى اخلاقى بر ويژگيهاى عقلانى «حاكم نخست» و «امام» تاكيد دارد، امام كسى است كه هر چيزى را كه مىشنود بسيار خوب فهم و درك مىكند به طورى كه آن چيز براى او همانگونه كه هست دريافت مىشود. فارابى به راى اسماعيله در باب تاويل «نمادهاى دينى» و مثلهايى كه دلالتبر معناى كلى واحدى دارند كه صور ظاهرى مختلف دارد يعنى قوانين، آموزه ارسطويى تصور و فهم را كه مبتنى بر ارغنون و خطابه ارسطو است مىافزايد. به زعم او دين (ملة) توصيفى از «عقائد» و «اعمال» ى است كه در جامعه توسط حاكمان آن به صورت شرايع اعمال مىشوند. اين تبين با آموزههاى متخذه از معرفتشناسى و روانشناسى و اخلاق ارسطويى و متخذه از اسكندر افروديسى، به عنوان شارح درباره جان (Deaniam) ارسطو تركيب مىشود. دين سرمشق و تصويرى از فلسفه است كه مىتواند «عقائد» دينى را اثبات و توجيه كند; دين تدبير عملى ارسطويى را به صورتى كه در اخلاق نيكوماخوس بسط يافته است منعكس مىكند. دين جنبهاى از فلسفه است، و فلسفه دين را به عنوان ابزار خود به كار مىگيرد: به واسطه دين فلسفه خودش را محقق مىسازد و به صيرت اخلاقى و تدبير عملىاى تبديل مىشود كه به سعادت نهايى (السعادة القصوى) منتهى مىگردد.
فارابى در اينجا اين آموزه معرفتشناختى ملهم از ارسطو را مفروض مىگيرد كه كليات فلسفه تنها با استفاده از قواى خياليه كه اين كليات را به واسطه تقليد (محاكات) امور محسوسه، يعنى جزئيات، تصور مىكند، براى تفكر انسانى قابل تصورند. بر اساس رابطه متقابل ارسطويى بين تفكر و ادراك حسى، انسان مىتواند تنها با استفاده از تصاويرى كه امور معقوله را «محاكات مىكنند» بينديشد و فيلسوف باشد. در نهايت، كليات از عقل فعال الهى الهام مىشوند; اين عقل فعال آنها را به پيامبر منتقل مىكند، و پيامبر بدين ترتيب به اصطلاح افلاطونى با «تشبه» اش به خدا «حكومت كامل» مىشود. در اين آموزه فلسفه به عنوان فلسفه عملى به شكل دين نمودار مىشود، يعنى به شكل «عقائد» و «اعمال» ى كه، به صورت شرايع، به دستحاكمى كه از خدا الهام مىگيرد، يعنى پيامبر، بر جامعه وضع مىشود. در مقابل ابوحاتم رازى، كه حضرت محمد (ص) را پيامبرى واجد عالىترين مرتبه مىدانست فارابى در باب بهترين پيامبر سكوت مىكند و تنها با اصطلاحات كلى «پيامبر» ، «امام» و «نخستين حاكم» صحبت مىكند. ظاهرا او بدين جهتبدين صورت عمل مىكرد كه دقيقا به راى اسماعيله درباره جهان شمولى دين راستين و باور به خداى يكتا و عادلانهبودن احكام او، كه براى همه ملل يكسان است، ملتزم بود.
فارابى همچنين مفهوم جامعه در مذهب اسماعيله را به عنوان امرى كه دربردارنده مراتب مختلف است اخذ كرد، و اين كار ظاهرا او را ترغيب كرد كه آراى مشابهى را از رسالههاى جمهورى و قوانين افلاطون جرح و تعديل كند. در عين حال او بر مفهوم ارسطويى انسان به عنوان حيوان سياسى (Zoonpolitikon) تاكيد مىكرد حيوان سياسىاى كه مىخواهد بخشى از يك اجتماع، بخشى از دولتشهر، باشد و به افراد جامعه خود احتياج دارد.
همكارى مردمى كه از فيلسوف شاه ملهم از خداوند پيروى مىكنند از طريق فضائل، عمدتا فضائل عقلانى، و از طريق اعمال نيك، با التزام به شريعت، به سعادت حقيقى در حكومت كامل آرمانى مىانجامد.
بنابراين پژوهش در سياست راهنمايى براى اعمال و رفتار نيك انسان مىشود و به عنوان وسيلهاى براى سعادت نهايى خود ضرورى است. اين پژوهش انسان را قادر مىكند كه بين خوب و بد تمايز قائل گردد، در عين حال فيلسوفانى نظير افلاطون و ارسطو صحت و عادلانهبودن شريعت را اثبات مىكنند.
اين اسلامى كردن فلسفه سياسى يونان به طور ضمنى دلالتبر اعتبار كلى شريعت دارد كه قبلا خاطر نشان گرديد; بنابراين فارابى خود را به توصيف افلاطونى از حكومت آرمانى و حكومتهاى ناقص محدود نمىكند; او بيشتر علاقهمند به توصيف قانونگذار و فيلسوف - شاه كامل است كه مبناى معرفتخود را بر الهام نبى از جانب خداوند قرار مىدهد و بدين ترتيب راهنماى رفتار فضيلتمندانه كامل انسان در جامعه، يعنى در مدينه فاضله، مىشود. حاكم كامل، به عنوان معلم بشر، طرف خطابش تنها نخبگان داراى ذهن فلسفى نيستند. چون فلسفه حقيقى فلسفه عملى در حكومت و از اين حيث «دين» است، كه هدفش اجراى شريعت در رفتار فضيلتمندانه فردى است. دين چيزى بيش از هياتى مبدل از راى حقيقىاش در باب فلسفه نيست. دين مانند يك زبان بديل در تلخيص فارابى از قوانين افلاطون پديدار مىشود. دين در حكومت كامله اساس سياست و وسيلهاى است كه فرد به كمك آن و با همكارى افراد جامعهاش به سعادت نهايى نائل مىگردد. رهايى نفس از ماده و حيات جاودانه آن بعد از مرگ مرحله نهايى است.
اندكى بعد اين هدف فلسفه سياسى فارابى در رسائل اخوان الصفا نيز اتخاذ گرديد، و اين رسائل دائرةالمعارفى است كه پيش از سال 349 هجرى / 60 - 959 ميلادى به توسط گروهى از نويسندگان و طرفداران مذهب اسماعيله كه ناشناخته ماندهاند تدوين شد هدف تعليمىشان تهذيب نفس و اصلاح اخلاق با توسل به معرفت امور عقلى است. معرفتبه رستگارى و نجات در آخرت مىانجامد. به علاوه رسائل [اخوان الصفا] شامل قطعاتى پراكنده است كه انديشههاى نسبتا پيچيده فلسفه سياسى مبتنى بر آراى فارابى را آشكار مىكند. مردم به سه گروه تقسيم مىشوند: گروه اول - خواص كه مىتوانند «اسرار دين» را بدانند; گروه دوم - عوام كه به جنبه ظاهرى دين، يعنى تكاليف دينى مثل نماز خواندن و روزه گرفتن و غيره دسترسى دارند; و سرانجام گروه سوم - طبقه ميانى يا متوسطان كه توان تامل بر جزميات دين را دارند و مىتوانند قرآن را به معناى حقيقى (Literal) و تمثيلى آن تفسير كنند و قادر به اجتهاد هستند. نابرابرى مردم سبب مىشود كه اخوان هفت گروه را از هم متمايز كنند:
صفتگران، بازرگانان، معماران، حاكمان، خدمتكاران، بيكاران و محققان دينى و ديگر محققان. مرفهان و ثروتمندان مورد حمله واقع مىشوند به دليل اينكه آنها هيچگونه مسئوليت اخلاقى در قبال همنوعان فقيرشان، كه به كم قانعند ندارند و به آخرت اعتقاد راسخ دارند. اخوان الصفا از شرايط اجتماعى زمان خود و فساد مردم انتقاد مىكنند. آنها نقائص چندين حرفه و شغل را فهرست مىكنند، از جمله حاكم ظالم و خليفه را كه با تعيين پيامبر منصوب نمىشود. نابرابرى موجودات زندهاى كه همديگر را كمك نمىكنند باعث نابسامانىهاى اجتماعى و اخلاقى مىگردند. اين امر داشتن يك زعيم حاكم، يعنى پيامبر، را ايجاب مىكند كه قانون الهىاى را كه از طريق وحى الهى دريافت كرده است استقرار بخشد. به عقيده اخوان الصفا، همچنانكه به زعم فارابى، اين حاكم بايد داراى كيفيات دوازدهگانه باشد. او و جانشينان تعيينشدهاش از ذريه نبوى، يعنى امامان توسط طبقات هشتگانه مردم يارى مىگردند: 1- قاريان و راويان قرآن; 2- راويان احاديث نبوى; 3- متخصصان شريعت الهى; 4- مفسران متن قرآن; 5- جنگآوران; 6- خلفا و رهبران امت; 7- زهاد و عباد; 8- مفسران رموز قرآن و متكلمان.
پىنوشتها:
1) تحصيلاتش را در هايدلبرگ به انجام رسانده است و اكنون در دانشگاه فرانكفورت به تدريس مشغول است. صاحب آثارى در زمينه انديشه عربى - يونانى، فلسفه و كلام اسلامى و تاريخ علم در اسلام است.
2) نويسنده و محقق.