باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 11 آذر 1387 كاربران برخط 254 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
تبيين هاي فمينيستي علم
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● نويسنده: كاثلين - اكروهليك

مترجم: ابوالفضل - حقيري قزويني

 
 

تبيين هاي فمينيستي علم شيوه هاي علوم گوناگون را در نمايش گرايش مرد-مدار در نظريه ها، روش ها و پيش فرض هاي خود نشان مي دهند. برخي از اين تبيين ها، اما نه تمام آن ها، سؤالاتي را هم در بارة ميزان و درجه اي كه جنسيت در برداشت ما از امر عقلاني، عيني و علمي نهان است، مطرح مي سازند. تحليل ها متنوع و محدوده آن ها وسيع است و اين امر تنوع وسيع در درون فلسفه علم و در درون نظريه فمينيستي را منعكس مي نمايد. تصور اين كه انتقادهاي فمينيستي از علم مجموعه اي يكدست از نوشته هاي مختلف است، اشتباه است، زيرا به مضحكه و حذف ناگزير مواردي مهم منتهي مي گردد. به علاوه، يكي از درس هاي مهمي كه بايد از انباشت تحقيقات در اين عرصه گرفت، آن است كه نقش جنسيت در علم به شدت پيچيده و متغير است. شيوه هاي بياني رايج و ارجاعات دم دستي، كه ارزش اين پيچيدگي و تنوع را كم نشان مي دهند، بازنمود درست تحقيقات فمينيستي نيستند و در حفظ فاصله ناخوشايند ميان اين تحقيقات و اصلي ترين ”جريان“ فلسفه علم، نقش دارند.

در اين جا نمي توان به تمام نوشته هايي كه در مورد ”جنسيت و علم“ به رشته تحرير درآمده است، پرداخت. نوشته هايي كه در اين جا بدان ها پرداخته نشده است شامل مطالعات در مورد برابري، تلاش براي اصلاح آموزش علوم، تحقيق در مورد زنان دانشمند و كتاب هايي مي شود كه در مورد زنان و فناوري نوشته شده است. در مقابل، در اين جا به آن دانشمنداني توجه شده است كه مستقيماً به مسائل مربوط به محتوا، روش شناسي و معرفت شناسي علم، مي پردازند.

انتقادهاي فمينيستي از علم، حتي به معناي فوق كه به نحوي محدود است، به دليل مبادي متنوعي كه دارند، به شدت پراكنده اند. برخي از اين انتقادها از درون خود علوم، در واكنش نسبت به مصداقي خاص از نظريه و روش مرد-مدار، نشأت مي گيرند. به ويژه در علوم زيستي و اجتماعي، محققان فمينيست، مطالعاتي موردي را به طرزي هيجان انگيز و مؤثر عرضه كرده اند كه نشان مي دهد ناديده انگاري يا تفسير نادرست از زنان و جنسيت، چگونه به كاري منتهي گرديده است كه عميقاً معيوب و به طرزي مبرهن نامتوازن است. قسمت اعظم اين كارها را بايد در نشريات و جنگ هاي خاص علوم مورد بحث يافت.

اغلب تحليل هاي فمينيستي، سمتگيري عامتري دارند. اين تحليل ها، گستره پروژه هاي معرفتشناختي فمينيستي و در برخي موارد، گستره ديگر انواع نقادي علمي، از جمله رويكردهاي زمينه اي، جامعه شناختي، و نسبيت گرايانه را نشان مي دهند. انتقادات فمينيستي، به رغم شباهت هايي كه با ديگر اشكال انتقاد علمي دارند، به واسطه تأكيدشان بر اختلاف قدرتي كه در روابط جنسي مجسم مي گردد و شيوه انعكاس روابط قدرت در فرآيندها و محصولات علم، متمايز مي شوند. به منظور ارائه منظره اي معقول از اين عرصه، هم از تحقيقات مرتبه اول و خاص هر رشته علمي و هم از تأملات مرتبه دوم معرفتشناختي، مثال هايي ذكر خواهد شد.

برخي از قوي ترين و دسترس پذيرترين انتقادات فمينيستي عبارت اند از مطالعاتي موردي كه نحوه تأثير گرايش هاي معطوف به جنسيت را بر محتواي علوم زيستي و اجتماعي نشان مي دهند. اسطوره هاي جنسيت: نظريه هاي زيستي در بارة مردان و زنان[1]، نوشته آنه فائوستو استرلينگ (1985)، مدخلي خوب براي اين سبك است. هرچند، مؤلف بيش از آن كه فيلسوف باشد، دانشمند است، كتاب از لحاظ فلسفي جالب است و مداوماً به روش شناسي و گاهي به معرفتشناسي مي پردازد. فائوستو استرلينگ، كوشش هايي را كه براي ارائه تبيين هاي زيستي از به اصطلاح تفاوت هاي ميان دو جنس به عمل مي آيد، تبيين هاي ژنتيكي رفتار و تبيين هاي هورموني پرخاشگري و ديگر پديده ها را بررسي مي كند. وي در مورد تبيين هاي تكاملي نيز به بحث مي پردازد كه مراد از آن ها ”تبيين“ علت اين امر است كه ايفاي نقشِ از لحاظ اجتماعي پست تر براي زنان طبيعي است، كه مردان باهوش تر و پرخاشگرتر از زنان هستند، كه سرنوشت زنان خانه نشيني است، و مردان تجاوزگرند. دلايل هر يك از اين دعاوي بررسي مي شود؛ در طرح هاي تجربي موشكافي و مسائل روشي مطرح مي گردد. فائوستو-استرلينگ، مداوماً، توجه را به شيوه هاي ناديده انگاري برخي از شواهد، مطرح نشدن برخي سؤالات، اصلاً مورد بررسي قرار نگرفتن بعضي از فرضيات، و هرگز نهادينه نشدن برخي از كنترل هاي تجربي جلب مي كند. وي به چسبندگي تبيين هاي زيستي براي نقش اجتماعي پست تر زنان، كه اغلب با توجه به شواهدي انجام مي گيرد كه از هيچ قاعده اي تبعيت نمي نمايند، اشاره مي كند. بحث وي در بارة جهت يابي در مردان و زنان، مثال خوبي است. گفته شده است كه جهت يابي به كروموزوم X مربوط مي شود و بنابراين جلوة آن در اغلب مردان بيش از زنان است؛ كه سطوح بالاي اندروژن والدين هوش را افزايش مي دهد؛ و سطوح پايين استروژن به توانايي بيشتر مرد در كارهاي ”بازسازانه“ منتهي مي گردد. برخي معتقد هستند كه مغز زنان، طولي تر از مغز مردان است و طولي بودن بيشتر در جهت يابي اختلال ايجاد مي كند. ديگران گفته اند كه مغز زنان، كم تر از مغز مردان طولي است و طولي بودن كم تر در جهت يابي اختلال ايجاد مي نمايد. برخي تلاش كرده اند با گفتن اين كه ژن جهت يابي مربوط به جنسيت فقط در حضور تستسرون مي تواند خود را نشان دهد، فرضيه جهت يابي مرتبط با كروموزوم X را نجات دهند. ديگران گفته اند كه زنان باهوش تر هستند، زيرا بيش از زنان، اسيد اوريك دارند.

شواهد از هيچ يك از اين فرضيه ها حمايت نمي كند و به نظر مي رسد كه اغلب آن ها به وضوح رد مي شوند. اما، از نظر بسياري از محققان، عنصري از شبكه نظري كه آن ها مايل نيستند آن را در مقابل دلايل محكم رها نمايند، اين فرض است كه بايد براي دستاوردهاي فكري كم تر زنان، دلايلي وجود داشته باشد كه غالباً زيستي است.

كتاب مفيد و در دسترس ديگر در همين سبك، سياست زيست شناسي زنان[2]، نوشته روث هوبارد است كه از تحقيق در بارة فوتوزيست شناسي به عرصه انتقادهاي فمينيستي از علم آمده است. يكي از فصول اين كتاب، روايتي از مقاله مؤثر خود وي به نام ”آيا فقط مردان تكامل يافته اند“ است كه در آن برخي از گرايش ها و نقاط كور را در نظريه تكاملي بررسي مي كند. او عباراتي را از منشأ انواع نقل مي كند كه داروين در آن ها، رشد تكاملي انسان را تقريباً به طور انحصاري به فعاليت مردان منسوب مي سازد. مردان مجبور بوده اند براي دفاع از زنان و كودكان، شكار جانوران وحشي و ساخت سلاح، مداوماً، به قواي معرفتي عالي تر خود متوسل شوند. چون اين قوا دائماً مورد آزمون قرار مي گرفتند و انتخاب مي شدند، مردان از نظر هوشي از زنان بالاتر قرار گرفتند. داروين نتيجه مي گيرد كه در واقع جاي خوشوقتي است كه پدران مغز خود را به دختران شان مي دهند، زيرا ”در غير اين صورت، احتمال داشت كه استعداد ذهني مردان نسبت به زنان همان قدر بيشتر باشد كه طاووس نر از طاووس ماده زيباتر است“.

هوبارد مثال هايي از گرايش جنسيتي در زيست شناسي تكاملي جديدتر نيز ارائه مي كند كه نوعي برهان دوري را نشان مي دهد و اغلب براي ”اثبات“ اين امر به كار مي رود كه رفتارها و نقش هاي اجتماعي به طريق زيستي تعيين مي شوند. كليشه مرد-مداري كه از روابط جنسي قرن بيستمي در ميان انسان ها گرفته شده است (بدون هيچ دليل مستقلي) به جهان حيوانات وارد مي شود و سپس ”دليل“ حيواني در توجيه روابط جنسي انساني ذكر مي شود. اين دوريت به ويژه هنگامي نفسگير مي شود كه شامل موجوداتي مانند جلبك ها مي شود كه از ما بسيار متفاوت اند. اما، حتي رشته هاي جلبك ها، براساس اين كه فعال هستند يا منفعل، به نر و ماده تقسيم مي شوند. يك رشته جلبك مذكر تلقي مي شود اگر در روابط جنسي نقش فعال ايفا نمايد و اگر نقش منفعل را بپذيرد، مؤنث تلقي مي گردد. براي اين صفات، دليل مستقلي وجود ندارد. با اين همه به مثابه بخشي از دلايل بر له اين ادعا مطرح مي گردند كه در سراسر جهان حيوانات، اين نرها هستند كه فعال و به رفتار معطوف به هدف مشغولند.

تأثير گرايش مرد-مدار داروين به زيستشناسي تكاملي محدود نشده است، زيرا اين نظريه، در بسياري از رشته هاي ديگر و به ويژه در علوم اجتماعي، به مثابه فرضيه اي كمكي عمل مي كند. انسانشناسي مثال خوبي است. اگر كسي به اين ديدگاه معتقد باشد كه انسان شكارچي مسئول اصلي رشد تكاملي بشر است، دلايل فسيلي را در پرتو رفتار متغير مردان تفسير مي كند. مثلاً هلن لانگينو و روث دال، در مقاله اي كه در سال 1983 تحت عنوان ”جسم، گرايش و رفتار: تحليل تطبيقي استدلال در دو عرصه از علوم زيستي“ به رشته تحرير درآورده اند، شيوه هاي تبيين مرد-مدار را در نسبت دادن تحول استفاده از ابزار به رفتار شكارگرانه مردان دنبال مي كنند. لانگينو و دال اشاره مي كنند كه برخي تحقيقات جديد، تا 80 درصد معاش جوامع ”شكارچي- جمع آوري كننده دانه“ را به زناني كه دانه ها را جمع آوري مي كرده اند، نسبت مي دهند. اگر اين نظريه زمينه اي باشد كه تفسير شخص بر آن متكي است در آن صورت، از همين دليل فسيلي، تبيين كاملاً متفاوتي حاصل مي شود.

روايت زن – مدار تحول استفاده از ابزار را به مثابه تابعي از رفتار زنانه تبيين مي كند كه زنان را چونان مبتكراني به تصوير مي كشد كه سهم شان در رشد شعور و انعطاف بشري بيش از مردان بوده است. اين روايت بر اهميت ابزارهاي ساخته شده از مواد آلي مانند چوب و ني تأكيد مي كند كه گفته مي شود زنان براي دفاع از خود در مقابل جانوران شكارچي در حين جمع آوري دانه، حمل بار، كندن زمين و آماده كردن غذا ساخته اند. تصور مي شود اين ابزارها از ابزارهاي سنگي كه مردان شكارچي ساخته اند، قديمي تر باشند.

آن چه در اين جا اهميت دارد اين نيست كه فرضيه زن – محور صحيح باشد، بلكه اين است كه ميزان تأثيرپذيري تفسير استانده از دلايل انسانشناختي را از فرضيات جنسيت – محور آشكار مي سازد. اين فرضيه فاصله اي را كه گاهي ميان دليل و تجربه وجود دارد و دشواري پركردن اين فاصله را با فرضيات كمكي مؤيد نشان مي دهد.

دانا هاراوي در مجموعه مقالات و اخيراً در كتاب خود، نگرش هاي نخستينيان: جنس، نژاد و طبيعت در جهان علوم جديد (1989) گفته است كه (دست كم) در نخستين شناسي نمي توان اين شكاف را پر كرد و ما در حقيقت با انواع روايت هاي تحويل ناپذير در بارة منشأ خود روبرو هستيم. اين روايات براي خدمت به نيازهاي سياسي ساخته شده اند و انتخاب هايي كه در ميان آن ها صورت مي گيرد بر ملاحظات مشابهي استوار است. نخستين شناسي، ”سياست با وسايل ديگر“ است.

در همان دوره اي كه اين مطالعات موردي انجام مي شد، مؤلفان ديگر در جستجوي تجليات ايدئولوژي جنسيتي به سراغ خود انقلاب علمي رفتند. يكي از مؤثرترين كارها از اين نوع كه به كرات بدان اشاره شده است، مرگ طبيعت: زنان، بومشناسي و انقلاب علمي[3] (1980) است كه توسط كارولين مرچنت نوشته شده است. مرچنت، مكانيكي سازي تصوير جهان را به مرگ نگرش قديمي تر و زنانه-تغذيه اي به زمين به عنوان روزي دهنده دوست داشتني مرتبط مي سازد. به نظر مرچنت، اين نگرش قديمي تر، نظامي از ارزش ها را پديد آورده بود كه همكاري هماهنگ با محيط و رويكرد كلگرايانه به درك طبيعت را تبليغ مي كرد. او مي گويد كه تعويض اين ديدگاه با ديدگاه جهان مكانيكي براي محيط زيست و براي زنان، اثرات فاجعه باري داشته است. مرچنت مي گويد كه استعاره هايي كه فرانسيس بيكن و ديگران در اين زمان به كار مي گيرند، آشكار مي سازد كه فلسفه جديد، تلويحاً ديدگاه مرد عالِم را مطرح ساخته است كه در موضوع معرفت خود دستكاري، بر آن غلبه و از آن بهره كشي مي نمايد.

اولين فوكس كلر نيز در مجموعه مقالاتي كه در اواخر دهه 1970 و اوايل دهه 1980 نوشته و در كتابي به نام تأملاتي در بارة جنسيت و علم (1985) جمع آوري كرده است، رويدادهاي انقلاب علمي (و موضوعات ديگر) را بررسي مي كند. وي مي گويد كه قرن هفدهم، شاهد مبارزه اي ميان اصول مذكر و مؤنث بوده است: مغز در مقابل دل؛ نگرش مذهِّب به معرفت در مقابل نگرش شهواني؛ تمايل به غلبه بر موضوع معرفت در مقابل يكي شدن با آن. به نظر كلر، پيروزي نيروهاي مذكر بر مونث بدان معنا بوده است كه حتي امروزه هم براي تمام دانشمنداني كه به كار مشغولند، موضع معرفتي ”مذكر“ لازم است: موضعي كه بر آناتومي، جدايي و فاصله ميان عين و ذهن تأكيد مي كند. شكست اصول زنانه در قرن هفدهم به معناي تبعيد ”تفاهم همدلانه“ از روش شناسي علم بود. كلر در اين استدلال براي توضيح اين نكته كه چگونه مفاهيم عينيت و مذكريت با هم ارتباطي نزديك يافته اند و متقابلاً يكديگر را تقويت مي نمايند، به شدت به نظريه روانكاوي به ويژه نظريه روابط اشياء متكي است. اين نظريه، بر آن است كه چون مراقب اوليه هر كودكي تقريباً هميشه مادر است، موضع دختران كوچك و پسران كوچك به پروژه تعريف خود، متفاوت است. چون دختران كوچك در جنسيت با مراقب سهيم اند، مجبور نيستند براي ايجاد هويت جنسي مناسب و تصوري از خود، به شدت از وي بگسلند. ارتباط با مادر، حس قوي مرتبطيت و وابستگي متقابل مي تواند نسبتاً دست نخورده بماند. اما، پسر كوچك، اگر بخواهد هويت مردانه مناسبي بيابد بايد خود را در تضاد با مادرش تعريف نمايد- با جداسازي، ايجاد فاصله و ترسيم مرزهايي ميان خود و بدين طريق است كه اندام هاي خود را متمايز مي سازد. كلر (و برخي ديگر از معرفتشناسان فمينيست) ادعا مي كنند كه اين جدايي، فاصله، ترسيم مرز و تأكيد بر اندام ها نه تنها براي مفاهيم ما از مذكريت، بلكه در برداشت هاي ما از عينيت و عقلانيت علمي نيز نقشي محوري دارند. فرآيند دوري تعريف به نحوي شكل مي گيرد كه نه فقط برداشت هاي ما از عقلانيت مردانه است كه اعتبار علم نيز بر مفاهيم ما از مذكريت اثر مي گذارند. يادآوري اين نكته مهم است كه اگر اين قبيل براهين موفق باشند نه فقط در علوم زيستي و اجتماعي با هستي شناسي هاي جنسي شده شان كه در تمام علوم و از جمله فيزيك مصداق دارند.

بحث ديگري دربارة انقلاب علمي كه تاريخ جديدتري دارد، كتاب عالي لاندا شيبينگر موسوم به ذهن جنسيت ندارد؟ زنان در مبادي علم نوين [4](1989) است.

به لطف اين مطالعات موردي (و صدها پژوهش ديگر مانند آن ها)، سؤالاتي مطرح مي گردد. مهم ترين سوال در ميان آن ها اين است: دربارة ماهيت علم چه نتيجه اي بايد گرفت؟ يك رويكرد اين است كه ادعا كنيم اين روايات به همان ميزاني كه از خود گرايش جنسيت – محور نشان مي دهند، نمي توانند علمي باشند. در اين تبيين، گرايش جنسي نه ويژگي علم، كه فقط ويژگي علم بد است. پاسخ ديگر پذيرش اين امر است كه جنسيت در علمِ معمول (و نه فقط علم بد) نهان و سپس بررسي پيامدهاي اين پذيرش است. در واقع، مواضعي كه منتقدان فمينيست اتخاذ كرده اند آن قدر متنوع و حجم نوشته هايي كه در اين زمينه به رشته تحرير درآمده آن قدر زياد بوده است كه در دهه 1980 براي تدوين نوعشناسي هاي انتقادات فمينيستي از علم، تلاش فراواني به عمل آمد. پرنفوذترين رده بندي از آن سندرا هاردينگ، در كتاب مهم وي مسئله علم در فمينيسم [5](1986) است. مقولاتي كه در رده بندي هاردينگ قرار مي گيرند، عبارت اند از تجربه گرايي فمينيستي، معرفتشناسي از موضع فمينيستي و پسامدرنيسم فمينيستي.

به بيان بسيار خام، تجربه گرايان فمينيست معتقدند كه گرايش جنسي در علوم انعكاس شكست آن ها در انطباق كامل با آرمان هاي خود است و كاربرد دقيق تر و همه جانبه تر روش علمي اين گرايش جنسي را حذف مي كند و بدين ترتيب، علم بهتري مي آفريند. تجربه گرايان فمينيست، تعهدات معرفتي و روش شناسي هاي علوم را مورد ترديد قرار نمي دهند و فرض اساسي آن ها اين است كه جنسيت عالِم، اگر [فعاليت] علمي به درستي انجام مي شد، اهميتي نداشت. همين فرض است كه نظريه پردازان موضع فمينيستي آن را رد مي كنند. آن ها مي گويند كه موضع عالِم، از لحاظ معرفتي حائز اهميت است و نوعي امتياز معرفتي در اختيار زنان (يا فمينيست ها، بسته به آن كه تبيين چه باشد) قرار دارد. درست همان طور كه برده هگل قادر بود نكاتي را بداند كه اربابش نمي داند، زنان (يا فمينيست ها) نيز در موضعي قرار دارند كه نه تنها به طرزي مؤثر از علم مذكر انتقاد مي كنند، بلكه علم جانشين فمينيستي را نيز ايجاد مي نمايند كه از لحاظ معرفتي بر آن چه پيش از اين بوده است، برتري دارد. دو نوع نظريه موضع كه به ويژه مؤثر بوده اند، انواعي هستند كه به ترتيب از ماركسيسم و نظريه روابط عيني سرچشمه گرفته اند. يادآوري اين نكته مهم است كه هرچند تجربه گرايان فمينيست و نظريه پردازان موضع فمينيستي در مورد كفايت مفاهيم فعلي روش علمي و اهميت موضع عالِم اختلاف دارند، اما هر دو دسته از ”پروژه هاي علمي“ جايگزين حمايت مي كنند بدين معنا كه هر دو براي پيشرفت علمي، براي علم بهتر تلاش مي نمايند.

ويژگي جالب اين رده بندي انتقادهاي فمينيستي آن است كه اين سه مقوله به نحوي عرضه گرديده اند كه گاهي بيانگر آن است كه اين سه مقوله، مراحل متوالي در تحقيق فمينيستي بوده اند و هر مرحله در واكنش به تنش ها و عدم كفايت هاي مرحله قبلي آغاز گرديده است. مثلاً، خود هاردينگ كه يكي از پديدآورندگان و حاميان برجسته معرفتشناسي موضع فمينيستي بود، در واكنش نسبت به انتقاداتي كه بر نظريه موضع وارد آمده بود، در سال 1986 به سوي موضع پسامدرنيستي رفت. هرچند اين انتقادها متعدد و متنوع بوده است، اما آن انتقادي كه بيشترين تأثير را بر هاردينگ (و بسياري ديگر از نظريه پردازان موضع فمينيستي) داشت، تأكيد بر اين نكته بود كه موضع فمينيستي منحصربفردي وجود ندارد. درست همان طور كه موضع مردان با زنان متفاوت است، موضع زنان رنگين پوست هم با موضع زنان سفيدپوست متفاوت است، موضع زنان فقير از زنان ثروتمند متفاوت است، موضع زنان همجنسباز با موضع زنان متمايل به جنس مخالف متفاوت است،... هويت هاي جزئي به مواضع جزئي و، شايد چنين به نظر برسد كه، به تكثر دائمي روايات جزئي كه مورد حمايت پسامدرنيست ها قرار دارد، منتهي مي شوند. معرفتشناسي موضع فمينيستي به عنوان پيشفرض نوعي از ذات باوري جنسيتي پديدار گرديد كه ديگر قابل حمايت به نظر نمي رسيد. هرچند هاردينگ تأكيد كرده است كه هر سه نوع انتقاد فمينيستي به اهداف مفيدي خدمت مي نمايند، اما ظاهراً در سال 1986 گفته است كه پسامدرنيسم فمينيستي در ميان اين سه از همه پيشرفته تر و از لحاظ نظري مكفي تر است.اين موضعي است كه وي در علم كه؟ معرفت كه؟[6] (1991)، قسمتي از آن را رد كرد. در محافل فمينيستي، از رويكردهاي پسامدرن به دلايل مختلف استقبال نشد. شايد در ميان اين دلايل، مهم ترين دليل، اعتقاد به اين امر باشد كه هم نظريه فمينيستي و هم عمل فمينيستي مستلزم برداشتي نسبتاً مستحكم از عينيت است. خواسته آن ها اين است كه مثلاً بتوان گفت تبيين هاي مردانه از نقش زنان نادرست اند و بايد جاي خود را به تبيين هايي بدهند كه از لحاظ عيني بهترند، نه فقط اين كه براي منظورهاي مختلف، تبيين هاي بسياري در دسترس قرار دارند. هاردينگ نيز در جديدترين كتاب خود مي گويد بايد بدانيم كه هرچند علم سياست با وسايل ديگر است، اما اطلاعات موثقي هم دربارة جهان تجربي توليد مي كند. [علم] هم داراي تمايلات ترقي خواهانه و هم داراي تمايلات ارتجاعي است. معرفتشناسي بسنده فمينيستي بايد نه فقط ابعاد سياسي علم كه موفقيت هاي تجربي آن را نيز لحاظ نمايد: بايد براي ترويج تمايلات مترقي در علم، ضمن مسدود ساختن راه تمايلات ارتجاعي آن، راهبردهايي پديد آورد. در عين حال، هرگز نبايد اين نكته را از نظر دور دارد كه شاهد و مشهود در يك سطح علّي قرار دارند. چالش معرفتشناسي فمينيستي اين است كه جايگاه اجتماعي معرفت علمي را، از هرجهت و بدون انكار موفقيت تجربي بسيار آن، بيان نمايد. يكي از راهبردهاي اصلي كه توسط هاردينگ براي رسيدن به اين هدف به كار گرفته شد، مفهوم بندي مجدد رابطه ميان علوم طبيعي و علوم اجتماعي است. وي، به جاي آن كه علوم اجتماعي را مشتق و بالقوه تحويل پذير به فيزيك بداند، از ما مي خواهد كه فيزيك را علمي اجتماعي تلقي نماييم.

هاردينگ، به جاي آن كه مفهوم عينيت را يكسره رد كند، از مفهوم سنتي به دليل آن كه بسيار ضعيف است انتقاد مي نمايد و خواستار آن مي شود كه اين مفهوم جاي خود را به عينيت قوي بدهد. هرچند، نسبي گراييِ توصيفي (: درست است كه افراد مختلف نظام هاي باور متفاوت دارند) را تصديق مي كند و مي پذيرد، اما نسبي گرايي گزاره اي را بدان دليل كه صرفاً روي بي اهميت تر سكة عينيت ضعيف است، رد مي كند. عينيت قوي كه هاردينگ مي پذيرد، مفهوم تحقيق علمي را بسط مي دهد تا بررسي سيستماتيك موضوعات فرهنگي و ديگر باورهاي زمينه اي قدرتمند را كه در كار علمي دخيل هستند، شامل شود. در اين زمينه است كه علوم اجتماعي، پاردايمي مي شوند؛ فيزيك فقط يكي از فعاليت هاي اجتماعي متعدد انساني است و قابليت آن را دارد كه مانند علوم اجتماعي ديگر مورد بررسي قرار گيرد.

عينيت قوي مستلزم آن است كه نه فقط موضع عالِم را لحاظ كنيم كه فرض هايي را هم كه نشانه موضعي هستند كه امتياز معرفتي از آن حاصل مي گردد دائماً مورد پرسش و تحليل قرار دهيم. تماس هاردينگ با پسامدرنيسم، اثر خود را باقي گذاشته است. در واقع، وي موضع فعلي خود را ”رويكرد موضع پسامدرنيستي“ توصيف مي كند كه در آن ”پسامدرنيستي“ توصيف رويكردي است كه به جاي مجموعه اي خاص از ديدگاه ها نسبت به معرفتشناسي، اساساً معرفتشناسي دوران روشنايي را به چالش مي طلبد. او تصديق مي كند كه نظريه هاي موضع فمينيستي، به بهاي مغفول گذاشتن تفاوت هاي مهم ديگر، بر تفاوت هاي جنسي تأكيد مي كنند و تصديق مي كند كه اين نظريه ها، حاوي تمايلي ذات باورانه هستند. هاردينگ مي گويد اما، منطق رويكردهاي موضعي حاوي منابعي براي مبارزه با اين تمايلات نيز هست. مبناي ادعاها را در زندگي زنان گذاشتن، مانند آن است كه اين ادعاها را بر اختلافات ”درون زنان“ و ميان زنان و مردان مبتني سازيم. همان ملاحظاتي كه ما را وادار مي سازد از منظر زندگي زنان نظريه پردازي كنيم، ما را وادار خواهد كرد كه اهميت نظريه هايي را هم كه از منظر فقرا، رنگين پوستان، و ديگراني كه در ايجاد معرفت فعلي حضور نداشته اند، پديد آمده است، تأييد نماييم. هنگامي كه مثلاً زندگي زنان همجنسباز را محور قرار مي دهيم، نكاتي را فرا مي گيريم كه در غير اين صورت نمي توانستيم فرابگيريم.

البته، مشكل، رسيدن به نظريه اي يكپارچه است؛ زيرا آشكار است كه اين همان چيزي است كه هاردينگ مي طلبد، به ويژه در تبييني كه جنس، طبقه و نژاد را با موفقيت درهم مي آميزد. در همين جاست كه مي توان پرسيد بالاخره موضع جديد هاردينگ را به چه معنايي مي توان نظريه موضع دانست. زيرا اكنون با تكثري در مواضع روبروييم كه بايد از آن تبيين نظري يكپارچه اي بيرون بياوريم، تبييني كه تلاش مي كند تا به عينيت قوي دست يابد. اكنون، مواضع، صرفاً نقاط عزيمت هستند و هيچ يك از آن ها از امتياز معرفتشناختي نهايي برخوردار نيست. بنابراين، طبقه بندي، داوري و يكپارچه سازي نظريه هايي كه از مواضع به شدت متفاوت نشأت مي گيرند بايد در امتداد محورهايي صورت پذيرد كه هيچ يك از اين مواضع تحميل نكرده اند. درهرحال، روشن است كه نيرويي كه پروژه هاي معرفتشناختي فمينيستي با آن دنبال مي شود باعث گرديده است كه مرزبندي قديمي (هرچند مفيد بود) كنار گذاشته شود. كار هاردينگ نه فقط مجادله سريعاً پيشرونده در اين عرصه را منعكس كه تسريع نيز كرده است.

نظريه پرداز برجسته ديگري كه ديدگاه هايش اخيراً دچار تغييراتي گشته است، اولين فوكس كلر است كه در بالا به كار اوليه وي اشاره شد. وي، در راز زندگي، راز مرگ (1992) مي گويد هرچند از كار قبلي خود حمايت مي كند اما ادامه كار را با كشفيات سايكوديناميكي خود در مورد مواضع علمي، از لحاظ استراتژيكي ناممكن مي داند. در عين حال، وي مايل است كه كانون توجه خود را از اين مسئله كه علم طبيعت را چگونه مي نماياند به بررسي نيرو و كارآمدي بازنمودهاي آن نه فقط نسبت به جنسيت كه به طرزي عام تر، منتقل نمايد. وي در اين گذار، به شدت تحت تأثير مداخله گراياني مانند يان هاكينگ و نانسي كترايت بوده است. كلر اكنون مي خواهد به نقش نهادي زبان، با مطالعه طريقه اي كه تحول مدل ها و روش هاي غلمي را منعكس و هدايت مي كند، بپردازد. او اميدوار است كه بتواند با انجام اين كار برخي از قيود منطقي و تجربي را، كه دعاوي علمي را چنين الزام آور مي سازند، آشكار سازد. او دچار اين وسوسه نگشته است كه براي از تخت به زير كشيدن علم به انواع ديگر مطالعات علمي بپيوندد، در عوض نياز به توضيح آن را به ويژه در مورد فيزيك حس مي كند.

دركنار هاردينگ و كلر، شخصيت برجسته سومي كه ديدگاه هاي وي شايان ذكر است، هلن لانگينو، مؤلف علم به مثابه معرفت اجتماعي: ارزش ها و عينيت در تحقيق علمي[7] (1990) است. هدف لانگينو دراين كتاب ارائه تحليلي از معرفت علمي است كه عينيت علم را با ارزش هاي زمينه اي آن در ساختار اجتماعي و فرهنگي خود آشتي مي دهد. هرچند ارزش هاي مقوم از درك هدف هاي علم ناشي مي شوند و آن چه را روش علمي پذيرفتني را مي سازد، تعيين مي نمايند، اما ارزش هاي زمينه اي به محيط اجتماعي و فرهنگي بزرگتري تعلق دارند كه علم در آن انجام مي شود. وظيفه اي كه لانگينو براي خود تعيين مي كند آن است كه نشان دهد ارزش هاي زمينه اي چگونه مي توانند حتي در ”علم خوب“ نقش ايفا نمايند بدون آن كه بدين ترتيب، عينيت فعاليت علمي را از بين ببرند. وي، ديدگاه خود را ”تجربه گرايي زمينه اي“ مي خواند زيرا در تلقي تجربه به مثابه مبناي دعاوي معرفت علمي، تجربي و به دليل تأكيد بر ارتباط ارزش هاي زمينه اي با ساخت معرفت، زمينه اي است.

لانگينو موضع خود را در تقابل با مواضع پوزيتيويست ها و كلگرايان مطرح مي سازد. هرچند وي با پوزيتيويست ها موافق است كه داده ها را مي توان مستقل از فرضيه ها و نظريه هايي كه با آن ها ارتباط دلالتي دارند، ويژه ساخت، موضوع را با درك پوزيتيويستي از ماهيت آن رابطه دلالتي درهم مي آميزد. حلقه اساسي در برهان تأكيد لانگينو بر نقشي است كه فرض ها و باورهاي زمينه اي در برقراري ارتباط ميان فرضيه ها و دلايل ايفا مي نمايند. با توجه به باورهاي زمينه اي بالنسبه متفاوت، يك وضعيت را مي توان دليل فرضيه هاي متفاوت و حتي متناقض تلقي كرد. بنابراين، دو نفر مي توانند عقلاً، از يك دليل نتايج متفاوتي بگيرند. به علاوه اين فرض هاي زمينه اي واسطه، اغلب، ارزش هايي زمينه اي را مطرح مي سازند كه نمي توان آن ها را بدون وارد ساختن قيدهاي بسيار محدودكننده براي تحليل روابط دلالتي در روش عملي علم، حذف كرد.

به نظر لانگينو، اين موضع به كلگرايي تقليل نمي يابد و نيازي به پذيرش سنجش ناپذيري نيست، زيرا بررسي فرض هاي زمينه اي هرقدر هم دشوار باشد، باز هم اين فرض ها قابل بيان هستند و پس از آن كه بيان شدند مي توان آن ها را در معرض انتقاد قرار داد. بر عملكرد نقادانه تحقيق علمي به شدت تأكيد شده است زيرا چنين عملكردي در مركز اين برهان قرار دارد كه حتي هنگامي كه درمي يابيم ارزش هاي زمينه اي در استنتاج علمي نفوذ كرده اند، مي توان از شكلي از عينيت علمي دفاع كرد.

راهبرد لانگينو در طرح خطوط كلي تبيين تغييريافته عينيت، آن است كه تحقيق علمي را به جاي كاربرد انتزاعي مجموعه اي از قواعد يا حتي حاصل جمع ساده روش هاي منفرد، مجموعه اي از روش هاي لزوماً اجتماعي تلقي نمايد. در اين تبيين، عينيت، به جاي آن كه محصول روش انتزاعي يا ويژگي روشي منفرد باشد، به ويژگي روش علم جامعه تبديل مي شود. يكي از الزامات اصلي جامعه آن است كه تلاش مي كند فرض هاي زمينه اي را بيان نمايد و آن ها را در معرض انتقاد قرار دهد. چون اين فرض هاي زمينه اي نوعاً عناصري غير تجربي (از جمله ارزش هاي زمينه اي) را در خود دارند، ضروري است كه كاركرد نقادانه جامعه علمي در كنار بعد تجربي، بعدي مفهومي را نيز به نمايش بگذارد.

اما آن چه به اين كتاب ارزش خاصي مي بخشد، اين است كه لانگينو توانسته با توسل به مطالعات موردي گسترده اي كه توسط خود وي و ديگر منتقدان فمينيست علم صورت گرفته، به برهان خود جان ببخشد. اين مطالعات موردي به تحليل هاي انتزاعي پيشين، جسم و جان بخشيده اند. اين مطالعات فقط موضع را نشان نمي دهند؛ بهترين برهان بر له آن نيز هستند. به تدريج شكاف تأسف آور ميان ”جريان اصلي“ فلسفه علم و ادبيات فمينيستي را نيز پر مي كنند.

مراد از مطالعات موردي عمدتاً نشان دادن اين امر است كه ارزش هاي زمينه اي چگونه مي توانند بر توصيف داده ها، فرض هاي زمينه اي موضعي در عرصه اي خاص از تحقيق و فرض هاي عمومي كه چارچوب تحقيق را تعيين مي كنند، اثر بگذارند. دو مطالعه موردي عمده، به ترتيب، به مطالعات مربوط به تكامل انسان و جنسيت شناسي رفتاري مربوط مي شود. مطالعات تكاملي انسان، توسعه بيشتر كار قبلي لانگينو به همراه دال است كه در بالا بدان اشاره شد. لانگينو در سراسر بحث خود به شدت اصرار دارد كه نظريه تكاملي يا عصب-جنسيت شناسي رفتاري را به مثابه ”علم بد“ (به معناي علم احمقانه، كثيف يا فريب آميز) رد نمي كند. بلكه تلاش مي كند نشان دهد چگونه ممكن است ارزش هاي زمينه اي حتي در ”علم خوب“ نفوذ كنند.

با اين تفاصيل، نگرش فمينيست ها به علم بايد چگونه باشد؟ بر سر مفهوم ”علم فمينيستي“ چه خواهد آمد؟ لانگينو معتقد است اگر ما به علم به مثابه روش و نه محتوا توجه كنيم، ”مي توانيم به ايده علم فمينيستي از طريق علم ورزيدن چونان يك فمينيست برسيم.“ (1990, p. 188) اين ما را ملزم مي سازد عامدانه و به تناسب با تغييراتي كه در فرضهاي علم پديد مي آيد، از فرض هاي زمينه اي استفاده نماييم. اما اگر بخواهيم علم مخالف موفق باشد، هميشه بايد موضعي باشد؛ و بايد به برخي از معيارهاي جامعه علمي خاص مورد بحث نيز احترام بگذارد. از تعويض كامل علم موجود با ”پارادايم فمينيستي“ در مباحثي كه در اين جا مطرح شده ، سخني در ميان نيست.

انتخاب هاردينگ، كلر و لانگينو براي ارائه تحليل هاي معرفتشناختي مرتبه دوم از تحقيقات فمينيستي در مورد علم، يكسره دلبخواهي نبوده است. اين افراد نه فقط شخصاً مهم هستند، بلكه در كنار يكديگر نماينده بخش بزرگي از تنوع بسيار عظيم تحليل هاي فمينيستي علم نيز هستند.

 

منابع و مطالب خواندني ديگر

Fausto-Sterling, A. 1985: Myths of Gender: Biological Theories about Women and Men (New York: Basic Books).

Haraway, D. 1989: Primate Visions: Gender, Race, and Nature in the World of Modern Science (New York, Routledge).

Harding, S. 1986: The Science Question in Feminism (Ithaca, NY: Cornell University Press).

---1991: Whose Science? Whose Knowledge? (Ithaca, NY: Cornell University Press).

Hubbard, R. 1990: The Politics of Women’s Biology (New Brunswick, NJ and London: Rutgers University Press).

Keller, E. F. 1985: Reflections on Gender and Science (New Haven and London: Yale University Press).

--- 1992: Secrtes of Life, Secrets of Death (London and New York: Routledge).

Longino, H. 1990: Science as Social Knowledge: Values and Objectivity in Scientific Inquiry (Princeton: Princeton Univeristy Press).

Longino, H. and Doell, R. 1983: Body, bias and behaviour: a comparative analysis of reasoning in two areas of biological science.

اين مقاله و مقالات متعدد ديگري كه اكنون در زمره مقالات كلاسيك محسوب مي شوند، نخستين بار در فاصله 1975 تا 1987 در Signs: Journal of Women in Culture and Society منتشر گرديدند. اين مقالات در جنگي موسوم به Sex and Sceintific Inquiry, ed. S. Harding and J. F. O’Barr (Chicago: University of Chicago Press, 1987).

Merchant, C. 1980: The Death of Nature: Women, Ecology, and the Scientific Revolution (San Francisco: Harper and Row).

Okruhlik, K. 1992: Birth of a new physics of death of nature? In Women and Reason, ed. E. Harvey and K. Okruhlik (Ann Arbor, MI: University of Michigan Press).

--- 1994: Gender and the biological sciences. Biology and Society, Canadian Journal of Philosophy. Suppl. Vol. 20, 21-42. Repr. In Philosophy of Science: The Central Issues, ed. M. Curd and J. Cover (New York: Norton), 192-208.

Schiebinger, L. 1989: The Minf Has No Sex? Women in the Origins of Modern Science (Cambridge, MA: Harvard University Press).

Wylie, A., Okruhlik, K, Morton, S., and Thielen-Wilson, L. 1990: Philosophical feminism: a bibliographic guide to critiques of science. Resources for Feminist Research, 19 (2), 2-36.

 

[1]. Myths of Gender: Biological Theories about Women and Men, Anne Fausto-Sterling (1985)

[2]. The Politics of Women’s Biology (1990), Ruth Hubbard

[3]. The Death of Nature: Women, Ecology, and the Scientific Revolution (1980), Carolyn Merchant

[4]. The Mind Has No Sex? Women in the Origins of Modern Science (1989)

[5]. The Science Question in Feminism, Sandra Harding (1986)

[6]. Whose Science? Whose Knowledge? (1991)

[7]. Science as Social Knowledge: Values and Objectivity in Scientific Inquiry (1990)

 

    233 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   جنسيت (30)
●   دانش (122)
●   فمينيسم (100)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:07/02/1384

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب