اميد نيز مانند ايمان و در مقام فضيلتى الهى محتواى گزاره مند مشخصى دارد، كه براساس آن فرد مرگ و روز داورى را از سر مى گذراند تا از ديدار سعادت بخش خداوند بهره مند گردد. آگوستين در كتاب ايمان، اميد و نيكوكارى، ادعا مى كند كه اميد (spes) تنها به امور خيرى منتهى مى شود كه انسان اميدوار در آينده به آنها خواهد رسيد. به نظر مى آيد كه براين اساس امكان اينكه شخص به رستگارى ديگران اميد ببندد منتفى مى شود. اگر انسان تنها بتواند به رستگارى خودش اميدوار باشد، معلوم نيست چرا اميد را مى بايد يك فضيلت به حساب آورد، فضيلتى كه اعتبارى اخلاقى به صاحبش مى دهد.
آكوئيناس معتقد است كه اميد برخلاف آرزوانديشى، طاقت فرسا است. نخست اينكه اميد ايمان را پيش فرض مى گيرد: كسانى كه به برنامه هاى خداوند براى نوع بشر هيچ باورى ندارند، به هيچ وجه نمى توانند اميدوار باشند كه خداوند نجات شان خواهد داد. دوم، با وجود اينكه فضايل الهى به آموزه حد وسط تعلق ندارند، به نظر آكوئيناس اميد مسيرى را ميان دو صفت ناپسند طى مى كند، يأس و جسارت. كسانى كه مأيوس مى شوند ذره اى اميد ندارند؛ آنها اميد را به تمامى رها كرده اند، با باور به اينكه بيش از آن گناه آلوده اند كه مورد عشق خداوند واقع شوند. جسارت نيز بههمينشكل چندان به اميد نزديك نيست؛ بلكه بيشتر نوعى انكار ضرورت اميد است، براساس اين اعتقاد كه شخص بدون يارى خداوند نيز مى تواند رستگار شود يا اينكه خداوند آنقدر رحيم است كه توبه نكردگان را هم مشمول رستگارى خواهد كرد.
برداشت آكوئيناس از اميد به واسطه اظهارات او درباره عشق فزونى مى گيرد. او براى اشاره به مفهوم معمولى عشق يعنى اشتياق شديد از اصطلاح amor استفاده مى كند، و اصطلاح caritas [«بشردوستى» يا عشق به هم نوع] را براى گونه اى از عشق حفظ مى كند كه فضيلتى الهى به حساب مى آيد. آكوئيناس براى توضيح و واكاوى مفهوم «بشردوستى» از اظهارات ارسطو درباره دوستى در كتاب اخلاق نيكوماخوسى كمك مى گيرد. دوستى اى (amicitia) كه برسازنده «بشردوستى» است، سه مؤلفه دارد: (۱) شخص بايد مشتاق امر خيرى باشد كه چيز يا فرد محبوب مى تواند آن را مهيا كند. چنين اشتياقى، براى جداكردن caritas از amor لازم است ولى كافى نيست، چون اين اشتياق متوجه حيوانات و اشياى بى جان نيز مى تواند باشد، در حالى كه انسان نمى تواند با آنها وارد رابطه دوستى شود. (۲) شخص بايد خيرخواه محبوبش بوده و به دنبال تحقق علائق او باشد. آكوئيناس معتقد است كه شخص واقعاً نمى تواند اين نوع اشتياق را نسبت به حيوانات داشته باشد، زيرا چيزى در مورد ابژه «بشردوستى» پيش فرض گرفته مى شود كه حيوانات فاقد آنند: داشتن اختيار در انتخاب علائق. برآورده شدن دو مؤلفه نخست با پنهان يا يك طرفه بودن عشق سازگار است، و از اين رو براى تحليل «بشردوستى» در مقام نوعى دوستى كافى نيست.(۳) سومين شرط اين است كه حس «بشردوستى» بايد در ميان كسانى كه در آن سهيم اند به اشتراك و همرسانى گذاشته شود. مؤلفه اول، كه با اين اصل كامل مى شود عشق شخص بايد با خير معشوقش سازگار باشد، اين ادعاى آكوئيناس را تقويت مى كند كه «بشردوستى» مستلزم اين است كه شخص خداوند را از هر چيز ديگرى و ازجمله خودش بيشتر دوست بدارد، زيرا خداوند خير محض و منشاء تمامى نيكى هاست. مؤلفه دوم به آكوئيناس اجازه مى دهد تا قلمروى شمول «بشردوستى» را به اشخاص ديگر گسترش دهد، ازجمله دشمنان شخص و نيز همه افراد ديگرى كه با سرشتى نيك آفريده شده اند. بنابراين مؤلفه دوم كه چگونه مى توان به رستگارى ديگران اميد بست: اگر انسان به واسطه «بشردوستى» با ديگران متحد شود، برترين علائق نهايى ايشان را نيز همچون علائق خودش مى پذيرد.
اظهارات آكوئيناس درباره اميد و تصوير مورد نظر او از عشق به منزله شركت كردن در رابطه دوستى با خداوند بازتابى است از برداشتى محتاطانه و خوش بينانه از وضعيت بشر با بذل توجه نسبت به خداوند. اين برداشت با ديدگاه هاى ارائه شده در كتاب «گفتارهايى درباره روميان» لوتر آشتى ناپذير مى نمايد. «عشق ناب» به خداوند، كه به نظر لوتر والاترين مقامى است كه شخص در زندگى اش مى تواند به آن برسد، نفرت شخص از خود را در پى دارد، به خاطر آگاهى از ناتوانى شخص در اجتناب از گناه و نيز نفرت خداوند از تمامى گناهكاران. انگاره عشق ناب لوتر به طور تلويحى مى گويد كه حتى اگر اميد يك فضيلت باشد، براى رستگارى لازم نيست و اينكه يأس لزوماً نقيصه يا صفتى ناپسند (vice) نيست. از اينگذشته، فهم اينكه چگونه عشق به ديگران براى كسى كه عشق ناب خداوند را در دل دارد مى تواند فضيلت باشد دشوار است: اگر او از خودش بيزار باشد و تشخيص دهد كه همه انسان هاى ديگر نيز بههميناندازه نفرت انگيزند، از ديگران نيز بيزار خواهد شد.