نيچه به عنوان آموزگار ابرانسان است و آمده است تا ابرمرد يا ابرانسان را بياموزد. نيچه افكار خود را از زبان زرتشت بيان ميكند. (در كتاب چنين گفت زرتشت) نيچه فيلسوف، شاعر و متفكر بزرگي است كه از او بسيار ميتوان آموخت. او طرح بسياري بزرگي را ميخواست انجام دهد كه به نحوي تمام فرهنگ غرب و مسيحيت را به چالش میكشاند و به مبارزه میطلبيد و در اين طرح نیز با كاميابي و ناكاميهايي مواجه بود. نيچه نه گوي بزرگي است و در عين حال آري گو به زندگي. ما از او ميتوانيم چيزهای بسیاری بياموزيم؛ گرچه او كسي است که از نظر متألهين، سوءادب است و كسي است كه از مرگ خدا به صراحت سخن گفته است؛ اما وضعيتاش در اين خصوص دوگانه است كه منظورش از خدا، هم خداي فلسفي ميتواند باشد و هم خداي مسيحي. از يك طرف، از اين حيث خوشحال است و از طرف ديگر متوجه خطرهايي است كه فراروي انسانها است.
نيچه در قرن نوزدهم بحثي را مطرح ميكند و میگوید در آينده خطرها و جنگهاي بزرگي فرا روي انسان است و انسانها با مرگ خدا و مباح شدن همه چيز در يك مبارزهی بزرگ قرار ميگيرند و مجبور ميشوند كه با يكديگر بر سر هويت و ماهيت انسان بجنگند؛ بنابراين هر كس كه در جنگ پيروز شد، سخن او غالب و حاكم ميشود.
نیچه كسي است كه در سال 1900 از دنيا رفت و در سال 1899 جنونش ظاهر شد و حدود 10، 11 سال آخر عمرش را در يك شرايط دشوار رواني به سر برد. علیرغم اینکه علاقه داشت به جنگ برود، به خاطر بيماريهاي جسماني، از خدمت سربازي معاف شده بود و در واقع به نوعی، دو جنگ جهاني قرن بيستم را هم پيشبيني كرده بود. بنابراين فيلسوف شاعري است كه از جهات مختلف بايد به او توجه كرد.
از مرحوم هوشيار نقل شده كه نيچه لا الا حق گفت و الا الله نگفت و در واقع گفتهاند كه كل شيء هالك را گفت، ولی الا وجهه را نگفت.
به رغم تناقضها و تعارضهايي كه در نيچه وجود دارد، يك آريهايي هم در كار است و يكي از آنها ابرمرد و ديگري بازگشت جاويدان است.
درباره نيچه بحثهای زيادي شده است و هم مسيحيان و هم طرفداران تجدد با او به مخالفت برخاستند. خود او ميگويد، وقت من هنوز فرا نرسيده است و براي فهم كلام من، يك تأويل و هرمنوتيكي لازم است كه مستلزم يك تأمل و تفكر است و فكر مدرن، فاقد اين تفكر و تأمل است و اغلب در فهم اقوال ديگران؛ مانند سربازان غارتگر عمل ميكند؛ يعني از هر كجا كه دستشان ميرسد، برميدارند و به غارت ميبرند. در واقع نيچه هشدار ميدهد كه او را مانند آن سربازان غارتگر فهم نكنيم.
وقتي كه دانشجو بودم اولین مطلبی که راجع به نيچه خواندم از ويل دورانت بود. بعدها متوجه شدم كه حرف نيچه در مورد تعبير فكر و فلسفهاش بسيار درست بوده است و ويل دورانت در تاريخ فلسفهاش، نيچه را با سوفسطايي رسالههاي افلاطون (كالكليس) مقايسه كرده است. در حالي كه به جهت شباهت ظاهري، يكي گرفتن اينها خطاي بزرگي است.
از طرف ديگر، مسيحيان نيز با نيچه مخالفت کردند و كاپلستون كتابي نوشته است تحت عنوان «نيچه فيلسوف فرهنگ» كه سال ها پيش به فارسي ترجمه شد و در آن کتاب، اين كاتوليك انگليسي سعي كرده است خیلی مؤدبانه به برخی اتهامات نيچه از جمله اينكه مسيحيت آثار مخربي در تاريخ داشته است و تمدن بزرگ يونان باستان را نابود كرده است و نيز از نفوذ فرهنگ برتر اسلامي به اروپا ممانعت كرده است، پاسخ دهد. كاپلستون در واقع كاتوليكي است كه خيلي مؤدبانه پاسخ نيچه را ميدهد.
همان طور كه ميدانيد نيچه نسبت به مسيحيت حرفهاي تند و زنندهاي دارد. نيچه، اخلاق مسيحي را اخلاق بردگان ميداند و در واقع مسيحيت را يك امر یهودي ـ يوناني ميداند. حتي معتقد است پيش از تولد مسيح تحت تأثير آراي افلاطون و رواقيان، دعاوي يهوديان بعدها توسط پلوس مسيحي به وجود آمد؛ ولي نسبت به خود مسيح احترام قائل است. از جمله نمونههايي كه براي ابرمرد برميشمرد، حضرت مسيح است. در نوشتههای پراکندهاش در اواخر عمر خود گاهي دیونوسوس و گاهی هم مصلوب امضاء ميكرده است و بعضی شارحان او گفتهاند، آن آنتي كريستش، خود حضرت مسيح است؛ چون گفته است، مسيح واقعي يكي بود؛ آن كسي بود كه بر دار شد (به صليب كشيده شد) بعد ديگران آمدند و تعاليمي به نام او ساختهاند.
نيچه با فرشتهمآبي مسيحي سخت مخالف بود و اين را نسبت به انسان و شأن انسان، وهم ميخواند كه انسان بخواهد به فرشته تشبه شود؛ چنان كه مسيحيان معتقد هستند و اين را زهر دروغين و ريايي ميداند. او معتقد است كه اين آخرتپنداري محض مسيحي، خود سببساز نيستانگاري شده است و نيستانگاري هم، يعني اعراض از زندگي و ارجمندي و ارزشهاي آن.
ما در اين روزگار گرفتار این نوع نیستانگاری هستيم. نيچه معتقد است كه علت اصلي آن، همان مسيحيت است كه نسبت به دنيا، كاملاً بياعتنايي را تبليغ ميكرد و همان باعث شده است همهي توجهها به آخرت معطوف شود و وقتي آخرت و حرف مسيحيان خريدار پيدا نكرد، انسانها نسبت به زندگيشان در اين دنيا نيز بياعتنا ميشوند در نتيجه زندگي، ارجمندي و ارزشهاي خود را از دست ميدهد.
از نظر نيچه، حاكميت اخلاق، حاكميت مردم كوچه است يا در تعابير ديگرش «بسيارتر از بسياران» يا «ميانمايگان». در واقع حاكميت فرد منتشر است. نیچه حرف از بازگشت جاويدان نیز ميزند و بازگشت جاويدان را ميتوان به نحوي علاقهي نيچه به خلود و جاودانگي دانست. همان چيزي كه مسيحيت آخرتطلبياش را بر اساس آن استوار كرده است. نيچه «پلوس» قديس را مسوول انحراف از تعاليم مسیحی میداند، اما نميشود گفت چون او معتقد است كه سخناني كه مسيح ميگفت نميتواند به صورت تعاليم عمومي درآيد؛ ولي «پلوس» كه يك يهودي است در واقع اين تغيير را در مسيحيت ايجاد كرده. ليبراليسم، سوسياليسم و ناسيوناليسم كه ايدئولوژيهاي زمان او و زمان ما هستند، به اعتقاد نيچه صورتي ديگر از همان اخلاق بردگان و حاكميت انسانهاي فرومايه و حاكميت فرد منتشر است و در واقع از بين رفتن مردي و جوانمردي و انسانهاي والايي كه به خاطر ايدههاي بزرگ از جان خود ميگذرند و سبب اين صورتها هم، مسيحيت است.
نيچه با مسيحيت مخالف است؛ ضمن اينكه مايههايي از مسيحيت در فكر او وجود دارد و ميدانيم كه از لحاظ خانوادگي، نيچه از خانوادهي یک روحاني پروتستان بوده است و دو سال نیز به دنبال الهيات مسيحي رفته است، اما آن را رها كرده و به يونان و فلسفه و زبانشناسي توجه كرده است. با این حال در فلسفه هم سعي ميكند با متافيزيك مخالفت كند و با افلاطون كه مؤسس فلسفه و متافيزيك است مخالفت ميكند و عقايد خود را افلاطوني وارونه ميكند.
نيچه هم فيلسوف است و هم شاعر و در واقع فيلسوف شاعر است. كلمات قصار او مشهور است و پر از معاني بالا و والا است. نيچه سخنانش مثل هر فيلسوف ديگري پارادوكس است كه پارادوكس سه معنا دارد كه يك معناي آن، خلاف آمد عادت است. اينكه رأي عموم و رأي مقبول و مسلمات را مقبول و مسلم نپنداريم، اين خلاف آمد عادت است، سخنان نيچه به اين معنا پارادوكسيکال است و سخت خلافآمد عادت است. معناي دوم پارادوكس آن چيزي است كه به ظاهر باطل مينمايد ولي حق است و ميتواند باشد و همان معناست كه كربن پارادوكس را با شَطَح معادل قرار داده است و شَطَح صوفیان را به پارادوكس ترجمه كردهاند. به عنوان مثال ميگويد، من از خدا 2 سال كوچكترم. اين سخن، سخن باطلي به نظر میرسد؛ براي اينكه خداوند فراتر از زمان و مكان است و مقصود اين است كه صوفيان در يك حالت صوف و ناخودآگاه، اين كلمات را بر زبان ميآورند و با اينكه ظاهرش، باطل و کفر نشان ميدهد، اما در باطن درست است. چون مقصود اين است كه ما در مرحلهي ذات و صفات نيستيم، بلكه در مرتبهي فعل الهي هستيم. اين هم يك پارادوكس است كه به نحوي شطحيات است.
معناي سوم پارادوكس، قولي است كه با خود متناقض است و آن متناقضنما ميگويند كه در واقع شبهات منطقي يا ناسازگار و تناقضگوييهاي افراد است. مثل شبههي مشهور جذر عصم كه هر سخن یا راست است يا دروغ. حال اگر كسي بگويد همهي آنچه كه من ميگويم دروغ است، سخن او راست است يا دروغ؟ اگر درست باشد، دروغ است و اگر دروغ باشد راست است! سخنان نيچه هم از اين نوع تناقضها خالي نيست و اينگونه تناقضگوييها و ناسازگاريها هم در سخنان نيچه دیده میشود؛ اما چنين نيست كه ما بگوييم هر چه گفته، تناقض است و قابل اعتنا نيست. هر فيلسوفي به تهافت و تناقضگويي ميافتد؛ تهفات همين معنا است، تهفات الفلاسفهای كه غزالي نوشت، اشاره به همين پارادوكسهاي فلاسفه به معناي سوم كلمه است.
شايد جای سؤال باشد كه چرا نيچه در چنين گفت زرتشت كه شاهكار اوست، سخنان خود را از زبان يك حكيم ايراني بيان كرده است؛ اما در اصل نيچه مطابق توضيحي كه در «آنك انسان» دارد، زرتشت را براي اين انتخاب كرده چون او اولين كسي است كه سخن از خير و شر گفته و نور و ظلمت را مطرح كرده و طرح اخلاقي در انداخته و به اعتقاد او، تنها كسي هم که میتواند اين طرح را جمع كند، خود زرتشت است. در قرن نوزدهم كه قرن شرقشناسان است، در مورد نیچه گفته شده كه او قطعاً نوشتههاي دوگوبينو و ترجمههايي از اشعار شاعران ايرانی را خوانده است و همچنين در مورد زرتشت هم اطلاعاتي داشته كه كتاب خود را به نام او ناميده است. البته بعضي گفتهاند كه علتش مخالفت با ساميان است و پيامبر آريايي را برگزيده است كه در مقابل پيامبران سامي از جمله حضرت مسيح از پيامبر ديگري سخن گفته باشد؛ اما اين طرز تلقي نژادپرستانه است و نيچه قطعاً با نژادپرستي موافق نبوده است. علاوه بر اين، نیچه با اینکه با مسیحیت مخالف بود، به حضرت مسيح علاقه داشت.
يكي از مسائلي كه نيچه مطرح كرده و بسيار هم اهميت دارد، اراده معطوف به قدرت است. نيچه بر اين مسأله تأكيد فراوان كرده كه همه چيز، ارادهي معطوف به قدرت است و عالم همه ارادهي معطوف به قدرت است و اين مستلزم اين است كه انسان، يك مرحلهي ناخودآگاهي را فرض كند. در هر صورت، حتی فرويد هم او را در اين مسأله جلوتر از خود دانسته؛ گرچه فرويد ميگويد كه از طريق نيچه به اين اعتقاد نرسيده است، ولي در نيچه و شوپنهاور اين مسأله، مسأله مهمي است و ميشل فوكو در كتاب تمدن و جنون به اين مسأله پرداخته كه چگونه دورهي مدرن، چون اساس را بر آگاهي و خودآگاهي نهاده، با «ناخودآگاه» مخالفت كرده و با جنون نيز مخالفت كرده است و فوكو سعي ميكند با يك رياكاري، ديوانگان را كه ضمير ناخودآگاهشان بر آنها غلبه دارد، از شهر دور كند. در حالي كه در اصل، تنبيه آنهاست برای جرمي كه مرتكب نشدهاند؛ به جهت اينكه مدرنيته نميتواند اين مسأله را بفهمد، سعي ميكند آنها را مجازات و تنبيه كند.
نيچه بر شعر و شكر شاعرانه نیز تأكيد ميكرده و همچنين بر تشبه و تهذيب ديونيسوس كه ايزد سكر و سرمستي و شراب نزد يونانيان بوده است و افلاطون فساد تمدن يوناني و تمدن بشري را از اينجا ميداند كه ديونيسوس مغلوب آپولون، ايزد عقل و حسابگري و هندسه ميشود.
نيچه به تجلیل، از سقراط به نام سقراط هنرمند ياد ميكند، ولي با او مخالف است و گفته است: من چندان به سقراط نزديكم كه نميتوانم با او مخالفت نكنم. شايد منظور از سقراط هنرمند، سقراط ديگري است و سقراطي كه او با آن مخالفت ميكند، همان افلاطون است. (شايد) افلاطون طرح دو عالم را درمیاندازد، همانطور که ایرانیان باستان و زرتشت قائل به دو عالم، عالم مينو و گيتي بودند و مينويان، نورانيان، روحانيون و فرشتگانند؛ گرچه دو مينو وجود دارد، مينوي خوب و مينوي بد و عالم گيتي نیز بر دو قسم است، نور و ظلمت. افلاطون اين دو را عالم صيرورت فرض كرد و عالم ثابتي به نام عالم مُثُل قائل شد و اصالت را در عالم مثل، (عالم عقل و عالم وجود) در نظر گرفت. سخن نيچه اين است كه من برعكس افلاطون عمل ميكنم و به جاي اينكه به عالم مثل و عالم ثابتها، اولويت بدهم و اين عالم را تبع بدانم، اصل را عالم صيرورت ميدانم؛ نه اينكه عالم صيرورت را عالم سايهها، فردي و تبعي بدانم. عالم، عالم صيرورت است. ارادهي معطوف به قدرت هم، صيرورت است، اراده همواره ارادهي به چيزي است. بيترديد او از شوپنهاور استفاده كرده است، اما معتقد است در شوپنهاور هم همان سنديت وجود دارد؛ زيرا شوپنهاور ميگويد عالم همچون تصور، تمثل و اراده است و تمثل، اشاره به عالم بيروني دارد و ارادهی آن اصل دروني است؛ گرچه در همه اجزاء اين اراده را جاري ميداند.
در هر حال اراده، معطوف به قدرت است؛ اما اين قدرت، قدرت سياسي نيست و حرف نيچه اين نيست كه اگر كسي قدرتمند بود پس حق با اوست. قدرت، نيرو و تلاش است و در واقع مثل بچهاي است كه نيرويش را صرف ميكند. اين در واقع همان قدرت و ارادهي معطوف به قدرت نيچه است و به يك اعتبار همان صيرورت است. نیچه معتقد است كه صيرورت ثابت است. اين يك پارادوكس است ولي نه از نوع تناقضها. حرف نيچه اين است كه در اصل همه چيز در حال صيرورت، تغيير و سيلان و شدن است و صيرورت توقف ندارد. هراكتيتوس هم از صيرورت حرف زده است. در سنت ما، عرفا هم سخن از تجدد امثال و خلق جديد گفتند و ملاصدرا هم حركت جوهري و جوهريه را مطرح كرده و اين عالم (طبيعت) را ذرات در حال سيلان ميداند.
نيچه از جهاتی نیز با كانت همعقیده است؛ از جمله اینکه كانت عليت را مربوط به ذهن (سوبژكتيو) میدانست و عقیده داشت عليت برای اشياء نيست، بلكه براي ذهن است. براي اينكه عليت به وجود بيايد، بايد (ثبات ذات موضوع) را حل كند كه اگر هر چيزي تغيير كند مشكلي به وجود ميآيد كه همه چيز به همه چيز تبديل ميشود در واقع اصل الوهيت و عليت هر دو مشكل مييابد. نيچه معتقد است اين صيرورت مربوط به ذهن ما به عنوان فاهمه مربوط ميشود. اگر هر چيزي در حال شدن و صيرورت است، علت و معلول بيوجهه است؛ زيرا بايد علت را از معلول جدا كرد. بنابراين حق قضيه صيرورت است. اما وقتي ما ميخواهيم در خودآگاهیمان شناسايي پيدا كنيم، بحث ثبات مطرح میشود و اينجاست كه ميتوانيم ثابت را حمل بر صيرورت بكنيم و بگوييم كه صيرورت ثابت است.
یکی از ناكاميهای نيچه اين است كه از دوآليتهاي فرار و گرفتار سنديتي شده است. افلاطون دو عالم درست كرده است. تن و جان را جدا كرد و به روح اصالت داد. كانت همين كار را در عالم ذهن کرد و ظاهراً اين مسأله با اينكه پارادوكس به معناي تناقض نيست و پارادوكس به معناي خلافآمد و شطح است، اما در واقع نشانه ناكامي و به نحوي تناقضگويي نيچه ميتواند باشد. پرسپكتيويزمي كه به نيچه نسبت ميدهند، در واقع نتیجهی اين نظر نيچه است. چون در آنجا حتي احوال مابعدالطبيعي كه نيچه براي آن ثبات بیان میکند، به نحوی انسان را دو تكه ميكند که اگر ثبات را از آن سلب كنيم، ميشود پرسپكتيويزم و افرادي مثل مانهايم نیز این نظریه را مطرح كردند و بر همين اساس پيش رفتند و گفتند همه چيز در حال شدن است در حالي كه نيچه، نوعي ارزشگذاري جدید هست؛ در واقع همان الاگويي به نحوي هم در همين جا ظاهر ميشود و نيچه توانسته است بناي 2500 ساله متافيزيك را كه از افلاطون شروع ميشود بلرزاند و آثار مخرب آن را در بسط و گسترش آن در دورهي مدرن در نيستانگاري كاملاً نشان دهد و اين كار بسيار بزرگي است؛ گرچه خودش گرفتار آن شد. وقتي نيچه ميگويد كه وجود، ارادهي معطوف به قدرت است، به معناي اين است كه از متافيزيك نتوانسته است خلاصي پيدا كند.