والتر بنيامين متفكر و نويسندهي يهودي در مهمترين اثر دوران جوانياش يعني سرچشمه درام تراژيك آلماني مينويسد: «موضوع اصلي نقادي فلسفي نماياندن اين نكته است كه كاركرد شكلهاي هنر جز اين نيست كه محتواي تاريخي را به حقيقت فلسفي تبديل كند». شايد درست همين نكته است كه بعدها در آثار هنري بسياري تجلي پيدا ميكند. بنيامين متفكر يهودي بود كه دلبستهي سرزمين موعود بود وي در نوشتههاي خود پايههاي نظري را بنيان گذاشت كه بعدها بسياري از آثار و محصولات هنري بر پايهي آن شكل گرفت. بنيامين از سوي ديگر دلبستهي دو آيين آلماني بود. يكي فلسفه ايدآليستي آلماني و به ويژه نقادي كانتي و ديگري رمانتيسيسم آلماني.
او كه دو آيين فلسفي فوقالذكر را با روح غاصبانهي تفكر صهيونيسم تركيب كرده است مباحثي را مطرح كرده است كه تجلي آن را ميتوان در آثار سينمايي از جمله ماتريكس ديد. به نظر او اثر هنري تنها ميتواند نشان دهد كه چرا ايده تكامل نمييابد ولي در قطعههاي مشهور به خيابان يك طرفه نوشته است: «تمام آن چيزهايي كه ما زيبا ميخوانيم نشانگر ناسازههايند». براي بنيامين هنر شرح ديگري است از حقيقت تاريخي. او در «نمادهها» نوشته است كه تاريخ را فاتحان مينويسند و ميتوان ديد كه خود از هنر «تاريخ به روايت شكست خوردگان» را ميطلبيد ولي كه اين نظريات را از «تلمود» اخذ كرده بود در آثار خود پلي ارتباطي ميان روح خود بر تربيتي صهيونيسم، مظلوميتنمايي يهود و ارباب بودن بر تمام عالم را شكل داد. اما در آثار و نوشتههاي او هرگز اين موارد به اين شكل واضح بيان نميشوند. در فيلم ماتريكس نيز همهي اين موارد در شكل تركيب با بنمايههاي سوبژكتيويستي ايدهآليسم كانت به شكل استادانهاي نمود پيدا كرده است. تفكر بنيامين همواره از سويي درگير مسأله عرفان يهودي و از سوي ديگر ماركسيسم است. شايد مهمترين عامل توجه بنيامين به سنت يهودي نزديكي با گرشولم شولم و عضويت او در محفل روشنفكران راديكال يهودي در سنين جواني بود.
وي در درسهايي درباره زيباييشناسي مينويسد: هنر در آغاز كار استوار بر موردي رمزآميز، چيزي شوم و پنهان و هوسي بيپايان بود… اما هر گاه محتواي ناب اثر هنري به گونهاي كامل در قالب هنري حل شود، آنگاه روح دست نيافتنياش شكل ظهور ابژكتيو خود را از دست ميدهد و به خويشتن دروني خود بازميگردد و اين درست همان چيزي است كه در روزگار ما رخ داده است. ديگر نميتوانيم به تعالي هنر و حركتش به سوي كمال اميد ببنديم هر چه هم كه خدايان را به كمال خدايان يونان فرض كنيم هر چه هم خدا، عيسي و مريم را در حد كمال ترسيم كنيم باز مسأله اصلي فرق نخواهد كرد چون ديگر در مقابل آنها زانو نخواهيم زد. شايد آنچه كه بنيامين صراحتاً در همين چند جمله ذكر ميكند بدون هيچ توصيفي نشاندهنده و روشنگر يكي از لايههاي سهگانه ماتريكس باشد. نكته ديگر آنكه: آنچه بنيامين Aura يا تجلي خوانده به معناي صفتي است از ابژه كه فراتر از «شكل ظهور» ميرود و از فعليت و واقعيت ژرفتر است. تجلي در حكم نيرويي است در نمايش فاصله ويكه بودن. از نظر بنيامين تجلي سه ساحت اصلي دارد: يكه است، با فاصله دارد و جاودانه به نظر ميرسد و مقصود بنيامين ساده است: تكثير پردهاي از لئونارد و ديگر موردي يكه نيست كه براي ديدن آن ناگزير از سفر به پاريس و ديدار موزه لوور باشيم، كار هنري لئوناردو به صورت يك پوستر متعلق به ماست كه به دليل همين تعلق با ما فاصلهاي ندارد، ديگر جاودانه نمينمايد، بل كالايي است قابل تعويض كه هر گاه از آن خسته شويم با پوستر ديگري جايگزيناش ميكنيم. اين تكثير و تأثير عالم متكثر راه را بر نوعي از ماوراءالطبيعهگرايي و سوبژكتيويسم ايدهآليسمي ميگشايد كه به روشني در اثر سه گانه ماتريكس ديده ميشود. بنيامين مبلغ نوعي تكثير و سرگرميسازي در هنر است دوئل سيلور تهيهكننده ماتريكس ميگويد: «برادران واچوفسكي در هاليوود گفتند ميخواهيم مطمئن شويم كه جلوههاي ويژه و صحنههاي اكشن دو قسمت ديگر را هيچ كس نميتواند كپيبرداري كند به همين دليل فيلمهاي جديد شيوهاي تازه در نگاه به فيلمهاي سينمايي به عنوان وسيلهاي براي سرگرميسازي دارند.
در آخرين تصويري كه در ماتريكس از كيانوريوز بازيگر نقش نيو ميبينيم وي از يك نيروي ناراضي به يك ابرقهرمان ماورءالطبيعي بدل شده است كه طبق پيشبيني بايد نسل بشر را از اسارت ماشينها رها ميكرد اين دقيقاً تجلي الگوي دلخواه بنيامين و مجامع روشنفكري صهيونيسم است آنچه به شدت در اين مجامع دنبال ميشود همين ابرقهرماني است كه در بستر ايدهآليسم آلماني شكل ميگيرد و در نهايت قوم يهود را كه در نظام صنعتي وقت اروپا و ماجراي نازيسم در مظلومنمايي خود را اسير ساختار ماشينها (از ماشين آدمخوار هيتلر به قول ماركوزه تا ماشينهاي صنعتي) نجات دهد و به سرزمين موعود هدايت كند.
تمام شخصيتهاي فيلم ماتريكس شبيه به تلفيق يك كميك استريپ با تعدادي آدم عجيب و غريب به همراه باهوشترين شاگردان فلسفه سخن ميگويند به ويژه مورفيوس با آن جملات پرطمطراق و طولاني كه يادآور سخنان لارنس اليوير به هنگام دريافت اسكار افتخاري است سخناني فاقد معنا ولي تأثيرگذار تا حدي كه به نظر ميآيد آنها در حالت صحبت در مورد مسايلي ژرف و مهماند اين شيوههاي ديالوگنويسي نيز دقيقاً به تبعيت از اصول تبيين شده هنر صهيونيستي در آثار بنيامين شكل گرفته است از نظر بنيامين بودلر شاعر فرانسوي به راز مدرنيته پي برده بود يعني بازگشت به شكلهاي ابتدايي و اسطورهاي زندگي و انديشه در روزگار نو شعر بودلر خود لحظهاي است از اين مدرنيته اما لحظهاي است آگاه از شكلهاي اسطورهاي و آغازين. اين ديالكتيك اسطوره و مدرنيته در پشت زبان استعاري گلهاي بدي (اثر بودلر) و ديالوگهاي سهگانه ماتريكس نهفته است. شايد 2 نمونه ساده روشنگر باشد آنجا كه بودلر در مورد پاريس مينويسد: شهر شاعر، شهر زير در پايي و بنيامين در كتاب پاساژها از اين شهر مدفون مدام ياد ميكند كه شهر اسطورهاي مدرنيته است يا در ماتريكس 2 مورفيوس در پاسخ فرمانده لاك كه ميگويد: «همه اون جور كه تو فكر ميكني فكر نميكنند» پاسخ ميدهد: «برام مهم نيست اونا چه فكري ميكنند. پاريس اسطوره شهرهاي مدرن براي بنيامين است و سرزمين موعود در آثار بعدي صهيونيسم نيز درست گرتهبرداري از همين نمونه است از نظر اين فعالان هنري با گرايش صهيونيستي جهان به نهايت خود رسيده و آغازي ديگر را ميطلبد يا آغازي در عالم مجاز يا آغاز واقعي. آغاز واقعي تاريخ از نظر آنان از سرزمين موعود صهيونيسم آغاز ميشود درست در همين جاست كه آنها خود را نه تنها صاحبان بر حق جهان كه نجاتدهندگان همهي ابناء بشر معرفي ميكنند. نمونه لارنس فيشبرن بازيگر نقش مورفيوس شايد مثال روشنگري در اين مورد باشد ولي در مصاحبه خود با مجله سينما اينتره ميگويد: «اين امكان براي بشريت فراهم شده كه تغيير كند تغييري بر اساس اين انديشه كه ما و تنها ما از اين پس تاريخ را ميسازيم». اين جمله دقيقاً تكرار جمله گرشوم شولم صهيونيست دو آتشه، رهبر فعاليتهاي صهيونيستي در دههي 30 و دوست نزديك بنيامين است.
نكته ديگر آنكه بنيامين همواره ميان 2 گرايش متضاد سرگردان بود. از يك سو به ديدگاهي رمزآميز در شناخت فرهنگ مخصوصاً فرهنگ يهود متمايل بود و از يك سو در او تمايل شديدي به برجسته كردن زمينه تاريخي و اجتماعي اثر در مقابل جنبههاي ديگر و دفاع از ديدگاه جانبداري متن وجود داشت دقيقاً چالش اصلي محتوايي در ماتريكس و همچنين چالش ميان مخاطب سه گانه ماتريكس بر اساس همين دواليسم فكري بنيامين شكل گرفته است.
او كه مدعي شناخت باطن و روح هر ابژه است همه چيز را در هالهاي از ابهام مييافت و به مسيانيسم كابالايي و بينشي عارفانه نزديك ميشد. از قضا دقيقاً همين گرايش اوست كه به طرز عجيبي در آثار شالودهشكنان تا پيروان آيين هرمنوتيك ادامه يافته است.
درست همين مورد نيز ويژگي اصلي فيلم ماتريكس است.
شواهد بسياري ديگر نيز نشان ميدهد كه چگونه سهگانه ماتريكس درست بر اساس ريشههاي انديشههاي صهيونيستي شكل گرفته است و فكر پشت اين آثار اساساً فكري است كه به تقويت منافع صهيونيسم نشان دادن مشروعيت ايدئولوژي غاصبانهي اين اقليت صاحب نفوذ ميپردازد.
اما در سهگانه ماتريكس همهي اين ايدئولوژيها كه از صافي نظريهپردازيهاي والتر بنيامين گذشته است با ايماژهاي هنري به مخاطب به شكل ناخودآگاه و حُقنه ميشود و اين نيز مصداقي ديگر از غصب است. روح غاصبانه تفكر صهيونيسم پيش از غصب هر سرزميني در پي غصب اذهان ملت آن سرزمين است و در اين راه از هر مديومي از جمله سينما استفاده ميكند.