محمد بن جرير طبرى به سال ۲۲۴ هجرى قمرى مصادف با حكومت طاهريان به دنيا آمد. وى حافظ قرآن بود و آشنايى كاملى با احوال صحابه و تابعان داشت. وى كه نخست مذهب شافعى داشته بعدها از مذهب مذكور عدول مى كند و بنا به اخبار سندى در دست نيست كه به چه مذهبى معتقد مى شود. طبرى تاريخ كبير خود يا تاريخ رسل والملوك را كه مربوط به حوادث جهان است در هشت جلد مى نگارد و آن را تا سال ۳۰۲ يعنى هشت سال قبل از مرگش به رشته تحرير درمى آورد.
تاريخ طبرى تاريخى است عمومى كه مولف زمانى كه قصد نگاشتن آن را مى كند از زمان خود شروع به تاليف نمى كند بلكه بنا به سنت آن زمان از دوره آدم ابوالبشر حوادث را مى آورد و تاريخ اسلام به خصوص زمان بعثت پيامبر اسلام و حوادث مربوط به آن دوره را نيز متذكر مى شود و حوادثى چند از زمان خود را نيز در اثر خود ثبت مى كند. طبرى زمانى كه به دوره تاريخ اسلام وارد مى شود قدم به عرصه تاريخ نگارى سالانه مى گذارد و وقايع را به صورت ساليانه صرف نظر از اينكه در كجا اتفاق افتاده باشد و رشته سخن در حول چه فردى بچرخد ضبط مى كند. طبرى كه خود به علوم دينى عصرش احاطه دارد از معتقدات ساير اديان نيز ناآگاه نيست، بدين سان در كتاب خود علاوه بر تاريخ انبياء، اسرائيليات را نيز آورده و اين نكته نشان از آگاهى وى با كتب و اعتقادات معتقدان به ساير اديان است.
بر طبق سنت معمول در جهان اسلام آشنايان به علوم مختلف براى اينكه مسلمين در تمام نقاط جهان اسلام بتوانند از كتب ايشان بهره برند آثار خود را به زبان عربى - كه زبان رسمى جهان اسلام بود - مى نگاشتند بنابراين طبرى نيز از اين امر مستثنى نبوده و اثر تاريخى خود را به زبان عربى نگاشته است. همانطور كه اشاره شد طبرى با نظرى از ديدگاه شرع به تاريخ مى نگرد، شواهد و مدارك خود را از كتب آسمانى به ويژه قرآن و نيز احاديث پيامبر نقل مى كند و بعضاً اخبارى را نيز به رشته تحرير درمى آورد و در پايان براى تبرئه خود از صحت و سقم موضوع ياد شده با ذكر شبه جمله «الله اعلم» پاى خود را از حادثه نقل آمده كنار مى كشد.
شيوه تاريخ نگارى طبرى و امثال او «كلامى - الهى» است. تاريخ از نظر محمد طبرى، تذكر حادثه پراهميت، غيرقابل تكرار و بى سابقه نزول وحى و حضور پيامبر در ميان امت است. تاريخ به نظر وى، تذكر سنت نبوى به عنوان اسوه اعلاى رفتار هر فرد مسلمان است و تاريخ نويسى دوره اسلامى لاجرم جز از توصيف آن وضعيت آغازين نمى توانست باشد. همچنان كه اثبات بسيارى از امور شرعى تنها از مجراى دليل شرعى امكان پذير بود، تاريخ نيز تنها به عنوان تذكر حادثه مهم امكان پذير مى توانست باشد نه بر مبناى تحليل. طبرى خود در آغاز اولين جلد كتاب خود عنوان مى دارد كه: «هدف كتاب ما تاريخ ملوك گذشته است و شمه اى از اخبارشان و زمان رسولان و پيمبران و مقدار عمرشان و مدت خليفگان سلف و چيزى از سرگذشتشان و قلمرو حكومتشان و حوادث عصرشان و به دنبال آن ذكر ياران پيمبر و نام ها و كنيه ها و نسب هاشان و مدت عمرشان و وقت وفات هر يك را با موضع وفات بياورم سپس از تابعان و اخلافشان سخن آرم و معلوم كنم كه روايت كدامشان را پسنديده ام و نقل كرده ام و آنها را كه روايتشان را نپسنديده ام و نياورده ام.» (ج اول، ص ششم)
با توجه به اين اشاره صريح طبرى سخنى به گزاف نخواهد بود كه ادعا كنيم تاريخ نويسى شرقى - حتى تا دوره هاى متأخر و معاصر - خالى از تجزيه و تحليل است. اساساً در تاريخ نويسى ايران دوره اسلامى مى توان دو دوره متمايز از هم را مشخص كرد. تاريخ نويسى قديم ايرانى كه با نخستين مورخان دوره اسلامى آغاز شده است به جز حضور استثنائاتى در ميان ايشان چون ابوعلى مسكويه رازى با تجارب الامم و ديگر بيهقى با اثر معروف خود، بقيه سرشتى خردگرا ندارند. با يورش مغولان و آغاز دوره اى در تاريخ ايران، تاريخ نويسى ايران بيش از پيش دستخوش زوال شد. اين هر دو تاريخ نويسى به استثناى چند مورد معدود از محدوده توصيف حوادث تاريخى و شرح وقايع فراتر نمى روند. در رابطه با آنچه خردستيزى عنوان كرديم به سخن خود طبرى استناد مى جوييم كه در همان كتاب آورده است:
«آن كس كه بر اين كتاب ما نظر مى افكند، بايد بداند كه در همه آنچه كه اينجا آورده يا شرط كرده ام كه در اين كتاب بياورم اعتماد من بر اخبار و آثارى بوده است كه من روايت كرده و به راويان آنها نسبت داده ام. من جز در اندكى از آن اخبار به دلايل عقول و استنباط انديشه انسانى اعتماد نكرده ام(؟!) زيرا علم به اخبار گذشتگان و گزارش هاى متأخران جز بر كسانى كه شاهدان ماجراها بوده اند ممكن نيست و زمان گذشتگان را نمى توان جز از طريق اخبار راويان و نقل گزارشگران درك كرد و اخبار گذشتگان كه در كتاب ما هست و خواننده از اين حيث كه وجهى بر آن نمى يابد، آن را عجب شمارد و يا شنونده به انكار آن پردازد، در اين موارد، خواننده بايد بداند كه در حقيقت خطاى آن متوجه من نيست بلكه به راويانى مربوط مى شود كه آن اخبار را به ما گزارش كرده اند، ما آن اخبار را به گونه اى كه به ما رسيده است گزارش مى كنيم.» (همان جلد، همان صفحه)
طبرى بر آن بود كه خبر شايسته نقل به يگانه حادثه مهم دوره اسلامى يعنى بعثت پيامبر و حضور او در ميان امت مربوط مى شود و خبر دادن از اين حادثه جز از طريق نقل كسانى كه به طور مستقيم بر آن ناظر بوده اند، امكان پذير نيست. بديهى است كه در اين صورت جايى براى كاربرد عقل در تاريخ باقى نمى ماند زيرا كاربرد عقل، مستلزم به كار بردن چون و چرا درباره مسائلى بود كه سنخيتى با عقل نداشت و به گفته طبرى قابل استنباط به قوه فكر بشرى نبود. اين باور به تاريخ نويسى كلامى - الهى برآمده از دريافت آنان از شرع بود. در اروپاى سده هاى ميانه نيز مانند دوره اسلامى حادثه تاريخى با موضع ايمان در پيوند بود و هنوز موضوع شناخت علمى قرار نگرفته بود. در سده هاى ميانه منتقد تاريخ نويسى به دو گونه تاريخ قدسى و تاريخ عرفى تقسيم شد. تاريخ عرفى، تاريخ وقايع و حوادث بود و كوشش داشت تا توصيفى از واقعيت حوادث را به گونه اى كه اتفاق مى افتد، به دست دهد در حالى كه تاريخ قدسى، به دنبال توضيح جهت سير تاريخ با توجه به درك از مشيت و با تكيه بر آموزش هاى كليسا بود اما به تدريج در تاريخ نويسى سده هاى ميانه متأخر، نقد اخبار و اسناد تاريخى رايج شد و اين نقادى، در دوره هاى بعدى، راه تاريخ نويسى جديدى را هموار كرد.
در اين دوره؛ تاريخ نويسان را اعتقاد بر اين بود كه گفته هاى متقدمان نسبت به سخن متأخران برترى دارد لذا ايشان سخن متقدمان را درباره حوادث تكرار مى كردند بى آنكه چون و چرايى درباره صحت و سقم آن كرده باشند. اين نكته بسيار حائز اهميت است كه آنچه در هاله اى از تقدس قرار گيرد لاجرم نه تنها امكان سنجش آن با عقل فراهم نيايد، بلكه حتى تصور نقدپذير بودن آن هم ممكن نباشد و اين همان است كه گمان داريم فضل تقدم به معناى تقدم فضل انگاشته شود. متفكران سده هاى ميانه در مغرب زمين را باور بر اين بود كه به سبب روشنگرى هاى متقدمان، ما به بسيارى از مطالب آگاه مى شويم. اين اشراف ما نه به سبب تيزبينى باشد كه به علت حضور فضلا و متقدمان است، اما اين باور به تدريج دستخوش تجربه نظرى اساسى شد. در سده هجدهم ميلادى كشيشى فرانسوى به نام گاسندى (Gassendi) با اعلام اينكه كوشش هاى متقدمان درخور نگرش است، در عين حال عنوان مى دارد كه نمى توان ادعا كرد كه ايشان هيچ اشتباهى مرتكب نشده اند. وى با اذعان به اينكه طبيعت همان طبيعت است و اگر قبل از اين مردان بزرگى را در دامان خود پروراند و در آينده نيز توان آن را خواهد داشت كه بزرگان ديگرى را به وجود آورد كه كمتر از پيشينيان نخواهند بود، تيشه بر سخنى به صرف اينكه از زبان بزرگى برآمده باشد و بدون سنجش عقلانى مورد پذيرش قرار گيرد، وارد مى آورد.
به هر حال طبرى با نگاشتن «تاريخ رسل والملوك» اثرى از خود به جاى گذاشت كه تنها مى تواند به عنوان كتابى كه به صرف تذكر حوادث و توصيف آنها پرداخته، مورد توجه قرار گيرد. بديهى است كه اخبار نقل شده از سوى او به خصوص اخبار دوره صدر اسلام خالى از شائبه تعصب نبوده و آنچه براى يك مورخ دردى مزمن است افتادن در دام طرفدارى در نگرش تاريخى است اما ناگفته نباشد كه وى در نقل اخبار و حوادث، آنها را از ديدگاهى ارزشى نمى نگرد و همواره خود را در گرو ايمان به «خداى عزوجل» مى دارد و همانگونه كه گفته آمد اخبار را به صرف اينكه وى تنها ناقل آنها است عنوان داشته است.