باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 28 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
بنيادگرايى اسلامى و ديپلماسى آمريكايى
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: مهران - قاسمي

منبع: روزنامه - شرق

 
 

فاجعه ۱۱ سپتامبر بر سياست خارجى ايالات متحده كاملاً واضح است . از پاييز ۲۰۰۱ خط كلى سياست خارجى اين كشور تغيير يافته است و پرسنل نظامى و اطلاعاتى آمريكا با گسترش دامنه نفوذ و عمليات خود در بسيارى از كشورها از جمله افغانستان، فيليپين، يمن، گرجستان و حتى اندونزى در راستاى تحقق اين تغيير فعاليت مى كنند. در حقيقت همراه با گسترش نبرد عليه تروريسم، يكى از پرهزينه ترين و همزمان پردردسرترين دوران سياست خارجى ايالات متحده آغاز شده است . افزايش هزينه هاى نظامى، اعزام پرسنل اطلاعاتى و دفاعى به ساير كشورها و بيش از هر چيز فعاليت مستمر و شديد ديپلماتيك دستگاه سياست خارجى ايالات متحده به اميد يافتن راهى براى جلوگيرى از وقايع و حوادث تروريستى مشابه، تنها بخش كوچكى از اين تغييرات بنيادين در سياست خارجى آمريكا را تشكيل مى دهد.

مهمترين درسى كه سياست خارجى ايالات متحده از حوادث ۱۱ سپتامبر آموخته است، شامل اين نكته مهم مى شود كه اسلام را بايد به عنوان دينى متفاوت از ساير اديان در نظر گرفت . اسلام نه تنها سريع الرشدترين باور مذهبى جهان معاصر محسوب مى شود بلكه عملاً شامل يكسرى سنت هاى سياسى بسيار گسترده و جامع مى شود كه بر زندگى اجتماعى بيش از ۲/۱ ميليارد نفر در سرتاسر كره زمين در بيش از شصت كشور جهان تاثير مستقيم و آشكار خود را اعمال مى كند.

رشد سريع اسلام در دوران پس از جنگ سرد باعث شده است تا اين مذهب و دين با توجه به تاثيرات خود بر زندگى بشرى، امنيت و سعادت بخش عظيمى از جهان معاصر را در اختيار داشته باشد. اسلام يك سيستم صلب از مجموع عقايدى ثابت و غيرقابل تغيير كه حول كتاب مقدس «قرآن » و مفاهيمى چون «اقتدار خداوند» و... شكل گرفته باشد، نيست .

اسلام برخلاف مسيحيت يا يهوديت يك دين اجتماعى واقعى است كه بر رفتار مومنين به خود، در تمامى ابعاد تاثيرگذار است . به عبارت ديگر اسلام دينى لايه اى و سطحى نيست . شناخت اين قابليت انعطاف و همزمان اهميت اسلام نيازمند توجه و مشاركت تمامى افرادى است كه در فرايند هدايت سياست خارجى ايالات متحده و تلاش هاى ديپلماتيك به عمل آمده فعاليت مى كنند. در اين راه همه بايد مشاركت داشته باشند. از ساده ترين و پايين ترين افراد عضو دستگاه سياست خارجى آمريكا گرفته تا متفكران و استراتژيست هاى برجسته اى كه در گوشه و كنار وزارت خارجه آمريكا به طراحى مشغولند. متاسفانه اگر بيانيه هاى سياسى و اعلاميه هاى رسمى دولتمردان آمريكايى را به عنوان نشانه اى از تلقى آنان از اسلام قلمداد كنيم، تنها و تنها به اين نتيجه مى رسيم كه اين فرايند شناخت دوباره اسلام پيش از آغاز شكست خورده است .

هر چند تمامى چهره هاى سياسى كاخ سفيد در سخنان خود همواره بر اين نكته تاكيد داشته اند كه بنيادگرايى راديكال دشمن واقعى ايالات متحده محسوب مى شود نه اسلام و حتى بوش در نخستين سخنرانى خود در كنگره پس از حوادث ۱۱ سپتامبر يادآور شد كه «تروريست هاى افراطى مسلمان، اسلام را ربوده اند» با اين وجود تمامى تلاش ها براى زدودن غبار نشسته بر چهره اسلام به همين چند سخنرانى محدود شد. در چنين شرايطى در حالى كه بخش اعظم جهان اسلام مخالف سرسخت تروريسم، ظلم، افراطى گرى و خشونت هستند، تصوير تروريست ديوانه اى كه در يك دست خود كتاب مقدس و در دست ديگر مسلسل تمام اتوماتيك دارد، هنوز در اذهان وجود دارد. از سوى ديگر بخش اعظم جهان مسلمان، ايالات متحده را مسئول تمامى اقدامات سياسى مى داند كه باعث تضعيف شرايط اقتصادى و سياسى در كشورهاى مسلمان مى شود. همزمان ايالات متحده نيز عملاً تلاش چندان جدى جهت پر كردن شكاف فرهنگى عظيم ميان غرب و به طور خاص خود و ساير كشورهاى جهان انجام نمى دهد. به عبارت ديگر بيان اين موضوع كه «اسلام دشمن محسوب نمى شود» و «بنيادگرايى مسلمان متفاوت از اسلام است »، نه تنها تاثيرى در پر كردن اين شكاف ندارد بلكه حتى نمى تواند سرپوشى باشد بر نقايص سياست خارجى ايالات متحده . نقايصى كه وجود آنها در گذشته و عدم توجه كافى به رفع آنان، خود به عنوان اصلى ترين عامل ايجاد چنين خيزش ها و جنبش هاى راديكالى در منطقه شده است . در چنين شرايطى حتى اگر قرار باشد به گفته «مت لاسن هاپ » از اعضاى ارشد وزارت امور خارجه ايالات متحده، «پرده آهنين » ميان غرب و اسلام كه باعث عدم شناخت كافى اين دو از يكديگر شده است، دريده شود، باز هم سياست خارجى آمريكا بايد صادقانه به شناسايى شكست هاى پيشين خود پرداخته و عوامل و عناصرى را كه باعث عدم توفيق در برقرارى ارتباط با حداقل يك پنجم جمعيت جهان شده است، شناسايى و برطرف كند.

براى درك و رفع مشكلات پيشين سياست خارجى آمريكا در برخورد با جهان اسلام و برقرارى روابطى سازنده و مفيد با كشورها و ملل مسلمان پيش از هر چيز بايد به بررسى تاريخچه سياست هاى آمريكا در قبال آنان پرداخت . سياست خارجى آمريكا پيش از اين با سه مسئله اصلى روبه رو بوده است :

۱- ايالات متحده بايد از نگرش «حفظ منافع استراتژيك » دست بردارد. چنين رويكردى باعث خيزش جنبش هاى بنيادگراى متعددى در جهان اسلام شده است . براى مثال ايالات متحده روابط بسيار مناسبى را با عربستان سعودى برقرار كرده است . محور اصلى اين روابط حمل و نقل و فروش تسليحات، حضور نظامى مستمر و حمايت سياسى از رژيم عربستان سعودى است . اين در حالى است كه دولت سعودى از سوابق بسيار نامناسب و غيرقابل قبولى در زمينه مسائل مربوط به حقوق بشر و دموكراسى برخوردار است . هر چند چنين روابط نزديكى باعث شده است تا ايالات متحده حضورى دايمى و تهديدآميز در نزديكى مرزهاى ايران و عراق داشته و همزمان منابع غنى نفتى شبه جزيره را نيز تا حدودى در كنترل خود بگيرد اما دولت سعودى اكنون چندين دهه است كه از منافع بالقوه خود براى حمايت مالى گسترده از حركت هاى اسلامى محافظه كار در سرتاسر جهان استفاده مى كند. حركت هايى كه اكنون تبديل به مراكز خشونت و اقدامات نظامى شده اند، همگى با حمايت هاى مالى عربستان سعودى شكل گرفته اند. شواهد بسيارى از اينگونه حمايت هاى عربستان سعودى وجود دارد. شايد واضح ترين آن را بتوان در مثلث حامى مجاهدين افغان در جريان نبرد با اشغالگران روس مشاهده كرد. در طول دهه ۱۹۸۰ ايالات متحده با فراهم آوردن تسليحات و اطلاعات لازم، پاكستان با آموزش و پشتيبانى افراد و در نهايت عربستان سعودى با فراهم آوردن امكانات مالى، جبهه اصلى خشونت گرايان راديكال اسلامى را شكل دادند. پس از سقوط شوروى و به دنبال قطع حمايت هاى آمريكا از اين افراد، بسيارى از مجاهدين و جنگجويان سابق سرخورده به كشورهاى خود بازگشتند. نتيجه اين قطع ناگهانى حمايت ها و رهاسازى مبارزان، تنها مدت زمان كوتاهى پس از پايان نبرد افغانستان ظاهر شد. با بازگشت اين افراد به كشورهاى خود، آنها به تدريج خشونت را كه تخصصشان به شمار مى رفت، وارد معادلات سياسى كردند. چچن، تاجيكستان و كشمير مثال هايى روشن از اين ادغام ناميمون خشونت و سياست هستند . همزمان اين افراد خشمگين از نيرنگ هاى آمريكا خشم خود را متوجه منافع اين كشور در سرتاسر جهان كردند. بمب گذارى مركز تجارت جهانى در سال ،۱۹۹۳ حمله به تاسيسات آمريكايى در عربستان در سال ۱۹۹۵ و در نهايت بمب گذارى ناو يواس اس كول در يمن در سال ۲۰۰۰ بخشى از اين اقدامات انتقام جويانه محسوب مى شوند.

۲- دومين مشكل اصلى ايالات متحده حمايت بدون قيد و شرط اين كشور از دولت هاى اقتدارگراى حاكم بر جهان اسلام است . اين دولت ها عموماً با واكنش هاى سركوبگرانه در مقابل حركت هاى مخالف مذهبى فارغ از افراطى، ميانه رو و يا حتى سازنده بودن اين نوع حركت ها نوعى خشم و نفرت را در درون جوامع به وجود مى آورند. اين نوع برخورد همواره اثرى معكوس داشته و تنها به تند شدن واكنش ها و تبديل اين احزاب و گروه ها كه عموماً از پايگاهى مذهبى برخوردار هستند به گروه هاى راديكال و افراطى منتهى مى شود. افزايش خشونت عليه اين احزاب فعاليت آنها را نه تنها محدود نكرده بلكه با تبديل آنها به جنبش هاى زيرزمينى و مخفى، امكان رشد تفكرات تروريستى را در درون گروه تشديد مى كند. ايالات متحده سال ها با حمايت خود از رهبران تاجيكستان، ازبكستان و قزاقستان در حقيقت چشمان خود را بر نقض بديهى ترين حقوق انسانى توسط حاكمان بسته بود. به جرات مى توان گفت كه حتى در زمان حيات شوروى سابق نيز چنين فشار و محدوديت هايى بر چهره هاى مذهبى و سياسى منطقه اعمال نمى شد. پس از حوادث ۱۱ سپتامبر ايالات متحده اين روند حمايت را تشديد كرده است چرا كه رهبران اين كشورها با صدور مجوز جهت حضور ايالات متحده در خاك خود، منافع واشينگتن را به بهترين نحو ممكن تامين كرده اند. نتيجه اين سركوب مخالفان سياسى و يا مذهبى و همزمان حمايت هاى آمريكا از رهبران منطقه خيزش جنبش هايى چون «جنبش اسلامى ازبكستان » و يا «حزب التحرير» در منطقه است . اين احزاب، ايالات متحده را به عنوان تنها عامل اين خفقان ايجاد شده دانسته و تمامى سركوب ها و خشونت ها را با سياست هاى اين كشور مرتبط مى دانند. اين نوع احساس نفرت از آمريكا تنها منحصر به منطقه آسياى مركزى نيست . در مصر نيز جنبش هايى چون «جهاد اسلامى » يا «اخوان المسلمين » دولت مصر و ايالات متحده را به صورت كاملاً يكسان، مسئول ظلم و ستم هاى وارد شده بر مردم تلقى مى كنند و احساسات ضد آمريكايى در سرتاسر جهان اسلام گسترش يافته است . گروه هاى شبه نظامى مسلمان نيز با حضور پررنگ خود بر آتش اين خشم و نفرت دامن مى زنند. آنان ايالات متحده را حامى اصلى دولت هاى ستمكار و تماميت خواهى مى دانند كه امكان هر نوع مشاركت سياسى دوم را از آنان سلب كرده است .

۳- در نهايت بايد به معضل اصلى سياست ايالات متحده در قبال اسلام اشاره كرد. پس از انقلاب اسلامى ايران در سال ،۱۹۷۹ تغييرى بنيادين در عرصه درك و برداشت از اسلام روى داد. به عبارت ديگر پس از پيروزى اين انقلاب بود كه اسلام به عنوان يك عامل سياستگزار و تعيين كننده معرفى شد. اما در اين زمان نيز سياست ايالات متحده نه بر مبناى خواسته اكثريت جوامع مسلمان بلكه در واكنش انفعالى به اقدامات برخى گروه هاى تندرو شكل مى گرفت . ايالات متحده در حالى از جنبش هاى مسلمان به عنوان «انقلابيونى خونريز» ياد مى كرد كه آنان تنها خواهان مشاركت صلح آميز و دموكراتيك در اداره كشور خود بودند. همزمان رهبران اين كشورها كه هر نوع دموكراتيزاسيون را نافى قدرت خود مى دانستند، نقش عمده اى را در افزايش ضديت و دشمنى ميان آمريكا و اين گروه هاى «مشاركت جو» ايفا كردند. اين افراد كه تنها به مدد كمك هاى اقتصادى، سياسى و نظامى ايالات متحده توان باقى ماندن بر مسند قدرت را داشتند با تيره نماياندن اوضاع و اغراق در خطرات اين گروه ها با افزايش خصومت ميان واشينگتن و گروه هاى مشاركت جو به دنبال تثبيت قدرت و جايگاه خود بودند. موارد متعددى را مى توان ذكر كرد كه خشونت اعمال شده از سوى دولت هاى مركزى و حمايت ايالات متحده از اين روش هاى سركوب گرانه باعث شده است تا جنبش ها و حركت هايى كه در ابتدا به دنبال مشاركت سياسى مسالمت آميز بودند تبديل به فعالان راديكال و افراطى شوند كه تنها يك راه براى باقى ماندن در پيش رو داشتند. اين راه نيز استفاده از روش هاى تروريستى براى رساندن صداى فرياد خود به جامعه جهانى بود. در جمهورى هاى آسياى ميانه، مصر، الجزاير، تركيه، تونس، اندونزى و فيليپين مى توان موارد متعددى از اين روند خشونت آفرين را مشاهده كرد.

انقلاب ايران باعث شد تا سياست خارجى ايالات متحده درگير مخمصه اى هراسناك شود. از يك سو واشينگتن با حمايت از رژيم هاى تماميت خواه ديكتاتورى منطقه قصد داشت با سركوب و حتى نابودسازى گروه هاى فعال مسلمان احتمال بروز هر نوع انقلاب اسلامى ديگر را از بين برده و از سوى ديگر با حمايت از اقدامات سركوب گرايانه رژيم هاى منطقه باعث مى شد تا حركت هاى سياسى تبديل به جنبش هاى زيرزمينى و در نهايت گروه هاى تروريستى شوند. در حقيقت ذهنيت ضداسلامى ايالات متحده كه ناشى از درك نادرست اين كشور از واقعيت اسلام بود، آمريكا را تبديل به هدف نهايى اقدامات خشن افراطيون مسلمان كرد. در اين ميان نبايد از نقش بسيار مهم و همزمان تخريب «ساده انگارى » در سياست خارجى آمريكا غافل شد. ايالات متحده هرگز نتوانست ميان عامه مسلمانان و برخى از گروه هاى افراطى تفاوتى قائل شود، به همين دليل با «ساده انگارى » جهان اسلام را به عنوان «دشمن واقعى » خود فرض كرد و سياست هاى خصمانه خود را معطوف به جهان اسلام كرد.

 

    130 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   بنيادگرايي اسلامي (27)
●   سیاست خارجی آمریکا (353)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:11/02/1384

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب