علت شكست دمكراسي در كشور ما " و " نحوه رسيدن به آن "، عمده ترين و مهمترين بحث جامعه روشنفكري ما است. تا جايي كه حتي مي توان گفت، اين تنها بحثي است كه جامعه سياسي و مطبوعاتي ما را در گذشته وحال بخود مشغول كرده است ودركشورمامعمولا بخشي از هر سخنراني يا نوشته سياسي در اين مورد است. تاكنون هزاران مطلب متفاوت در اين باره بيان شده و همچنان هم ادامه دارد و اتفاق نظر چنداني هم وجود ندارد. بتدريج اين موضوع حالت معما پيدا كرده است. يك معماي ملي- تاريخي، كه هرازچندگاهي نظرات جديدي درمورد آن ارائه مي شود وابعاد جديدي ازآن كشف مي گردد.
مقاله ي حاضر نيز در همين زمينه و با نگرشي جديد بيان شده است و بااستفاده از شواهد تاريخي، نشان مي دهد كه براي وقوع و ايجاد دمكراسي در يك كشور، حداقل خصوصيات زمينه سازي لازم است كه اين خصوصيات درخلق وخوي وفرهنگ ماايرانيان به اندازه كافي وجود نداردوعلت عدم دست يابي مابه يك دمكراسي پايداردرصد سال گذشته نيزهمين مطلب است. بنابر اين بهتر است به دنبال چيزي كه ناممكن است ، نباشيم و بر خلاف يكصد سال گذشته، راه وروش ديگري را در پيش گيريم.
ضمنا به نظر ميرسد بعضي ازهموطنان به علت برخي سوء تفاهمات، ازنظام سياسي كشورمان ناراضي هستند. لذا بخش دوم اين نوشته نشان مي دهد كه اكثر اين نارضايتي هاريشه واقعي ندارند. همچنين تقريبا تمام ادعاهاي مخالفين نظام نيز در طي مقاله مطرح و پاسخ داده شده است. ( بديهي است مخاطب بعضي از مطالب اين مقاله فقط قشر خاصي از مردم هستند. )
در اين مقاله عبارت " جامعه سياسي و مطبوعاتي " زياد بكار برده شده كه منظور از آن، گروه خاصي هستند. پيدايش جامعه سياسي به شكل امروز در كشور ما ، به زمان مشروطه برمي گردد و از همان روز اول، دوقشر يا دو طرز فكر كاملا مجزا و متفاوت در آن وجود داشته كه اين دو دسته گي در تمام دورانها تا به امروز ادامه يافته است.
اين دو گروه، همان روشنفكران و مذهبيون هستند. مذهبيون افرادي مي باشند كه اعتقاد كامل و عملي به تقليد از مراجع دارند ( حتي در مسائل سياسي ) و چندان علاقه و اعتقادي به الگو هاي غربي ندارند و از همه مهمتر آنكه دستورات اسلام را براي اداره كشور و هدايت جامعه كافي مي دانند.
گروه ديگر، يعني روشنفكران اعتقاد چنداني به مداخله دين در سياست ندارند واين دخالت را مفيد نمي دانند. اين در حالي است كه اكثر اين روشنفكران، افرا د كاملا مؤمن ومعتقدي هستند و هيچ دشمني با اسلام ندارند اما در تمام زمينه ها از جمله سياست، اقتصاد و مسائل اجتماعي، به استفاده از اصول علمي و تجربي عقيده دارند. لذا نزديكي زيادي به تفكرات غربي پيدا كرده اند، به صورتي كه عموما تفكرو رفتارشان بر اساس الگو هاي غربي مي باشد. ( بديهي است كه در هردو گروه، افراد در عقايدشان شدت وضعف متفاوتي دارند. )
روشنفكر يا مذهبي بودن به قشر خاصي مربوط نمي شود. بلكه از هر قشري و با هر لباس و تحصيلاتي دربين اين دو گروه ديده مي شود.
مذهبيون در طول تاريخ هميشه در اقليت بوده اند و فعاليت چنداني در عرصه سياست نداشته اند و به نظارت و اعلام نظر اكتفا مي كرده اند. اما در مقابل، تقريبا تمام روزنامه ها، احزاب و فضاي سياسي كشورهميشه در اختيار روشنفكران بوده و هر زمان كه فضاي بازسياسي ايجاد مي شده و جامعه سياسي، سهمي در حكومت بدست مي آورده است، اين فرصت در اختيار روشنفكران قرارگرفته است، حتي پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز مذهبيون دولت را در اختيار آنها قرار دادند. ( مذهبيون درتمام طول تاريخ فقط در يك دوره – از اوائل دهه شصت تا اواسط دهه هفتاد – امور اجرايي كشور را در اختيار داشته اند. )
مذهبيون هميشه در صحنه بوده اند و با وجود دخالت كم در امور سياسي، اما تمام موفقيت ها بوسيله آنها بدست آمده زيرا آنان در بين اقشار مختلف جامعه، طرفداران بسيار فداكار و پرتعدادي دارند.
بطور كلي مي توان گفت مذهبيون در ضربه زدن به استبداد نقش اساسي داشته اند اما اين روشنفكران بوده اند كه هميشه كارگردان وتاثير گذار بر فضاي سياسي و بخصوص مطبوعاتي كشوربوده اند. لذا منظور از جامعه سياسي و مطبوعاتي كشور، همان روشنفكران هستند زيرا سايرين سهم چنداني ندارند.
پيش از آغاز سخن، اشاره به اين دو مطلب نيز الزامي است:
الف- اگر ما نخواهيم چيزي را باور كنيم هيچ شاهدي و استدلالي هرچند محكم، نمي تواند در ما تأثير گذارد، مگر اينكه ابتدا با عشق به يافتن حقيقت، باورهاي قبلي مان را موقتأ كنار بگذاريم.
ب - دراين نوشته كلمه استبداد در معني واقعي آن بكار نرفته بلكه به وجود هرنوع محدوديتي، استبداد گفته شده است.
در حدود صد سال قبل با پيشرفت علم و صنعت و افزايش كمي و كيفي وسايل ارتباطي بين كشورها، ايرانيان با نظامهاي سياسي اروپائيان آشنا گرديدند. وازهمان ابتدا شيفته دمكراسي يعني حكومت مردم بر مردم و آزادي بيان شدند و شديدأ به ايجاد چنين نظامي در كشور خودمان علاقه مند گرديدند.
در اين راه مردم وبخصوص نخبگان جامعه ده ها سال بصورت خستگي ناپذيرمبارزه كردندورنج بسياري متحمل شدند از زندان و شكنجه گرفته تا نثارجان خود.
جمعيت كثيري تمام عمر تلاش نمودند و نهايتأدر آرزوي دمكراسي از دنيا رفتند وبا وجود آنكه نتيجه چنداني در بر نداشت اما هيچگاه نا اميد نشدند.
شايد يكي از افتخارات تاريخي ملت ما همين علاقه مندي به دمكراسي ويك قرن تلاش بي وقفه براي كسب آن باشد.
براستي علت عدم موفقيت ما دراين زمان طولاني وباوجود فرصت هاي متعدد و رژيم هاي متفاوت، چه مي باشد؟
يافتن پاسخ صحيح اين پرسش براي ملت ايران وبخصوص جامعه سياسي ما اهميت فوق العاده اي دارد و مي تواند چراغي پرنور فرا روي آينده باشد و مبرهن است كه به هيچ وجه نبايد به يك پاسخ سطحي و ساده اكتفا كرد.
اگر علت آنرا وجود چند زمامدار مستبد در تاريخ معاصر ذكر كنيم، قانع كننده خواهد بود؟
اين پاسخ تا قبل از دهه هفتاد شايد مي توانست قانع كننده باشد اما جريانات سياسي كشورمان در اين دهه ، نشان مي دهد كه علاوه بر استبداد و استعمار عوامل ديگري نيز موثر بوده است.
در بررسي اين مطلب كه چرا مادر طول تاريخ موفق به كسب آزادي و دمكراسي نشديم، ابتدا به مقاطعي از تاريخ توجه مي كنيم كه در آن كم و بيش فضاي باز سياسي در كشورمان بوجود آمده است اما پايدار نبوده و مجددأ حذف گرديده و به حالت قبل بازگشت نموده است.
در تاريخ معاصر، چهار مرتبه فضاي باز سياسي در كشورمان بوجود آمده، كه هريك شرايط و ويژگي خاص خودرا داشته است.
اولين فضاي بازسياسي پس ازانقلاب مشروطه ايجادگرديد كه تا اواسط دهه اول قرن چهاردهم، كم و بيش ادامه داشت و سپس به تدريج حذف گرديد.
دومين مورد مربوط به پس از جنگ جهاني دوم مي شود. با پايان يافتن جنگ جهاني دوم تا اندازه اي مي توان گفت كه دوران استعمارو استبداد شديد در جهان به پايان رسيد وكشورهاي زيادي به استقلال يا دمكراسي و بعضأ به هر دو دست يافتند كه اكثر آنها اين هديه پس از جنگ را هنوز در اختيار دارند.
در كشورما نيزپس از پايان جنگ جهاني دوم فضاي باز سياسي قابل توجه اي بوجود آمد كه تاسال سي ودوادامه داشت وسپس يكباره حذف گرديد.
عميق ترين، وسيع ترين و طولاني ترين تجربه دمكراسي غربي در طول تاريخ كشورمان مربوط به همين دوازده سال مي شود.
سومين مقطع مربوط به پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سال پنجاه و هفت است. در اين برهه از زمان فعاليت احزاب، گروهها، روزنامه ها و بطور كلي هر فعاليتي آزاد بود كه پس از چند سال با افزايش درگيريها و بروز موارد خشونت بار در جامعه بتدريج حذف گرديد.
چهارمين مورد مربوط به دهه هفتادمي شود. ازاوائل اين دهه با اجازه انتشار روزنامه هاي جديد، بتدريج فضاي باز سياسي در كشور بوجود آمد.سپس گروههاواحزاب تشكيل شدندودر مجلس وسايرپست هاي اجرايي حضور يافتند.
از ويژگيهاي خاص و ممتاز اين دوره آنست كه بر خلاف دوره هاي قبل، اين بار عواملي مانند تغيير رژيم ياجنگ ويا انقلاب باعث ايجاد فضاي باز سياسي نشده بود بلكه در يك شرايط كاملا با ثبات و آرامش، بتدريج آزادي و دمكراسي افزايش يافت.
متاسفانه دمكراسي دهه هفتاد نيز هم اكنون در حال اضمحلال است و يك بار ديگر تاريخ مانند دفعات قبل در حال تكرار مي باشد.
براستي چرا عمر دمكراسي در كشور ما كوتاه است؟
اين بار چه چيزي را عامل شكست نيروهاي مردمي بدانيم؟
بازهم داستان استبداد و خودخواهي نظام حاكم ومظلوميت آزاديخواهان را تكرار كنيم؟!!
بازهم مانند گذشته براي دمكراسي خواهان مظلوم، اشك بريزيم؟!!
بيائيد اين بار واقع بين باشيم و گناه خودمان را به گردن ديگران نيندازيم. صد سال در جا زدن ونتيجه نگرفتن، دليل بسيار محكمي براي ترديد در درستي باورهاي گذشته مان نيست؟
مانع اصلي ما در رسيدن به آزادي و دمكراسي چيزي نيست جز فرهنگ سياسي خودمان، كه باعث مي شود فضاي باز سياسي در كشورمان، نهايتا به هرج و مرج وتشنج منتهي شود كه قطعا در چنين وضعي دو امكان بيشتر وجود ندارد،يا ادامه ي هرج ومرج فزاينده ي كور وبي هدف توسط گروهها، كه منتهي به بي ثباتي كشور مي شود و يا برقراري دوباره ي استبداد و حالت سومي كه همه ي ما درآرزوي آن هستيم ممكن نيست.
به عبارت ديگرمشكل اصلي ما آنست كه استعداد پذيرش آزادي و دمكراسي را نداريم.
ايرادات فرهنگي ما بسيار واضح و آشكار هستند اما طبق معمول، ما هميشه در جايي دور از خودمان به دنبال ايراد مي گرديم.
مهمترين معايب و ويژگيهاي منفي كه درجامعه سياسي و مطبوعاتي كشورمان وجود داشته و دارد عبارتند از:
1- عدم وجود اعتقاد عملي به دمكراسي
2 - نظام ستيزي
3 - پديده هم قدي
1- عدم وجود اعتقاد عملي به دمكراسي
بين خواستن تا توانستن فاصله زيادي است. چه بسا كارهايي كه بدرستي آنها اعتقاد داريم اما در عمل نمي توانيم انجام دهيم.صرف علاقه داشتن يا حتي ايمان داشتن به اصولي باعث رعايت آن اصول نمي گردد مگراينكه زمينه فرهنگي آن از قبل مهيا شده باشد.
درمورد دمكراسي نيزهمينطور است، باوجودكثرت علاقه مندان ومدافعان، اما كساني كه بتوانند در عمل اصول دمكراسي را رعايت كنند، بسيار كم هستند و اين موضوع، علت اصلي شكست ما در رسيدن به دمكراسي مي باشد.
حتي برخي ازعزيزاني كه صادقانه جان خود را براي كسب دمكراسي به خطر مي اندازند در عمل نمي توانند آنرا اجرا كنند تا چه رسد به سايرين.
در كشور ما هميشه " دمكراسي يكطرفه " بوده است يعني همواره ما از نظام، انتظار پايبندي به اصول دمكراسي را داشته ايم اما خودمان به دلخواه و اكثرا برخلاف اصول دمكراسي عمل كرده ايم. در واقع در كشور ما بي اعتقادترين افراد به دمكراسي خود مدعيان و مدافعان دمكراسي هستند. ( البته اين رفتار ناخودآگاه، ناشي از فرهنگ ماست وگرنه آنها اكثرأ در ادعاي خود صادق هستند.)
بعنوان مثال شرايط كشور در سالهاي 77 تا 79 را در نظر بگيريد. در اين سالها ما تقريبأ بخش عمده اي از يك دمكراسي ايده آل را در كشورمان داشتيم. يعني پس از سالها انتظار، بدون درگيري و خون ريزي به هفتاد درصد ( تقريبي ) از آرزوي صد ساله مان رسيده بوديم.
حال در اين شرايط نسبتأ آرماني، نيروهاي مقابل نظام در مجموع چگونه رفتار كردند؟
حتي اگر قبول نكنيم كه اين فضاي باز را نظام حاكم، داوطلبانه ايجاد كرده بود لااقل بر همه مسلم است كه نظام با آن در تعارض و تقابل نيز نبود و به ادامه وضعيت به همان شكل و تا همان حد آزادي سياسي، رضايت كامل داشت و ٭ ابتدا اين نيروهاي مدافع دمكراسي بودند كه به همزيستي دمكراتيك با نظام قانع نشدند و به آن تعرض كردند و در اين مدت، نظام زير فشار گروهها قرار داشت و نه برعكس آن. ( اين زياده خواهي گروهها و عدم قناعت آنها به همان ميزان آزادي و دمكراسي را بحساب شدت علاقه آنان به دمكراسي يا نياز مبرم جامعه، نگذاريد. پرواضح است كه در چنين شرايطي اولويت با توسعه و تكميل دمكراسي نيست بلكه اولويت با تثبيت شرايط جديد و ايجاد ساختارهاي لازم كه قبلا وجود نداشته و كسب آمادگي براي استفاده صحيح از همين مقدارآزادي و دمكراسي مي باشد. تكليف جامعه سياسي در اين مقطع، مصداق اين گفته گوهر بار است " آب كم جوي، تشنگي آور به دست ". )
درواقع در كشور ما، همان كساني كه مدام شعار” تحمل عقايد مخالف “ را سر مي دهند و از اين بابت نظام را متهم مي نمايند خودشان بدترين رفتار را با نيروهاي مقابل شان دارند.
هنوز مردم بخوبي مطالبي را كه اكثر روزنامه ها و بعضي به اصطلاح صاحب نظران روشنفكر، مطرح مي كردند را به خاطر دارند. به وضوح قابل تشخيص است كه در آن سالها، گروهها حالت تهاجمي داشتند، نه تدافعي. اگر باور نداريد، رفتار و گفتار امروز آنها را با آن زمان مقايسه كنيد تا تفاوت بين دفاع و تعرض را متوجه شويد. ( در اين زمينه شواهد زيادي وجود دارد كه البته يادآوري آنهاخوشايند نيست.)
زياده خواهي و تعرض بيمورد به اركان نظام و مخصوصأ مطرح كردن علت وجود ولايت فقيه ( در راس حكومت )، آنهم در آن شرايط آرماني، نه تنها با دمكراسي و رفتار دمكراتيك منافات دارد و نه تنها شعور سياسي ما را زير سوال مي برد بلكه به تمام معنا، رفتاري وحشيانه محسوب مي شود.
البته اين رفتار ناشايست توسط افراد محدودي صورت گرفت اما افراد زيادي نيز در مقابل آن سكوت كردند و فضاي سياسي كشور را در اختيار آنها گذاشتند كه جاي بسي تامل دارد.
چقدر زيبا گفته شده كه تاريخ تكرار مي گردد.
آيا رفتار گروه ها در ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي و تخاصم زودهنگام و شتابزده آنهابا نظام و سهم خواهي بي درنگ از دست آوردهاي انقلاب، مشابه برخورد دهه هفتاد نيست؟
حتي در دهه بيست نيز شرايط در مجموع به گونه اي بوده كه تعرض سياسيون غيرمذهبي متمايل به الگوهاي غربي درآن زمان، چندان توجيهي ندارد زيرا در آن سالها، تقريبأ هشتاد درصد يك دمكراسي غربي در كشور وجود داشته ودر مجموع شرايط براي افراد غير مذهبي اقناع كننده بوده است. ( ماهيت رژيم سابق يا توانائي هاي آن، قبل از سال سي و دو با بعد از آن متفاوت بوده كه حضور گسترده شخصيت هاي مردمي در مجلس و دولت و آزادي بيان و فعاليت احزاب از شواهد آن مي باشد. )
همچنين درطي دو دهه پس از پيروزي انقلاب مشروطه نيز بخشي از مطالبات جامعه سياسي و روشنفكري آن زمان را خواسته هاي غيرواقعي (ناشي از بينش هاي ضعيف سياسي)، بهانه گيري و زياده خواهي تشكيل مي داده است. ( البته خواسته هاي موجه و بجا، در اين دوران نسبتا بيشتر بوده است. )
در طي تاريخ معاصر، جامعه سياسي و مطبوعاتي ما هر زمان كه فرصت حضور در صحنه سياسي كشور را بدست آورده است، رفتارهايي مشابه و يكسان داشته. رفتارهايي كليشه اي كه (عدم پايبندي عملي به اصول دمكراسي)، (بهانه گيري وستيزه جويي)، (٭ سهم خواهي همه گروه ها(، ( قدرت طلبي و تماميت خواهي( از ويژگيهاي بسيار بارز و غير قابل انكار آن است. ٭٭٭ در اين مواقع، آ نها هيچ احساس مسئوليتي نسبت به نتيجه رفتارهايشان، ندارند و سعي نمي كنند با اتخاذ سياست هاي مناسب از موقعيت بدست آمده به نفع مردم و مردم سالاري نتيجه بگيرند. اين رفتار يكسان ، هميشه نتيجه يكساني نيزدرپي داشته، كه همان شكست نيروهاي به اصطلاح مردمي بوده است.
اين طرز برخورد جامعه سياسي، آنقدر در فرهنگ مردم ما جا گرفته كه جزو" بديهيات جامعه " شده و كمتر كسي مي تواند اشتباه بودن آنرا باور كند.
نياز چنداني به مطالعه تاريخ نيست زيرا تمام گذشته ما مانند دهه هفتاد بوده است و صد البته در آينده نيز هر زمان كه نظارت و كنترل از جامعه سياسي كشور برداشته شود ، جريانات دهه هفتاد دقيقا تكرار خواهد شد فقط صورت ظاهري اتفاقات و جزئيات مسائل ممكن است قدري تفاوت كند.
برخلاف آن چيزي كه در جامعه رايج است، اشتباهات دهه هفتاد را نبايد به گروه خاصي نسبت دهيم. بلكه اين فرهنگ سياسي روشنفكران ماست كه چنين رفتار و نهايتا نتيجه اي را به بار مي آورد و هر گروه ديگري كه بجاي آنها مي بود بازهم كم و بيش به همين شكل رفتار مي كرد. (رفتار جامعه سياسي ما در دهه هفتاد دقيقا منطبق بر منش تاريخي ما بوده است.)
آزادي خواهان ودمكراسي طلبان درطول تاريخ معاصر، جايگاه بسيارخوبي در اذهان عمومي بدست آورده اند. در باور مردم،آنان افرادي صالح و فداكار هستندكه در راه خدمت به جامعه، سختي و خطرات زيادي را متحمل شده اند. افراد وطن پرست و مردم دوست، كه متاسفانه فرصت خدمتگذاري به آنها داده نشده است.
شكي نيست كه بخشي از شريف ترين،آگاه ترين وفداكارترين افراد جامعه جزو همين گروه بوده اند و حتي از جان خود دريغ نكرده اند و به گردن ما حق دارند.
اما آيا هر كسي كه دم از آزادي و دمكراسي زد، را بايد به همين اندازه باور كنيم و ارج بگذاريم؟
آيانقدافراد ضعيف اين گروه يااشخاص منافق به دمكراسي، ازجايگاه شخصيتهاي بزرگ وفداكارآن خواهد كاست؟
ايثار و فداكاري ي آزادي خواهان، آنهم در آن فضاي رعب و وحشت، چيزي نيست كه به فراموشي سپرده شود. آوارگي، زندان و شكنجه هايي كه اين عزيزان متحمل شدند، هر ناسپاسي را به قدرداني وامي دارد. اما آنها خودشان هم راضي نيستند كه اين حق شناسي مانعي بر سر راه سعادت مردم باشد. ٭ اگر بخواهيم گذشته چراغي پر نور فرا روي آينده باشد، بايد حقايق گذشته را بدون تعصب وبدون حدومرز، همانطور كه بوده نقد كنيم. بايد اشتباهات گذشته، گفته شود تا از تكرار آنها در آينده جلوگيري گردد. روح آن عزيزان فداكار نيز از اين موضوع خشنود خواهد بود. زيرا براي يك وطن پرست بزرگ، اصلا چيزي به نام " خود " وجود ندارد، در مقابل سعادت ملت همه چيز بي اهميت و بي رنگ است مانند نور يك شمع در برابر خورشيد.
دمكراسي خواهان هميشه مظلوم واقع شده اند و آسيب هاي زيادي به آنها وارد شده و در حكومت نيز سهم چنداني بدست نياورده اند. اما از لحاظ قضاوت وداوري، هميشه همه چيز به نفع آنها تمام شده است. آنان هميشه پاك و معصوم بوده اند و كوچكترين تقصير يا حتي اشتباهي برايشان در تاريخ ثبت نشده است.
به قدري اين قضاوت تاريخي در فرهنگ ما تاثير گذاشته، كه امروزه كافي است يك فرد يا يك گروه، ادعاي دفاع از آزادي و دمكراسي را بنمايد، بلافاصله مورد اعتماد مردم قرار مي گيرد و كمتر كسي در صداقت يا صلاحيت آنهاترديد مي كند. در واقع آنها هميشه امتحان نداده قبول مي گردند و ٭٭ بر مسئولين نظام ، ترجيح داده مي شوند. اين قضاوت تاريخي همچنين باعث شده كه كلماتي از قبيل ((خبرنگار، روزنامه نگار، آزادي خواه و دمكراسي طلب)) مظهر مظلوميت، حق طلبي و برحق بودن، گردد.
پايبندي به اصول دمكراسي فقط مربوط به دست اندر كاران حكومت نيست بلكه هر رفتاري در زمينه سياست و مطبوعات نياز به رعايت اصول دمكراسي دارد. از يك اظهار نظر ساده گرفته تا يك جبهه گيري يا حتي نحوي اعلام يك خبر يا نوشتن يك داستان و... از عملكرد گروههايا افراد به راحتي مي توان ميزان پايبندي آنهابه دمكراسي و اصول اخلاقي را تشخيص داد. همچنين وطن پرستي و مردم دوستي نيز نشانه هايي دارد كه به سادگي در رفتار و گفتار افراد قابل تشخيص است و از طرفي، قدرت طلبي و خودخواهي نيز نشانه هاي روشني دارد فقط كافي است باورهاي قبلي راكنار بگذاريد و بابيطرفي، به عملكرد افراد كمي دقت كنيد.
در فرهنگ ما هميشه حق بامظلوم بوده است. ما هميشه در طرفداري از مظلوم ودشمني با ظالم تعصب داشته ايم، بصورتيكه هيچگاه خطاهاو ايرادات مظلوم ويا محاسن احتمالي ظالم را به زبان نمي آوريم.
آيا رفتار ستمديده در مقابل ستمكار، نياز به نقد و ارزيابي ندارد؟آيا هرنوع برخوردي با استبداد درست است؟
بسيار بديهي است، گروههايي كه در مقابله با استبداد اصول دمكراسي و اخلاقي را رعايت نمي كنند پس از حذف استبداد، با يكديگر نيز نخواهند توانست بصورت دمكراتيك رفتار كنند لذا به اين ترتيب پس از حذف استبداد، تازه اول بدبختي ماست.
افراد سياسي ما حتي در داخل حزب خود شان هم نمي توانند به اصول دمكراسي گردن نهند و همزيستي دمكراتيك داشته باشند، اين همه انشعاب در احزاب و كثرت گروهها ودسته جات و اختلافات مابين در طول تاريخ و امروزه، علتي غير از اين ندارد. ( بعنوان مثال در انتخابات اخير نيز، عدم اتفاق نظر گروههاي سياسي درمعرفي كانديداي مشترك، از همين موضوع نشات مي گيرد. )
اوضاع سياسي كشور در دهه بيست (مخصوصا سالهاي اوليه آن)، يك نمونه كامل از فضاي سياسي، پس از حذف استبداد است. گروهها و احزاب در طي دوازده سال نتوانستند به يك روابط منطقي وبا ثبات بين خودشان دست يابند و حتي در اين زمينه پيشرفتهاي نسبي هم نداشتند و جز ايجاد يك كلاف سردر گم، همراه با اختلافات گوناگون بين خودشان وانبوهي از رفتارها وگفتارهاي غير مسئولانه، كار ديگري نكردند. ( ما مي توانيم هميشه، همه تقصيرها را به گردن استبداد بي اندازيم، همانطور كه تاكنون نيز چنين بوده است. اما دقيقا همين موضوع، باعث درجا زدن وتضعيف جامعه روشنفكري وسياسي ما شده كه همچنان هم ادامه دارد. آنها هميشه استبداد را مانع فعاليت و يا عامل عدم موفقيت و شكست خود معرفي مي كنند، در حالي كه چنين نيست. در واقع جامعه سياسي ما نياز به دشمن ندارد زيرا خودبخود شكست مي خورد و نمي تواند روي پاي خود به ايستد. حتي اگر استبداد هم وجود نداشته باشد، بازهم آنها راه به جايي نخواهند برد. سرتاسر تاريخ معاصرما گواه اين مطلب است. در حقيقت استبداد، صرفا بهانه و پوششي براي ضعف هاي جامعه روشنفكري ما بوده است. )
علي رقم صد سال مطرح بودن دمكراسي در كشورمان، اما شناخت واقعي ازدمكراسي و همچنين ايمان واعتقاد به آن بسيار ناچيز است. كلمه دمكراسي براي بسياري ازسياسيون ما، دانسته يا ندانسته فقط يك مفهوم ساده دارد. دمكراسي يعني تقسيم حكومت بين افراد و گروههاي سياسي موجود و تمام گروهها وافراد هم اميد دارند كه از اين تقسيم به آنها چيزي خواهد رسيد. در واقع بسياري از سينه چاكان دمكراسي در كشورمان، دانسته يا ندانسته چنين انتظاري از دمكراسي دارندو براي آنان دمكراسي فقط به معني تقسيم حكومت و بدست آوردن سهمي از آن مي باشد. بسيار بديهي است كه افراد يا گروههايي با اين طرز فكر، اگر به حكومت برسند بلافاصله دشمن درجه يك دمكراسي خواهند شد زيرا ديگر تقسيم مطلوب آنها نيست و داستان تلاش براي كسب آزادي و دمكراسي همچنان ادامه خواهد داشت و پاياني براي آن قابل تصور نيست.
دمكراسي در قلب ما جايي ندارد. ما اين كلمه را طوطي وار تكرار مي كنيم و براي آن احترامي قائل نيستيم. فقط براي جلب نظرحاميان و ضربه زدن به جناح حاكم از اين كلمه بعنوان ابزار استفاده مي كنيم. ٭ ما تا زماني كه نتوانيم منافع جامعه رابرمنافع خودمان ترجيح دهيم ، نمي توانيم اعتقاد عملي و قلبي به دمكراسي پيدا كنيم. ٭ همنشيني دمكراسي وخودخواهي زير يك سقف ممكن نيست.
2- نظام ستيزي:
گسترده ترين ويژگي فرهنگ سياسي كشور ما، ستيزه جويي و نظام ستيزي است. در واقع تعريف ذهني ما از سياست (( مجموعه اي است از مخالفت ها، نق زدن ها، ضربه زدن ها و دشمني ها )). عموما سياسيون ما نيز از سياست، تقريبأ چيزي غير از اين نمي شناسند. دليل اين مدعا، رفتار گروههاي سياسي در زمان مشاركت در حكومت است، بجاي آنكه سرگرم خدمت به مردم شوند باز هم مانند قبل در حال و هواي بحث و جدل بسر مي برند وناخودآگاه، بيشتر به دنبال بهانه گيري و درگيري هستند.
بدبيني و دشمني با نظام، آنقدر در فرهنگ سياسي كشورمان نفوذ كرده كه باعث شده ما هيچگاه نقاط قوت نظام را نبينيم ياباور نكنيم. در واقع ما هميشه باچشمان بسته بارژيم مبارزه مي كنيم ياازآن انتقاد مي كنيم واز ماهيت واقعي نظام حاكم بركشورمان، بي خبرهستيم و درحقيقت آنرا نمي شناسيم.
در فرهنگ ما همه چيز براي ناراضي شدن ومخالف شدن، فراهم است كوچكترين موردي باعث قطع اميدودشمني مابا نظام مي شود وجالب اينكه، نارضايتي و دشمني ما، درجه بندي هم نداردوهميشه درحداكثر ممكن قرارمي گيرد. بسيار بديهي است كه اين نارضايتي و ستيزه جويي پاياني نخواهد داشت وبا هر دولتي (حتي همان دولت آرماني ) نيزبدون استثناء ادامه خواهد داشت زيراهميشه بهانه اي براي ستيزه جويي پيدا خواهد شد مگرآنكه ذهنيت فرهنگ سياسي ما تغيير يابد.
پر مسلم است كه هرحكومتي به هر حال شكست و ريخت دارد و قدري ظلم و فساد در گوشه وكنارآن پيدا مي شود. (حتي اگر حكومت حضرت علي ( ع ) باشد ) اين طبيعي است كه يك كشور بزرگ و پر جمعيت مسائل زيادي دارد و در آن هر نوع خطايي ممكن است اتفاق بي افتد. جامعه سياسي ما هنري نداردغير از اين كه همين خطاها ي اجتناب ناپذير را هزاران بار تكرار كند ودر مردم ايجاد نااميدي و نارضايتي نمايد، در مورد شخصيت ها نيز چنين است، چند موردخطا نبايد باعث قطع اميد ما از آنها شود. بلكه هر حكومتي يا شخصيتي را بايد در مجموع و بطور نسبي ارزيابي كرد و هميشه به خاطر داشته باشيم كه ايده آل مطلق، يك امر صرفا ذهني و غير قابل دسترس براي همه ي جوامع بشري است.
تشخيص خوب از بد، نشانه فراست و دانائي نيست. تفاوت بين آب و آتش را حيوانات نيز متوجه مي شوند. بلكه هنر آنست كه بتوانيم بد را از بدتر و خوبتر را از خوب تشخيص دهيم. شايد يكي از بزرگترين اشتباهات جامعه سياسي و روشنفكري ما، (عدم موقعيت سنجي) و (مقايسه هرچيزي با ايده آل آن) باشد. اينكه ما هر چيزي را با بهترين حالت آن مقايسه كنيم و با مشاهده كوچكترين ايراد، خط مردودي برآن بكشيم، كه هنر نيست و نتيجه اي جز سرگرداني، بلاتكليفي ونهايتا شكست نخواهد داشت. اين باعث مي شود كه مزيت هاي نسبي را از دست بدهيم و هميشه داشته هايمان را بي ارزش بدانيم و در انتظار رسيدن به آرزوهاي دور و دراز، حيران و سرگردان، به ناشناخته ها متوصل شويم و موقعيت هاي زمان حال خود را از دست بدهيم.
بعنوان مثال در انتخاباتي كه پيش رو داريم، يكي از چند شخصيت انگشت شمار تاريخ معاصر كشورمان مطرح است. در اين مورد از جامعه سياسي و روشنفكري كشورمان نبايد انتظار يك برخورد صحيح و منطقي داشته باشيم زيرا آنها اسير باورهاي غلط، بينش هاي ضعيف و از همه مهمتر خودخواهي هستند و براي آنها اشتباه كردن امري عادي و متداول است.
اما چيزي كه واقعا جاي تاسف دارد، ايرادات وانتقادات پيش پا افتاده اي است، كه مطرح مي نمايند. مواردي كه مطرح مي كنند، براي يك شخصيت تاريخي كه سه دهه در كوران مسائل بوده، بي اهميت است. ايراداتي كه مطرح مي كنند در واقع نشاندهنده بي ايراد بودن اوست. چيزي كه باعث شده اين ايرادات ساده و بي اهميت، قدري در مردم نفوذ كند همين آرمان گرايي و ايده آل جويي است كه در فرهنگ سياسي ما وجود دارد ودر طي ساليان طولاني بطور عميق در باور مردم جا گرفته است. براستي ما از اين ايده آل جويي تاكنون چه سودي برده ايم؟
3- پديده هم قدي:
در هرجامعه اي افرادي وجود دارند كه بيش از ديگران بر سرنوشت جامعه تاثير مي گذارند. از جمله آنها مديران ارشد و مسئولين نظام هستند. اين قشر از جامعه بايد از دو جنبه توانمند و داراي ويژگيهاي خاص و متفاوت با مردم عادي باشند. يكي از نظرداشتن انگيزه هاي بالقوهاي همچون وطن پرستي، مردم دوستي، ازخودگذشتگي، اخلاق برجسته و.... ودوم اينكه معمولا علاوه بر داشتن تحصيلات عاليه، از قدرت فكري توانمندي براي تجزيه و تحليل و حل مسائل برخوردار باشند. دست اندركاران سياست و مطبوعات وصاحبنظران را نيز بايد جزو همين قشر تاثيرگذار منظور نمود. زيرا عملكرد آنها بر فضاي سياسي كشور تاثير دارد و درمجموع مي توانند براي جامعه بسيار مفيد يا مضر واقع گردند. ٭ بدترين نوع فقر در يك جامعه آن است كه مشاغل مهم در اختيار افراد عادي باشدويكي ازمعايب عمده جامعه سياسي و مطبوعاتي كشورمان، حضور گسترده افراد عادي در آن است. متاسفانه برخلاف انتظار، قشر روشنفكر جامعه ما از هر حيث همانند و هم قد مردم عادي هستند. در كشورما فعاليت سياسي و مطبوعاتي، تبديل به يك كار ساده شده است.كافي است شماباهمه چيز مخالفت كنيد و همه چيزرا زيرسوال ببريد و هميشه بالحني حق طلبانه وجنجالي از كمبود ها صحبت كنيد و مدام از به خطر افتادن آزادي و دمكراسي سخن بگوئيد. كمي توهين به جناح حاكم و لجبازي را نيز چاشني آن كنيد. يكباره، بصورتيكه خودتان هم باورتان نخواهد شد بعنوان يك فعال سياسي در جامعه مطرح خواهيد شد آنهم از بهترين نوعش، ( از نوع مبارز و آزادي خواه ). چنانچه در زمان دانشجويي نيز قدري شلوغ كرده باشيد يا عضو يكي از انجمن هاي دانشجويي شده باشيد، به معروف شدن شما كمك زيادي مي كند. همچنين احضار شدن به دادگاه يا زنداني شدن را نيز هميشه به فال نيك بگيريد. داشتن يك روزنامه آزاد نيز به همين شكل كار ساده اي است، كافي است به همه چيز اعتراض كنيد و مطالبي كه هزاران بار در مدح آزادي و دمكراسي و سرزنش استبداد گفته شده است را تكرار كنيد. كمبودهايي كه همه از آن اطلاع دارند ودر كوچه و بازار از آن صحبت مي شود را مجددا با لحني داغ اما اين بار با لفظ قلم بيان كنيد. زياد نگران منطقي بودن مطالب نيز نباشيد. زيرا خوانندگاني كه تشنه خواندن مطالب مايوس كننده و اعتراض آميز بر عليه نظام يا جناح مخالف شان هستند به منطقي بودن يا با اهميت بودن مطالب توجه اي ندارند. با همين كارهاي ساده و قدري جنجال آفريني، صاحب روزنامه اي آزاد مي شويد، روزنامه اي ! كه در صورت توقيف، از آن سر دنيا با شما احساس همدردي خواهد شد. به همين شكل متفكر شدن نيز در جامعه ما كار ساده اي است كافي است يكي از اصول يا فروع دين را زير سوال ببريد يا يك قضيه تاريخي را خلاف آنچه تا كنون گفته شده، ادعا نمائيد يا به رفتار و گفتار پيامبر (ص) يا ائمه (ع) اشكال بگيريد هر اشكالي كه باشد فرق نمي كند. باوجود آنكه همه مي دانند اين قبيل مطالب هيچ استفاده اي درزندگي امروزما ندارد اما بازهم شديدا از آن استقبال خواهد شد. با كمي شانس و البته داشتن يك مدرك دكترا، بعنوان يك انديشمند آزاد انديش در جامعه معروف خواهيد شد. ٭٭ اگر به حافظه تان رجوع كنيد، خيلي از افرادي كه امروز در جامعه ما مطرح هستند غير از همين كارها و حرف هاي ساده، توانائي ديگري از خود نشان نداده اند. بطوركلي دراين زمينه سطح توقع وانتظار مردم، بسيارپايين است. بصورتيكه در بعضي از اجتماعات براي همين حرف هاي ساده، " بي مصرف " و گاها بي معني، هورا هم مي كشند. حتي نويسندگان يا سخنرانان طراز اول هم، مطلب قابل توجه اي ارائه نمي دهند. آنها ظاهرا يك موضوع سياسي يا اجتماعي رابسيارريشه اي بحث مي كنند، علت ومعلول هاي متعددي ذكر مي كنند و تحليل هاي زيادي ارائه مي دهند و بسيار نكته سنج و ريزبين هستند و از كوچكترين نشانه ها نتيجه گيري مي كنند. به تمام تاريخ ايران و جهان اشراف دارند واز آن مثال مي آورند، به علم سياست نيزتسلط داشته و اصطلاحات لاتين و گفته هاي بزرگان آنرا، زياد به كار مي برند. سعي مي كنند از جملات ساده استفاده نكنندو نوشته هايشان پيچيدگي خاصي دارد. ظاهرانوشته ياسخنراني آنهابسياركامل،عالمانه وهوشمندانه است بطوريكه انسان جرات نمي كند دردرستي آن ترديد كند. اما واقعيت اين است كه تمام اين مطالب كليشه اي هستند ودر يك دايره وسيع كه به آن نگاه كنيم همه آنها تكراري مي باشند. اگر توجه كرده باشيد تمام متون سياسي در كشور ما از يك انشاء خاصي برخوردار هستند كه پيچيدگي جملات، كنايه هاي پي در پي، عدم بيان مستقيم مطلب وحاشيه رفتن هاي مكرر، استفاده از اصطلاحات و الفاظ غير متداول وغامض، از ويژگي هاي بارز آن است. بطوري كه فهميدن منظور هر نوشته، مانند حل يك معما است. اين عادت فرهنگي در طول تاريخ به اين سبب ايجاد شده كه سياسيون و مطبوعاتي هاي ما، حرفي براي گفتن نداشته اند مگر همين مسائل تكراري و توهين آميز. ٭٭ باورهاي گذشته كه اغلب اشتباه هم هستند، جاده اي را بوجود آورده كه همه سياسيون ومطبوعاتي هاي ما روي اين جاده ايستاده اند و هميشه در طول آن رفت و آمد مي كنند بدون آنكه كسي، راه ديگري را امتحان كند. آنهاهميشه درحال فكركردن واستدلال كردن هستند اما درست ماننديك قطار كه هميشه درريل خودحركت مي كندآنها هم هميشه به يك نتيجه مي رسند. جامعه سياسي ومطبوعاتي مادر تمام تاريخ معاصر رفتاري يكسان داشته است، تمام اظهارنظرها، تمام برخوردها، تمام جبهه گيريها، حتي تمام استدلال ها نيز در طول تاريخ مشابه و يكسان بوده است كه همه اين رفتارها وگفتارها را مي توان در چند قالب دسته بندي كرد. در واقع، يك قرن نظام ستيزي، مانع رشد علم سياست در جامعه روشنفكري ما شده است زيرا هميشه صورت مسئله يكي بوده وهردفعه نيز همان راه حل قبلي انتخاب شده است وازپويايي،نوآوري و انعطاف خبري نيست.در كشور ماسياست و مطبوعات هنوز در يك مرحله ابتدايي قرار دارند حتي خيلي عقب تراز صنعت. بخشي از مسائلي كه مطرح مي كنند و حتي تيتر اول روزنامه ها ميشود به واقع در عالم سياست، حرفي كودكانه بيش نيست.
3-1 اكثركشورهاي جهان سوم با الگوبرداري ازغرب، پيراهني مناسب با قامت و سنت خودشان دوخته اند و نظامهايي متناسب با فرهنگ خود ايجاد كرده اند كه اكثرا موفق نيز هستند و به يك الگو برداري ساده ازغرب اكتفا نكرده اند. اما سياسيون ما هميشه به دنبال يك كپي برداري ساده و البته راحت از غرب بوده اند. آنها هيچوقت نخواستند ونتوانستند درك عميقي از فرهنگ و ويژگيهاي جامعه خود بدست آورند و سپس " بر اساس آن " رفتاري مبتكرانه داشته باشند. آنها ظاهرا هميشه در حال فكر كردن و تجزيه و تحليل مسائل هستند و شخصا نتيجه گيري مي كنند، اما درنهايت آنها چيزي را قبول مي كنند كه در غرب باشد و چيزي را رد مي كنند كه در غرب نباشد زيرا خودشان قدرت تشخيص خوب و بد را ندارند. متفكريني ! كه امروز وجود ولايت فقيه در راس حكومت را زير سوال مي برند مصداق بارز اين مطلب هستند. آنها پس از صد سال تجربه هنوز نمي توانند خير و صلاح جامعه خود را تشخيص دهند و تنها هنري كه دارند اين است كه ببينند در غرب چه چيزهايي هست و چه چيزهايي نيست.
3-2 ٭٭٭ جامعه روشنفكري مااز لحاظ عملكرد در صحنه سياسي كشور نيز ناموفق بوده وتمام فرصت ها را درطول تاريخ معاصر به هدر داده است. بيشترين اشتباهات آنها مربوط به زمانهايي است كه فضاي باز سياسي در كشور بوجود آمده و عملا فرصت حضور در صحنه سياسي كشور را بدست آورده اند. در اين مواقع آنهاهميشه به دنبال اين بودند كه استبداد كهن را " يك شبه " به دمكراسي تمام عيار تبديل كنند، در اين مواقع آنها با يك بي صبري كودكانه مي خواهند همه مظاهراستبدادرا يك شبه از بين ببرندوهمه سنگرهاي آن را پي در پي و بي درنگ فتح كنند و يك شبه به تمام آرزوهاي خود برسند. ٭ تصور غلطي وجود دارد مبني براينكه ابتدا بايد عمارت استبداد را تا آخرين خشت خراب نمود و سپس شروع به ساختن دمكراسي كرد و ما تمام موقعيت هايمان را، بخاطر از جا در آوردن همين خشت هاي آخر از دست داده ايم. اين تصور هيچ توجيه منطقي ندارد و بر اصول علمي استوار نيست بلكه زايده خودخواهي، تماميت خواهي، كينه توزي ويا كوته بيني است. ٭٭ تبديل يك استبداد چند هزار ساله به يك دمكراسي نا آشنا در فرهنگ ما، نياز به ( زمان )، ( مدارا ) و صد البته ( تدبير ) دارد. آنها نه تنها مدارا نمي كنند بلكه در مقابل استبداد بهانه گيري نيز مي كنندو حاضر نيستند حداقل مدتي با استبداد، همزيستي همراه با قدري مدارا ي مقطعي داشته باشند. آنها بدون تدبير، بدون سياست و بدون انعطاف، همچنان راه ساده و مستقيم خودشان را در مبارزه با استبداد ادامه مي دهند تا وقتي كه سرشان به سنگ بخورد. بعد هم مانند هميشه با همان جملات به ظاهر خردمندانه، انبوهي از توجيه و تحليل، سر هم مي كنند وخودشان را تبرعه مي نمايند و همه تقصيرهارا به پاي استبداد مي اندازند. در دهه هفتاد نيز بخشي از دمكراسي خواهان، با استفاده از فضاي باز ايجاد شده، همان ابتدا و شتابزده سر خود را به سنگ كوبيدند و مانند يك قهرمان در گوشه زندان يا خانه نشستند! وكساني هم كه قدري سنت شكني نموده وبه اين شدت عمل نكردند، امروز به نداشتن شجاعت متهم مي شوند. در دهه سي نيز جامعه سياسي ما با قدري مدارا، ملاحظه و تدبير مي توانست مردم محروم آن زمان را به ساحل نجات برساند، اما در عوض آنها با چشمان باز و به تصور پيروزي، كشتي نجات ملت را به وسط كوه يخي كوبيدند در حالي كه براحتي مي توانستند از كنار آن عبور كنند. ٭٭ اين ذهنيت كه يك رژيم يا خوب است يا بد و نتيجه هر تلاشي يا پيروزي است يا شكست، پايه واساس منطقي ندارد و به اشتباه در باورهاي ما جا گرفته. اين يك منطق جنگي است نه سياسي، هرچند كه حتي نظاميان نيز در رزم خود سياست به خرج مي دهند. براستي چرا فكر مي كنيم مبارزه با استبداد فقط يك راه دارد وبايد صرفا قهرآميزوقاطع باشد؟ چگونه به اين يقين رسيده ايم؟ البته همه اين رفتارهارا نبايدبه حساب اشتباه يا باورهاي غلط گذاشت زيرا تشخيص راه درست، چندان هم مشكل نيست بلكه هواهاي نفساني نيز كم و بيش در آن سهم دارند. هيچ انساني از قدرت طلبي و خودخواهي مبرا نيست مگر آنكه مدام به تذكيه نفس بپردازد. ( مبارزه با نفس، مبارزه اي پيوسته و دائمي مي باشد كه در تمام عمر، حتي لحظه اي از آن نبايد غافل شد ) حتي گاهي اوقات ممكن است انسان ناخودآگاه تحت تاثير خواهش هاي نفساني قرار گيرد و از طرفي كينه، غضب و لجاجت را نيز بايد جزو تمايلات شخصي حساب كنيد.
3-3 از نظر انگيزه نيز جامعه سياسي امروز ما ضعيف است. فعاليت سياسي و مطبوعاتي، يك شغل مانند ساير مشاغل نيست و نبايد بعنوان يك حرفه به آن مشغول شد. اين فعاليت بدون وجود احساسات وطن پرستي ومردم دوستي درواقع فريب كاري بيش نيست وبايد جرم محسوب شود. البته ناگفته نماند كه اين روزها ملت ما كمابيش بطوركلي فاقد انگيزه شده است. آتش وطن پرستي در همه دل ها خاموش شده حتي خاكستر آن نيز سرد شده است. نامي از وطن در هيچ جا شنيده نمي شود. مردم ما دوست دارند حتي بند كفش شان خارجي باشد. اكثرا از تعطيل شدن كارخانجات داخلي خوشحال نيز مي شوند. عملا ذره اي رنگ وطن پرستي درهيچ جاي جامعه ديده نمي شود. جامعه سياسي ومطبوعاتي ما نيز از اين بابت استثناء نمي باشد، بطور كلي آنها حتي نيم قدم از مردم عادي جلو تر نيستند و در تمام خصوصيات همسان مردم مي باشند. در جامعه سياسي ما، يكي ضربه مي زند تا بدست آورد و ديگري دفاع مي كند تا از دست ندهد. در اين وسط، وطني در كار نيست. از مردم دوستي و وطن پرستي خبري نيست. حتي آنرا ادعا نيز نمي كنند. ٭ بايد گفت يكي از مهمترين محك هاي وطن پرستي، " علاقه به سازندگي است ". ( در اين مورد شخصيت هاي تاريخي گواه خوبي هستند ) افراد وطن پرست در مقابل هر خدمت بزرگي كه به جامعه صورت مي گيرد يا هر سازندگي قابل توجه اي كه انجام مي شود، به وجد مي آيند و با خوشحالي اين اقدام بزرگ را بارها و بارها به زبان مي آورند، دوست دارند مديران ومسئولين مربوطه را از هرجناحي كه هستند، به جامعه معرفي كنند. صحبت كردن ازتوانائي هاوداشته هاي كشورمان، برايشان لذت بخش است. حاضر نيستند يك مدير توانمند را بخاطر مسائل جناحي كنار بگذارند و از توليد داخلي هر چقدر هم كه ايراد داشته باشد نمي توانند به زشتي ياد كنند. حال به ياد بياوريد كه در روزنامه هاي ما چه خبر است. غير از حرف هاي نا اميد كننده و" مسخره كردن هرآنچه كه داريم "، چيزديگري ديده ايد؟ تاكنون يك مدير برجسته را به جامعه معرفي كرده اند؟ تاكنون حتي يك اقدام را ستوده اند؟ جماعتي كه سد سازي را مسخره مي كنند و براي ورود خودروي خارجي سينه چاك مي دهند، قابل اعتماد نيستند و ما را به جايي نخواهندرساند. رفتارآنها به گونه اي است كه گويي درحال نوعي بازي هستند. بازي ي كه احتمال پست و مقام وپول وثروت نيزدرآن وجود دارد. رفتار گروههاي سياسي در زمان انتخابات رابه خاطر بياوريد. آنها شايسته ترين فرد حزب را كانديد نمي كنند بلكه كسي را معرفي مي كنند كه احتمال مي دهند مردم به او راي خواهند داد. حزبي كه يك فرد ضعيف را بعنوان كانديدا معرفي مي كند در واقع ذره اي احساس مسئوليت يا دلسوزي نسبت به آينده مردم ندارد بلكه فقط مي خواهند در بازيي كه مشغول هستند برنده شوند. ٭ اين همه اختلافات شديد در بين گروههاي سياسي در گذشته و حال، علتي جز خودخواهي ندارد. اگر عشق به وطن يا مردم وجود مي داشت، بلاخره اين عشق و هدف مشترك آنها را قدري و بنوعي به هم نزديك مي كرد. پس از پايان اين بحث، در ادامه مطالبي به تفكيك مطرح مي شود:
الف: ٭٭ اشتباهاتي كه در دهه هفتاد پس ازيكصدسال تجربه سياسي، در كشورمان رخ داد درست مانند آن است ٭ " كه فردي در سن صد سالگي بازهم خطاهاي جواني خود را تكرار كند ". ٭ آيا واقعأ جايي براي اميدواري و خوشبيني باقي مي ماند !؟ از اين موضوع فقط يك نتيجه مي توان گرفت و آن اينكه ما از اين طريق به نتيجه اي نخواهيم رسيد. ٭ بايد قبول كنيم كه اين راه، راه ما نيست و اصلا اين كار، كار ما نيست. ٭٭٭ " آزادي و دمكراسي به شكل غرب و به اندازه غرب در جامعه ما قابل اجرا نيست ". حداقل چهار نسل مختلف در شرايط بسيار متفاوت ( چه ازنظر داخلي و چه از نظر جهاني ) تلاش نمودند اما كمترين موفقيتي حاصل نشد. آزادي و دمكراسي آنهم بصورت " كامل و يكباره "، در كشورما نتيجه نمي دهد. اگر شانس بياوريم دوباره به استبدادبرگشت خواهد كرد و الا اين خطر بزرگ نيز وجود دارد كه مانند بعضي از كشورها، ساليان طولاني در بي ثباتي و كشمكش هاي داخلي بسر بريم. مطمئن باشيد در شورزار خودخواهي، بي تفاوتي و بي انصافي نهال نوپاي دمكراسي رشد نخواهد كرد اگر صد بار هم بكاريم، بازهم خشك خواهد شد. ( تاريخ گواه است ). آزادي و دمكراسي گلهاي بسيار زيبا و مفيدي هستند كه نيازي به معرفي آنها نيست اما در هر زميني دوام نمي آورند. راه رسيدن به دمكراسي در جوامع مختلف، متفاوت است. بسته به شرايط و فرهنگ هر جامعه، اين راه ممكن است كوتاه وآسان يا طولاني و مشكل باشد. دربعضي از كشورهاي غربي اين راه بسيار كوتاه و آسان طي شده و ٭ اين تصور را در جهان بوجود آورده كه رسيدن به آزادي و دمكراسي كار مشكلي نيست و شرايط خاصي نمي خواهد ٭ فقط كافي است استبداد حذف شودوآزادي بيان و انتخابات آزاد برقرارگردد، بقيه كارها حتما بخوبي پيش خواهد رفت. غربي ها فكر مي كنند حتي اگر در يك قبيله وحشي هم انتخابات برگذار شود، برايشان مفيد خواهد بود. اي كاش چنين مي بود و سرنوشت ملت ها به اين سادگي تغيير مي كرد. ٭ اي كاش با آزادگذاشتن خبرنگاران، روزنامه ها و احزاب، جوامع بشري به سعادت مي رسيدند. غربي ها با وجود آنكه نيت هاي خيري نيز در اين مورد دارند اما بارها باعث برهم زدن نظم جوامع شده اند. حمايت بي چون و چراي آنها از مخالفين نظامها، كمك چنداني به ترويج دمكراسي نكرده است. عموما كساني از حمايتهاي غرب استفاده مي كنند كه هيچ نسبتي با دمكراسي ندارند بلكه سياست را براي رسيدن به موفقيت هاي بزرگ انتخاب كرده اند و به كارهاي معمولي و زندگي عادي قانع نيستند. ٭٭ صرف ايجاد ظواهر دمكراسي در يك كشور مشكلي را حل نمي كند. باوجود اين همه تلاش و علاقه مندي، چند درصد از كشور هاي جهان سوم به دمكراسي كامل و واقعي دست يافته اند؟ اكثر ملت ها و فرهنگ ها فقط ظرفيت تحمل بخشي ازآزادي و دمكراسي را دارند. براي اكثر كشورهاي جهان،حكومت هاي " نيمه دمكراسي " مناسب هستند. در جامعه ما نيز اين باور، قويا وجود دارد كه حكومتهاي دمكراسي نياز چنداني به وجود شخصيت هاي بزرگ ندارند. لذا فقط كافي است استبداد حذف شود و قدرت استبدادي در صحنه سياسي كشور نباشد سپس فعالان سياسي موجود خواهند توانست، بقيه مسائل را به خوبي حل كنند. شايد علت اين تصور آن باشد كه از قديم دمكراسي را حكومت مردم بر مردم تعريف كرده اند كه بوسيله نظارت و همفكري عمومي ، جامعه را در مسير صحيح قرارمي دهد. ٭ به همين خاطر است كه ما در زمان مبارزه با استبداد به وجود "" جايگزين مناسب يا عدم وجود چنين جايگزيني "" فكر نمي كنيم و فقط به حذف استبداد مي انديشيم. انسان دانشمند ومتفكر امروزي به دنبال خلق سيستمهايي است كه به انسان وابستگي نداشته باشند زيرا وابستگي به انسان باعث پيدايش خطا مي شود. امروزه دستگاههاي اتومات بااين هدف ساخته مي شوند و سعي مي شود بدون نياز به افراد ماهر و متخصص بخوبي كاركنند. در طراحي سيستم مديريت يك جامعه نيز اين اصل صادق است. بهترين سيستم براي مديريت يك جامعه، سيستمي است كه بدون نياز به انسانهاي شريف و وارسته بتواند جامعه را در مسير صحيح قرار دهد. دمكراسي هم يك سيستم پيشرفته است و با همين هدف طراحي شده و حاصل نهايت دانش و فكر بشر براي اداره يك جامعه مي باشد. ٭ اما دمكراسي مانند يك دستگاه اتومات نيست كه در هر نقطه دور افتاده اي با زدن يك كليد شروع به كار كند ونبايد از آن چنين انتظاري داشته باشيم. اما غربي ها چنين تصوري دارند. فكر مي كنند كليد استارت اين دستگاه ، همان آزادي بيان، و برگذاري انتخابات آزاد است. اي كاش چنين مي بود، اما واقعيت مشكل تر و پيچيده تر از اين است. ٭٭ دمكراسي يا مردم سالاري، هميشه وهمه جا نيازمند وجود " صفات انساني واخلاقي " است بخصوص در ابتداي شروع آن در يك جامعه. ٭٭٭ "" براي شروع و بقاي دمكراسي در يك جامعه يا بايد سطح آگاهي وآشنايي عمومي مردم با دمكراسي بالا باشد ويا در غير اينصورت، اكثريت فعالان سياسي آن جامعه را بايد افرادي باخصلت هاي برجسته اخلاقي وانگيزه هاي متعالي تشكيل دهند. بدون حداقل يكي از اين دو، هيچگاه وبه هيچ شكلي ودر هيچ مكاني دمكراسي دوام نخواهد آورد "". علت شكست دمكراسي در كشور ما و نحو رسيدن به آن، عمده ترين ومهمترين بحث جامعه روشنفكري ما است. تا جايي كه حتي مي توان گفت، اين تنها بحثي است كه جامعه سياسي و مطبوعاتي ما را در گذشته وحال بخود مشغول كرده است. علاقه مندان به مسائل سياسي و مخصوصا جوانان تازه وارد به جمع روشنفكري نيز شديدا بدنبال يافتن پاسخ اين دو پرسش هستند. تاكنون هزاران مطلب در اين مورد بيان شده و همچنان هم ادامه دارد. بتدريج اين موضوع حالت معما پيدا كرده است. يك معماي ملي- تاريخي كه هرازچندگاهي نظرات جديدي درمورد آن ارائه مي شود وابعاد جديدي ازآن كشف مي گردد. اظهار نظرها دراين مورد طيف بسيار گسترده اي دارد. مسائل متعددي مطرح مي شود واتفاق نظرچنداني هم وجود ندارد. اماتقريباهمه آنهادرتبرعه مردم ( كه جامعه سياسي ومطبوعاتي هم جزوآن محسوب مي شود ) اتفاق نظر دارند. آنهاباذكرعلت ومعلول هاي عجيب وغريب، آنقدر آسمان را به ريسمان مي بافند تا بلاخره به نتيجه دلخواه برسند وخود را تبرئه كنند. در حالي كه نيازي به اين همه تجزيه وتحليل نيست، اظهارات پيچ در پيچ صاحبنظران، شما را به اشتباه نيندازد. پاسخ هريك از اين دو پرسش، فقط يك كلمه است. علت شكست دمكراسي در كشور ما، فرهنگ ماست و براي رسيدن به آن هم، هيچ راهي وجود ندارد. ( البته با يك برنامه ريزي صحيح و چند دهه تلاش وممارست مشترك بين نظام ومردم، نتيجه خواهيم گرفت اما راه حل كوتاه تري وجود ندارد. ) دمكراسي چيزي نيلز دارد كه اتفاقا همان چيز در فرهنگ ما بسيار كم است. (( "" امانتداري و ازخودگذشتگي "" )) راه رسيدن به دمكراسي حذف استبداد نيست بلكه حذف خودخواهي از فرهنگ ماست و يا كامل شدن بينش سياسي مردم، كه البته اين كارها ديگر چندان ساده نيستد. جامعه روشنفكري ما خودش را سرگرم مبارزه با استبداد فرضي مي كند زيرا هم كار ساده اي است و هم توانائي و تخصص چنداني نمي خواهد بعلاوه اينكه شرايط فرهنگي جامعه نيز، از هر حيث براي آْن آماده است. عدم موفقيت ما در كسب دمكراسي كامل، جاي تعجب يا افسوس ندارد، بدنبال مقصر هم نگرديد ، به اين و آن هم تهمت نزنيد. ما بعلت داشتن معايب فرهنگي، در تمام زمينه ها ( از جمله اقتصادي، اجتماعي، صنعتي و غيره ) جامعه اي نيمه موفق بوده ايم. در مجموع ما يك ملت نيمه موفق هستيم. بديهي است كه در زمينه آزادي و دمكراسي هم نبايد انتظار بيشتري داشته باشيم.
ب: امروزه خيلي از كشورهاي جهان سوم، سالهاست كه به ثبات سياسي دست يافته اند. اكثرا شكل و ماهيت حكومتهايشان با غرب متفاوت است و عموما از مقداري دمكراسي برخوردار هستند. اين كشورها در سالهاي اخير با فراق خاطر و گذر از مسائل سياسي، به دنبال آن هستند كه به مدد تكنولوژي، فقررادر جامعه خود ريشه كن كنند. انسان اوليه با كمبود هاي زيادي روبرو بود. حتي از حيوانات وحشي و سرما نيز در امان نبود، اما با افزايش علم و دانش، روز به روز از نگراني هاي انسان كاسته شد. خوشبختانه امروزه در خيلي از كشورهاي جهان، عموما مردم ديگر نگران بيماري، دارو، سرپناه، شغل و حتي غذا نيستند و از اين مراحل گذر كرده اند. اما متاسفانه در كشور ما هنوز بخشي از احتياجات اوليه مردم فراهم نيست، جمعيت زيادي براي ضروريات زندگي در رنج هستند. مادران زيادي هر شب غصه شام فرزندان شان را دارند، خيلي از جوانان بعلت مشكلات عديده، در رنج و افسردگي بسر مي برند و " در اين حال " قشر به اصطلاح روشنفكر جامعه ما، بدون هيچ احساس مسئوليتي، هنوز اندر خم اولين كوچه، به بازي مشغول است. همان كوچه اي كه مشروطه خواهان نيز صدسال قبل درآن بوده اند. با همان خواسته ها و با همان شعارها. پس از صد سال، تازه حضرات مي خواهند روزي استبداد را حذف كنند سپس ايران را مهد دمكراسي نمايند و بعد چنين و چنان.... كاري را كه صد سال نتوانستند انجام دهند و اصلا اندازه آن نيستند و اصلا در جامعه ما به اين شكل قابل اجرا هم نيست، رابا اطمينان وعده مي دهند و جالب اينكه ساير روشنفكران نيز باوركرده و برايشان هورا مي كشند و چشم اميد به موفقيت آنها دارند و در انتظار نشسته اند. ٭٭ شما هرچه مي خواهيد آرزو كنيد اما اينكه سرنوشت كشور در اختيار احزاب باشد و آنها در يك محيط آزاد با هم رقابت كنند را هيچ وقت آرزو نكنيد. اين كار در كشور ما شدني نيست ونتيجه اي جز بدبختي ندارد. خشت سياست در كشور ما غلط گذاشته شده است. فضاي باز سياسي در كشورمابارها امتحان شده، جز اينكه ابتدا در يك زمان كوتاه، چند صد روزنامه، نشريه و حزب و گروه ايجاد شود و سپس مخالفت ها و درگيري ها شروع گردد و روز به روز افزايش يابد، نتيجه ديگري نخواهد داشت. بازار تهمت و افترا، مكر و فريب چنان گرم مي شود كه مردم نخواهند توانست حق را از ناحق و صحيح را از نا صحيح تشخيص دهند. كوچك هاي خودخواه آنقدر فضاي سياسي جامعه را مغشوش مي كنند تا مردم نتوانند بزرگ را از كوچك تشخيص دهند. در اين حالت، دمكراسي به چه دردي مي خورد؟ وچه استفاده اي از آن مي توان كرد؟ چنان كلاف سردرگمي در جامعه ايجاد مي شود كه مردم روزي صد بار استبدادرا آرزو خواهند كرد. روشنفكران ما هميشه به مردم وعده مي دهند كه در صورت حذف استبداد، حكومت مردمي ايجاد شده و در نتيجه امور كشور در اختيار افراد با صلاحيت قرار خواهد گرفت و مشكلات جامعه در سايه” شايسته سالاري “برطرف خواهد شد. آنها چنين استدلال مي كنند كه تمام بي لياقتي هايي كه در گوشه و كنار ديده مي شود ( چه امروز و چه در گذشته ) زايده فضاي بسته سياسي است. در يك فضاي بسته و استبدادي است كه مديران و مسئولين پاسخگو نبوده و هر نوع قصور و خطايي مي توانند انجا م دهند. در حالي كه در حكومت هاي مردمي، با برگذاري انتخابات آزاد و وجود آزادي بيان و مخصوصا با وجود ابزارهايي مانند احزاب و مطبوعات آزاد، ديگر جايي براي افراد بي لياقت باقي نخواهد ماند و امور كشور در اختيار اشخاص شايسته قرار خواهد گرفت. اين يكي از باورهاي بسيار قوي در جامعه ماست كه تقريبا تمام روشنفكران آنرا بعنوان يك اصل مهم و بديهي پذيرفته اند و به اقشار مختلف مردم نيز كم و بيش سرايت نموده است وبتدريج جزو “ بديهيات “جامعه ما شده است. اين موضوع آنقدر در فرهنگ ما جا گرفته، كه ٭٭ " حذف و عدم حضور استبداد مترادف شده است با برقراري حكومت مردمي وسپس ايجاد شايسته سالاري و در نتيجه رفع مشكلات جامعه ". ٭٭ براستي چرا و چگونه ما اين استدلال را پذيرفته ايم وآنرا جزو بديهيات خود قرار داده ايم؟ براي اثبات آن، چه شواهد و قرائني ارائه شده است؟ در صورت وجود آزادي بيان و برگذاري انتخابات آزاد، " چگونه " و به " چه طريقي " افراد شايسته در راس امور قرار خواهندگرفت؟ انجام اين عمل بوسيله چه مكانيسم وچه ابزاري صورت خواهد گرفت؟ ٭٭ هميشه بخاطر داشته باشيد: در صورت سرنگوني و حذف استبداد، اولين كساني كه وارد ساختمانهاي دولتي و حكومتي شوند و موقعيتي بدست آورند، وارث همه چيز خواهند شد و در واقع آنها هستند كه صاحب حكومت مي شوند. نه مردم.