آقاى دكتر، لطفا به عنوان مقدمه كمى از تاريخچه آئين شهروندى، پايبندى به قانون و فرآيند نهادينه شدن دموكراسى توضيحى بدهيد.
حقوق شهروندى در يك جامعه مدنى مقدم بر دموكراسى است. جامعه مدنى را مى توان يك جامعه قانون مدار دانست. (من به جاى «مدار»، «وند» مى گذارم، زيرا از نظر دستور زبان فارسى درست تر است.) قانون وندى يعنى پايبندى به قانون. حال در اينجا مى توان پرسيد، پايبندى به چه قانونى؟ به نظرم نمى توان به هر قانونى پايبند بود. در عصر «بورگ » ها در دوران فئوداليته، قانون از بطن زندگى مردم و از وفاق عمومى برخاست، باليده شد و به قدرت رسيد. لذا، مردم پايبند به قانون و مدافع آن بودند. انسان مدنى و عضو شهر آنجا كه دولت _ شهرها بودند، قانون را خود ساخته و گسترش دادند. به اين افراد، شهروند (Citizen) مى گفتند. بدين سان، قانون آن نيست كه وراى جامعه باشد. اما در خاورميانه قانون اغلب از متن شريعت و باورهاى دينى نشات گرفته است. چنين وضعى در اروپا هم وجود داشت؛ ولى با انقلاب هاى گوناگون قانون زمينى شد. سپس اين قانون را به پارلمان بردند تا اگر مردم آن را به عنوان قانون پذيرفتند تاييد شود.
اصول دموكراسى براساس عقل و علم است. از بيرون تحميل نمى شود و بسيار طول مى كشد تا رشد كند. دموكراسى را بايد از درون زندگى آغازيد. در دوران مشروطيت ايران، دموكراسى شروع شده اما هنوز مردم نمى دانند كه اصل لغت «مشروطه» چيست؟ اصل لغت مشروطه از لغت «شارط» مى آيد. معناى آن قانون است كه آن را اشتباه معنى كرده اند. تاريخ آن برمى گردد به سلطنت «ژان» بى زمين در انگلستان (۱۲۱۵ ميلادى) كه بخشى از قدرت خود را به نجبا انتقال داد و بعداً نجبا نيز مردم را در قدرت عمومى و در قالب پارلمان شريك و سهيم كردند. شارط، قدرت را به پارلمان شاه و مردم، به صورت تفكيك شده مى دهد. اصطلاح قانون اساسى هم از بيرون آمده است. قانون رابطه فرد را با دولت و رابطه دولت با فرد را مشخص مى كند و اين كه حق و حقوق هريك به چه ميزان مى تواند باشد. وقتى انقلاب فرانسه به وقوع پيوست، گفتند: «شاه اولين كارمند دولت است» فهميدن اين مهم، بسيار هزينه مى خواهد و بايد فكر كرد كه او زمانى صاحب كشور بود و حالا كارمند دولت است، چه حيثيت فردى و حقوقى يافته است.
آيا در طول تاريخ، جامعه ما توانسته است توجه لازم را به اين فرآيند مبذول دارد؟
خير! زيرا بايد توجه داشت كه ما قبل از انقلاب، شب خوابيده و صبح كه بلند شديم به ما گفتند كه شما «شهروند» هستيد. قبل از آن ما رعيت بوديم و سپس حكم شهروندى را يك شبه به ما دادند بدون اين كه زمينه لازم را فراهم آورند. شهروند يعنى عضوى از جامعه كلان كشورى، ملى و با حقوق مشخص است. «كشوروند» به زعم من، يعنى «شهروند» در مقياس ملى. كشوروند يعنى حوزه نفوذ نه تنها شهريان بلكه تمامى روستاييان، ايلات و عشاير، كه تمامى آنان «شهروند» ايران هستند «شهروند» به كسى گفته مى شود كه عضو شهر است. براى «كشوروند» شدن بايد حقوق آن را شناخت و دولت نيز آن را در قالب حيثيت فردى به رسميت بشناسد. فرديت، ارجاع به حقوق، حيثيت و شرف تجاوزناپذير فردى است. مگر تحت شرايط قانونى از پيش تعيين و تصويب شده. وقتى فرديت به رسميت شناخته نشود دولت هركارى كه بخواهد مى تواند انجام دهد. از اين رو كلمه «شهروند» يا «كشوروند» مفهوم قانونى خود را از دست مى دهد و حقوق فردى رعايت نمى شود و مصونيت فرد از بين مى رود.
به نظر شما نهاد خانواده نيز تحت تاثير اين روش دولت قرار مى گيرد؟
كاملاً! خانواده در جامعه آزاد، آداب و رسوم مشخص خود را داشته و آن را نسل اندر نسل منتقل مى كند. متاسفانه جامعه ما در طول تاريخ خود، جباريت را نسل اندر نسل منتقل كرد و در قالب اين جباريت به ما «شهروند» گفتند. به عنوان مثال، در گذشته ما را دعوت به راى دادن مى كردند ما هم به دستور دولت مى رفتيم و راى مى داديم.
نسبت آن با نهاد آموزش و پرورش چگونه است؟
همان طور كه مى دانيد، مدرسه يكى از كانون هاى رهايى بخش است؛ زيرا تعليم هاى اوليه آزادى و حيثيت در مدرسه آغاز مى شود. شايد اگر معلم هاى خوبى داشته باشيم تعليم آزادى را از مفهوم «لوازم التحرير» شروع مى كنند! واژه «تحرير» در زبان عربى يعنى حريت. ما تنها كسانى در منطقه هستيم كه «لوازم التحرير» را در معناى قلم به كار برده ايم. عرب ها به قلم «لوازم كتاب» مى گويند. به دانش آموزان بايد گفت شما پيرو دينى هستيد كه پيامبر آن با «اقرا بسم ربك الذى خلق» به رسالت رسيد. اساس آزادى، از آموختن است؛ آموختن در گرو خواندن است. انسان با خواندن به آزادانديشى مى رسد. ولى متاسفانه بر اثر ندانم كارى ها، جباريت خانواده در مدرسه ادامه يافته است. تا جايى كه معلم مى گويد اگر عين كتاب بنويسى نمره مى گيرى. تاكيد بر روى حافظه است، بدون درك و فهم دقيق متن. بدينسان، اين دانش آموز نمى تواند چيزى را تغيير بدهد، زيرا توانايى ذهنى آموخته شده به او بدون تحول بوده است. منظور ما اين است كه نظام آموزشى و نحوه تربيت، مانند حلقه هاى زنجير، به هم متصل هستند. به عنوان مثال وقتى كه ما به خاطر صرفه جويى و قناعت، فضاهاى خالى هر صفحه كتاب و پاراگراف بندى آن را رعايت نكنيم، دسته بندى فكرى را از دانش آموز مى گيريم. متاسفانه ما اين اصل كه هر سخن جايى و هر «نقطه مكانى دارد» را رعايت نكرده ايم. از اين رو، وقتى ذهنى كه خود توانايى بالقوه دسته بندى كردن را دارد، بر اثر عدم آموزش، توانايى آن را از دست مى دهد نتيجه آن را در نحوه رانندگى كردن و عدم رعايت اصل رانندگى در بين دو خط، مشاهده مى كنيم. يكى از آموزش هاى دموكراسى، ياددادن فضاهاى خصوصى است. و تفاوت آن با حوزه هاى مشخص در مكان هاى ديگر و شناختن حد و مرز آنها است. وقتى اين حد و مرزها ناديده گرفته شود، ديگر رعايت حقوق ديگران محلى از اعراب نخواهد داشت. در اروپا مدت ها است كه اين مسائل حل شده اند. به طور كلى در «جامعه پرگوى، كم خوان و اندك نويس»، راز و رمزهاى مدنى كمتر مورد توجه و عمل قرار مى گيرد. دموكراسى نيز به عنوان شيوه اى از مديريت عمومى بخشى از آنها است.
آيا با قراردادن اين مرزبندى ها، مرزبندى جديدى شكل نمى گيرد؟
اگر آموزش درست و متناسب باشد و حيثيت افراد را بشناسند، به حقوق يكديگر تجاوز نمى كنيم. اگر اين اصل، از نسلى به نسل ديگر منتقل شود، آدم ها شرطى مى شوند كه اين اصل را حفظ كرده و آن را زير پا نگذارند. متاسفانه هنوز استاد، دانشجو و معلم ما، در اين زمينه آموزش لازم را نديده اند. آدم آزاد آن است كه حد و مرزهاى خود و ديگران را بشناسند.
يكى از شاخصه هاى دموكراسى داشتن نظام پرسش و پاسخ و تعامل و دادوستد افكار است. اما آنچه از شواهد پيدا است، فضاى آموزش ما كمتر به اين مهم پرداخته و به طور غيرمستقيم به نظر بسته است. اين امر مشكلى جدى بر سر راه پرورش انسان هايى پوينده، پرسشگر و مسئول است. راهكار شما براى برون رفت از آن چيست؟
يك نوع فضاى استبدادى نسل اندر نسل ادامه يافته و به آراى تربيتى تبديل شده است. به عنوان مثال مى گويند:«تا نباشد چوب تر، فرمان نبرد گاو و خر»! كاشتن بذر دموكراسى نيازمند پيش شرط هايى است كه هر جايى نمى توان آن را كاشت. هر جامعه اى بايد افرادى را داشته باشد كه مفهوم دموكراسى، قانون و شناخت مرزها (هر مرزى، فيزيكى، اخلاقى، فردى، جمعى و...) را از نسلى به نسل ديگر منتقل كند و دائماً اين نگرش را بسط دهند كه اگر چنين نشود، مفهوم دموكراسى در جامعه نهادينه نمى شود. اين امر نه تنها براى جامعه ايران بلكه براى ديگر كشورها هم صادق است. در ايران دموكراسى از ديگر كشورها وارد شده و در زمين بى آمايش امروزه ناكار شده است. روش ها نيز از حوزه جباريت برخاسته اند. حتى در افغانستان كه حوزه ايلياتى و قبيله اى ا ست و خان ها بر سرنوشت افراد حاكمند، دموكراسى وارداتى نمى تواند كارى انجام دهد. در مورد عراق نيز چنين است.
همان گونه كه مى دانيم ريچارد رورتى از صاحب نظران عرصه دموكراسى است. وى معتقد است كه يكى از راه هاى رسيدن به دموكراسى، شناخت از فرهنگ هاى ديگر و انتقاد به ضعف هاى فرهنگ خودى است. اما آنچه كه از كتاب هاى دروس تاريخى استنباط مى شود، محور بيشتر مباحث بر تحقير فرهنگى و جنگ ها و حضور و سقوط حاكمان است. با قبول اين واقعيت كه جامعه ما در بستر تاريخ خود به علت موقعيت جغرافيايى شاهد تهاجم به خاك خود بوده است، چگونه مى توان به دگرپذيرى فرهنگى و تسهيل اين اصل دموكراسى رسيد و آموزش هاى خود را بر محور تفاهم و مدارا برنامه ريزى كرد؟
قسمت اصلى برنامه هاى آموزش و پرورش شناخت از فرهنگ ها است. اگر درك كافى از هدف اين شناخت نباشد، دستاوردهاى حاصل از اين شناخت محقق نمى شود. ما جغرافياى ملل و تاريخ ملل را مى خوانيم، ولى دانش آموز نمى داند كه مفاهيم مورد بحث چه فايده اى دارد. مخصوصاً امروزه كه در جريان جهانى شدن اصل لازم براى تحقق آن مدارا با ديگرى و درك و پذيرش آن است. ولى چون اين اهداف مكتوم بارز نشده به يكسرى مقولات جدا از هم تبديل شده است. از اين رو دانش آموز بدون درك كارايى آنها فقط درس خوانده و نمره مى گيرند. از سويى ديگر به جاى اينكه بر مدارا و گذشت تاكيد شود، محتواى درسى بر دشمن سازى و خشمناكى است. از اين رو از اين تاريخ از يك طرف خواسته ايم خود را بزرگ جلوه دهيم و از طرفى ديگر در كنار بزرگ كردن بعضى از كشورها در مقابل به تحقير بعضى ديگر پرداخته ايم، لذا دانش آموز، براى بعضى از كشورها احترام و ارزش قائل شده و براى بعضى ديگر بدون دليل و با تصويرى كه از گذشته در مورد آنها ساخته شده و به دانش آموزان انتقال يافته به آنها با نگاه خصم و نفرت مى نگرد. مثلاً نگاه مثبتى به اعراب وجود ندارد، در صورتى كه بخشى از آنها در ايران هستند و زندگى مى كنند و در مقابل ايرانى هايى هم مقيم كشورهاى عربى هستند. وقتى كه شاهد حضور فيزيكى هر يك از آنها در قلمرو اجتماعى يكديگر هستيم، بايد نظام آموزشى ما نيز در جهت بسط اين تفاهم كوشش نمايد. امرى كه در اروپا به عينه مشاهده مى شود. همان طور كه مى دانيم آلمان و فرانسه در طول تاريخ با هم در ستيز بوده اند و جنگ هاى خونينى داشته اند، اما همين دو كشور امروز با هم كنار آمده و داراى تفاهم و روابط فرهنگى مستحكمى هستند.
راهكار شما براى رسيدن به اين مرحله چيست؟
دقت در تدوين كتب درسى. در جريان تدوين كتب درسى كتاب تاريخ نه تنها براى منطقه و نه براى زمان هاى خاص بلكه براى آيندگان نيز است. زيرا آموزش و پرورش مامور حفظ و انتقال فرهنگ گذشته به نسل امروز و تربيت دانش آموزان براى آينده بهتر است. اما آموزش و پرورش بيشتر به گذشته توجه دارد و روى آن تاكيد مى كند تا آينده. نويسندگان كتاب هاى درسى ما كسانى هستند كه در فرهنگ گذشته غسل تعميد خورده اند و آينده را زياد نمى شناسند. هر كس نبايد كتاب درسى بنويسد. بايد آدم هاى آزاده و بدون تعصب اين كتاب ها را براى آيندگان بنويسند و صدالبته بدون فراموشى گذشته. «در وضعيت فعلى مرده ها بر زنده ها حكومت مى كنند.» حرف مرده ها را طورى بيان مى كنند كه انگار متعلق به آينده است. به عنوان مثال در ادبيات فارسى پيش دانشگاهى هنر اين شعر معروف مولوى را كه مى گويد: «بميريد بميريد از اين عشق بميريد...» در اين شعر هفت بيتى ۱۵ بار «بميريد»! براى يك جوان تكرار شده است. معلوم است دانش آموز را به مردن تشويق مى كنند، اين دانش آموز به زندگى و پيشرفت دل نمى بندد و با انفصال از جامعه روحيه دگرپذيرى را از دست داده و امكان خودكشى نيز پيدا مى كند. آموزش و پرورشى كه آموزش مرگ مى دهد، نمى تواند آموزش دموكراسى بدهد. فراموش نكنيم كه دموكراسى بخشى از توسعه و باليدگى است.
با توجه به تاريخچه بسيار قديمى تشكيل انجمن اوليا و مربيان، شوراهاى معلمان و اخيراً «شورا و سازمان دانش آموزى» به نظر مى رسد كه هدف متصديان امر ايجاد زمينه مشاركت و تصميم گيرى جمعى و به اجرا گذاشتن اصل دموكراسى است. ولى از روند نتايج حاصله از اين انجمن ها و سازمان ها نمى توان برداشت دموكراسى پايدار را نمود. فكر مى كنيد كه علت ناكارآمدى اين انجمن ها چيست؟ و چه راهكار جامعه شناختى براى كارآمد شدن اين شوراها ارائه مى دهيد؟
فرضيه شما مبنى بر اين است كه چنين شوراهايى به قصد دموكراسى به وجود آمده اند، درست نيست. در گذشته يك ارتباط سطحى بين مدارس و خانواده ها برقرار مى شد. ولى عملاً هيچ وقت به مسائل تربيتى و رفتارى بچه ها نمى پرداختند. مدرسه كاستى هايى داشت و به دنبال پول بود. مثلاً در مدارس دبيران غيربومى و شهرستانى بودند كه از طريق اين شوراها به آنها كمك مى كردند. براى سال ها چنين وضعى موجود بود. براى اعضاى اين «شوراها» طرح مسائل دموكراتيك مطرح نبود. مسائل تربيتى و آموزشى به شوراى دبيران سپرده مى شد. لذا مسائل عقيدتى در مسائلى كه دموكراسى جزء آن بود، مطرح نبوده و ديگران نيز به آن فكر نمى كردند. با اين همه تمرين كوچكى براى دموكراسى بود. البته همان طور كه گفتم نه در معناى حقيقى خود زيرا نگرش آنها بيشتر ارزيابى جيبى بود. بدين معنى كه چقدر مى شود از اعضا پول گرفت. در نتيجه بيشتر اعضاى شورا را بازاريان، وكلا و دكترها تشكيل مى دادند. اين امر از قبل از انقلاب بوده و بعد از انقلاب نيز شاهد آن هستيم. دموكراسى داراى يكسرى مبانى نظرى و عملى است. اگر مبانى نظرى خوب درك و فهميده نشود، بعد عملى آن جنبه تشريفاتى پيدا مى كند.