فلسفه تکنولوژی، ظاهراً از جمله فلسفههای مضافی است که کاربرد زیادی در سطح جامعه داشته، اما متأسفانه توجه چندانی به این مسأله نمیشود یا اگر هم میشود، بیشتر جنبه جدلی دارد. در عین حال اهمیت کاربردی این فلسفه، بر کسی پوشیده نیست. تا چند ماه پیش که مسئله هستهای ایران مطرح شد، مشخص شد که در سطح جهان، دید واحدی درباره تکنولوژی - حداقل تکنولوژی هستهای - وجو ندارد و این مسأله، زمینهای بود که فرصتی برای فکر درباره این قضیه را به ما داد.
در شرایط فعلی اینگونه مسائل را نباید در سطح جامعه بایگانی کرد. مشابه این مسئله مرتب در جامعه به نحوی از انحاء دامنگیر ماست و باید آماده باشیم که در موقعیتهایی که چنین مسائلی مطرح میشود، تأمل و تدبیر بیشتری نسبت به آنها داشته باشیم. اگر از نظر موضوعی به این قضیه بنگریم، دامنه بحث میتواند خیلی وسیع باشد، اما از نظر تاریخی، حداقل میتوان تخمین زد که فلسفه تکنولوژی اگر هم در تاریخ فلسفه مطرح بوده، بیشتر به آستانه پیدایش معرفتشناسی در فلسفه مربوط میشود. به این معنا که قبل از سقراطیان و افلاطونیان بحثهایی مطرح میشد که به فلسفه تکنولوژی امروزی شباهت داشت.
از زمانی که بحث معرفتشناسی در فلسفه تفوق و برتری پیدا کرد، میتوان گفت که نسبت به فلسفهی علم کمتوجهی شد و یا میتوان گفت این کمتوجهی نسبت به فلسفیون در زمینه فعل انسانی صورت گرفت. این که فعل انسانی چگونه تعریف شود و این فعل وقتی با اشیاء گره میخورد به چه صورتی قابل تعریف است، اینها جزو مسائلی است که از کنار آنها بیاعتنا گذشتهاند و حتی میتوان گفت که مصادیق تکنولوژی در برابر دیدگان ما بسیار زیاد بودهاند، ولی هیچ وقت به صورت متمرکز و جامع در مورد آنها فکر نکردهایم. عملاً در اندیشهها و آرائی که از قرن 17 و 18 مطرح شد، تکنولوژی مورد توجه قرار گرفت و اگر دقت کنیم، پا به پای آن، تکنولوژی سیاسی و نظام سیاسی هم تقریباً از زمان ماکیاول به بعد شکل گرفت.
این مجموعه سیاسی ـ فنی تقریباً از قرن 18 جا افتاد و توجه متفکرینی را هم به خود جلب کرد و با گریز از جنبش رومانیستی، هم در زمینه سیاسی و هم در زمینه تکنولوژیک، با جریان حاکم در تضاد کامل قرار میگیرد. از نظر اجتماعی هم اگر به قضیه بنگریم، تقریباً در اواسط قرن 19، اولین کتاب با نام فلسفه تکنولوژی نوشته شد.
اگر بخواهیم با دید وسیعتری به این قضیه نگاه کنیم، نظر مارکس هم که در نیمهی دوم قرن 19 مطرح شد، در این قالب جای میگیرد. همه این موارد در غرب، به نحوی با یک تصویر ترقیخواهانه گره خورده بود، بر این اساس که بشر به اعتبار تکنولوژی به چه دستاوردهایی خواهد رسید و اگر هم در چند مورد توفیق داشتند، آن را همواره تعمیم دادند و از آن صدها مورد ساختند و عموم را به یک دید یوتوپیایی نزدیک کردند که این دید یوتوپیایی، عملاً دید حاکم در قرن 19 است.
در این میان، ذهنیت و تصوری که از تحول تکنولوژی متصور میشود، این است که این تکنولوژی ما را به یک دینامیک شبه هگلی و آستانهای خواهد رساند که در حقیقت تمام نعمتهای مادی به راحتی فراهم شود و یک شرایط وفور نعمتی به وجود میآورد که در پرتو این شرایط، بالطبع یک انقلاب اخلاقی در وجودمان شکل میگیرد؛ به گونهای که مارکس میگوید «از هر کس بنا به نیازش و هرکس بنا بر توانش».
این جامعهی یوتوپیایی که در پرتو تحولات شگرف قرن 19 ترسیم میشود، عملاً با شروع جنگ جهانی اول دچار وقفه میشود و در دوران جنگ جهانی دوم نیز ما با یک دید توتالیستی و تمامیتنگر مواجه میشویم که متفکرانی محافظهکار نظیر اشپینگر و هایدگر از صاحبان اصلی چنین نظریهها و دیدگاهایی بودند. اینها دقیقاً در مقابل جهان یوتوپیایی، جهانی را ترسیم میکنند که این جهان عملاً ویرانشهر است و چیزی که عاید بشر میشود، جز ویرانی مطلق نیست که در تمام کره زمین حاکم خواهد شد.
اگر این امکانات این در نیمه اول قرن بیستم فراهم نشد، در نیمه دوم حتماً تأمین خواهد شد. یعنی با تحول سلاحهای اتمی، انسان به توانی خواهد رسید که اگر اراده کند، میتواند تمام دنیا را نابود کند. در هر صورت اینها ذهنیتهای متناقضی است که ما در پرتو تحولات تکنولوژیکی شاهد آنها هستیم و بحثهایی که امروزه در این خصوص در جهان مطرح است، دامنهی زیادی پیدا کرده است. این بحثها از قلمرو فرهنگ عمومی جدا شده و در سطح آکادمیک، خود را تثبیت کرده است. همه جا برای این مباحث کرسی تعیین شده، با دقت به این مسائل پرداخته میشود و سپس در سطح جامعه عمومی هم منعکس میشود.
یکی از مسائل مهم در تعریف ابتدایی تکنولوژی، مفهوم بیطرفی تکنولوژی است. در این باره بحثهای زیادی مطرح شده و افراد زیادی بر این عقیدهاند که تکنولوژی از خود خاصیتی ندارد و اگر هم خاصیتی برای آن در نظر گرفته میشود، به اعتبار نحوه استفاده ما از آن است.
طبعاً در این بحث، هرگاه بخواهیم درباره تکنولوژی خاصی صحبت کنیم، میتوان دربارهی یک پدیده و معنای ثابت صحبت کرد. مثالی که میتوان در این باره ذکر کرد، مذاکرات ایران با سایر کشورهای جهان در مورد انرژی هستهای است. در اوایل بحث مشخص شد که به هیچ وجه تصور واحدی از انرژی هستهای وجود ندارد و آنچه که ما میگوییم از نظر آنها بی اعتبار است و همینطور بالعکس. یکی از خصوصیات مسائل تکنولوژیکی، دقیقاً چنین موقعیتی است. یعنی دقیقاً برخلاف نظریهی خنثی بودن تکنولوژی، میبینیم که تکنولوژی کاملاً جانبدار است و یا میتواند باشد. این جانبداری، نوعی ابهام و چندمعنایی را تداعی میکند. در واقع در چنین موقعیتی، با معانی مختلفی از تکنولوژی هستهای مواجه هستیم که همين مسأله باعث سوءنیت میشود، ولی آنچه که آشکار است، ابهام فطری در تکنولوژی است. این یکی از مسائل کلیدی است که ما چگونه میتوانیم از یک تکنولوژی ابهام زدایی کنیم و یا با چه مفاهیمی میتوان این کار را کرد و کارکردش را آنگونه که باید و باشد، تعریف کنیم. با توجه به این نکته که همیشه در چنین مواقعی، اینگونه نزاعها در مورد نحوهی کارکرد تکنولوژی است.
تکنولوژی هستهای به عنوان یک تکنولوژی امن، ارزان، دارای قابلیت صرفه جویی مالی و... دارای صفاتی بود که از اواسط قرن بیستم به عنوان تکمیل کنندۀ انرژیهای جدید در اروپا مطرح میشد. هماکنون در اروپا ما شاهد این مسأله هستیم که علیرغم اینکه این همه از ایمنی، امنیت و ارزانی این تکنولوژی صحبت میشد، هیچ کدام از این پیشگوییها محقق نشد و درست از کار درنیامد.
بنابراین وقتی این دلایل از جانب ما برای اینکه ثابت کنیم که قصد داریم از این تکنولوژی به صورت صحیح استفاده کنیم، اقامه شد، کسانی که صاحب این تکنولوژی بوده و آن را به گونهای دیگر تجربه و استفاده کرده بودند، با دیدی منفی به این قضیه مینگریستند و جنبهی دیگر این تکنولوژی یعنی بهرهبرداری نظامی از آن، بیشتر در ذهن آنان تداعی میشد. در نتیجه مذاکرات دچار سکته میشد و سوءنیت به وجود میآمد و این دور باطل همچنان تکرار میشد و ادامه پیدا میکرد. البته در اینگونه موارد، معمولاً یک استدلال تضمینی و قطعی برای اینکه مشخص و روشن شود که بعداً چه خواهد شد، وجود ندارد.
وقتی دوران جنگ جهانی اول یا دوم را در نظر بگیریم و از طرف دیگر توجهی هم به انواع و اقسام کارخانههای مختلف صنعتی داشته باشیم، میبینیم که به چه راحتی، کلیهی این کارخانههای صنعتی و تولیدی، به تهیهکنندگان تجهیزات و تسلیحات نظامی تبدیل شد.
در نتیجه اگر بخواهیم تعریف اولیهای از مسائل مربوط به فلسفه تکنولوژی ارائه کنیم، باید گفت: هر فرآیند تکنولوژیکی، پُر از ابهام است.
ما میتوانیم تکنولوژیها را در سطح متعارف به تکنولوژی سنتی و متجدد تقسیمبندی کنیم. اگر یک تکنولوژی خیلی ابتدایی را در نظر بگیریم و آن را در موقعیت انسانی مندرج کنیم، چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟
اهمیتی که برای این موقعیت میشود ترسیم کرد، این است که وقتی یک تکنولوژی را در این موقعیت قرار میدهیم، نقشی که ایفا میکند، نقشی است که توان روحی یا جسمی ما را به نحوی افزایش میدهد. مثل اینکه عدسی یا دوربینی را جلوی چشمهایمان بگیریم و توان بینائیمان افزایش یابد. هر کدام از این تکنولوژیها را که به زندگی خود اضافه میکنیم، طبعاً ما را از یک سری چیزها محروم خواهند کرد. به عنوان مثال در مکالمهی تلفنی، شما از موقعیت رودررو و ارتباط چهره به چهره محروم هستید و در آن حالت شما فقط یک صدای محض هستید که با گفتگوی رودررو بسیار متفاوت است. ولی در عوض، در حالت مکالمهی رودررو که به دنیای ما قبل تکنولوژی تعلق دارد، این موقعیت شما را از امکان ارتباط در مقیاس وسیعتر و جهانی محروم میکند. به عبارتی دیگر شما با تلفن میتوانید با همه جا تماس بگیرید، ولی در حالت رودررو، فقط در یک فاصلهی کوتاه و نزدیک میتوانید ارتباط برقرار کنید.
بنابراین هر تکنولوژی که وارد نسبت بین انسان و جهان میشود، طبعاً یک سری عوامل را حذف میکند و از طرف دیگر امکاناتی را در اختیار ما قرار میدهد که مثلاً بتوانیم از فواصل بسیار دور، با هم ارتباط را برقرار کنیم.
بنابراین وقتی این ابزار وارد زندگی ما میشوند و به صورت تکنولوژیک بین ما و جهان قرار میگیرند و از طرفی ماهیت تقویت کنندگی دارند و از طرف دیگر جزء لاینفک زندگی ما میشوند، به نوعی بین ما و تکنولوژی نسبتی برقرار میشود. اما آیا این نسبت، تنها حالت ممکن است و هیچ نسبت و نحوهی دیگری را نمیتوان تصور کرد که به گونه دیگری باشد؟
مثلاً همین درجه حرارت و انواع و اقسام دستگاههای اندازهگیری؛ درجه حرارت، اطلاعاتی را به شما میدهد که آن اطلاعات در مورد یک خاصیت عینی جهان است، یعنی به شما میگوید که جهان به چه گونه است و مثلاً درجه حرارت محیط چقدر است. اما برای اینکه این اتفاق رخ دهد، کاری که صورت گرفته این است که جهان را به کمک این ابزار به نحوی قرائت کردهاید. این امکانات قرائتی، امکاناتی هستند که بسیاری از تکنولوژیها تأمین میکنند و به این اعتبار میتوان گفت که این تکنولوژیها، نوعی تکنولوژی هرمنوتیکی هستند که با متن گره میخورند و با زبان ارتباط مستقیم برقرار میکنند.
این تکنولوژیهای هرمنوتیکی با ظهور کامپیوتر و امکاناتی که از توانایی تصویر و کلام برخوردارند، روز به روز رو به گسترش هستند و هر روز رقابت جدیدی برای بهرهبرداری از توان زبانی ما شکل میگیرد. طبق گفتهی ادموند مانیر فیلسوف فرانسوی که تکنولوژیهای به وجود آمده بعد از جنگ جهانی دوم را تحلیل کرده بود:
«ظاهراً در مورد زبان، ما از دید تکنولوژی غافل بودیم و به نظر میرسد که از امروز، روز به روز از توان تکنولوژی نهفته در زبان بیشتر استفاده میشود.»
اما نکتهی بعد اینکه مسئلهای که در فلسفه علم مطرح میشود، این است که ما نسبت نظریه و مشاهده را چگونه ترسیم کنیم و از دیدگاههای مختلف چگونه میشود به آن نگریست. اتفاقی که در فلسفه علم به وقوع پیوست این بود که بیشتر مسائل، تحت تأثیر فلسفهی ریاضی شکل گرفت. به این صورت که علاقهای که به عنوان مثال در مورد ساختار نظریههای علمی و یا بازسازی منطقی این نظریهها که مورد توجه غالب فیلسوفان هم قرار گرفت، همه تحت تأثیر مسائل فلسفه ریاضی بودند.
اما آن جنبه تجربی یا پوزیتیویستی قضیه که معطوف به مشاهده بود، این مسئله را مطرح میکرد که ما چگونه میتوانیم این مفاهیم علمی را بسازیم و نظریههای علمی را بیان کنیم. طبعاً نظریه غالب این بود که ما میتوانیم پله پله از مشاهداتمان حرکت کنیم تا به سطح نظریه برسیم و در قالب نظریه، قوانین نظری را بیان کنیم. در هر صورت چیزی که اهمیت داشت این بود که به نوعی از مشاهدهها به نظریهها میرسیم.
در واکنش به این نظریه برخی معتقدند که چنین نیست و تا زمانی که نظریهای در کار باشد، ما نمیتوانیم مشاهده درخوری را نمیتوانیم انجام دهیم و مشاهدات ما به این اعتبار به وقوع میپیوندد که ما ابتدا صاحب نظریهای باشیم، هرچند که سطحی و شکل نگرفته باشد.
نکتهای که اینجا مطرح میشود، نسبت بین نظریه و مشاهده است. نزاع بین تقدم و تأخر! اگر بخواهیم در سطح آزمون آنرا مطرح کنیم، ملاک اول، آزمون علمی است یا نظریه علمی؟ و به نوعی داستان مرغ و تخم مرغ پیش میآید!؟
نکتهای که اینجا از نظر تقدم و تأخر مطرح میشود، در چارچوب روایت تاریخی از علم و تکنولوژی است. به این معنا که در بسیاری روایتها و تفاسیر، همیشه شاهدیم که وقتی صحبت از دنیای قدیم و جدید میشود میگویند که دنیای قدیم، دنیایی آلوده به خرافه و اندیشههای باطل بوده است و انقلاب علمی این دنیا را زیر و رو میکند و در پرتو آن است که تکنولوژی شکل میگیرد و هدفهایی را برای انسان به ارمغان میآورد. در این چارچوبها بدیهی است که علم مقدم است و چیزی که تعین میپذیرد تکنولوژی است.
تصوری که در برابر این دیدگاه قابل طرح است، این است که چرا تکنولوژی مقدم بر علم نباشد؟ به خصوص که زمانی تکنولوژی بوده، علم نبوده است. عمر علم نهایتاً از دوران یونان و یا دنیای بابلی و یا برخی جوامع ما قبل آن بوده است. در نتیجه علم، عمر چندانی ندارد که بخواهیم از تقدم آن صحبت کنیم.
در حالتی که علم بر تکنولوژی مقدم باشد، ادعا این است که از نظر وجودی، انقلاب صنعتی در قرن 18 به وقوع پیوست. در صورتی که انقلاب علمی در قرن 16 و 17 به وقوع پیوسته بود. بنابراین از لحاظ زمانی و وجودی هم، علم بر تکنولوژی مقدم است. ادعایی که در برابر این نظریه مطرح شد، ادعای هایدگر بود که میگفت، به اعتبار تکنولوژی است که علم شکل میگیرد. ولی از قضا علم در قرن 17 تحت تأثیر انقلاب علمی به وجود آمد و تکنولوژی متأخر در او شد. ادعایی که میتواند خلاف شهود به نظر برسد. ولی استدلال او این است که اگر ما امکانات لازم را برای انجام آزمونهای فیزیکی نداشتیم، نمیتوانستیم، مولد چنین علمی باشیم. در نتیجه از نظر وجودی، هیدگر معتقد است که تکنولوژی بر علم مقدم است؛ ولی از نظر زمانی برعکس است. اما «لین وایت» معتقد است که هم از نظر وجودی و هم از نظر زمانی، تکنولوژی بر علم تقدم دارد. دلایلش را هم استوار میکند بر اینکه اگر شما یک تکنولوژی مثل «عدسیها» را نداشتید، به هیچ عنوان نمیتوانستید دنیای فضایی و نامتناهی نیوتونی و گالیلهای را تصور کنید. بنابراین این مکانیسمها و امکانات کمکی است که به شما این توانایی را میدهد که بتوانید فضاهایی را تجسم کنید که از نظر مکانی، بسیار دور از ذهن به نظر میرسند.
از نظر زمانی هم معتقد است که اگر ساعت نبود، شما نمیتوانستید چنین امکاناتی را داشته باشید و هنگامی که زمان به صورت ساعت، ساخته و عرضه میشود و تمام افعال ما را نظارت میکند، این امکان برای ما فراهم میشود که یک مفهوم اصلی دیگر، یعنی مکانیک گالیلهای و نیوتونی را برای صورتبندی انواع و اقسام قوانین به دست بیاوریم.
بنابراین از مسائلی که ما با آن سروکار داریم، در واقع تقدم، تأخر و تبیین درست آنهاست که باعث میشود در موارد مهم تصور معقولی از آنها داشته باشیم.
وقتی ما به این معانی و کلمات کلیدی که در 3 قرن اخیر به وجود آمدهاند توجه بیشتری میکنیم، میبینیم که مؤلفههای اصلی فرهنگ را همین واژگان و معانی تعریف میکنند و به آن شکل میدهند. اگر فرهنگ را تحت عنوان علم، تکنولوژی (معرفت ـ قدرت) و دموکراسی در نظر بگیریم و آنها را با هم گره بزنیم، باید دید از لحاظ جریانات مختلف چه دیدها و چه نسبتهایی را میتوان برای آنها متصور شد. مفاهیم کلیدی ما دموکراسی، تکنولوژی و علم است که همهی آنها به نحوی فرهنگ ما را تعریف میکنند؛ در این صورت چند نکته بسیار آشکار مینماید:
اول دید رمانتیک است که هم به تکنولوژی و هم به دموکراسی، به صورت منفی نگاه میکند. دوم، لیبرال دموکراسی است که هم به تکنولوژی و هم به دموکراسی به طور مشترک دید مثبت دارد. سوم، توتالیتاریانیسم است که به تکنولوژی نگاه مثبت داشته و از آن استقبال میکند، ولی دموکراسی را رد میکند و چهارم رفورمیسم (بیشتر در قالب ملی خودمان) است که به تکنولوژی اعتنا نمیکند، ولی به دموکراسی خیلی زیاد اهمیت میدهد.
اتفاقی که در حال وقوع است، این است که ما میبینیم روز به روز نقد فرهنگی، نقش مهمی در مسائل اجتماعی کشورهای پیشرفته و در حال توسعه بازی میکند و اینکه ما به چه صورت بتوانیم هر جریان اجتماعی را که صاحب نقد است از نظر دیدگاهی و تاریخی تشخیص بدهیم، کار بسیار دشواری است.
به عنوان آخرین نکته وقتی علم، تکنولوژی و... در عرصه اجتماع وارد میشوند، با سیاست، نظام سیاسی، مسائل اجتماعی و هزار و یک مورد دیگر گره میخورند که اصلاً این موارد در آزمایشگاههای علمی مطرح نیستند. من معتقدم که باید حداقل یک آگاهی نسبتی نسبت به این امور داشت و دائم در حال نقد آنها بود که در مواقع لزوم، تصور سنجیدهای از موقعیتها داشته باشیم.