باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 29 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
بدرود با يك فيلسوف
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


آريل دورفمن نويسنده معروف شيليايى مطلب زير را در لس  آنجلس تايمز به يادبود بيست و پنجمين سالگرد درگذشت ژان پل سارتر در شرح تجربه اش از مراسم تشييع او نوشته است.از دورفمن نمايشنامه «مرگ و دوشيزه» و رمان «اعتماد» به فارسى ترجمه شده است. از آخرين كتاب   هاى او مى توان به «خاطرات صحرا» و «سپتامبرهاى ديگر، آمريكاهاى ديگر» اشاره كرد.

 

منبع: روزنامه - ایران

   ● نويسنده: آريل - دورفمن

مترجم: علي - ملائكه

 
 

بيست و پنج سال پيش كه در آمستردام به حال تبعيد زندگى مى كردم _ درست شب ۱۵ آوريل ۱۹۸۰ بود كه خبر مرگ ژان پل سارتر، يكى از برجسته ترين چهره هاى روشنفكرى زمانمان را شنيدم. دو روز بعد من و همسرم آنجليكا براى شركت در مراسم تدفين او با قطار عازم پاريس بوديم.سارتر در طول دوران انتهاى نوجوانى ام در شيلى و در تمام سال هاى بعد جوانى ام چراغ راهنماى من بود. او بيش از هر كس ديگر اگزيستانسياليسم را كه پيش از آن هم مرسوم بود، رواج داد، اما در عين حال به آن گرايشى اخلاقى بخشيد كه آن را براى بسيارى از همنسلان من در سراسر جهان جذاب كرد.

سارتر كه از چشم انداز ياس آور به لحاظ اخلاقى كه انسان ها در جنگ جهانى دوم در بدترين شكل آن به نمايش گذاشته بودند پا به عرصه گذاشته بود توقع داشت كه ما در اضطراب و ترديدى مداوم به سر بريم، در حالى كه همزمان نياز به همان اندازه مستمر ما را به پذيرفتن مسئوليت آنچه را نسبت به خودمان و ديگرى انجام مى دهيم اعلام مى  كرد. اين پيام تلخ با رگه اى گيرا از لذت جويى، يك سبك زندگى بوهمى همراه مى شد _ مباحثات بى پايان در كافه  ها، طرد ارزش هاى بورژوايى، استقبال سبكسرانه از عشق آزاد _ شيوه اى كه بسيارى از آنها سعى كردند از آن تقليد كنند.

بعد نوبت به عصيانگران دهه ۶۰ و مخالفت سارتر با استعمار و جنگ ويتنام و مغازله اش با جهان سوم رسيد، دورانى كه او متقاعد شده بود كه نويسندگان مى توانند عميقاً در منازعات سياسى درگير شوند و همه اينها ملازم و بازگوكننده تعهد خود من به تغيير بنيادى در آمريكاى لاتين بود. شايد چيزى كه به همان اندازه براى من و بسيارى رفقاى راديكال من اهميت داشت شيوه اى بود كه سارتر در آن مقالات و روزنامه نگارى اش را با نمايشنامه ها و رمان هاى راهگشايش تركيب مى كرد تا به عنوان سرمشقى براى «روشنفكر متعهد» (intellectual engege) عمل كنند و اين عقيده را تجسم مى بخشيد كه پيكار سياسى نمى تواند از هنر جدا باشد. در حقيقت در اوايل دهه هفتاد، هنگامى كه سارتر به مواضع افراطى مائوئيستى پيوست، احترام من نسبت به او شروع به كاهش كرده بود و من خودم را درگير مصالحه هاى سخت و هر روزه يك انقلاب واقعى مى يافتم ابتدا سال ها در طلب آفريدن سوسياليسم از طريق وسايل صلح آميز بودن تحت حكومت سالوادور آلنده در شيلى و بعد سركوب بى رحمانه اى كه به دنبال شكست ما در انجام اين امر سر رسيد. به رغم همه اينها هنوز اميد داشتم كه قهرمان ادبى ام را ملاقات كنم و هنگامى كه پس از مرگ آلنده از كشورم تبعيد شدم، با اين اميد در پس ذهنم بود كه به پاريس رفتم. اما آن ملاقات هرگز رخ نداد. هنگامى كه اين امكان از طريق دوستان فرانسوى او كه با مبارزه ما در شيلى همدلى داشتند فراهم آمد، من پا پس كشيدم. نمى توانستم تصور صحبت كردن به فرانسوى دست و پا شكسته با كسى را بكنم كه به نحوى فوق العاده به خود من توانايى تحليل كردن دنيا با پيچيدگى و ظرافت را بخشيده بود، كسى كه آن واژگان تلخ را به من داده بود كه با آنها آزادى، از خودبيگانگى، هستى و نيستى را تعريف كرده  بودم. در واقع مدت كمى پس از ورودم به پاريس به ميشل فوكو معرفى شده بودم _ يكى ديگر از بت هاى دانشگاهى ام _ من به طرزى آشفته كننده زبان بسته بودم، نمى توانستم ايده هايى را بيان كنم كه درون مغز درهم ريخته ام جريان داشت. در تمام اين سال ها در گفت  وگويى با ژان پل سارتر بزرگ بوده ام و در سكوت او را در ذهنم مورد خطاب قرار داده ام و ترجيح داده ام كه اين طريق را ادامه دهم. خودم را به دروغ قانع مى كردم روزى فرانسه ام آنقدر خوب خواهد شد كه حقيقتاً او را ملاقات كنم و اكنون او مرده بود و ما اروپا را زير پا گذاشته بوديم تا در آنجا باشيم، در گورستان مونپارناس. من كه آماده شده بودم احساساتم به شيوه معمول آمريكاى لاتينى را با فرياد ابراز كنم، از فقدان شور و احساس در جمع مشايعت كنندگان غافلگير شديم. به نظر نمى رسيد هيچ كس در آن گروه منزوى، كم حرف، تقريباً عجيب و غريب سوگواران مشتاق مشاركت در مناسك پرحرارت يك تشييع حقيقى باشد، به آن طريقى كه ما در آن كشورهايى كه خود سارتر با آن همه شور و شوق از آنها دفاع كرده بود، تصورش را داشتيم.

نه فريادى، نه اشكى، نه هيجانى، گويى كه داشتند به يك كتاب بدرود مى گفتند نه يك انسان، تنها در چهره محزون سيمون دوبوار _ كه از ميان پنجره ماشينش به چشم مى خورد- بهت ناشى از عشقى از دست رفته آشكارا ديده مى شد، سارتر كه رابطه اش با دوبوار براى ۵۰ سال دوام يافته بود، او را تنها گذاشته بود، درست همان طور كه او در كتاب «جنس دوم» آن را پيش بينى كرده و از آن وحشت كرده بود.

شايد غيرمنصفانه بود كه از فقدان شور و حرارت آن جمعيت احساس شگفتى كنم. چرا فرانسوى ها بايد به همان طريقى واكنش نشان دهند كه ما در سرزمين هايمان هنگام وداع با بزرگان فرهنگ دورانمان انجام مى دهيم، يعنى يك عيد مردمى تقريباً مستجهنى كه مرگ را به چالش مى كشد و نوعى تجديد حيات را وعده مى دهد.

شايد سارتر آن وداع محجوبانه، نبود تشريفات، تحديد تقريباً شاخص احساسات، فردگرايى نامطمئن حاضران در مراسم را تحسين مى كرد. من به نوبه خودم به تنها طريقى كه مى شناختم به او اداى احترام كردم، با هق هقى خاموش در ميان قبرها با او وداع كردم. از آنجا كه بسيار به سارتر مديون بودم، مى خواستم كس ديگرى در كنارم باشد كه همان عواطف را نشان دهد، اما سارتر از جمله بسيار چيزهاى ديگر به من آموخته بود كه حقيقت بهت آور و آزارنده به انتظارات ما بى حرمتى روا مى دارد و اينگونه، همچنان كه جسم او از نظر ناپديد مى شد، آن درس را به خاطر آوردم و صدايش در گوشم ماند و اكنون سال ها بعد از آن روز و ۱۰۰ سال پس از تولدش، آنچه را ديدم نوشتم نه آنچه را دوست داشتم ببينم. سعى ام آن بود كه به او در فراسوى گور و فاصله وفادار بمانم.

Los Angeles Times, April 11, 2005

 

    137 بازديد     0 امتياز     0 نظر


افراد مرتبط
●  سارتر   ژان پل(11)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:14/02/1384

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب