انديشيدن ما و باورهاي ما بر قراردادهايي استوارند. بسياري از اينها به دليل دير پاييدن، قبول عام يافتن و اجتماعي شدن " طبيعي" مي نمايند، گويي سويه ي قراردادي و اعتباري شان را از دست داده اند، گويي از نخست چنين بوده اند و يکسر طبيعت را منعکس کرده اند. مسئله ي فرودستي زنان و ابژه بودن شان يکي از اين مسائل است. براي ابژه بودن زنان در طي تاريخ و در نقاط مختلف شواهد بسياري مي توان آورد؛ مي توان در بحث از مُد و آرايش و بهره کشي از زنان، تجارت و قاچاق دختران آسياي جنوب شرقي و شرق دور، ابژه ي لذت مرد بودن، مفعول بودن در روابط جنسي، واسطه ي تبليغات بودن يا تصوير ِ کالاي خريداري شده بودن زن، اين شيء شدگي را هر بار در هيأتي بازيافت. در اين مجال تلاش شده است تا اين شيء شدگي از منظر تصوير و بازنمود بودن و ديده شدن شرح داده شود.
سوژه بودن مرد و ابژه بودن زن خصوصا ً در آنچه عصر مدرن مي ناميم متجلي شده است. عصر مدرن به تعبير مارتين هيدگر، عصر "تصوير جهان"(Weltbild) است. (1) هيدگر در خطابه اي عصر مدرن را با يونان باستان و قرون وسطي مقايسه کرد و نشان داد که تفاوت ماهيتي آن دو با جهان مدرن در تبديل شدن اين ديگري به تصوير است و اساسا ً چيزهايي از قبيل تصوير جهان باستان يا قرون وسطايي امکان ندارند؛ تصوير جهان به تمامي به عصر مدرن متعلق است. هيدگر در توضيح وضعيت تصوير بودن جهان نوشت:
تصوير جهان، اگر به شکل ماهوي فهميده شود، به معناي تصويري از جهان نيست بلکه جهان است که به عنوان تصوير تصور و درک مي شود. آنچه هست، در تماميتش، اکنون به شيوه اي فهميده مي شود که نخست واجد وجود است و فقط تا آن درجه واجد وجود است که انسان آن را برپا مي سازد، انساني که بازمي نمايد و پيش مي نهد[وضع مي کند]. هر جا که تصوير جهان در وجود آيد تصميمي ماهوي در مورد آنچه هست، در تماميتش، گرفته مي شود، و وجود هر آنچه را هست در بازنمون شدن آن جستجو مي کنند و در مي يابند. (2)
در جهان پيشا مدرن، پس پيش از رنسانس و خصوصا ً پيش از عصر روشنگري، جهان تصوير نبود، اگر هم بود براي خدا يا هستي بود. در جهان مدرن است که بازنمايي ممکن مي گردد و بازنماينده انسان است. بازنمايي مدرن خلاف ِ فهم ِ باستاني و پيشا مدرن آن است؛ بازنمايي(vor-stellen, representation) پيش رو قراردادن امري است که فراي دست انساني بوده است. بازنمايي مرتبط کردن امر فرادستي با خود است و خود کسي است که بازمي نماياند. بازنماياننده هنجارها و قراردادها را وضع مي کند و محوريت و مرکزيت مي يابد. اين تصوير چون برساخته(Gebild) است بي محاسب، ناظم، تصميم گيرنده و واضع معيار در وجود نخواهد آمد. پس در اين وضعيت همه ي آنچه هست به تصوير تبديل مي شود تا توسط انسان بازنمايانده شود. همه ي آنچه هست از آن حيث واجد وجود است که انسان آن را بازنمايي کرده است. انسان، بازنماياننده ي هر آنچه هست، يگانه سوژه مي گردد و هر آنچه جز او است، آنچه بازنمايي مي شود، يکسر ابژه. پس فراگرد تبديل شدن جهان به تصويرش، ابژه شدن آن، با فراگرد تبديل انسان به سوژه مقارن است. اين فراگرد انسان را يگانه و نخستين subjectum ِ واقعي مي گرداند. اين واژه ــ که در هر حال ترجمه ي واژهي يوناني Hypokeimenon است ــ نامي است براي معناي مابعدالطبيعي مفهوم ِ سوژه. بدين ترتيب انسان به موجودي مبدل مي شود که "هر آنچه هست از حيث ِمنش ِ وجودي ِ خود و حقيقت ِ خود بر آن استوار است. آدمي به مرکز نسبت هاي (Relational Center) هر آنچه به طور کلي هست بدل مي گردد." (3) براي انسان، بازنماياننده ي هر آنچه هست، هر آنچه هست ويژگي ابژه مي يابد؛ انسان با هر آنچه هست به مثابه ابژه مناسبت دارد. درست در اينجا است که چيزي به عنوان "منزلتِ انسان" پديد مي آيد. بدين ترتيب نوعي از انسان بودن آغاز مي شود که "بر قلمرو قابليت انساني به عنوان حيطه اي سلطه مي يابد که بايد وقف اندازه گيري و اجراي کار شود، تا به هدف ِ کسب سَروري بر کل آنچه هست دست يابد." (4) انسان با قرار گرفتن در اين مقام به موجودي خاص مبدل مي شود که "واضع معيار است و ترسيم کننده ي رهنمودهايي براي هر آنچه هست." (5)
درهمين راستا است که هر آنچه هست از منظر سوژه و در نسبت با او تبيين و سنجيده مي شود. اين مرکز نسبت بودن، ميزان بودن، پديد آمدن چيزي به نام " منزلت انساني" و در نهايت سوژه بودن انسان بر انسانمداري يا اومانيسم منطبق است. در واقع انسانمداري درست در جايي ظهور مي کند که جهان به تصوير مبدل مي شود. انسان به جاي خدا و هر نيروي متعالي ديگر مي نشيند تا تصوير برساخته اش(Gebild) را از جهان به دست دهد.
متفکران سده ي بيستم و حتي نوزدهم از منظرهاي مختلف بسيار بر اومانيسم و مسئله ي انسان ِ کلي تاخته اند؛ فريدريش ويلهلم نيچه اومانيسم را استعاره و توهمي بيش نمي دانست؛ جان استيوارت ميل بر اوج انديشه ي اومانيستي و دين انسانيت و قائل شدن به انسان کلي نزد اوگوست کنت و توده ي تفکيک ناشدني ِ بشريت او تاخت؛ کارل مارکس نيز بر نيروها و مناسبات توليد انگشت گذاشته بود که بيرون از سوژه و بي اراده ي او فعال اند و حدود عمل او را مشخص مي کنند؛ ژان پل سارتر معتقد بود با اينکه وجود متعالي در عصر روشنگري کنار رفته است، اما همچنان ماهيت مقدم بر وجود است؛ لويي آلتوسر مختار بودن و عامل آزاد بودن سوژه را افسانه اي مي پنداشت ومعتقد بود که وابسته به نيروهاي تاريخي، غير شخصي و ايدئولوژيک است؛ ميشل فوکو انسان را اختراعي اخير و " آشغال" مي دانست که به پايان خود نزديک مي شود(مرگ انسان). اما منظري که اين متن از آن اومانيسم و سوژه اش را مي بيند، ريشه در همان منظر مري ولستونکرافت، از آغاز گران انديشه ي فمينيستي، دارد. ولستونکرافت( در کتاب احقاق حقوق زنان، 1792)، مانند مارکس، معتقد بود که انسان کلي به هيچ رو جامع نيست، تمام انسان ها را در بر نمي گيرد، و نيز چيزي جز لفاظي نيست. انسان کلي ساخته ي انقلاب هاي قرون هجدهم و نوزدهم منافع طبقات، نژاد، گرايش جنسي و جنس خاصي را محفوظ مي دارد.
رفته رفته انسان کلي قرن هجدهمي به "دين انسانيت" قرن نوزدهمي ِ تام پين مبدل مي شود. ديني که مي توان صورت ابتدايي اش را در اومانيست هاي اوليه، مثلا ً پترارک، و هيأت معاصرش را در " انسان ِ انسانيت" برخي از شعرهاي احمد شاملو بيابيم. پس اگر سوژه ي مدرنيسم و اومانيسم اساسا ً آن چيزي که ادعا مي شد، انسان کلي فارغ از جنس و نژاد و بوم و طبقه، نيست و چنانکه سارتر هم انتهايش را گفته است، انسان کلي کنت و کيش اومانيته در فاشيسم محصور مي شود، پس چيست؟ مي توان او را همان سوژه ي دکارتي معروف دانست که نقطه ي کانوني تمامي گفتمان هاي اومانيسم است. ميشل باره او را چنين توصيف مي کند:
او سفيدپوست است؛ اروپايي است؛ مدراج تحصيلي عالي را طي کرده است، انديشمند و حساس است، و احتمالا ً مي تواند به لاتين و يوناني فکر کند؛ قدري زودتر از آن زندگي مي کرده است که بورژوا باشد، اما از اعتماد به نفس طبقاتي برخوردار است؛ او به وجود و قدرت خود نوعي اطمينان کلي دارد؛ زن نيست، سياه نيست، مهاجر نيست، و حاشيه اي نيست؛ او دگرجنسگرا و يک پدر است... براي ما کاملا ً روشن است که اين مدل از سوژه حول شبکه اي از خصوصيات اجتماعي و شخصي، متمرکز و يگانه شده است که قدرت را نمايندگي مي کند. (6)
نقطه ي کانوني اومانيسم نه انسان، که هجاي مياني آن است: Hu-man-ism. براي سوژه اي که تا به حال از آن سخن گفته ايم، زنان، رنگين پوست ها و طبقات فروتر در رده ي ابژه هاي ديگر قرار مي گيرند. از اين ميان زن همواره موضوع شناخت اين سوژه واقع شده است و بديهي است که شرط شناخت آدمي(مثلا ً در ايمانوئل کانت و جانشينانش) جدايي شناسنده از متعلق شناخت است؛ سوژه از طريق ابژه بودن ابژه، سوژه مي گردد و ابژه از طريق سوژه بودن سوژه، ابژه. هنگامي که مرکزيت با سوژه اي است که ديگر مي دانيم مرد ِ فلان و بهمان است(در اين مقطع مذکر بودنش مطرح است)، زن نيز همانند ديگر ابژه ها يکسر در رده ي "هر آنچه هست" قرار مي گيرد تا بازنمايي شود. پس اگر پيشتر دست کم به مدد قدرت زايش برتري اي داشته بود، اکنون ديگر آفرينش Logos مجالي به قدرت او، Eros، نمي دهد.
اين "وارونگي" را مي توان در اسطوره ها نيز يافت. از اسطوره هاي بين النهرين يکي حماسه ي آفرينش است که در آن تيهمت (Tiamat) با مردوک(Marduk)، که در دوره اي خداي خدايان بابل بود، مي جنگد. تيهمت، مادر هستي است و مردوک خداي پدر. تيهمت نيروي نامعقول و آشوبگر آغازين، خائوس (Kaos)، است. او قدرت زايش دارد. برتري او نسبت به مردوک نيز در همين است. مردوک خلاف او، بخرد است، معقول است، کلام است، قانونگذار است و در يک کلام، مظهر و عين ِ Logos است. خدايان براي آنکه مطمئن شوند که مردوک ياراي تيهمت را دارد، او را مي آزمايند؛ صورتي فلکي در ميان مي آورند و مي خواهند که مردوک آن را نيست کند و باز بيافريند. مردوک زهدان زايا و پرتوان تيهمت را ندارد، پس به قدرت کلام متوصل مي شود:
او به سخن در آمد، و با کلام او صورت فلکي از هم پاشيد.
بار ديگر به سخن در آمد و صورت فلکي باز آفريده شد. (7)
در آخر، مانند بسياري اساطير ديگر، مردوک از کالبَد قرباني آغازين هستي را مي سازد. اريش فروم معتقد بود که در عصر مادرشاهي در مردان " رشک به آبستني" بوده است و آنان براي غلبه بر آن به قدرت کلام، Logos، متوسل شدند. مردوک بعدتر به افسانه ي خلقت در عهد عتيق مي انجامد که خالق با کلام جهان را خلق مي کند. در ادامه ي قدرت آفرينندگي زبان در چرخشي زن از مرد زاده مي شود (8):
و خداوند خدا خوابي گران بر آدم مستولي گردانيد تا بخفت و يکي از دنده هايش را گرفت و گوشت در جايش پر کرد* و خداوند خدا آن دنده را که از آدم گرفته بود زني بنا کرد و وي را به نزد آدم آورد* و آدم گفت همانا اين است استخواني از استخوان هايم و گوشتي از گوشتم، از اين سبب نساء ناميده شود، زيرا که از انسان برگفته شد * (9)
در برخي روايات، آن پهلوي آدم را که حوا از آن آمده، چپ گفته اند، براي نمونه:
پس بفرمود تا از پهلوي چپ او استخواني بگرفتند و خداي تعالي از آن استخوان حوا را بيافريد بر صورت آدم... .(10)
نيز در خبر است که پيامبر مسلمانان گفته است:
خداي تعالي زنان را از استخوان پهلو آفريد و آن کــژ باشد. (11)
قابل توجه است که در تورات نيز انسان، مرد است. نکته ي تأمل برانگيز ديگر اين است که زن نه تنها از مرد زاده مي شود ــ همانند آنچه در قرآن هم آمده است: خَلـَقَ لـَکُم مِن أنفُسِکُم أزواجاً (12) ــ بلکه مرد به طريقي اولي تر ، خود او را با کلام مي آفريند؛ او را مي خواند، مي نامد، پس او هست مي شود. اين همان خصلت آفرينندگي Logos است. روايتي ديگر از پيامبر هست که بر اين صحه مي گذارد:
جهودان گفتند: ما را بگوي که [خدا] آدم را از حوا آفريد يا حوا را از آدم؟ گفت: ني، حوا را از آدم. (13)
سال هاي ميان 1550 و 1650 را سدهي زن هراسي(gynophobia) ناميده اند. در اين زمان مسائل مربوط به زايمان و آبستني در حوزه ي سحر و جادو قرار گرفتند. دليل تعقيب و محاکمه ي زناني که ساحره پنداشته مي شدند و سوزاندنشان، بيش از هر چيز ديگر، مسئله ي زايش بود. در اين دوران توهمات و کابوس هاي برساخته اي حضور داشت که يکسر بر پايه ي تسلط زنانه بر توليد مثل و تولد بنا شده بود. ناتواني جنسي، سقط جنين، جلوگيري از باروري در مردان و زنان، قطع آلت تناسلي مردان و پيشکش کردن نوزادان به شياطين و نيروهاي شر ّ از قدرت هاي زنانه و سحر آميز به حساب مي آمدند. (14) در همين امتداد مي توان تسلط مردان بر امر زايش و نيز حذف قابله هاي زن را ديد. محصور کردن امر زايش در قلمروي مذکر دور از تسخير طبيعت ـ مادر يا زمين ـ مادر به وسيله ي مرد نيست؛ مادري که اگر پيشتر زهداني بخشنده بود و منشاء حيات بود و مقدس بود و تابو مانع تجاوز آن مي شد، ديگر انباني است که در آن چيزهاي گرانبها احتکار شده است و بايد به آن، به شيوه اي بيکني، دخول يا تجاوز کرد يا آن را شکنجه کرد. فراموش نکنيم که علم و فلسفه ي آغاز شده از سده ي هفدهم که در کار تسخير و شکنجه ي طبيعت بود، در نظر صاحبان مذکرش و خصوصا ً نزد فرانسيس بيکن، زايشي مذکر بود و ثمره هايش، علم و فلسفه، فرزندان ذکور زمانه محسوب مي شدند. از همين رو است که نقادي فمينيستي و نقادي سبزها در نقاطي به مسائل مشترکي مي رسند و در يک کلام، فرهنگ ضد طبيعت همان فرهنگ ضد زن است. (15)
زني که پيشتر خصلت آفرينندگي و زايش داشت، اکنون موضوع شناخت و معلول مرد گشته است، و حتي زهدان نيرومندش را باخته است، زيرا سوژه ي تصوير ساز (subjectum imaginum) براي آنکه بتواند همه ي آن چه را هست متعلق شناخت خود قرار دهد، مي بايست آنها را ابژه هايي صرف بي انگارد. زن همچون طبيعت و تاريخ و بسياري ابژه هاي ديگر براي انسان که مرد است، به منبع مبدل مي شود. هيدگر ابژه اي را که سوژه در جهت تکنلوژي يا کسب بهره به کار مي گيرد، "منبع" (16) مي دانست. Ge-stell نيز " گردآوري همه ي منابع در راه توليد است، و هم آن چارچوب يا قاب کلي اي که درون آن محدوده ي زندگي مدرن تعيين مي شود." (17) در گشتل ِ تکنلوژي مدرن همه چيز تا زماني ارزش دارد که به کار آن بيايد و مفيد بيفتد. از معاني گشتل، يکي " قاب گرفتن" است. يکي از مسائل مدرن همين قاب گرفتن هر آنچه هست، تصوير کردن آن، فراچنگ آوردن آن و تصاحب آن است. زنان بيش از هر دوران ديگري در دوران مدرن تصوير شدند، قاب گرفته شده اند. اين امر را حتي مي توان در تاريخ تصوير(اين بار تصوير در معناي اخصش) مدرن باز يافت. تا نزديک دهه ي نود ِ سده ي بيستم 85% برهنه هاي تاريخ هنر زن بوده اند. هنگامي که سوژه بودن آنان را ــ مثلا ً در هيأت هنرمند تجسمي ــ مي جوييم، جز 5% کل هنرمندان نصيبمان نمي شود. اينان گاه براي سوژه شدن ناگزير بودند که به هيأت مردان، سوژه، در آيند، براي مثال رزا بونبور، نقاش حيوانات قرن هجدهم، براي نقاشي کردن حيوانات در فضاي آزاد جامه ي مردان را به تن مي کرد.
زنان حتي در موقعيت هايي که به پانتئوم سوژه ها راه مي يافتند، گاه در چرخشي زيرکانه ابژه اي مي گشتند. نمونه ي مثالي اين مسئله تصويري است که از آکادمي سلطنتي بريتانيا به جا مانده است. دو تن از اعضاي بنيانگذار اين آکادمي در 1768 زن بودند: آنجليکا کاوفمن و مري مُزِر. در آن تصوير، همه ي اعضاي آکادمي سلطنتي حضور دارند، آن دو زن هم هستند، منتهي تصويرشان. بديهي است که خود نقاشي يک تصوير است و تصوير همه در نقاشي است؛ مسئله اين است که آن دو زن در اين نقاشي که قرار است تمام خالقان و سوژه ها را نشان دهد، به هيأت ابژه در آمده اند: تصاوير ِ قاب گرفته و آويخته بر ديوار.
در آخر مي توان همه ي آنچه در باره ي Logos و Eros، ابژه و سوژه و باختن سوبژکتيويته و ابژه شدن زن و قاب گرفتن سوژه ابژه را گفته ام با تصويري يکجا حاضر آورم. عمل خلقت (18)عکسي است با سه شخصيت: يک زن، يک مرد و ژان کوکتو. (19) ژان کوکتو سوژه ي خالق است.
سوژه، خداوند، در کار خلق ابژه اش است و گويا با قلمويي ــ که بيشتر به ادوات جادوگري مي ماند تا وسيله ي نقاشي ــ آخرين خط را مي گذارد. زن به سياق معمول اکثر چهره نگاره ها ما را نگاه مي کند. پارچه يا کلاهي که سرش را بسته است، احتمالاً همان است که در بزک کردن به کار مي رود. سوژه پاره اي از آن چه را هست، يک ابژه را، قاب گرفته است(البته خود نيز در قاب حضور دارد: هنرمند در اثرش حاضر است. بديهي است که اين به هيچ رو نمي تواند به ابژه شدن سوژه دلالت کند). زن تصوير است، پس واقعي نيست. مرد سوژه است و زن ابژه.
هر چند مخلوق مؤنث است و انتظار مي رود که زيبايي بر اساس Eros شکل بگيرد، زيربنا و بنيان آن بر Logos بنا شده است: آدمي دراز کشيده بر پهلوي چپ، تنومند، متناسب و منطبق بر اصول خردگراينه و منطقي و نيز آرماني شدهي کلاسيسيست ها که احتمالا ً اگر بلند شود و بايستد و دست هايش را از دو سو دراز کند و پاهايش را باز کند، در دايره اي کامل جاي خواهد گرفت. او هيچ عنصر زنانه اي، حتي در حالت موهايش، ندارد. آن، و نه او، قاب را ــ که آن نيز کلاسيک است ــ نگاه داشته، پس پاره اي از جهان بر پايه ي او ساخته شده است و آن قوامش مي دهد. بنيان، Logos، قانون و منطق و معقول است و در اينجا آن ناظم تصوير است. آن چنان ابژه را نظم داده است و تبسمي برساخته و کهن وش و کلاسيک بر لب او نشانده است که چهره يکسر مسخ شده مي نمايد، گويي اين ابژه هرگز روح نداشته است و هرگز از Eros در او ــ که ديگر " آن" شده است ــ چيزي نمانده است.
پي نوشت:
1. هيدگر اول بار اين خطابه را در ماه ژوئن 1938 زير عنوان "بنيانگذاري تصوير جهان مدرن به وسيله ي مابعدالطبيعه" قرائت کرد و بعد تر آن را به آنچه امروز مي شناسيم تغيير داد. در اين مقاله از ترجمه ي فارسي اين خطابه استفاده شده است که خود از انگليسي ترجمه شده است: هيدگر. مارتين، "عصر تصوير جهان"، ترجمه ي يوسف اباذري، در ارغنون 11 و 12
2. همان، ص 14
3. همان، ص 12
4. همان، ص 16
5. همان، ص 18
6. ديويس توني، اومانيسم، ترجمه ي عباس مخبر، نشر مرکز، تهران 1378، ص 80.
7. مککال. هنريتا، اسطوره هاي بين النهريني، ترجمه ي عباس مخبر، مرکز، تهران 1373، ص 77.
8. در اين بحث از مقاله ي " صورت ازلي زن يا اصل مادينه ي هستي" از گلي ترقي بهره گرفته ام، اما بي دقتي هايي در نقل اسطوره ها ديده ام که با استناد به متون مرجع، چون مرجع پيشين، اصلاحشان کرده ام: ترقي. گلي، " صورت ازلي زن يا اصل مادينه ي هستي"، کتاب الفبا، جلد 5، صفحه ي 84-93
9. عهد عتيق، باب دوم، آيه ي 21 تا 24.
10. حقوقي. عسگر، تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي، جلد سوم: قصص، انتشارات دانشگاه تهران، تهران 1348، ص 4.
11. همان، ص 5
12. بخشي از آيه ي 21سوره ي روم
13.ابوعلي محمد بن محمد بن بلعمي، تاريخ بلعمي، تصحيح محمد تقي بهار(ملک الشعرا)، به کوشش محمد پروين گنابادي، کتابفروشي زوار، تهران 1353،ص 79
14. سوزان بوردو، "مذکر سازي دکارتي انديشه"، ترجمه ي تورج قره گزلي، در متن هايي برگزيده از مدرنيسم تا پست مدرنيسم، کهون. لارنس(ويراستار انگليسي)، رشيديان. عبدالکريم (ويراستار فارسي)، ني، تهران 1379، صص 680-681.
15. براي آگاهي از مشروح اين بحث و مطالعه ي نظرات له و عليه آن ن ک: دابسون. اندرو، فلسفه و انديشه ي سياسي سبزها، ترجمه ي محسن ثلاثي، تهران 1377، صص 288- 305.
16. Bestand
17. احمدي، بابک. هايدگر و تاريخ هستي، مرکز، تهران 1381، ص 356
18.The Act of Creation
فهرست منابع و مآخذ
1.هيدگر. مارتين، "عصر تصوير جهان"، ترجمه ي يوسف اباذري، در ارغنون 11 و 12.
2. بابک، هايدگر و تاريخ هستي، مرکز، تهران 1381.
3. ديويس توني، اومانيسم،ترجمه ي عباس مخبر، نشر مرکز، تهران 1378.
4. مککال. هنريتا، اسطوره هاي بين النهريني، ترجمه ي عباس مخبر، مرکز، تهران 1373.
5. ترقي. گلي، " صورت ازلي زن يا اصل مادينه ي هستي"، کتاب الفبا، جلد 5، صفحه ي 84-93.
6. عسگر، تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي، جلد سوم: قصص، انتشارات دانشگاه تهران، تهران 1348.
7. ابوعلي محمد بن محمد بن بلعمي، تاريخ بلعمي، تصحيح محمد تقي بهار(ملک الشعرا)، به کوشش محمد پروين گنابادي، کتابفروشي زوار، تهران 1353.
8. سوزان بوردو، "مذکر سازي دکارتي انديشه"، ترجمه ي تورج قره گزلي، در متن هايي برگزيده از مدرنيسم تا پست مدرنيسم، کهون. لارنس(ويراستار انگليسي)، رشيديان. عبدالکريم (ويراستار فارسي)، ني، تهران1379.
9. دابسون. اندرو، فلسفه و انديشه ي سياسي سبزها، ترجمه ي محسن ثلاثي، تهران 1377.