در شبكه پيچيده روابط بين الملل، دولت ها به عنوان مهمترين بازيگران بين المللي براي اتخاذ سياست هاي مناسب و هدايت كشور متبوع خود نمي توانند به نقش و جايگاه كشورهاي مقابل در نظام بين الملل و همچنين مباني رفتاري متاثر از وضعيت داخلي كشورهاي مذكور بي توجهي نشان دهند. بي تفاوتي و عدم آگاهي به اين مسئله مي تواند اهداف و منافع واقعي كشور را منحرف كرده و به خطر اندازد. در سايه چنين بي مبالاتي اي معمولا حكومت هايي كه سياست خارجي احساسي و آرمانگرا دارند، نمي توانند واقعيات را به خوبي درك كنند و در هدايت افكار عمومي خود، ناموفق ظاهر خواهند شد زيرا از طرفي مردم نظاره گر واقعيات ملموس هستند و از طرف ديگر شاهد تبليغات سياسي اي مي باشند كه با واژگون سازي واقعيات مي خواهد مجموع ايده آل هايي را ترويج كند كه بستگي تام و تمام به حفظ خود دارد. اگر سخن آن لُرد انگليسي را كه معتقد بود « ما نه دشمن واقعي و دائمي و نه دوست واقعي داريم بلكه منافع ملي دائمي و واقعي داريم» را قبول كنيم كاملاً درك خواهيم كرد كه ستايش آمريكا و يا هر دولت ديگر و ستيزه كردن و دشمني نمودن بي دليل با آنها نشانه پايين بودن ميزان خرد سياسي است. براي درك كردار و رفتار و گفتار سياستمداران آمريكايي بايد به سطور ابتدايي اين نوشتار رجوع كرد.
موقعيت برتر و هژمون آمريكا در سايه ايجاد پويايي هاي داخلي دموكراتيك، به كارگيري امكانات اقتصادي و سياسي و كار بست مباني فكري ليبرال دموكراسي و اقتصاد ليبرالي و آزاد و بسط آزادي هاي فردي و عمومي به دست آمده است و لذا اين جامعه توانسته به «تفوق جهاني» دست يابد. آمريكاي امروزي در صدد گسترش و اشاعه چنين ارزش هايي است كه به زعم صاحبان كنوني قدرت در كاخ سفيد براي دنيا اين ارزش ها، بهترين است. آمريكا به عنوان دولت و كشوري قدرتمند (در داخل و خارج) براي ادامه حيات خود و حفظ موقعيت برتر خويش نياز به همراه نمودن كشورهاي دنيا با خود دارد. اين مهم با توجه به قدرت سياسي - اقتصادي - فرهنگي و تبليغاتي و توانايي نظامي آمريكا قابل تحقق است. براي دستيابي به همراه نمودن و امر يكسان سازي جهاني آمريكا، بسط دموكراسي از مهمترين اهداف اين دولت محسوب مي شود. امروز در خاورميانه شاهد چنين وضعيتي هستيم كه نمونه بارز آن رژيم صدام حسين بود كه روز ۹ آوريل سقوط كرد. با توجه به گمانه زني هاي موجود مبني بر اينكه آمريكا قصد دارد در چارچوب سياست هاي راهبردي خود عراق را جايگزين عربستان كند و اين كشور سكوي پرش آمريكا در خاورميانه محسوب مي شود، به نظر مي رسد كه آمريكا به دنبال مونتاژ ليبرال دموكراسي از نوع آمريكايي اش خواهد بود و اگر اين امر قبلاً صورت نگرفته است دليل حمايت و پشتيباني آمريكا از نوع سيستم سياسي كشورهاي بسته خاورميانه عربي نبوده است و كاملاً واضح است كه دولتمردان كشور عمو سام منافع سياسي و اقتصادي خود را در توسعه دموكراسي و اقتصاد ليبرالي و فرهنگ آمريكايي مي بينند. واقعه ۱۱ سپتامبر اين نكته را به سياستمداران آمريكا خاطر نشان كرد كه قبل از آنكه بنيادگرايي ضدآمريكا در زير چتر حمايتي رژيم هاي عربي دشمن آمريكا به سراغ او بيايند، او خود بايد به سراغ آنها برود. مردان جديد كاخ سفيد بر اين عقيده هستند كه سياست گسترش دموكراسي و يكسان سازي و همراه كردن كشورها و تبديل آنها به كشورهاي متحد - دوست و يا حداقل غيردشمن مي تواند حتي با توسل به جنگ دنبال شود و باز حتي اگر يكه و تنها مجبور شود به ميدان برود.
دقيقاً در سال ۱۹۹۲ پل ولفوويتز اعلام كرده بود كه آمريكا بايد آمادگي خود را حفظ كند تا در مواقعي كه نمي توان اقدام جمعي را سازماندهي كرد مستقلاً اقدام نمايد. در واقع اين نظر، به مثابه رهنمودي براي افزايش توانمندي هاي اقتصادي - سياسي و نظامي لازم براي اقدام به يك جانبه گرايي موردنظر قدرت برتر جهاني است و از ظواهر امر هم پيداست كه آمريكا هم اراده و هم توانايي چنين امري را دارد. ايالات متحده داراي اقتصادي است كه از مجموع اقتصاد ۱۵ كشور اتحاديه اروپا بزرگ تر است، داراي دموكراسي ليبرالي است كه از موقعيت برتر سياسي آن در جهان پيداست كه مباني دموكراتيك در ساختار داخلي جامعه آمريكا علي رغم همه ضعف ها و نقص ها با تكيه بر قدرت اقتصادي و سياسي مي تواند در موارد لازم از توانايي هاي تبليغاتي خود استفاده كند.
از نظر فرهنگي نيز توانسته است با كمك قدرت سياسي - اقتصادي و تبليغاتي خود فرهنگ مك دولاند - كوكاكولا و شلوار جين و معيار زندگي رفاهي و آمريكايي را به سراسر دنيا اشاعه داده و با توجه به اينكه توانايي دفاع از آنها را دارد در پي صدور آن مصمم تر گام بردارد. آمريكا با توجه به آنچه گفته شد در پي ايجاد جهاني با وصف «آمريكايي» است و دنبال اين است كه «جهان آمريكايي» به «آمريكاي جهاني» احترام گذاشته و قدرت «هژمونيك» او را بپذيرند. در مقابل هر پديده اي براي مقابله به مثل با آمريكا بايد داراي چند ويژگي مهم باشد:
۱ - جهانشمول باشد و بتواند در سراسر دنيا به عنوان كالا يا ارزش مورد قبول، پذيرفته شود
۲ - از ريشه و بنياني كاملاً مستحكم برخوردار باشد كه توان دفاع از خود را در مقابل كالا و ارزش هاي مقابل داشته باشد و وجود و ارزشمند بودن خود را توجيه كند.
دولت هاي مقاومت كننده در مقابل موج آمريكايي شدن به دليل اينكه در توليد معاني فرهنگي، كالاهاي اقتصادي و سازه ها و مفاهيم معرفتي و سياسي جديد و قدرت نظامي عقب تر از آمريكايي ها هستند در درازمدت توان ايستادگي نداشته يا مجبور مي شوند به بازسازي فضاي سياسي پرداخته و خود را با شرايط تطبيق دهند كه در اين صورت مردان جديدي بايستي روي كار آيند كه با وضعيت دموكراسي هاي امروزي ديدگاهي نو داشته باشند.
فراموش نكنيم پشتوانه هاي نظري و مباني فكري دموكراسي ليبرالي آمريكا آنچنان هستند كه صاحبان قدرت در كاخ سفيد قيافه اي غرورآميز به خود بگيرند. تجسم قدرت فكري و نظري آمريكايي و توانايي هاي اقتصادي و سياسي اين كشور را مي توان در روان شناسي سياسي سياستمداران آن جست وجو كرد. سيماي مغرور جورج بوش وقتي شاهد دست دادن شارون و عباس نخست وزيران اسرائيل و فلسطين بود كاملاً نشانگر قدرت از نوع آمريكايي اش است و باز فراموش نكنيم كه ملك شخصي ۶۰۰ هكتاري جورج دبليو بوش در آمريكا و قدرت اقتصادي خانواده او چگونه است و كلكسيون ماشين هاي گرانقيمت عدي پسر صدام و كاخ هاي شخصي پدرش و همچنين كاخ هاي زيباي پادشاه عربستان در اسپانيا حاصل رنج ملت و سرمايه هاي انديشمند آنها است و به همين خاطر هم هست كه وقتي اميرعبدالله و جورج بوش در مقابل دوربين هاي خبرنگاران ژست سياسي مي گيرند، سينه سپر مي كنند و لبخند مي زنند و دستان خود را محكم مي فشارند، آگاهان مي فهمند كه مباني رفتاري اين حركت در جورج بوش برگرفته از قدرت اقتصادي و استحكام دموكراسي آمريكايي است اما در حركت سياسي امير عبدالله، مبناي رفتاري فقط وجود بشكه هايي است كه روي آن نوشته شده: «Oil» يعني نفت. و حكايت تمامي كشورهاي بسته چه در خاورميانه عربي و چه در مناطق ديگري از اين دنياي پهناور به همين منوال است. بنابراين اين حكومت ها مهره بازي صاحبان قدرت جهاني مي شوند. نمونه آن عراق دهه ۸۰ و ۹۰ ميلادي است كه وقتي بازي تمام شد يك «چهره سوخته» شد شايد مهره سوخته دوم در بازي كنوني آمريكا، عربستان باشد.
برگرديم به گفته هاي ابتدايي اين نوشته: براي درك رفتار جامعه آمريكا مي بايستي آن را بشناسيم و اگر خواسته باشيم در مقابله با آمريكا از گفتمان ادبياتي استفاده كرده آمريكا را «امپرياليسم جهانخوار» لقب دهيم بايد ۲ نكته را به ياد داشته باشيم:
۱ - ماهيت قدرت و سرشت روابط انساني را بايد به خوبي درك كنيم تا بتوانيم به فهم قدرت جهاني و عملكرد آن در عرصه سياست و روابط بين الملل برسيم.
۲ - سعي كنيم به اين سوال پاسخ دهيم (بدون در غلطيدن در دام آمريكاستايي) كه اگر قدرت نظامي ـ اقتصادي و سياسي امروز آمريكا را كشورهاي ديكتاتور و غيردموكراتيك مثل عراق دوران صدام يا افغانستان دوره طالبان داشتند چه بر سر جهان كنوني مي آمد؟ وضعيت بشر در چه شرايطي بود؟
۳ - و اگر همين كشورها روزي دموكراتيك (در داخل جامعه خود) و كاملاً ليبرال مسلك شوند و به پويايي ها و قدرت برسند چگونه رفتار مي كنند؟ به ياد داشته باشيم كه همين رژيم هاي عربي كه از رفتار سلطه آميز آمريكا انتقاد مي كنند، خودشان در جوامع و فضاي داخلي چگونه از سخت ترين فشارها بر شهروندان خود دريغ نمي كنند.
اگر فوكوياما ادعا مي كند كه در جهان كنوني سيستم هاي كمونيستي، فاشيستي محكوم به فنا است و فقط ليبرال دموكراسي است كه قدرت بقا دارد و فقط اين سيستم است كه تنها نظام برتر جهان است، به دليل اين واقعيت است كه هنوز بديلي كه ضمن رفع ضعف ها و نقايص ادعايي دموكراسي، از اين نوع سيستم برتري هاي كيفي بيشتري داشته و يا حداقل همپاي آن باشد، سياستي عرضه نشده است.