-- آيا در اوايل زندگي، در معرض آموزههاي يك دين خاص قرار گرفتيد و آيا اين دين به هنگام شروع آموزشهاي علمي در سالهاي آغازين فعاليت، بر كار شما تأثيري بر جاي گذاشته است؟
- من شايد تا چهل سالگي در مورد مسيحيت چيزي نميدانستم. در نوجواني به كليساي متديستها ميرفتم، ولي هيچگونه آموزش عقيدتي در اين زمينه نديدم. بنابراين، مدتها بعد، تنها از طريق خواندن مطالب مختلف در مورد آئين مسيحيت بود كه به شناخت اين سنت نائل آمدم.
-- بنابراين وقتي كه آموزشهاي علمي خود را آغاز كرديد مجبور نبوديد از عقايد مسيحيت دست برداريد چون در واقع اصلاً اعتقادي بدان نداشتيد؟
ـ من خيلي دير به شناخت معنوي دست يافتم و آن هنگامي بود كه به خاطر يك سؤال اساسي در مورد هدف به ستوه آمده بودم. از سن يازده سالگي دوست داشتم كه اخترشناس بشوم. بُعد علمي كشف ناشناختهها در جهان برايم بسيار مهم بود. اما از سن حدود 20 سالگي اين سؤال ذهن مرا به خود مشغول داشته بود كه هدف زندگي چيست؟ تلاش من براي يافتن اين سؤال از طريق علم راه به جايي نبرد.
-- يعني براي يافتن جوابي معنوي به پرسش از اهداف، با بحران مواجه شديد…
دقيقاً. البته اين سؤال فلسفي هم برايم مطرح شد كه چرا به جاي آنكه هيچ چيز وجود نداشته باشد چيزي وجود دارد. ضرورت يافتن پاسخي براي اين دو سؤال يعني هدف از زندگي چيست؟ و تبيين هستي چگونه است؟ مرا به مطالعهي فلسفه سوق داد. من همچنين با مسأله درك اصول علم اخلاق و اخلاقيات، مواجه بودم. خوبي چيست؟ من معتقدم علم به لحاظ ارزشگذاري خنثي است در حالي كه دين داراي بار ارزشي است.
با اين حال من نميتوانستم همچون نيچه به نيهيليسم روي آورم يا همانند آلبر كامو و شوپنهاور به اگزيستانسياليسم گرايش پيدا كنم. اين افراد از جمله محزونترين افراد در عالم بودند و به گمان من هر يك از آنها در نهايت شكستگي و نااميدي درگذشتند. من تحت تأثير نظريهي نسبي بودن اخلاق قرار نگرفتم. به گمان من بايد يك مطلق وجود داشته باشد و تنها پاسخ مطلق آن است كه هر آنچه خداوند اراده كند اخلاقي است. وجود خداوند را نميتوان اثبات كرد و اينجاست كه ايمان در برابر عقل قرار ميگيرد. من به نحوي با لوتر همعقيدهام، زيرا وي معتقد بود كه انسان بايد عقل را نفي كرده و به ايمان روي آورد، چرا كه ايمان و عقل در نقطهي مقابل يكديگر قرار دارند. بنابراين من در برخي جهات، اسكيزوفرنيك هستم.
-- اين رويكرد، تقريباً شبه الهيات عقلاني است ـ بايد جايگاهي براي ايمان در نظر داشت، زيرا عقل نميتواند چنين توانمنديهايي داشته باشد. منظورتان اين است؟
ـ من در يك حركت از حالات علمي خود به سوي دين، دچار مشكلات جدي بودم و حتي در مقطعي به اين نتيجه رسيدم كه الهيات يك موضوع تجربي است. كتاب مقدس، مسيحيت يا هر دين رسمي ديگر، قوانيني را كه براي هدايت زندگي انسان لازم هستند مشخص ميكنند و آن قوانين به مرحلهي اجرا درميآيند.
-- بنابراين نوعي علم الهياتي وجود دارد؟
من تأكيد دارم بگويم كه الهيات يك علم تجربي است، زيرا قوانين آن معين شدهاند. سؤال اساسي اين است كه اين قوانين از كجا آمدهاند؟ آيا اين قوانين اصالت دارند؟ در اين جاست كه ايمان پا به صحنه ميگذارد. در اينجاست كه پس از گذر كردن از شبي تيره و تار، بايد به اين نتيجه برسيد كه نميتوانيد به اينگونه مسائل بپردازيد مادام كه يك دانشمند تقليلگرا هستيد و من يك دانشمند تقليلگرا هستم.
-- از كدام جهات، علم و سنتهاي ديني با يكديگر مرتبط هستند؟
من يك كيهانشناس هستم. كار من، مطالعهي تكامل جهان است و به مدت چهل سال به انجام اين كار مبادرت ورزيدهام. به نظر من، حادثهي خلقت اثبات وجود خداوند نيست. من معتقدم كه امكان هيچ اثباتي وجود ندارد. به گمان من انسان ميتواند ايمان خود را با گفتن اينكه رخداد خلقت، روي داده است تقويت كند اما نظريهي انفجار بزرگ اذعان نميدارد كه اين رخداد، خلقت جهان است. اين رويداد يك فاجعه است، با اين همه، معماي خلقت جهان از هيچ چيز، همچنان به عنوان يك راز باقي ميماند. داستاني كه در كتاب «سفر پيدايش» در مورد خلقت جهان آمده با روايتي علمي شروع شده و تمام ابهامات گذشته را كنار نهاده است، تنها براي آنكه خود ابهامات جديدي را ايجاد نمايد.
-- آيا از ميان برداشتن خرافات اديان اساطيري اوليه براي شما اهميت دارد؟
بدون يكتاپرستي، هيچ ديني معنا ندارد.
-- به نظر ميرسد كه شما توانايي كتاب «سفر پيدايش» را در ارائهي انديشهاي فراتر از انديشههاي خرافاتي تحسين ميكنيد…
بله، هر چند به نظر من اين انديشهها جاي خود را به يك راز توضيحناپذير دادهاند. من نميتوانم راز وجود را بدون اعتقاد به ماوراءالطبيعه درك كنم. البته اداي چنين سخني از سوي يك دانشمند كاري بس عجيب است. من به مسأله به گونهاي ديگر مينگرم. من تنها از طريق ماورءالطبيعه است كه ميتوانم راز وجود را درك نمايم.
-- يعني فكر ميكنيد كه اين ديدگاه شما در مورد ماوراءالطبيعه، جهان را براي مطالعه و پژوهش علمي گشوده ميدارد؟
مهمترين چيزي كه ميتوان در مورد جهان گفت اين است كه جهان اساساً خردمندانه ميباشد و به هيچ وجه دچار آشوب نيست. اين بدان معناست كه اين جهان به آن اندازه منظم هست كه بتوان آن را مورد مطالعه قرار داد. در علم جديد، آشوب وجود دارد اما نميتواند توضيح دهد كه جهان چگونه اداره ميشود؛ در غير اين صورت پيشرفت علم امكانپذير نخواهد بود. اعتقاد من به بعد معنوي، نه تنها از علم اخلاق و اخلاقيات، بلكه از وجود و پرسش از مقصد وجود ناشي ميشود. تمام اين چيزها به خدايي اشاره دارند كه فلاسفه بدان معتقدند، نه خدايي كه در كتاب مقدس معرفي شده است.
-- شما چگونه اين خلأ را در انديشه يا عمل خود از بين ميبريد؟
هم پاسكال و هم كييركگارد در زمينهي مرتبط ساختن اين دو خدا با يكديگر مشكل داشتند. هر دوي آنها معتقد بودند بين اين دو، شكاف عميقي وجود دارد. انسان در يك سوي اين شكاف عظيم، كه همان سمت و سوي عقل است، ميايستد و به آن سوي ديگر كه سمت و سوي ايمان است مينگرد. اگر انسان بخواهد، به معناي كلاسيك كلمه، فردي ديني و معتقد به خدا باشد، بايد از روي اين شكاف عظيم جهش كند.
-- شما با تأكيد بر اراده، در مقابل آن دسته از افرادي ايستادهايد كه ميگويند، «نه، من ميتوانم اثبات كنم كه ميتوان از علم يا فلسفه به دين رسيد».
تصور نميكنم كه بتواند اثباتي وجود داشته باشد. اين ايمان است نه عقل. اگر بتوان آن را اثبات كرد ديگر به ايمان نيست. البته اين بدان معنا نيست كه من مجذوب الهيات بنيادگرا هستم. من در مورد هرمنوتيك مطالعه داشتهام و براي آنكه دريابم بنيادگرايان چه ميگويند به كليساهاي آنها ميرفتم. رفتار آنها مرا به شدت عصباني ميكرد، زيرا آنان تكامل را به سخره ميگيرند و ميگويند، زمين تنها 6000 سال عمر دارد. در زمينهي هرمنوتيك، آنان به هفت قانون تفسير كتاب مقدس اعتقاد دارند. من قانون هشتمي را ارائه دادم مبني بر اينكه هر جا كتاب مقدس با شواهد علمي، اختلاف اساسي دارد، آنگاه انسان بايد هرمنوتيك تفسيري خود را تغيير دهد به نحوي كه بتواند هر دوي آنها را تحت پوشش قرار دهد. من در مكتب آنان، دانشآموز خوبي نبودم.
-- آيا به نظر شما، ايمان آوردن، نه تنها پذيرش توحيد به طور كلي است، بلكه اعتقاد به اين هم هست كه عيسي پسر خداست كه كشته شده و مجدداً زنده خواهد شد؟
اين همان پريدن از روي شكاف است. به نظر من اين گفته را نميتوان اثبات كرد، ولي انديشهاي آرامبخش است.
-- از آنجا كه موضوع مرگ و زنده شدن مجدد عیسی مسيح در كتاب مقدس آمده است، آيا ميتوان گفت بخشي از اين جهش با پذيرش سخنان كتاب مقدس عملي ميگردد؟
من به دوستان دانشمند و پژوهشگر خود گفتهام كه كتاب مقدس، از هر گونه اشتباه بري است. اما واقعاً نميتوانم آن را باور كنم مگر آنکه هرمنوتيك خود را در اين زمينه اعمال نمايم. تفسير گنوسي، عبارت از اين بود كه اين روح عيسي بود كه برانگيخته شد و نه جسم او.
-- آيا امروزه يك دانشمند ـ يك دانشمند مسيحي ـ بايد به دليل آنكه جسم انسان دوباره احيا نميشود به تفسير گنوسي روي آورد؟
روح ميتواند آن چيزي باشد كه از جسم مرده برميخيزد. اما هنگامي كه من ميگويم ميخواهم قوانين فيزيك را بشكنم و در زمينه خلقت ماده و راز وجود به ماورالطبيعه اعتقاد داشته باشم كار زيادي انجام ندادهام. چرا نبايد يك معجزه، براي بار دوم يا سوم رخ دهد؟
-- اگر خداوند همه چيز را آفريده است پس چرا نميتواند معجزاتي را در داخل جهان به انجام رساند؟ اگر او يك بار قوانين فيزيك را زير پا گذاشت، چرا اين كار را براي بار دوم تكرار نميكند؟
بله، اين همان چيزي بود كه دوستان بنيادگراي من آن را پاسخ معمايي ميدانستند كه من با آن مواجهم.
-- آيا شما هم گاهي اوقات آن پاسخ را حس ميكنيد؟
من دوست دارم كه با راز و معما زندگي كنم.
-- شما دلايل محكمي در مورد اينكه چرا بين علم و دين بايد جدايي باشد، ارائه داديد. آيا ديدگاه شما در مورد اين جدايي، اسكيزوفرنيك است يا اشاره به آن دارد كه اشياء بايستي چگونه باشند؟
در نظر من، علم و الهيات كاملاً از يكديگر جدا هستند. مگر اينكه بخواهند معماي وجود را حل كنند. بعد الهيات من تشنهكامانه در جستوجوي بنياني مطلق براي حيات است. اين بعد من، پرسش از هدف خلقت جهان را رها ساخته و با ذهن من به توافق رسيده است، با اين حال نتوانسته علم مرا تحت تأثير خود قرار دهد.
-- آيا شما تنشي بين اين دو حوزهي جدا از هم احساس نميكنيد؟ آيا به عنوان يك دانشمند حرفهاي و يك مسيحي اهل عمل، دچار مشكل ميشويد يا اين جدايي برايتان مسألهساز نيست.
مسألهساز نيست، زيرا من به اين نتيجه رسيدهام كه علم نميتواند پاسخ بسياري از پرسشهايي را كه به طور طبيعي به ذهن فردي متفكر و ذيشعور، متبادر ميشود ارائه كند. پرسشهايي در حوزهي احساس، در حوزهي اخلاق، در حوزهي دريافت موسيقي و غيره وجود دارند كه علم پاسخي براي آنها ندارد. اگر بگوييم اين حوزهها بخشي از زندگي نيستند، سخن ناروا گفتهايم. اما از سوي ديگر، علم ـ به خودي خود و في نفسه ـ تنها راه دستيابي به حقيقت عيني است و ما هرگز نميتوانيم از طريق الهيات به اين نوع حقيقت دست يابيم.
* آلن سانداژ: اخترشناس برجستهي رصدخانهي كارنگي در واشنگتن