افسانهاي در دهههاي اخير رايج شد كه نقش بزرگي در فريب و گمراهي تفكر سياسي و فلسفي ايفا كرد. اين حكايت كه از سال 68 به بعد نقل ميشد، ميخواست ما را متقاعد كند كه ديگر به عصراوقات فراغت، دوران همه چيز مجاز و انعطافپذيري ساختارهاي اجتماعي و خلاصه به جامعه تفريح و سرگرمي فردگرايي وارد شدهايم. اين افسانه كه به نام جامعه مابعد صنعتي نظريهپردازي شده، به شكل قابل توجهي بر فلسفه پستمدرن تأثير گذاشت و آن را آسيبپذير گرداند. در ضمن، اين انديشه منبع الهام سوسيال دموكراتهايي شد كه مدعي بودند ما از دوران تودههاي زحمتكش مصرفكننده كه متعلق به دوران صنعتي است، به دورهاي وارد شدهايم كه عصر طبقات متوسط است و در آن پرولتاريا رو به زوال ميباشد.
با تكيه بر آمار و ارقام ميتوان گفت: نه تنها پرولتاريا اهميت خود را از دست نداده، بلكه با پرولتاريزه شدن كاركنان و كارمندان در سطح وسيع (كه اسير نظام ماشينياي هستند كه آنها را از هر گونه ابتكار عمل و دانايي حرفهاي محروم ميكند) تعدادشان افزايش هم يافته است. تازه، طبقه متوسط نيز فقيرتر شده است.
سخن گفتن از توسعه سرگرميها (يعني اوقات فراغتي كه آزاد از هر اجباري است يا به قول فرهنگ لغت فراغت مطلق) هيچ روشن نيست؛ زيرا عملكرد اين زمانهاي فراغت به هيچ وجه آزادسازي وقت فردي نيست، بلكه كنترل آن به منظور فراگير كردن در معيارهاي وسيع ميباشد: ابزاري است براي بندگي داوطلبانه كه توسط صنايع فرهنگي و برنامهاي، توليد و سازماندهي شده است. اين همان چيزي است كه «ژيل دولوز» آن را «جوامع كنترل» ناميده است. اين جوامع، نوعي از سرمايهداري فرهنگي و خدماتي را توسعه ميدهند كه شيوههاي جديد زندگي را خلق ميكنند و در جهت منافع فوريشان، زندگي روزمره را تغيير ميدهند. با نگرشي تجاري، زندگيها را همگون ميسازند و از اين طريق، ارزش زمان حيات افراد را كه از نظر اقتصادي قابل محاسبه است، همسان ميكند؛ زمان حياتي كه ارزش ذاتي آن نه ويژه است و نه فردي.
همان طور كه ژيل دولوز ديده بود، بازاريابي به ابزار كنترل اجتماعي تبديل شده است. برعكس، جامعه به اصطلاح پساصنعتي به جامعه مافوق صنعتي مبدل شده است. اين دوره، نه تنها با تسلط فردگرايي تعريف نميشود، بلكه به نظر ميرسد دوره دنبالهرويهاي گلهوار رفتارها و از دست دادن عمومي فرديتها ميباشد.
نظريه از دست رفتن فرديت كه توسط «ژيلبر سيمون دون» مطرح شده، بازگوكننده آن چيزي است كه در قرن نوزدهم بر كارگري كه در خدمت ماشين ـ ابزار بود، گذشت: او با از دست دادن مهارتهايش، فرديت خويش را نيز از دست داد و بدينسان به شرايط پرولتاريا نزول كرد. از آن پس، به مصرفكنندهاي تبديل شد كه رفتارهايش با قالبها و ساخت مصنوعي آمال و آرزوها همگون بودند. فرد، در اين موقعيت، آداب زندگي، يعني امكانات وجود داشتن را از دست ميدهد و جاي آن را هنجارهايي ميگيرند كه ماركهاي مد جايگزين كردهاند؛ ماركهايي كه «مالارمه» در كتاب «آخرين مد» مورد توجه قرار داده بود. اين نشانههاي مد، توسط فنون بازاريابي، به شكل معقولي تبليغ شدهاند و شبيه كتابهاي مقدسي هستند كه به عملكرد تجاري رستورانهای زنجيرهاي غذاي فوري سر و سامان و جهت ميدهند. نمايندگان فروش ميبايستي خود را با موازين صاحب امتياز تنظيم كنند؛ وگرنه قراردادهايشان فسخ و يا به دادگاه احضار ميشوند.
از دست دادن فرديت، يعني هستي، امري بس خطرناك است؛ «ريچارد دورن» قاتل هشت عضو شوراي شهر نانتر، در دفترچه خاطراتش نوشته بود كه نيازمند به عمل خلافي بود تا، دست كم، يك بار در زندگي احساس وجود كند.
فرويد در سال 1930 نوشت كه انسان امروزي با اينكه به لطف فنون صنعتي به خصوصيات خدايي دست يافته است و «با اينكه به خدا شبيه شده است؛ احساس خوشبختي نميكند». اين دقيقاً همان چيزي است كه جامعه مافوق صنعتي بر سر انسانها ميآورد: آنها را از فرديت محروم ميكند و گلههايي به وجود ميآورد كه از آنچه هستند و يا ميشوند. رنج ميبرند؛ يعني بيآيندهاند. اين گلههاي غيرانساني، بيش از پيش، تمايل به خشم پيدا ميكنند. از همان سال فرويد 1920 در «روانشناسي تودهها و تجزيه و تحليل من» برداشت خود را از تودههايي كه مايلند به دوران قبيلهاي بازگردند و مبتلا به شهوت مرگند، بيان ميكرد. او مفهومي را كه در كتاب «وراي اصول لذت» كشف كرده بود، ده سال بعد، يعني زماني كه توتاليتاريسم و نازيسم و يهوديستيزي در اروپا شايع شد، در كتاب «كسالت در تمدن» مورد بازبيني قرار داد.
فرويد تنها از عكاسي، گرامافون و تلفن سخن ميگويد، به راديو اشاره نميكند و عجيبتر اينكه از سينما هم حرفي نميزند؛ سينمايي كه از طرف موسوليني، استالين و بعد هيتلر مورد استفاده قرار گرفت؛ هنري كه يك سناتور آمريكايي از همان سال 1912 دربارهاش چنين می¬گفت: «بازار دنبالهروي سينما است». به نظر نميآيد كه او از پديده تلويزيون كه نازيها از آوريل 1935 در زمينه ساختن برنامه براي عامه دست به تجربياتي زدند، حرفي زده باشد. همان موقع، «والتر بنيامين» آنچه را كه «نارسيسيسم تودهها» مينامد، يعني به كنترل درآوردن رسانههاي گروهي توسط قدرت توتاليتر، مورد تحليل قرار ميدهد. ولي به نظر نميرسد كه بنيامين نيز، مثل فرويد، به ابعاد عملكردي صنايع فرهنگي نوپا در همه كشورها، از جمله كشورهاي دموكراتيك، توجه كرده باشد.
فقر رواني تودهها
برعكس، «ادوارد برنايز» خواهرزاده فرويد، نظريهپرداز عملكرد صنايع فرهنگي ميشود. او از امكانات وسيع كنترل آنچه دائيش، «اقتصاد ليبيدينال» ناميده بود، استفاده ميكند و پديده «روابط عمومي» يعني فن متقاعد كردن را، كه از نظريه ضمير ناخودآگاه الهام گرفته بود، بسط ميدهد و در سال 1930 آن را در اختيار صاحب كارخانه فيليپ موريس قرار ميدهد؛ يعني زماني كه فرويد حس ميكند كه در اروپا شهوت به مرگ و نابودي عليه تمدن در حال اوجگيري است، اما او به جز اشاره ضمني عجيبي، به آنچه در آن زمان در آمريكا ميگذرد توجهي نشان نميدهد. فرويد خود را موظف ميداند تا خطرات ناشي از حالت ويژهاي كه ميتوان آن را فقر رواني تودهها ناميد، بررسي كند. اين حالت، به طور عمده، از هم هويت شدن با ديگر اعضا جامعه ناشي ميشود؛ و اين در حالي است كه بعضي از شخصيتهاي مناسب براي رهبري، موفق به ايفاي نقش مهم خود در شكلگيري تودهها، نميشوند: نقشي كه قاعدتاً به عهده آنها است و بعد اظهار ميكند: «اوضاع كنوني آمريكا موقعيت خوبي فراهم ميكند تا اين خدشه وحشتناكي كه به تمدن وارد آمده است را مطالعه كنيم. اما من در برابر وسوسه انتقاد از آمريكا مقاومت ميكنم؛ زيرا مايل نيستم فكر كنند كه من نيز ميخواهم از همان روشهاي آمريكايي استفاده كنم».
اگر انتقاد از رسانههاي گروهي كه در همان سالهاي 1910 با «كارل كروس» آغاز شد را كنار بگذاريم، براي تجزيه و تحليل عملكرد صنايع فرهنگي ميبايستي منتظر انتقادهاي «آدرنو» و «هورك هايمر» در كتاب «شيوههاي زندگي آمريكايي» بمانيم.
با اينكه نظرات آنها كامل نبود، ولي هر دو متوجه اين نكته شدند كه صنايع فرهنگي با صنايع عام، نظامي را تشكيل ميدهند كه با تودهاي كردن شيوههاي زندگي، رفتارهاي مصرفي به وجود ميآورند تا از اين طريق، جريان فروش محصولاتي را تضمين كنند كه بنا به ضرورت فعاليتهاي اقتصادي، مدام تجديد ميشوند؛ در حالي كه مصرفكنندگان به خودي خود نيازي به آن ندارند. اين پديدهاي است كه خطر دائمي اضافه توليد را به وجود ميآورد و بنابراين موجب بحرانهاي اقتصادي ميشود. بحراني كه نميتوان عليه آن مبارزه كرد مگر با به زير سؤال بردن تمامي نظام، يا از طريق رشد چيزي كه به نظر آدرنو و هورك هايمر بربريت را ميسازد.
بعد از جنگ جهاني دوم نظريه «روابط عمومي» از طريق «مطالعه انگيزهها» كه هدفش جذب توليدات اضافه در دوران پس از جنگ و بازگشت صلح بود، حدود 40 درصد ادامه يافت.
در سال 1955 يك شركت تبلیغاتي نوشت: «آنچه موجب عظمت آمريكاي شمالي ميشود: ايجاد احتياج و ميل و به وجود آوردن بيميلي و دلزدگي از هر آن چيزي است كه كهنه و از مد افتاده است». تبليع براي سليقه، مستلزم تبليغ بيميلي و دلزدگي نيز هست و موجب ميشود كه خود سليقه و ذائقه را نيز تحت تأثير قرار دهد. به اين جهت، به «ناخودآگاه» رجوع ميشود تا بتوان بر مشكلات صاحبان صنايع، براي واداشتن آمريكاييان به خريد محصولات كارخانههايشان، فائق آمد.
از همان قرن نوزده در فرانسه، سازمانهايي به وجود آمدند تا پذيرش محصولات جديد صنعتي را كه شيوههاي زندگي را متحول ميكرد، تسهيل كنند و عليه مقاومتهايي كه اين تحولات به وجود ميآورد، مبارزه كنند. مثل: به وجود آمدن مركز «تبليغات» توسط «اميل دوژيراردن» و «اطلاعات» توسط «لويي هاواس».
اما ميبايستي منتظر به وجود آمدن اولين صنايع فرهنگي (گرامافون و سينما) و به ويژه اولين برنامههاي راديو و تلويزيون ماند تا «كالاي صنعتي زماندار» رشد و توسعه بيابد. اين برنامهها موجب شدند تا از رفتارهاي فردي كه به رفتارهاي تودهاي تبديل شدهاند، كنترلي «خصوصي» به عمل آيد؛ در حالي كه بيننده تلويزيون، در تفاوت با تماشاچي سينما «تنها، در مقابل دستگاه خود» قرار داشت و توهم سرگرمي منحصر به خود را حفظ ميكرد.
همين امر در مورد فعاليت به اصطلاح «اوقات فراغت» هم صدق ميكند، چون در حوزه مافوق صنعتي، اين ميل و رفتار بياختيار بيمارگونه (كومپولسيف) و همرنگي با محيط به همه فعاليتهاي بشري بسط داده ميشود: همه چيز بايد به كالاي قابل مصرف تبديل شود؛ تعليم و تربيت، فرهنگ و بهداشت، همچون پودر رختشويي و يا آدامس كالاي مصرفي شوند.
اما نيل به اين هدف، مستلزم توهمي است كه تنها ميتواند محروميت و بياعتباري و غريزه تخريب به بار آورد. من تنها، در مقابل تلويزيون، هميشه ميتوانم با خود فكر كنم كه رفتارهايم فردي هستند، اما واقعيت اين است كه من نيز، مثل صدها هزار تماشاچي ديگر كه همين برنامه را نگاه ميكنند، عمل ميكنم. چون فعاليتهاي صنعتي در سطح جهاني عمل ميكنند، هدفشان تحقق بخشيدن به اقتصاد در سطحي گسترده است و بنابراين ميبايستي با استفاده از تكنولوژيهاي مناسب در جهت كنترل و همگونسازي رفتارهاي مصرفي عمل كنند. اين وظيفه را صنايع برنامهها از طريق خريد محصولات زماندار و پخش آنها به قصد جلب وقت اذهان كه تعداد بيننده و شنونده را تشكيل ميدهند، به عهده ميگيرند و بعد اين درصد بيننده و يا شنونده را به سفارشدهندگان آگهيهاي تبليغاتي ميفروشند.
يك شيء زماندار آهنگين (فيلم يا برنامه راديويي) از زماني كه در او جاري است، ساخته ميشود، همان چيزي كه «ادموند هوسرل» «جريان» مينامد؛ يعني شيئي كه جاري است و ميگذرد و او نيز، مثل ضماير آگاهي كه بينشان پيوند برقرار ميكند، هم زمان با پديدار شدنش، ناپديد ميشود.
با تولد راديوي غيرنظامي در 1920 و بعد با اولين برنامههاي تلويزيوني (1947) صنايع برنامهها، محصولات زمانداري توليد ميكنند كه زمان جريان يافتنشان با گذشت زمان در نزد اذهاني كه مورد نظر آنهاست، مصادف ميشود. اين تقارن به اذهان اجازه ميدهد تا زمان اين اشيا زماندار را بپذيرند و از اين طريق است كه صنايع فرهنگي معاصر ميتوانند زمان مصرف خميردندان، سواد، كفش، اتومبيل و غيره را به توده تماشاچيان بقبولانند و تقريباً از اين طريق است كه اين صنايع فرهنگي ميتوانند سرمايه خود را تأمين كنند.
اما، آگاهي، اساساً آگاهي به خود است: يعني يك ويژگي، من وقتي ميتوانم بگويم «من» كه صاحب اختيار زمان باشم. صنايع فرهنگي، به ويژه تلويزيون، كه دستگاههاي عظيم همزمانسازي هستند، ماشينهاي انهدام اين «خود»اند، مفهومي كه ميشل فوكو در اواخر عمرش، تكنيكهاي آن را مطالعه ميكرد.
وقتي دهها و حتي صدها ميليون تماشاچي، همزمان، همان برنامهاي را كه مستقيم پخش ميشود، نگاه ميكنند، اين ضماير آگاه جهان، همه، يك محصول زماندار را از آن خود ميكنند و اگر هر روز، در همان ساعت و به طور منظم، همان رفتار مصرفي راديو تلويزيوني را تكرار ميكنند، براي اين است كه همه چيز، آنها را به اين سمت سوق ميدهد، اين ضماير آگاه به ضمير يك فرد واحد، يعني به «هيچ كس»، تبديل ميشوند. ضمير ناخودآگاه گلهاي، آن زمينهاي از تمايلات غيرارادي را آزاد ميكند كه ديگر هيچ ربطي به ميل ندارد؛ زيرا داشتن ميل، مستلزم ويژگي است.
طي سالهاي 1940، صنايع آمريكايي، فنون بازاريابياي را به كار ميبرند كه هر چه بيشتر رواج پيدا ميكند و موجب فقري نمادين و در عين حال عاطفي و ليبيدينال نيز ميشود. اين فقر، به از دست دادن آن چيزي منجر ميشود كه من آن را «نارسيسيزم بنيادي» مينامم.
اين افسانه مابعد صنعتي متوجه نيست كه قدرت سرمايه داري معاصر، بر كنترل همزمان توليد و مصرف كه فعاليتهاي تودهها را نظم دهد، استوار است. اين نظريه، بر پايه اين فكر غلط بنا شده كه فرد در تضاد با گروه است. سيموندون به خوبي نشان داد كه برعكس، فرد روندي است كه مدام در حال شدن آن چيزي است، كه هست. او تنها از طريق جمع است كه به طور شخصي به فرديت ميرسد. آنچه به فرديت رسيدن «ذاتاً جمعي» را ممكن ميسازد، اين است كه هر آدمي با ويژگي خود چيزي كه سيموندون «اندوختههاي پيشفردي» مينامد و مشترك همه است را، از آن خود ميكند. ادامه حيات اين «اندوختههاي پيشفردي» كه ارثيهي تجربه نسلها ميباشد، منوط به اين است كه هر فردي آن را به طور ويژه تصاحب كند و سپس با تقسيم آن با همه افراد، آن را تغيير دهد.
اما اين سهيم بودن، تنها، در صورتي اتفاق ميافتد كه هر بار، فردي و ويژه باشد. يك گروه اجتماعي از تركيب يك «همزماني» و يك «در زماني» تشكيل شده است: «همزماني» زيرا همه خود را متعلق به اين ارثيهاي مشترك ميدانند. «در زماني» زيرا گروه اجتماعي، تصاحب ويژه «اندوخته پيشفردي» اعضايش را ممكن و مشروع ميسازد.
برعكس، صنايع برنامهها، سعي دارند تا «همزماني» و «در زماني» را در تضاد با هم قرار دهند؛ به اين منظور همزماني گسترده و وسيعي را به وجود ميآورند تا، به عمد، تصاحب «ويژه» «اندوختههاي پيشفردي» كه توسط برنامهها ساخته شده است را، ناممكن كنند.
قالبهاي پيشساخته اين برنامهها، جاي برنامههاي به قول آندره لوروا گورهان «اجتماعي ـ قومي» را ميگيرند: اين برنامهها براي اين ساخته شدهاند تا گذشته زندگي شده من با گذشته همسايههاي من يكي شود و رفتارهاي ما به رفتارهاي گروهي و گلهاي مبدل شوند.
«من» ضمير آگاهي است كه از جريان زماندار آن چيزي كه «هوسرل» آن را «به خاطر سپردن اوليه» مينامد، تشكيل شده است؛ يعني آنچه كه ضمير آگاه، در زمان حال جرياني كه خود از آن تشكيل شده است، ضبط و حفظ ميكند. مانند نتي كه در نت ديگري طنين يابد و به عنوان نقطه گذر يك آهنگ به ضمير آگاه من برخورد كند: نت قبلي در آنجا حضور دارد و در حال و توسط حال حفظ ميشود و نتي كه به دنبال ميآيد را ميسازد و با آن رابطهاي برقرار ميكند؛ يعني فاصله ايجاد ميكند؛ مثل پديدههايي كه دريافت ميكنم يا توليد ميكنم (آهنگي را مينوازم يا ميشنوم؛ جملهاي ادا ميكنم، يا گوش ميدهم؛ حركت و عملي انجام ميدهم، يا متحمل آن ميشوم و غيره، حيات آگاه من، به طور عمده، از چنين به خاطر سپردنهايي تشكيل شده است. اما اين به خاطر سپردنها انتخابي هستند: من همه چيزهايي را كه ميتوان حفظ كرد، نگه نميدارم. ضمير آگاه، در جريان چيزي كه پديدار ميشود، دست به گزينشي ميزند، كه ويژه است: اگر من دو بار، پشت سر هم، به يك آهنگ گوش كنم، آگاهي من از اين شي تغيير ميكند و اين انتخاب از صافيهايي ميگذرد كه همان «به خاطر سپردن ثانوي» است؛ يعني خاطره «به ياد سپردنهاي اوليه» كه در حافظه نگهداري شدهاند و سازنده تجربهاند.
ويرانه نارسيسیم
حيات ضميرآگاه بر چنين تنظيم و آرايشي از خاطره اوليه كه از صافي خاطره ثانوي عبور كرده، بنا شده است؛ اين در حالي است كه رابطه بين اين دو را حافظه سومي محدود ميكند: محملهاي حافظه و تقويت كننده خاطره كه اجازه ميدهند تا رد و نشانها را ضبط و ثبت كنيم. مانند: عكس، تصوير سينمايي، ويدئو، ضبط صدا و فنون ديجيتالي كه زيربناهاي تكنولوژيكي جوامع كنترل را در دوره مافوق صنعتي تشكيل ميدهند. اين حافظه سوم، همچون الفباء، به فرديت خصوصي و جمعي همه افراد كمك ميكند تا به «اندوختههاي ماقبل فرديت» دست يابد. اين حافظه سوم كه در همه جوامع بشري وجود دارند، فرديت يافتن را به مثابه اشتراك نمادين، مشروط ميكند؛ و از طريق بيروني ساختن تجربه فردي در قالب رد و نشانها، اين فرديت يافتن را ممكن ميسازد. در جوامع صنعتي، اين حافظه سوم، تكنولوژيهاي كنترل را تشكيل ميدهند و به بدهبستانهاي نمادين خدشه اساسي وارد ميكنند: زيرا بر پايه تضاد بين توليدكننده و مصرفكننده بنا شدهاند و موجب همزمانسازي گسترده وقت افراد ميشوند.
ضمير آگاه اين افراد، به شكل فزايندهاي، از حافظههاي ثانويه مشترك ساخته شدهاند و در جهت انتخاب «حافظههاي اوليه» مشترك و همگون شدن پيش ميروند: آنگاه متوجه ميشوند كه چيزي براي گفتوگو ندارند و ديدار و ملاقات بينشان كاهش مييابد، هر كس در مقابل صفحه تلويزيون، به تنهايي خويش بازميگردد و روز به روز وقت كمتري را به تفريح و سرگرمي، يعني وقتي آزاد از هر گونه قيد و الزامي، اختصاص ميدهد.
اين فقر نمادين، به نابودي نارسيسيزم و از همپاشيدگي اقتصادي ـ سياسي ميانجامد. نارسيسيزم، پيش از اينكه بيماري باشد، تعيينكننده روان، ميل و ويژگي است. هر چند ديگر مسأله پديده بازاريابي، تنها ضمانت تجديد توليد نيست، بلكه كنترل كردن توليد، تجديد توليد، گوناگوني و دستهبندي كردن احتياجات است؛ ولي اين «انرژيهاي وجودي» هستند كه عملكرد نظام را، به مثابه محصول اميال توليدكنندگان و مصرفكنندگان تضمين ميكنند؛ يعني: كار، مثل مصرف، نشانگر ليبيدوي جذب شده و جهت يافته است. كار، عموماً، اصل و تعاليبخش واقعيت است؛ اما كار صنعتي تقسيمبندي شده، هر چه كمتر، موجب رضايت تعاليبخش و نارسيسيك ميباشد؛ و مصرفكنندهاي كه ليبيدوي او جذب شده باشد، روز به روز، از مصرف كردن كمتر لذت ميبرد: ميل بياختيار به تكرار، او را بيحس كرده و از جوش و خروش انداخته است.
در جوامع كنترل كه جوامع در نوساناند، سعي ميشود تا از طريق تكنولوژيهاي صدا و تصوير و ديجيتال «استسيز» (تكنولوژي ديجيتالي كه روي حسهايي كه تجربه بر اساس آن به دست ميآيد، كار ميكند) زمانهاي آگاهي و ناآگاهي جسم و روح را تحت تأثير قرار دهند. در دوره مافوق صنعتي، زيباييشناسي كه همچون بعدي نمادين، هم به سلاح و هم به صحنه نمايش جنگ اقتصادي تبديل شده است، شرطي كردن تودهها در معيار وسيع را جايگزين تجربه ملموس افراد، شخصي و يا اجتماعي، ميكند.
از طريق همگونسازي گذشته افراد و با انهدام نارسيسيزم پايهاي و روند فرديت شخصي و جمعي، همزمانسازي به از دست دادن فرديت منتهي ميشود: يعني چيزي كه تميز بين «من» و «ما» را ممكن می¬ساخت از اين پس، ديگر در ناتواني نمادين «ضمير نامشخص» و منفعل حل شده است. همه به تساوي مورد كنترل قرار نميگيرند و ما اين امر را به عنوان شكافي زيباشنایی¬سانه زندگي ميكنيم. انگار «ما» به دو بخش تقسيم شده است، اما اگر اقدامي براي مقابله با اين مسأله نشود، «ما همگي» و حتي فراتر از ما، فرزندانمان، محكوم به اين سرنوشت تيره هستند.
قرن بيستم، با تكنولوژي محاسبات و اطلاعات براي كنترل توليد و سرمايهگذاري و با تكنولوژي ارتباطات براي كنترل مصرف و رفتارهاي اجتماعي و سياسي، بهترين شرايط و پيوند بين توليد و مصرف را به وجود آورد. در حال حاضر، اين دو حوزه با هم يكي شدهاند. امروز فريب بزرگ، ديگر «جامعه سرگرميها» نيست؛ بلكه «شخصيسازي» احتياجات فردي است. «فليكس گواتاري» از توليد «دي وي دوئل» سخن ميگفت، يعني خصوصي كردن ويژگيها از طريق الزام آنها به تكنولوژيهاي شناختي و معرفتي.
اين تكنولوژيها از طريق تعيين مشخصات استفادهكنندگان و ديگر روشهاي جديد كنترل و با كمك گرفتن از پاولوف و فرويد، موجبات استفاده هوشمندانه از مشروط كردن كنشها را به وجود آوردند. براي همين، سرويسهايي وجود دارند كه خوانندگان كتابي را به خواندن كتابهاي ديگري كه توسط خوانندگان همين كتاب خوانده شده، ترغيب ميكنند؛ يا مثلاً موتورهاي جستوجو در اينترنت به مراجعي ارزش ميدهند كه بيشتر مورد استفاده قرار ميگيرند و با اين كار تعداد مراجعه و كيفيت و دقت آن را افزايش مي دهند.
از اين پس، ماشينهاي ديجيتالي واحدي با ضابطهها و معيارهاي واحدي، روند توليد ماشينهاي قابل برنامهريزي شدن را، در كارگاههاي قابل انعطافي كه از راه دور قابل كنترلاند، هدايت ميكنند (ريموت كنترل)؛ يعني هدايت آدم ماشينی¬هايي كه عمدتاً به حافظه توليد تبديل شدهاند. اين ماشينهاي ديجيتالي كه در خدمت بازاريابي هستند، مصرف را نيز سازماندهي ميكنند. بر عكس آن چيزي كه بنيامين ميپنداشت، مسأله ديگر استقرار نارسيسيزم تودهاي نيست؛ بلكه انهدام گسترده نارسيسيزم فردي و جمعی، به علت به وجود آمدن «توده وسيع» (هايپر ماس) است. در حقيقت، ميتوان از «نابود كردن استثناها» سخن گفت؛ يعني جمعگرايي عمومياي كه نتيجه انهدام نارسيسيزم پايهاي است. استانداردهاي عام، گرايش به كاهش ويژگيهاي اعمال و رفتار فردي دارند. محصولات زماندار صنعتي، اين استانداردها را جايگزين تخيل جمعي و قصههاي فردي ميكنند كه به مركز روند فرديتسازي رواني و جمعي وصل شدهاند.
استثناء قاعده است؛ قاعدهاي كه هيچ گاه قابل تعريف نيست؛ استثناء وقتي استثناء است كه در موقعيتي قرار بگيرد كه ديگر قاعده نباشد. يعني با ابزار شناسايي كه معمولاً براي موارد مختلف غيبت قاعده به كار ميروند، قابل محاسبه نباشد و نتوان شكل آن را مشخص كرد. به اين خاطر است كه تا مدتها، استثناء را به خدا كه بيقاعده مطلق است، به عنوان قاعده غيرقابل قياس ويژگيها رجوع مي دادند. تكنيكهاي بازاريابي، با تبديل استثناء به ويژگيهاي بيمحتوايي كه با جذب انرژيهاي ليبيدينال در ابعاد وسيع تودهاي و شاخهاي تقسيمبندي شده، تنظيم ميشوند، آنها را مقايسهپذير و قابل طبقهبندي ميگرداند.
اين اقتصادي است ضدليبيدينال؛ ميل، به سمت چيزي ميرود كه ويژه است و از اين نظر، استثنايي است. من آن چيزي را ميطلبم كه به نظرم استثنايي ميآيد. براي چيزهاي معمولي و پيش پا افتاده، ميلي وجود ندارد؛ بلكه ميلي بياختيار به تكرار است كه در جهت پيش پا افتادگي حركت ميكند: روان انسان از «تاتانوس» و «اروس» تشكيل شده است، دو تمايلي كه مدام در هم و با هم ميآميزند. هدف صنعت فرهنگي و بازاريابي، توسعه و رشد ميل به مصرف است. اما در واقع، ميل شديد به مرگ را تقويت ميكند تا پديده ميل ناگزير تكرار را توليد و مورد بهرهبرداري قرار دهد؛ و از اين راه، با ميل غيرارادي حيات در تقابل قرار ميگيرد؛ و چون ميل، پايه اصلي مصرف است، اين روند، خودويرانگر است و يا به قول «ژاك دريدا» «او ايمونيتر» (از بين برنده مصونيت دروني است.
من نميتوانم ميل به ويژگي چيزي را داشته باشم، مگر آنكه آن چيز، آينه ويژگي من باشد، ويژگي كه من خود از آن بيخبرم و به لطف اين چيز ويژه آن را در خود كشف ميكنم. اما از آن جايي كه سرمايه ميبايد رفتارها را فراگير كند، ميبايستي اميال را نيز همسان كند و فرد را به گله تبديل كند. از اين پس، استثنا موردي است كه بايد با آن مبارزه شود؛ همان چيزي كه نيچه، آن را، پيشاپيش اعلام كرده بود: دموكراسي صنعتي، تنها ميتواند جامعهي گلهاي به دنبال آورد و اين معضل حقيقي اقتصاد سياسي صنعتي است؛ زيرا با به كنترل درآوردن پرده نمايش ميل به استثناء، گرايش مسلط مرگگرايي را به دنبال ميآورد؛ يعني بينظمي در سيستم. تاتانوس، خداي مرگ، تبعيت نظم از بينظمي است. او به عنوان «نيروانا»، به برقراري تساوي در همه چيز گرايش دارد؛ گرايش به نفي هر گونه استثنايي، يعني همان چيزي كه ميل، آن را ميطلبد.
مسأله ويژگي
از اين رو، چيزي كه در فرانسه به نام «استثناي فرهنگي» ناميده ميشود، سرپوش غمگيني بر اين پرسشهاي اساسي است. هر قدر هم كه اقدامات برآمده از اين مفهوم، ضروري باشند. اما چنين برداشتي، به عنوان يك شعار سياسي، مورد بهرهبرداري ابزاري قرار ميگيرد و موجب ميشود تا اين بهرهبرداران از فكر و تأمل معاف شوند؛ فكر كردن درباره مسأله استثنا، به طور عام، بررسي و مطالعه سؤالي كه در اثر استقرار جامعه مافوق صنعتي و فقر نماديني كه از آن ناشي ميشود، به وجود آمده است.
زبانهاي شعاري، اين پرسش اساسي براي آينده جهان را به مسألهاي درجه دو، منطقهاي و ناحيهاي و حتي صنفي تبديل كرده است؛ مثل همه استدلالاتي كه در چارچوب توافقات تجاري بينالمللي انجام ميگيرد و هدفشان نابودي موازين استثنايي ميباشد.
اين سؤال، تنها به حيات آن چيزي كه ما «فرهنگ» ميناميم، محدود نميشود. يعني آن فرهنگي كه مثلاً وزارتخانهاي با اين نام به آن ميپردازد: بلكه حيات و هستي روزمره است كه در تمامي جنبههايش تابع مشروطسازي مافوق صنعتي شيوه زندگي ميباشد اين تابعيت نگرانكنندهترين مسأله محيط زيستي است، در دوراني كه گروههاي انساني از ابزارهاي انهدام بيسابقهاي برخوردارند، تواناييهاي ذهني، فكري، عاطفي و زيباييشناسي بشري، به شكل گستردهاي مورد تهديد قرار گرفته است.پديده فروپاشي ناشي از تخريب ليبيدو، سياسي هم هست؛ از آنجايي كه مسوولين سياسي نيز، براي تبديل خود به كالا، از فنون بازاري استفاده ميكنند، رأيدهندگان هم در رابطه با آنها به همان بيميلي و دلزدگي دچار ميشوند كه در رابطه با بقيه كالاها.
ديگر زمان آن فرا رسيده كه شهروندان و نمايندگانشان بيدار شوند: پرسش در مورد ويژگي به سؤال اساسي تبديل شده است و هيچ سياستي براي آينده نميتواند وجود داشته باشد مگر آنكه سياست ويژگيها باشد، در غير اين صورت، ناسيوناليسم افراطي و انتگريسم از هر نوعي رشد خواهد كرد. در جامعه مافوق صنعتي فردا، چگونه ميتوان ميل و آرزو توليد كرد؟ چگونه ميتوان، پيشاپيش، از تدارك فروپاشي جلوگيري به عمل آورد؟ اين مستلزم آن است كه خود مسوولين سياسي، به عنوان نمونه، در جهت توليد ميل اقدام كنند.
رأيدهندگان مارس 2004 عليه دولت (فرانسه) رأي دادند و نه براي حزبي كه هيچ برنامهاي ندارد؛ آنها از انهدام و تخريب عمومي اقتصاد ليبيدینال و نابودي ميل سياسي كه ديگر برآورده نميشود، رنج ميبرند. «فيليا»، مفهومي كه ارسطو با آن رابطه بين شهروندان را توضيح ميدهد، قطعاً، ميوه اقتصاد ليبيدينال است، شاهميوهاي كه با صبر و حوصله پرورش يافته است.
از 21 آوريل 2002 تا 28 مارس 2004 جنبشي فزاينده به وجود آمد كه به مسوولين سياسي به طور عام سرايت كرد و آن مبارزه عليه فقر نمادين و رواني است؛ فقري كه ناگزير به فقر سياسي نيز منجر ميشود و تصادفي نيست كه فروپاشي سياسي دولت در ارتباط با مسائل مربوط به فرهنگ و پژوهش متبلور شده است. پرسش فرهنگي، يك امر سياسي زودگذر و بياهميت نيست، بلكه در مركز اصلي سياست قرار دارد؛ زيرا فرهنگ، ليبيدو هم هست؛ همان چيزي كه فعاليتهاي صنعتي، به طور عمده، سعي در جذب آن دارند.دستاندركاران سياست نيز ميبايد در وهله اول، سياستمداران فرهنگي باشند، نه به معناي پرداختن وزارت فرهنگ به مراجعان گوناگون و مختلف در حرفههاي مربوط به فرهنگ؛ بلكه به معناي انتقاد از محدوديتهاي سرمايهداري مافوق صنعتي كه باعث نابودي سازمانهاي اجتماعي هستند؛ سازمانهايي كه روند فرديت يافتن شخصي و جمعي بر آن استوار است.
*وي فيلسوف و نويسنده است؛ از جمله آثار او: «فقر نمادين»، در دو جلد، چاپ انتشارات گاليله، پاريس 2004 را ميتوان نام برد.سرمايهداري مافوق صنعتي، فنونش را به حدي توسعه داده است كه روزانه ميليونها نفر، همزمان، با برنامههاي تلويزيوني، راديويي و بازيهاي الكترونيكي واحدي، در ارتباطاند. مصرف فرهنگي كه به طور منظم فراگير شده است، بيتأثير بر اميال و اذهان نيست. توهم پيروزي فرد رو به زوال ميرود و اين در حالي است كه تهديد عليه تواناييهاي ذهني، حسي و زيباشناسانه بشري، هر روز بيشتر آشكار ميشود.