«تنها چند ساعت پس از واقعه يازده سپتامبر 2001، بسياري از روزنامهنگاران و اصحاب دانشگاهها در آمريكا نوشتند كه دوره پست مدرنيسم به سر آمده، مرز ميان خير و شر مشخص شده و نسبيگرايي بالاجبار منسوخ شده است». (1)
ديرينهشناسي و مشكله تعريف تروريسم در گفتمان علمي
عمده ادبيات توليد شده در گفتمان پسامدرن به دنبال ساختارشكني i)) از فرا روايتهاي موجود در تعاريف مدرنيستي از مفهوم تروريسم است. در رهيافت پسامدرنيستي گرايشهاي ارتدوكسي (راست كيشي) و جوهر گرايانه در خصوص مفهوم تروريسم زير سؤال ميرود و ثنويت معنايي، به عنوان اقتضاي فلسفه مدرن غرب،ميان خوب / بد ، خير / شر ، حق / باطل و تروريست / ضد تروريست ناديده انگاشته ميشود. در حقيقت در رهيافتهاي فرامدرن خصيصه و شناسه «بازنمايي» (ii) درباره حدود و ثغور معنايي تروريسم و آنتي تروريسم مورد چالش اساسي قرار ميگيرد تا زمينه براي ظهور يك فضاي بينا نظري ايجاد شود. اين فضاي بينا نظري تلاش ميكند تا گفمان آلودگي مفهوم تروريسم را كه از اواخر دهه 1970 به دغدغه جدي روابط بينالمللي تبديل شده است نشان دهد. ا لبته اين به آن معنا نيست كه چالشهايي كه پسا مدرنيته در مقابل «تعاريف جوهرگرا» (iii) قرار داده است، متون موجود در خصوص تروريسم را «جابه جا» (iv) و مضمحل مي:ند، بلكه رهيافتهاي پسا مدرن ضمن پذيرش واقعيتي به نام «تروريسم» و هويت به نام «تروريستها» به مخالفت با هر گونه «عينيتگرايي»(v) در شناسايي و شناساندن آنها برميخيزد.
اگر بخواهيم شرايط امكان پيدايش تعاريف علمي از تروريسم را به دست آوريم، ديرينهشناسي ميشل فوكو به كمك ما ميايد. مسأله اساسي در اين خصوص درك و فهم شرايط پيدايش تروريسم و تروريستها به عنوان موضوع دانش است. مفهوم «صورت بندي دانايي» يا «اپيستمه» از مفاهيم اساسي مورد بحث فوكوست (2) كه با برداشت آزادانه از آن ميتوان صورتبندي تعاريف موجود در خصوص تروريسم را بررسي كرد. از اين منظر اپيستمه تروريسم عبارت از مجموعه روابطي است كه در يك مقطع تاريخي به كردارهاي گفتماني موجد دانشها، علوم و نظامهاي فكري وحدت ميبخشد. به اين ترتيب، اپيستمه تروريسم نوعي از دانش نيست، بلكه مجموعه روابطي است كه در يك عصر تاريخي ميان علوم در سطح قواعد گفتماني به وجود آمده است.
ديرينهشناسي فوكو به ما مياموزد كه چگونه ميتوان قواعد نهفته و ناآگاهانه تشكيل گفتمانها در علوم انساني را تحليل كرد. در حقيقت روش وي به خوبي مشخص ميكند كه چه مفاهيمي در علم تروريسم معتبر و چه مفاهيمي نامعتبر تلقي ميشوند؛ چه گزارههايي در شناسايي تروريسم جدي و علمي و چه گزارههايي غير جدي و غير علمي شناخته ميشوند. ديرينهشناسي فوكو نشان ميهد آنچه در چارچوب گفتمان علمي تروريسم مطرح ميشود كشف معنايي نهفته يا حقيقتي عميق نيست، بلكه توصيف قلمرو و وجود و عملكرد كردارهاي گفتماني است كه صورت بندي معرفتي بر اساس آنها تشخص و قطعيت مييابد. در اين چارچوب هر گفتمان در خصوص تروريسم تاريخيت خاصي مييابد و از اين حيث در مسير اجتنابناپذير واحدي قرار نميگيرد، بلكه اشكال و رشتههاي مختلفي از توالي و پيوستگي در شناسايي مفاهيم و مصاديق آن به وجود ميآيد.
در ديرينهشناسي، مشابه آنچه در تبارشناسي خواهيم گفت، سخن از گسستها، شكافها، خلاءها و تفاوتهاست نه از تكامل، ترقي و توالي اجتنابناپذير. به عبارت سادهتر، در اين رويكرد به جاي پرداختن به نقطه آغاز و منشأ تروريسم با پراكندگي و تفرق معنايي و شرايط گوناگون صورتبندي دانايي در فهم تروريسم سر و كار داريم.(3)
از اين منظر هيچ گفتمان به اصطلاح علمي را با موضوع تروريسم نميتوان يافت كه نيل به فراگفتمان و فراتئوري در آن مطابق با حقيقت باشد. به سخن ديگر به جاي «علم تروريسم» ، مواجهه با «علم تروريسم» ميشويم كه هر گونه عقلانيت و گفتماني را كه در جايگاه استعلايي قصد تعريف علمي تروريسم را داشته باشد، محكوم به جزميت گرايي مينمايد. در وواقع تفسير ديرينهشناسي از تروريسم، «حاكميت سوژه» و تداوم تاريخ انديشههاي موجود در اين خصوص را به عنوان تداوم گسست ناپذير آگاهي مسلط انساني زير سؤال ميبرد واز آن «مركززدايي» (vi) ميكند.
به اين ترتيب رسيدن به تعريفي جامع و مانع (علمي) از تروريسم با در نظر گرفتن زنجيره تبديل و تبديل ميان واقعيت، بر ساختن گفتماني ، برساخته اجتماعي و امري نزديك به محال است. در حقيقت وقتي واقعيت بيروني اقدامات تروريستي به مثابه گزارهها و گفتمانهاي مرجح در يك دوره تاريخي خاص در نظر گرفته ميشوند، زمينه براي برساختگي اجتماعي آن فراهم شده و به تدريج «انگارهاي» از تروريسم / تروريستها شكل ميگيرد كه ديگر به راحتي خدشهپذير نخواهد بود.
در چنين فضاي گفتمان آلودي، «تهديد» لزوما ما به ازاي خارجي و فرا تاريخي پيدا نميكند. به عبارت ديگر، تهديد در اين شرايط نه موضوع شناخت بلكه موضوع تعريف و باز تعريف است. بنابراين تحت تأثير سايه سنگين گفتمان ميتوان از پديدهاي كه در يك دوره زماني كه اساسا تهديد نيست، تهديد ساخت و چنان كه سازنده گرايان معتقدند نقطه عزيمت و واحد تحليل را در خصوص تروريسم نه تروريستها و اعمال آنها بلكه انگارههاي قرارداد كه برساخته ميشوند و به عنوان تهديد و «دگر» و در چارچوب الگوهاي دوستي و دشمني جلوهگر ميگردند.
در چنين بستري، ارائه هر گونه تعريف و باز تعريف علمي از تروريسم گرايشي قوي به سوي فراگفتمان پيدا ميكند. اين ميل به فراتئوريك و فراگفتمان شدن همواره با خشونت گفتماني ملازم بوده است. به عبارت ديگر، به محضي كه پا در سرزمين فراگفتمان ميگذاريم و به محضي كه گفتمان به سوي فراگفتمان حركت خود را آغاز ميكند، گرفتار خشونتي ميشويم كه فوكو آن را خشونت عليه واژهها و در واقع بدترين نوع خشونتها مينامد.
برخي نويسندگان با آگاهي از محدوديتهاي فراروي مفهوم سازي علمي از تروريسم به انتزاع عناصر مشكوك در اعمال تروريستي علاقهمند شدهاند. براي نمونه آلكس اشميد عناصر مشترك و اصلي در تعاريف ارائه شده از تروريسم را اين گونه بر شمرده است:
اعمال خشونت و زور، تعقيب اهداف سياسي، ايجاد وحشت و ترس، تهديد واكنشهاي پيش دستانهف آماج خشونت و سازمان يافتگي خشونت.(4) در حقيقت تعاريفي كه در اين زمينه وجود دارد دست كم سه خصيصه مشترك را مد نظر قرار ميدهند:
اول، به كارگيري خشونت يا دست كم تهديد به اعمال آن: جي، آنجلو كورلت در اين خصوص يادآوري ميكند كه نيازي نيست كه تحقق عيني خشونت را تروريسم بناميم، بلكه تهديد به اعمال آن نيز ميتواند از عناصر ذاتي اعمال تروريستي باشد.(5)
دوم، خشونت با اهداف سياسي: به منظور تفكيك تروريسم از ساير اشكال خشونت و اعمال بزهكارانهاي مانند قتل يا سوء قصد به انگيزههاي اقتصادي و شخصي برخي نويسندگان صرفا گروهها و بازيگراني را در زمره تروريستها قرار ميدهند كه در صدد تحت تأثير قرار دادن اعمال و رفتار سياسي حاكمان از طريق اعمال خشونتآميز هستند؛(6)
سوم، غير نظاميان ، آماج تهديدات و آسيبهاي تروريستي: خصيصهاي كه به عنان عنصر اصلي متمايز كننده تروريسم از ساير اشكال خشونت مطرح شده آسيب رساندن به شهروندان يا تهديد به اعال خشونت عليه آنان است. به گونهاي كه ايجاد ترس و به راه انداختن آثار رواني مخرب عليه شهروندان مهمترين تروريسم و اعمال تروريستي قلمداد ميشود.(7)
با اين وجود تعاريفي كه با جمعاوري عناصر مشترك در رفتارهاي تروريستي ميخواهند شأنيت فرا تاريخي و علمي خود را تثبيت و تحكيم نمايند، نوعي خشونت گفتماني را عليه عناصر هنجاري ـ اخلاقي در مفهوم سازي تروريسم اعمال ميكنند.
آلفرد جي فورتين در مقالهاي تحت عنوان «يادداشتهايي درباره يك متن تروريستي» به بررسي تمايزي ميپردازد كه ميان جنگ متعارف با تروريسم و سربازان با تروريستها برقرار ميشود. به نظر وي در برخي متون موجود ميان خشونتي كه توسط يك سرباز و در اطاعات از مراجع قانوني قدرت عليه دشمنان اعمال مي شود و خشونتي كه تروريستها به طور غير قانوني و عليه افرادي كه در موقعيت جنگي نيستند به كار ميبندند، تفكيك مشخصي صورت پذيرفته است. به نظر وي چنين تمايزاتي بيش از آنكه به ساختيابي مفهومي تروريسم(vii) بپردازد، تلاش ميكند از طريق بررسي رابطه تروريست ـ قرباني از آشفتگي معنايي و گفتماني در اين خصوص فرار كند. در اين ساختيابي گمراه كننده بيش از آن كه اجماعي بر سرشناسايي تروريسم و تروريستها به وجود آيد، «وضعيت قربانيان»(viii) مورد توجه و دقت نظر قرار ميگيرد.
به طور خلاصه، بر اساس آموزههاي ديرينهشناسي، تعاريف ارائه شده در خصوص تروريسم و تروريست به رغم داعيه علمي، فرا تاريخي و فراتئوريكي خود، اساسا خصلتي تاريخ و محصور در زمان دارند و صورت بنديهاي مختلف دانايي درباره تروريسم معاني و مصاديق متنوعي را به وجود آورده است. در حقيقت هيچ فرا گفتماني نميتواند خود را از مشكلاتي كه گريبانگير تعريف علمي تروريسم است رهايي بخشد و نهايتا پاد گتفانهاي متعدد هر يك خود را علمي و گزارههاي مندرج در گفتمانهاي ديگر را غير علمي لقب ميدهند. آن گونه كه اشميد و جانگمن خاطر نشان كردهاند به همان اندازهاي كه نويسندگان براي ارائه مفهوم و مصاديق متقن از تروريسم «جوهر» بر كاغذ چكاندهاند، به همان ميزان تروريستها «خون» قربانيان خود را بر زمين ريختهاند.(8)
تبارشناسي و قدرتزدگي گفتمان تروريسم
گذر از ديرينهشناسي به تبارشناسي در انديشههاي فوكو زمينه فهم فرضيه امكان ناپذيري ارائه تعريف علمي از تروريسم را با در نظر گرفتن روابط قدرت فراهم مياورد. به زبان سادهتر، هر چند در هر دو شيوه ديرينهشناسي و تبارشناسي به جاي نقطه آغاز و منشاء تروريسم از تفرق، تفاوت و پراكندگي معنايي و مصداقي آن سخن به ميان ميآيد، ليكن تبارشناسي تنها با گفتمان سر و كار ندارد بلكه در آن روابط دانش ـ قدرت و پيوند صورتبنديهاي گفتماني با حوزههاي غير گفتماني مورد تأكيد و توجه قرار ميگيرد.(9)
مسئله اصلي در تبارشناسي تروريسم اين است كه چگونه تروريسم / تروريستها به واسطه قرار گرفتن در درون شبكهاي از روابط قدرت و دانش به عنوان سوژه و آبژه تشكيل ميشوند. از اين گاه علوم د انش توليد شده در خصوص تروريسم نميتواند به تفكر استعلايي و ناب تبديل شود بلكه عميقا با روابط قدرت در آميخته و همپاي پيشرفت در اعمال قدرت پيش ميرود. در تحليل كليتر بر خلاف تصور رايج روشنگري كه معتقد است دانش تنها وقتي ممكن ميشود كه روابط قدرت متوقف شده باشد، تبارشناسي تعامل دو سويهاي ميان قدرت و دانش برقرار ميكند. در اين تعامل مكانيسمهاي قدرت متضمن توليد ابزارهاي مؤثري براي ايجاد و انباشت دانش هستند. در حقيقت تأكيد در تبارشناسي تروريسم بر روي انتشار تكنولوژيهاي قدرت و روابط آنها با پيدايش اشكال خاصي از دانش تروريسم و مصاديق آن است. فوكو بر خلاف سنت فكري كه به وجود آمدن دانش را به متوقف شدن قدرت منوط ميداند، معتقد است دانش نميتواند خارج از نواهي، اوامر و خواستهها و منافع به منصفه ظهور برسد. از نظر وي دانش وق درت به طور مستقيم بر يكديگر دلالت ميكنند، به اين معنا كه هيچ روابط قدرتي بدون تشكيل رشتهاي از دانش و همينطور هيچ رشتهاي از دانش نميتواند بدون ساخت قدرت وجود داشته باشد.(10) در حقيقت در ديدگاه تبار شناسانه فوكو ميان دانش/ قدرت ، ايده / ماده و منطق / خوشنت رابطه معناداري به وجود آمده، قدرت سمبوليك اصول و چارچوبهاي شكلگيري واقعيت را تحميل مينمايد. بر خلاف ديدگاه پوزيتويسم در خصوص علم، تبارشناسي وي اهميت ايدهها، دانش ، بازنمايي و ايدئولوژي را در ساخت بندي واقعيتهاي اجتماعي و سياسي در نظر ميگيرد. در حقيقت فوكو بر خلاف ايدهآليسم فلسفي محض بر شكلگيري حوزه دانش توسط يا در خدمت روابط قدرت مسلط تأكيد ويژهاي ميورزد. به طور خلاصه، وي تفكيك و جدايي ميان توليد دانش و توليد قدرت را به كلي رد ميكند.(11) برتلسن در كتاب ديرينهشناسي حاكميت به شيوه فوكو استدلال ميكند كه بدون يك اسلوب مناسب دانش، حاكميت نميتواند وجود داشته باشد، همان طوري كه در نبود حاكميت، دانش قدرت سازماندهي واقعيت و تشكيل موضوعات و رشتههاي پژوهش را از دست ميدهد.(12)
با برداشت آزاد از انديشههاي فوكو در تبارشناسي ميتوان نشان داد كه قدرت مولد معرفت و دانش در حوزه شناسايي تروريسم است و آنچه به عنوان تروريسم / ضد تروريسم يا تروريست / ضد تروريست بازشناسايي ميشود دقيقا در حوزه سياسي مرتبط با قدرت شكل ميگيرد. در تبارشناسي فوكو گفته ميشود قدرتها به طور تناقضآميزي مقاومت خود را باز توليد ميكنند، چرا كه براي برقراري و استمرار خود نيازمند وجود نقاط مقاومت هستند.
قدرتهاي قاعدهساز، گفتمان تروريسم و آنتي تروريسم را توليد ميكنند و به جدال با تروريستها برميخيزند. قدرت حام حامل خشونتي گفتماني است كه طي دو استراتژي جذب (ix) و طرد (x) در صدد تحميل خود به پادگفتمانهاي موجود در خصوص تروريسم و مصاديق آن است. موفقيت گفتمان مسلط در قبولاندن مفاهيم و مصاديق مد نظر خود درباره تروريسم موجب گستردهتر شدن هر چه بيشتر چتر معنايي و جذب ساير پادگفتمانها در آن ميشود؛ در غير اين صورت شاهد طرد و انزواي ساير پادگفتمان ها از سوي گتفمان قدرتمندتر هستييم.
رابطه ساختار دانايي و ساخترا قدرت ما را به اين نكته ميرساند كه تعاريف به اصطلاح علمي ارائه شده از تروريسم مشخصا تحت چنبره مواضع قدرتي قرار ميگيرد كه محقق آن را در خدمت و حمايت از منافع رسمي ـ حكومتي اتخاذ ميكند. همان طور كه «كرينشا مارتا» تصريح ميكند:
تعاريف هنجاري همواره زمينههاي جنجال را فراهم ميكند. اگر تروريست آن چيزي است كه تعريف كننده آن «مخالف خود» ميخواند صرف نظر از اين كه وي مبارز آزادي است يا خير، در اين صورت اين واژه بيش از آن كه تعريفي علمي داشته باشد، يك صفت، ترفند و برچسب بدون در نظر گرفتن وابستگيهاي ايدئولوژيكي ترويستها و چيستي تروريسم است. (13)
در حقيقت تعريف تروريسم يكي از بهترين مثالها از وجود گرايشهايي است كه با در نظر گرفتن منافع معرفين آن، رسيدن به توصيف و تبيين بيطرفانه از غير ممكن ميسازد. پيوند ميان مفهوم تروريسم و منافع و تكنولوژي قدرت گروهها، احزاب و دولتها علت اصلي شكست پروژه تعريف علمي اين پديده است. از جمله تعاريف محسوسي كه تحت تأثير منافع متضاد قرار گرفته، توضيحاتي است كه در خصوص اعمال فلسطينيان از يك سو و اسرائيليها از سوي ديگر ارائه شده است. در يك طرف گفته ميشود كليه حملاتي كه عليه غير نظاميان انجام ميشود در زمره اعمال تروريستي قرار ميگيرد؛ براي مثال ماهاتير محمد، نخست وزير سابق مالزي، معتقد است صرف نظر از اين كه مهاجمان دست به حملات منظم يا نامنظم بزنند و صرف نظر از اين كه آنها از طرف خود عمل كنند يا از محافل رسمي ـ حكومتي دستور بگيرند، از اين حيث كه حملات عليه غير نظاميان صورت ميگيرد ميبايست آنها جزء تروريستها قرار داد.
در طرف ديگر ديدگاه رهبران برخي كشورهاي اسلامي از جمله ايران و سوريه قرار ميگيرد كه اعمال فلسطينيان را به اين دليل كه مقاومتي در مقابل اشغالگري به شمار ميرود از مصاديق تروريسم نميدانند. حق دفاع مشروع بر اساس ماده 51 منشور سازمان ملل، مهمترني مستمسك حقوقي است كه حاميان اين ايده بر آن تأكيد ميورزند. در اين ديدگاه مقاومت فلسطينيان كاملا متفاوت از حملات تروريستي نيويورك در يازده سپتامبر 2001 است كه سازمان كنفرانس اسلامي آن را محكوم كرده است. (14)
حتي در مواردي كه دولتها با ارائه ليستي از سازمانهاي تروريستي تلاش ميكنند از مشكلات موجود در تعريف تروريسم شانه خالي كنند مشكل قدرت زدگي گفتمان علمي تروريسم به جاي خود باقي است. «بريان ويتيكر»(xi) برخي مثالها از وجود چنين استانداردهاي دوگانهاي را در قانون ضد تروريسم بريتانيا ارائه ميدهد. در اين قانون حزب كارگران كردستان فعال در تركيه غيرقانني خوانده شده است، در حالي كه برخي سازمانهاي كردي اپوزيسيون در عراق مانند KDP يا PUK غيرقانوني ارزيابي نشدهاند. همچنين در قانون ضد تروريسم بريتانيا سازمان مجاهدين خلق غيرقانوني و تروريستي معرفي شده است، با اين وجود شاخه فعال آن در عراق قانوني تشخيص داده شده است. (15)
نمونه ديگر از وجود چنين شاخصههاي دوگانهاي موضعگيري متغير دولتمردان آمريكايي در خصوص تروريسم است. رونالد ريگان در 198 در ديدار با مجاهدان افغان و اعضاي القاعده كه در آن زمان در حال مبارزه با نيروهاي اشغالگر شوروي در افغانستان بودند آنان را «مبارزان راه آزادي» همچون بنيانگذاران آمريكا خوانده بود، در حالي كه دولتمردان آمريكايي پس از وقوع حملات يازده سپتامبر 2001 همين گروه را رسما در ليست گروههاي تروريستي قرار دادند.
آشفتگي معنايي در خصوص مفهوم تروريسم به قدري جدي است كه تلاش براي ايجاد و حفظ مرز روشني ميان تروريسم به صورت يكي از كار ويژههاي عمده دولت نوين در آمده است. شولتس، وزير خارجه وقت آمريكا در سال 1985 در نطقي در اين خصوص يادآور شد:
وقتي ما روي تعريف خومان درباره تروريسم به توافق ميرسيم، تمايز تروريسم و ضد تروريسم روشن است! ما نميتوانيم اجازه دهيم كه تحريف زبان موجب تيره و تار شدن شناخت مااز تروريسم گردد. ما تفاوت تروريستها از رزمندگان آزادي را ميدانيم و وقتي به دنيا مينگريم در تشخيص و تفكيك آنها از يكديگر مشكل نداريم! (16)
به هرحال تصميم به اين كه چه چيزي در گستره تعريف تروريسم / تروريستها قرار بگيرد و چه چيزي خارج از آن شناسايي شود؟ امري است كه قويا به وسيله منافع دولتهاي قدرتمندتر تعيين و تقدير ميگردد. در حقيقت تروريسم عنواني است براي خشونت افراد، گروهها و دولتهايي كه از حمايت قويترها برخوردار نيستند. (17)
به اين ترتيب مسئله اصلي در رويكرد تبارشناسانه اين است كه چگونه تروريستها به واسطه قرار گرفتن در درون شبكهاي از روابط قدرت و دانش به عنوان سوژه و آبژه شناسايي ميشوند. تكنولوژي قدرت مدرن قارد است تا تروريسم را آن گونه كه بر اساس منافع خود مي×واهد مفهوم سازي نمايد و علم و دانش در تبيين پديده تروريسم نميتواند به تعبير فوكو به تفكر ناب تبديل شود، چرا كه عميقا با روابط قدرت در آميخته شده است. در حقيقت اين روابط قدرت است كه به تروريسم / تروريستها عينيت و موضوعيت ميبخشد و به صورت سوژه دانش در ميآورد.
تروريسم به مثابه خشونت سياسي ضد هژمونيك
رهيافت ماترياليسم تاريخي گرامشي درك و برداشت گستردهاي را از مهفوم هژموني / ضد هژموني و تحليل تروريسم در چارچوب خشونت ضد هژمونيك در اختيار ما ميگذارد. در اين رهيافت قدرت هژمونيك بسيار گستردهتر از آنچه به عنوان سلطه و حاكميت سركوب گرايانه يك قدرت شناخته ميشود، درك و فهم ميگردد. در برداشت گرامشي حاكميت در سطح مليت آن گونه كه آنتونيو گرامشي تأكيد ميكند ـ و حاكميت در سطح بينالمللي ـ آن گونه كه نئوگرامشيهايي مانند برابرت كاكس ، استفان گيل و مارك راپرت توضيح ميدهند ـ از نوع ويژهاي ايجاد ميگردد كه در آن دولت مسلط و حاكم به ايجاد يك نظام ايدئولوژيكي پايهريزي شده بر اساس مقياسها، ارزشها، اصلو و چارچوبهاي جهاني جهت تفاهم و رضايت همگاني و دو طرفه اقدام ميكند. در حقيقت كاركرد اين نظام ايدئولوژيكي بر اساس همين مقياسها، ارزشها، اصول و چارچوب كلي و عمومي صورت ميگيرد كه تأمين كننده برتري مداوم و مستمر جهاني دولت هژمونيك يا مجموعه دولتها و طبقات اجتماعي هژمونيك است. (18) به عبارت سادهتر، سلطه و حاكميت يك دولت در سيستم بينالمللي به تنهايي وبه خودي خود براي ايجاد يك ساختار هژمونيك كافي نيست، بلكه هژموني تنها زماني ظاهر و تثبيت ميشود كه نحوه و نوع انديشيدن و شيوه عمل و كاركرد جامعهاي كه در آن يك دولت حام و سلطهگر وجود دارد بتوادن به انحاي گوناگون انواع ممكن و احتمالي انديشيدن و شيوههاي عمل و كاركرد ديگر جوامع را تحت تأثير و نفوذ خود قرار دهد. چنين عملكردها و خصوصيات اجتماعي كه با ايدئولوژي حاكم بر جامعه هژمونيك جهاني همراه و همساز ميگردند بلوك تاريخي را تشكيل ميدهند كه ميتواند در سطح بينالمللي به بلوك ضد هژمونيك جهاني تبديل شود و از اين طريق اساس و پايههاي نظم مد نظر خود عرصه جهاني را بنا سازد. (19)
رهيافت گرامشي و نئوگرامشيها نشان ميدهد بازيگراني كه قادر به تعريف قواعد و هنجارهاي سيستم بينالمللي هستند ميتوانند هنجارها ، ايدئولوژي و كنش خاصي را كه مغاير با موقعيت هژمونيك آنها تلقي ميشود، تفكر و عمل تروريستي جلوه دهند و به اين ترتيب كنشگران ضد هژمونيك خود را به مثابه «دگر» خود تعريف و باز تعريف كنند.(20)
قدرت هژمونيك جهاني مخالفان و دشمنانش را به عنوان مخالفان سيستم آزاديخواه بينالملل و «تروريست» معرفي ميكند. در واقع درك هر دولتي از ترور و تروريسم بر اساس الگوهاي دوستي و دشمني آن شكل ميگيرد كه خود زمينه ظهور انواع دگرسازيها و مصاديق براي مفهوم كلي تروريسم را فراهم ميسازد. از ميان دگرسازيهاي متفاوت و متضاد تنها قدرت مسلط و هژمون جهاني است كه ميتواند به طبقبندي تروريسم و گروههاي تروريستي دست بزند و ترور را به مثابه خشونت سياسي نامشروع تقبيح كند.
از حيث تاريخي صرف نظر از اين كه تروريستها از ضد صرمايهداري، ضد غربي، ضد آمريكايي يا حتي ضد خدا بدانيم و نيز از راديكالهاي انقلاب فرانسه گرفته تا تهديد كمونيستها، ناسيوناليستهاي جهان سوم و بالاخره بنيادگرايان اسلامي امروز، همگي به عنوان خطر و تهديد عمده عليه هژموني قدرتهاي مسلط زمانه خود مطرح بودهاند. در حقيقت خشونتهاي ضد هژمونيك همواره در هنگامههاي تاريخي خود به مثابه ترور و تروريسم مورد بازشناسايي قرار گرفتهاند. (21) در حقيقت از اين منظر آنچه گروههاي متعدد با هويتهاي ديني / سكولار و غربي/ شرقي را گردهم ميآورد، عدم پذيرش ، رد قاطع و مقابله با قدرت مسلط و هژمونيك است.
سياليت مفهوم سازي در خصوص تروريسم توضيح ميدهد كه چرا بورژوازي در يك مقطع زماني به عنوان جريان تروريستي و خرابكار و در مقطع ديگر آنتي تروريسم قلمداد ميشود. در اواسط قرن نوزدهم، دموكراتهاي راديكال و ساير اعضاي طبقه متوسط ليبرال به عنوان «تروريست» معرفي و باز تعريف ميشدند. اين طرز تلقي ريشه در انقلاب فرانسه داشت كه بورژواهاي راديكال «چالشگران قدرت طبقه حاكمه محافظه كار» به شمار ميرفتند. علت تشكيل «ائتلاف مقدس» (xii) در آن زمان حفظ قدرت اليت به ويژه در كشورهاي غير دموكراتيك نظير پروس و روسيه معرفي شده است. اين در حالي است كه در شرايط كنوني تروريستها عمدتا مخالفان و چالشگران پيشرفت و آنتي ليبرال ـ دموكراسي ارزيابي ميشوند. مثال ديگر تغيير ماهيت ضد خدا و لامذهبي تروريسم به هويت ديني افراطي پس از فروپاشي شوروي و نظام كمونيستي است. در حقيقت غرب در دهه 1980، شوروي را نماد امپراتوري شيطان، لامذهبي و تروريسم معرفي ميكرد و در عوض مجاهدان افغان و عرب در افغانستان را نماد آزاديخواهي و ضد تروريسم معرفي ميكرد. در حقيقت در دوران جنگ سرد، كمونيسم تنها و بزرگترين تهديد عليه تداوم تسلط دنياي غرب بر جهان ارزيابي ميشد و براي آن عناويني مانند تروريست، ضد سرمايهداري ، ضد دمكراسي و ضد مسيحيت در نظر گرفته ميشد. اين طرز تلقي و مفهوم سازي از تروريسم در اواخر دهه 70 و اوايل دهه 80 و به خصوص پس از روي كار آمدن روالد ريگان و اوجگيري جنگ سرد و به كارگيري واژه «امپراتوري شيطان» (xiii) توسط وي موجب شد تا تروريسم و كمونيسم با يكديگر هم معنا و مترادف شوند. (22)
پس از فروپاشي شوروي و به ويژه تحت تأثير حوادث يازده سپتامبر ، تروريسم و تروريستها از هويتي ضد ديني و ضد خدايي كمونيسم خارج شده و هويتي اسلامي به خود گرفتهاند. در هنگامه فعلي اسلام راديكال يا بنيادگرا پاد اصلي هژموني غربي در سطح جهاني ارزيابي ميشود. اسلام سياسي ، آن گونه كه ساموئل هانتينگتون در كتاب چالش بين تمدنها مينويسد، جديترين تهديد عليه هويت و تمدن غرب پس از فروپاشي كمونيسم قلمداد ميشود.علاوه بر غرب، اسلام حكومتي تهديدي عليه هژموني روسيه در چچن نيز به شمار ميرود، به طوري كه به عنوان تهديد مشترك عليه هژموني آمريكا و روسيه بازشناسايي ميگردد.
بدين سان تنها قدرتهاي مسلط و هژمونيك هستند كه از توانايي هنجاري ـ فكري، مشروعيت اخلاقي و بالاخره قدرت قهري در تعيين قواعد تروريسم شناسي برخوردارند و ميتواند «دگر» خود را به عنوان تهديد جهاني برساخته و برچسب تروريست به آن بزنند. پروسه برچسبزني از طريق كمك نهادهاي بينالمللي مانند سازمان ملل و شوراي امنيت تسهيل ميگردد. بر اين اساس فيليپ جنكينز معتقد است:
با در نظر گرفتن نمونه عراق، لاجرم اين پرسش مطرح ميشود كه آيا تروريست خواندان يك فرد، گروه يا دولت خاص در واقعيت امر اعمال و رفتار سياسي آن را بازتاب ميدهد يا صرفا پروسهاي سياسي و سياست رسانهاي است كه قدرتهاي برتر از آن به عنوان پوشش براي برچسب زني خود استفاده ميكنند. (23)
وي به طور خاص به ايالات متحده اشاره ميكند كه بعد از واقعه يازدهم سپتامبر با توسل به قدرت مقاومت ناپذيرش ، دشمنان خاص خود را «ترورريست» تعريف ميكند.
فرجام بحث
آنچه از ديرينهشناسي و تبارشناسي فوكو و بلوك ضد هژمونيك گرامشي گفته شد، ما را به اين فرضيه اساسي ميرساند كه گفتمان سياست و قدرت بر گفتمان علمي تروريسم سيطره پيدا كرده است. رويكردهاي راديكال، نسبيگرا و سازهانگار در مقابل رويكرد استاندارد (علمي) در خصوص تعريف تروريسم و جنگ عليه ترور از تحليل گفتماني دفاع ميكند. بر خلاف رويكرد استاندارد كه با ارائه تعاريف مدرن در صدد مبرا كردن اقويا از ضعفا و قراردادن گروههاي فرو دست در زمره تروريستهاست، سه رويكرد ديگر تعاريف مدرن و استاندارد از تروريسم / تروريستها را به پروبلماتيك خود تبديل كرده و از آنها رمز گشايي مينمايند. در رويكرد استاندارد مرز ميان خوب ./ بد و خير/ شر و تروريست / ضد تروريست كاملا مشخص ميشود و دولتهاي قدرتمند سعي در ايجاد و حفظ اين تمايزات ميكند. بغرنجي تقابل رويكردهاي پسا مدرن در مقابل رويكرد مدرن آن است كه با اين كه دولتهاي قدرتمند با تسليحات مدرن و تكنولوژي پيشرفته قادرند به ضعيفترها آسيب بيشتري برسانند، اما همواره اين گروهها و قدرتهاي ضعيفتر هستند كه به اتهام تروريست بودن يا حمايت از تروريسم در حاشيه قرار ميگيرند.
نوام چامسكي در چارچوب رويكرد راديكال معتقد است اگر تنها خصيصه مشترك ميان تعاريف ارائه شده از تروريسم را كشتن غير نظاميان با اهداف سياسي بدانيم، هيچ كشوري مانند ايالات متحده آمريكا مرتكب اعمال تروريستي نشده است. به نظر وي اين عرف ورويه شكل گرفته در چارچوب گفتمان سياسي است كه اجازه اشاعه تفكري را ميدهد كه ترور را سلاح ضعيفان عليه قدرتمندان قلمداد ميكند. با اين وجود نيابد فراموش كرد جنگ قدرتمندان عليه ترور كه به كشتار بيشتر غير نظاميان ميانجامد خود از مصاديق تروريسم است. در حقيقت جنگ منظم عليه ترور با سلاحهاي پيشرفته و مخرب بيش از جنگهاي نامنظم تروريستي قرباني ميگيرد. (24)
القاي ترس شديد و وحشتزده كردن اذهان عمومي از ترور به يكي از روشهاي معمول ابراز شكايت و تلاش براي رسيدن به اهداف سياسي تبديل شده است. در حقيقت از آن جا كه مفهوم تروريسم، ماهيتا ذهني و غير علمي است، اين شكاكيت معنايي زمينه تبديل دانش تروريسم را به موضوعي سياسي و رسانهاي فراهم كرده است.
رويكرد نسبيگرا به تعريف تروريسم بر اين عقيده است كه مرز ميان تروريسم دولتي / غير دولتي كه در رويكرد مدرن بر آن تأكيد ميشود،مبهم و نامشخص است. به عبارت سادهتر، در اين نگاه گفته ميشود كه اگر تفاوت چنداني ميان دولتهاي مدرن و تروريستها از حيث به كارگيري خشونت سياسي عليه غير نظاميان وجود ندارد، چگونه ميـوان به ماهيتي اخلاقي بر اساس عينيتگرايي در تعريف تروريسم رسيد؟ به سخن ديگر، رويكرد نسبي، شكاك و ذهنگرا است و در آن هيچ تعريف و باز تعريف مدرني پذيرفته نميشود. حرف اساسي اين رهيافت آن است كه آنچه بر مبناي منافع سياسي يك فرد، گروه يا دولتي خاص تروريسم به شمار ميرود براي ذهن ديگري يادآور «مبارزه در راه آزادي» است. اين رويكرد ادعاي تعاريف ارائه شده در خصوص تروريسم مبني بر بيطرفي، علم محوري و عينيت گرايي را بيپايه و اساس دانسته و آنها را برخاسته از دغدغههاي مضيق امنيتي قدرتهايي ميداند كه به مفهوم سازي آن ميپردازند. (25)
بدين سان از آن جا كه تروريسم يك برساخته اجتماعي ـ سياسي است ، مفهومسازي درباره آن نشأت گرفته از ساز و كارهاي ارتباطگيري جمعي است كه ريشه در خود زبان دارد و بنابراين طرح كننده پلي از معناي مشترك است. از اين منظر كاركرد واقعي تعريف تروريسم «مشروعيت زدايي»(xiv) از دگر هويتي است. اين معاني مشترك ميتوانند به تعبير سازهانگاران، انگارههاي مشتركي را خلق نمايند كه بر مبناي آن، الگوهاي دوستي و دشمني گفتمانهاي به خصوصي را برميسازند. در چارچوب اين الگوهاست كه گفتمان«با ما» يا «عليه ما» مرزهاي معنايي ميان تروريست / ضد تروريست را مشخص ميكند. به همين دليل آگاهي از منافع افراد، گروهها، دولتها و سازمانهاي بينالمللي به منظور درك مكانيسمهاي زباني آنها براي درست جلوه دادن تصوير مد نظر خود و نادرست جلوه دادن تصاوير ديگران از تروريسم اجتناب ناپذير است.
به طور كلي تروريسم يك مدل از مطالعه موردي براي آن چيزي است كه «جنكينز» آن را رويكرد سازه انگارانه به مشكلات اجتماعي ميداند. منافع بوروكراتيك از اين منظر تصوير مد نظر خود را از تروريسم در رسانههاي جمعي و فرهنگ عمومي ايجاد واز آن حمايت مي كند. (26) ديدگاه وي به وضوح ميان كاربرد برچسب «تروريست» و منافع گروهها يا دولتهايي كه توان تعريف تروريسم را دارند پيوند برقرار ميكند. جوزوف تامن، استاد ارتباطات، رويكرد مشابهي را در پيش ميگيرد. از منظر وي نبايد تروريسم يك واقعيت عيني يا يك پديده يا تعريف جهان شمول در نظر گرفته شود، بلكه ميبايست آن را به عنوان پديده ارتباطي و برساخته فهم و درك كرد. به نظر وي ائتلاف رسانههاي جمعي با ادبيات رهبران در خصوص تروريسم كه مجر به توليد سمبلهاي زباني(xv) ميشود به ما اجازه ميدهد كه آن را به مثابه يك پروسه ارتباطي كه به طور اجتماعي و در گفتمان عمومي (xvi) و نه گفتمان علمي ساخته ميشود در نظر بگيريم.(27)
در حقيقت قدرت هژمون مفهوم تروريسم / تروريستها را به مثابه يك برچسب سياسي و به منظور بياعتبار كردن مخالفان و به خصوص چالشهايي كه در راه استمرار تسلط و هژموني خود به وجود ميآورند، به كار ميبرد. از نظر تاومن، پروسه اعتبارزدايي(xvii) از ضد هژمونها از اين طريق موجب به حاشيه رانده شدن مخالفان ميشود و امكان ارائه هر گونه توجيه ايدئولوژيك يا تحليل را از سوي آنها ميگيرد.(28) جنكينز در اين نكته با تاومن هم عقيده است كه بر ساختگي و بر چسبزني «تروريسم» از سوي قدرتهاي مسلط و هژمونيك به يك ابزار سياسي تبديل شده است.
به نظر وي در سطح بينالمللي ، تروريست يك برچسب سهلالوصول است كه قويتر ها عليه ضعيفترها تحميل ميكنند.(29) از اين حيث گروههاي مختلف در طول تاريخ معاصر از راديكالهاي انقلاب فرانسه گرفته تا جنبشهاي چپگراي آنارشيستي، سوسياليستي ، كمونيستي و نهايتا گروههاي بنيادگراي اسلامي با يكديگر وجه مشترك دارند.
به طور خلاصه تعاريف و مفهومسازيهاي معاصر ارائه شده در خصوص تروريسم، غير علمي و ناكافي هستند، زيرا تروريسم و تروريستها را با توجه به جايگاه ضد هژمونيك آنها طرد كرده و به حاشيه ميرانند. حرف اساسي ريچارد فالك در اين خصوص آن است كه با در نظر گرفتن ملاك و شاخص دوگانه در تعريف تروريسم / تروريستها، ملازمت كاربرد توجيه ناپذير خشونت با اهداف سياسي پوچ و بيمعنا ميشود، چرا كه اين خشونت ميتواند به دست يك گروه انقلابي و تجديدنظر طلب يا حكومتي محافظه كار صورت بگيرد. (30) نوام چامسكي با فالك در توجه به دوگانگي گريبانگير تعاريف و كاربردهاي معاصر از واژه تروريسم همفكر است. وي به طور خلاصه بيان ميدارد كه زمان آن فرا رسيده تا استاندارهاي رفتاري كه غرب آنها را به عنوان ملاك ثنويت تمدن / تروريسم و متمدن / تروريست قرار داده است باز تعريف شود. (31)
* دانشجوي دكتراي روابط بينالملل دانشگاه شهيد بهشتي
پينوشتها:
i. Deconstruction
ii. Representation
iii. Essentialist Definition
iv. Dislocated
v. Objectivism
vi. Decentralization
vii. Steucturation of Terrorism Conception
viii. Status of Victims
ix. Inclusion
x. Exclusion
xi. Brian Whitaker
xii. Holy Alliance
xiii. Evil Empire
xiv. Delegitimzation
xv. Rhetorical Symlils
xvi. Pubic Discourse
xvii. Discreditization
1. Danil White and Gert Hellerich "Neitz and The communicative Eclolgy of Terror". The European Legacy, vol.8 No.6 (2003) , p.718
2. براي مطالعه بيشتر در اين زمينه ر.ك: هيوبرت دريفوس و پل رابينو ، ميشل فوكو ؛ فراسوي ساختگرايي و هرمنوتيك ، ترجمه حسين بشيريه (تهران: نشر ني ، چاپ دوم ، 1379)
3. Schmid, Jongman et al. political Terrorism: a new guide to actors, authors , Concept , satabases , theories and Lotature, (Amsterdam: North Holland , Transaction Books, 1988), P.5.
4. J .Angelo. Corlett, Terrorism: A Philosophical Analysis (Dordrecht / Boston / London . Kluwer Academic Publishers. 2003,P.118.
5. Gus Martin, understanding Terrorism, Challaenges, Perspectives , and Ieeues , (Thousand Oaks , CA : Sage Publishers, 2003) , P.33.
6. Charles W. Keghy Jr. (Ed) The new Global Terrorism: Charactrristics, Causrs Controls , (Prentice Hall, 2003) , P.1.
7. Schmid , Jongman , Op. Cit, P. xv.
8. هيوبرت دريفوس پل رابينو ، پيشين ، ص 22.
9. M. Foucault, Discipline and Punish: The Birth of the prison (Middlesex, 1977) , P.27.
10. Richard Devetk , Postmodernism in Scott Burchill and Anderw Linklater (Ed) , Theories of International Ralations, (New York , St . Martin Press , 1996) , P.181-182.
11. J. Bartelson , A Genealogy of Sovereignty (Cambridge, Cambridge University Press , 1995) , P 83.
12. Crenshew , Martha (Ed) . "Reflections on the Effects of Terrorism" Terrorism , Legitimacy and Power , ( Wesleyan university press: Middletown , Cnn. , 1983) , P.2.
13. Asta Maskaliunaite , Defining Terrorism in the Political and Academic Discourse, Baltic Defense Review No.8 vo12, 2002 , P.2.
14. Brina Whitaker, "The Definition of Terrorism " The Guardian , May 7,2001 . In co.uk / elsewhere / Journalist / story / O , 7792 , 487098,00 . html . http://www.guardian.
15. George P.Sheech , Department of Suate Bulletin , No.84, 2093, December 1984, P.3.
16. Drake , Richard. Revoltionary Mystique and Terror in contemporary, italy, (Bloomington, Indiana University press 1989) , P.xv.
17. Rovert W,Cox, "Socia Forces, State and World Order: Beyond International Relations Theory". Millennium : Journal of International studies, 10 . (2) 1981. P.126-155.
18. Roberrt w. Cox , "Geamsci, Hegemony and Inernational Relations: An Essay in Method" , in Suephan Gill (Ed) , Gramsci, Historical Materialism and International Relations, (Vambridge , Cambridge university press , 1993) , P.49-66.
19. Beril Dedeogklu, "Bermuda Triangle: Comparing Official Definitions of Terrorist Activity" , Terrorism and Political Violence, Vol.15, No.3 (Autumn 2003) , P.82.
20. Charles Townsend , Terroris: Avery short Interosuction, (Oxford: Oxford university press , 2002) P.47.
21. Jonathan R. White , Terrorism and Homeland Security: an Intoduction, (Wadsworth Publishing 2005) P.73.
22. Beav, Pavel K. "Examining the "Terroism – War" sichotomy in the Russia – Chechnya , case: Contemporay Security policy, vol. 24 (2003) , P.32.
23. Philip Jenkins, Images of Terror: what we can and cant know about terrorism, )New York : Aldine de Gruyter , 2003) , P.166.
24. Noam Chomsky , Hegemony or Surcical: America,s Global Quest for Global Dominance, New York: Henry Holt and Compandy, 2003) , P.189
25. Richard A.Falk, "A dual Reality: Terrorism against state and Terrorism by the state" in kegley Jr. (Ed) , Op. Cit, p. 53.
26. Philip Jenkins, Op. Cit, p.189.
27. Joseph S.Tuman , Communicating Terror: the Rhetorical Dimenstions of Terrorism (Thousand Oaks, CA: Puvlishers, 2003) , p.3.
28. Ibidl, P.40
29. Phklip Jenkins , Op , Cit, P. 22
30. Richaed Falk, Op. Cit . P, 58
31. Noam Chomsky , Op. Cit , P.216.