امروز [قدر و منزلت] علم [تجربی] زير سؤال رفته است. طی دو قرن، علم يقينی ترين شکل و برای خيلی از افراد، تنها شکل يقين آور حقيقت بود؛ اما اين روزها علم جايگاه بی منازعه و بی رقيب خود را از دست داده است. اعتقاد ما اين بود: از آنجا که دين، فلسفه و دانش عاميانه همگی در اظهار حقيقت قابل ترديد هستند، فقط علم میتواند یقینآور باشد. ادعاهای دانشمندان با شکلهای ديگر اثبات حقيقت فرق میکنند؛ بدين معنی که با کسب اطلاعات جديد، هر اظهار نظر علمی در معرض تجديد نظر است. دانشمندان میگويند، شکل های ديگر بيان حقيقت، ايدئولوژيک، نظری، سنتی يا ذهنی کمتر قابل اطمينان هستند. بسياری از افراد، وصف «علمی» را با وصف «مدرن» تقريباً مترادف میدانستند و اين وصف، مورد ستايش همه بود.
طی بيست سال گذشته، علم مورد تهاجم و اتهام قرار گرفت؛ همان گونه که دانشمندان در طی سال ها دين، فلسفه و دانش عاميانه را مورد حمله قرار داده بودند. امروزه اتهام علم هم اين است که ايدئولوژيک، ذهنی و غير قابل اطمينان است. نشان داده شده است که میتوان در روند نظريه پردازی دانشمندان، پيشفرضهای بسياری را مشاهده کرد که در نهايت، بازتاب چيزی جز ديدگاههای فرهنگی غالب آن دوره نيست. همچنين به طور مستدل بيان شده است که دانشمندان اطلاعات و به تبع آن مقبوليت را [به گونه دلخواه] سامان میدهند. اين ايرادها تا حدودی دانشمندان را زير سؤال میبرند؛ همان گونه که دانشمندان، ديگران را مورد هجمه قرار دادهاند.
برخی از اين منتقدان پا را از اين فراتر گذاشتهاند. آن ها از اين مسأله که هر بيان علمی لزوماً ذهنی است، استنباط کردهاند که حقيقتی فراگير وجود ندارد. اين انتقادِ قویتر، تقريری از نسبیگرايي کلی است. پاسخ دانشمندان به اين انتقاد افراطی، متهم کردن اين گونه حملات با بازگشت به خردگريزی بود. برخی از دانشمندان از اين هم فراتر رفتند و نقاديهای متعادل از علم را نيز بیپايه دانستند. آنها اين نقادیها را راهی به سوی شيبی لغزنده میدانستند که با خوشبينی به نسبیگرايي پوچگرا منجر میشود. پاية اين نقادیها، تجزيه و تحليل قالبهای اجتماعی فعاليتهای علمی است.
وضعيت امروز دنيای فرهنگی ما اين است؛ برای تسلط بر منابع و مؤسسات علمی، نزاع و کشمکش وجود دارد. وقت آن است که موقعيت پيشفرضهای فلسفیِ فعاليتهای علمی و فضای سياسی ساختارهای دانش را ارزيابی نموده و روی آنها تأمل نماييم.
چگونه میتوانيم بفهميم، يک ادعای جديد علمی معتبر است يا خير و اگر نه، آيا لااقل پذيرفتنی است يا خير؟ در هر ادعای علمی _ چه دربارة صحت و سقم اسناد ارائه شده و چه دربارة چارچوب نظریای که برای تجزيه و تحليل اطلاعات به کار گرفته میشود_ قضاوت عقلی لازم است. از طرف ديگر، چون تخصصگرايي پيچيدة دانش، همواره رو به افزايش است، تنها تعداد اندکی توانايي قضاوت عقلی مذکور را دارند. علم هرچه «دشوارتر» باشد، مطلب مذکور درستتر خواهد بود. با اين اوصاف، اگر هر کدام از ما در مجله يا روزنامهای علمی بخوانيم که فلان دانشمند، ادعای علمی جديدی بيان کرده است، با چه معياری میتوانيم معقول بودن آن را بپذيريم؛ ما عادتاً به معيار تأييد مرجع مشهور مراجعه میکنيم. ما محل انتشار اخبار و افرادی را که برای مسألهای جديد تبيينهايي ارائه میدهند، با توجه به مقیاس اعتبار، درجهبندی میکنیم. اما این مقياسهای اعتبار را برای تأييد مجلات يا محققان مذکور، از کجا میآوريم؛ اين مقياسها به ندرت نوشته شدهاند. از اين رو، در حقيقت ما اين مقياسهای اعتبار را از مقياسهای اعتبار ديگری میگيريم. اگر افراد جدیای که میشناسيم، بگويند فلان مجله، معتبر و قابل اطمينان است، ما به اين نتيجه میرسيم که اين گونه است. به راحتی می توان ديد، چگونه اين مقياسهای اعتبارِ بیمناقشه، مبتنی بر هم ساخته میشوند.
چه چيزی اين مقياسهای اعتبار را از فروپاشيدن حفظ میکند. ما به اين احتمال تکيه میکنيم که «متخصصان» در هر محدودة خاص، دانش همديگر را زير نظر خواهند گرفت و اگر کيفيت اطلاعات [استفاده شده] يا کيفيت استدلال ضعيف باشد يا شواهد مخالف ناديده گرفته شده باشد، يا به طريق اولی، اگر فريبکاریای در عمل رخ داده باشد، صدای آن ها بلند میشود و به گوش عموم میرسد؛ بنابراين سکوت دانشمندان مربوطه به حساب تأييد آنها گذاشته میشود و اين اجماع به ما اطمينان دوباره میبخشد و اجازه میدهد که حقايق جديد را به نظام ذخيره دانش خود اضافه کنيم؛ در حالی که اگر بحث و جدل باشد، ما نسبت به اين ادعاهای حقيقت شک میکنيم. اين بدان معنی است که ما تسليم [نظر] يک متخصص نمیشويم؛ بلکه نظر دسته جمعی متخصصان را میپذيريم.
اما چه چيز موجب می شود باور کنيم، جمع متخصصانی که کم و بيش نظر يکسانی دارند، شايستگی اعتماد و تسليم ما را دارند. تا حد زيادی ما بر اساس دو پيشفرض به متخصصان احترام میگذاريم و به آن ها اعتماد میکنيم: اول اين که آنها توسط مؤسسات معتبر آموزش میبينند و دوم اين که، در نحوة استدلال، بیغرضند. ما بر اساس اين دو، معيارها را ارزيابی میکنيم. پيشفرض ما اين است که تحصيل دانش تخصصی سخت است و به دورهای طولانی و سخت شاگردی کردن نيازمند است. ما به مؤسسات رسمی اعتماد میکنيم، زيرا با مقياسهای اعتبار ارزشگذاری میشوند. پيشفرض ما اين است که مؤسسات همسنگ، يکديگر را کنترل میکنند و بنابراين، ارزيابیهای متقابل جهانی، اعتبار اين گونه مقياسهای صريح و ضمنی را تضمين میکنند. کوتاه سخن اين که، ما اطمينان میکنيم، متخصصان، مهارتهای مقتضي را دارند؛ به ويژه مهارتهای لازم برای ارزيابی ادعاهای جديد دربارة حقيقت در حوزههای تخصصیشان. ما به صلاحيتنامه و شهرت [متخصصان و مؤسسات] اعتماد میکنيم.
ما به همراه اعتمادمان به صلاحيتنامهها، به ناغرضورزی نسبی دانشمندان نيز اعتماد داريم. ما بر اين باوريم که دانشمندان (بر خلاف الهیدانان، فلاسفه و شکل دهندگان دانش عاميانه) به لحاظ روانی آمادهاند، هر مطلبی را که میخوانند، اگر مطابق با حقيقت است بپذيرند و باور میکنيم که آنها به پنهانسازی، تحريف کردن و يا تکذيب حقايق مذکور نيازی ندارند.
دقيقاً اين ادعاها، چيزهايي هستند که شکاکان بيست سال گذشته، روی آنها متمرکز شدهاند. از يک سو آنها استدلال کردهاند، آموزش تخصصی تقريباً هميشه سازمان يافتهتر از آن است که در تحليلهايشان، موارد مهم را از قلم بيندازد يا تحريف نمايد. اين فقط تا حدودی کارکردی از مبانی اجتماعی استخدام دانشمندان است. بیترديد هر چه جذب دانشمندان از طبقههای اجتماعی جهان نامتناسب باشد، انتخاب مسأله دچار تحريف میشود. اين مسأله در مورد حوزة علوم اجتماعی بديهی است و به نظر میرسد، در مورد حوزة علوم طبيعی هم اين گونه باشد. اينجاست که گرايش علمی کمتر به چشم میآيد و بيشتر در عمق پنهان میشود. اين مطلب، منتقدان را بر آن داشته است که توجه خود را از گرايشهای شناخته شده (پيش داوری) به گزارشهای ناشی از ساختار يا مؤسسات معطوف کنند (آنچه که دانشمند ممکن است نداند.) اگر همة آنچه گفتيم درست باشد، آموزش نه تنها کافی نيست، بلکه ممکن است نتيجة منفی داشته باشد.
البته اين فقط مسألة آموزش نيست؛ بلکه مسألة ضوابط است. برای نهادينه کردن دانش جديد، ناغرضورزی، اصلیمحوری است. حتی اگر اين اصل توسط يک يا چند دانشمند نقض شود. ما فرض میکنيم اين اصل قدرت کافی دارد تا جلوی تمايلاتی که آن را نقض میکنند، بگيرد. از قرار معلوم، ناغرضورزی به اين معناست که دانشمند در جهتی تحقيقاتش را دنبال میکند که منطق تحليل و الگوهای اطلاعات او سوق میدهد و آماده است تا نتايج تحقيقاتش را منتشر کند، حتی اگر انتشار آنها بعضی سياستهای اجتماعیای را که او از آنها حمايت میکند، تخريب کند يا شهرت دانشکدههايي را که او تحسين میکند، زير سؤال ببرد. در همين مفهوم ناغرضورزی، اين پيشفرض نهفته است که دانشمند بدون درنگ صداقت را بر عدم درستی بر میگزيند، اما مسلماً در جهان واقع، اين مفهوم چنين کارآييای ندارد. دانشمندان در معرض فشارهای زيادی قرار دارند. فشارهای بيرونی از طرف دولتها، نهاد يا افراد ذینفوذ، همتايان [علمی] و فشارهای درونی از طرف منِ برتر. همة ما بدون استثنا تا حدی به اين فشارها پاسخ میدهيم. علاوه بر اين، اصل هايزنبرگ نيز ديده میشود: فرآيند تحقيق – روندی که مشاهدات در آن صورت ميگيرد – موضوع تحقيق را تغيير میدهد. در شرايط معين، فرآيند، موضوع تحقيق را آن قدر تغيير ميدهد که اطلاعات به دست آمده کاملاً غير قابل اعتماد میشوند.
به علاوه، مصالح و منافع مؤسسات علمی ممکن است بر برنامههای آموزشی تأثير بگذارد. نظام تأييد تخصص دانشمندان، به مؤسسات اجازه میدهد، ورود انگيزههايي را که با اصل ناغرضورزی، ناهمگون يا متعارض هستند، به حوزة تخصص جهانی محدود کنند. توجيه اين نظام بر اساس حفظ ناغرضورزی است. هنوز هم در روند تأييد متخصصان (برخلاف استقلال مؤسسهای آنها) دخالت سياسی وجود دارد. به نظر میرسد، نمیتوان از اين امور اجتناب کرد.
اما اگر آموزش شايسته و ناغرضورزی (ضمانتهايي که بررسی میکنيم) تحليل روند، ما بر چه مبنايي میتوانيم به اظهارات محققان اعتماد کنيم؟ و اگر نتوانيم به اين اظهارات اعتماد کنيم، چگونه میتوانيم اعتبار گفتههای علمی را لااقل در حوزههايي که در آن ها ادعای صلاحيت نداريم، بپذيريم.
اين شکاکيت حاد، يک پاسخ قوی دارد. اگر ما به اين متخصصان اعتماد نکنيم، چگونه ميتوانيم بيشتر مسائل را بشناسيم؟ از چه منابعی ديگری میتوانيم احکام قابل اعتمادتری استخراج کنيم؟ آيا اگر ما همة متخصصانی را که در حوزة خود، ادعای مرجعيتشان به ظاهر موجه است، کنار بگذاريم، میتوانيم کار بهتری بکنيم؟ بياييد اين مطلب را در قالبی ديگر که به طور روزمره با آن درگيريم – حفظ سلامتيمان - بيان کنيم. از يک سو علم جديد به ما میگويد، ارگانيسمهای زنده ممکن است «بيمار شوند». همچنين به ما میگويد، در بسياری از موارد، مداخلههای پزشکی ممکن است بيماری را درمان کند. به علاوه میگويد، در بسياری از موارد اگر اين مداخلهها نباشند، ممکن است «بدتر شويم» يا حتی بميريم. از سوی ديگر، میدانيم که پزشکان معاصر روی تشخيصها، درمانها و رفتارهای درمانی توافق ندارند. به علاوه میدانيم، در زمانهای مختلف و تا حدی مکانهای مختلف، در نحوة درمان تفاوتهايي وجود داشته است (نسخههای سال 1990 کاملاً متفاوت از نسخههای سال 1980 هستند) و میدانيم، بيماریهای لاعلاجی وجود دارند. تب شديدی میکنيم و دنبال راهحل میگرديم. اگر حاضر نباشيم اين راهحل را از داانشمند پزشکی بگيريم، از چه کسی حاضريم بگيريم و بر چه اساسی؟ مسلماً برای ما مهم است که درمان پزشکی با چه جديتی به ما پيشنهاد شده باشد. بيماران غالباً درمان با آسپرين را جدی نمیگيرند. اما اگر به آنها جراحی پيچيدة مغزی توصيه شود، تأمل ميکنند. در نهايت، اغلب ما توصية يک شخص در مورد جراحی پيچيدة مغزی را میپذيريم. اما توصية چه کسی را؟ ما برای موافقت کردن تأمل میکنيم و روی شکاکيت خودمان نسبت به موافقت کردن، بيشتر تأمل میکنيم.
حال چه کنيم؟ به نظر من با وجود اين مشکلات، مسلماً نبايد از اصل مطلب چشمپوشی کرد. به اين دليل است که من عنوان «علم آری، علمگرايي نه» را به کار بردهام. منظور من از علمگرايي، اين ادعاست که علم ناغرضورز و فرااجتماعی است؛ يعنی ادعاهای آن در باب حقيقت، خودمؤيد و خودمعيار هستند و به اظهارات فلسفی عمومیتر ارجاع داده نمیشوند و علم تنها شيوة مجاز شناخت است. به نظر من، شکاکان سالهای اخير که در بسياری موارد صرفاً انتقادات گذشته را زنده کردهاند، ضعف منطقی علمگرايي را نشان دادهاند. هر چه دانشمندان از علمگرايي دفاع کنند، وجهة علم را خدشهدارتر ميکنند.
در مقابل، به نظر من، علم سرگذشت ذاتی بشر است؛ شايد سرگذشتی بسيار بزرگ. به نظر من، علم از دو ادعای نسبتاً کوچک اما بسيار مهم تشکيل شده است:
1- خارج از ما و در پس ادراک هر کدام از ما جهانی هست که از قبل بوده و خواهد بود. اين جهان [حاصل] توهم ذهن ما نيست. ما با اين ادعا، ديدگاه من انگارانه دربارة جهان را نفی میکنيم.
2- با تجربه، مقداری از اين جهان قابل شناخت است و اين به ما اجازه میدهد که اين شناخت را در نظريهپردازی تجربی جمع کنيم. با اين که شناخت کامل جهانی که گفتيم، فینفسه ممکن نيست و مشخصاً پيشبينی صحيح آينده غير ممکن است (از آن جهت که آينده نامتعين است)، فوقالعاده مفيد است به دنبال آموختن آن باشيم که برای تفسير بهتر واقعيت و بهبود شرايط حيات خود چه بايد بکنيم. اما از آنجا که واقعيت جهان هميشه در حال تغيير است، همة اين تفاسير ضرورتاً موقت هستند و بهتر است در مورد نتايجی که در مورد موضوعات علمی میگيريم، محتاط باشيم. اين موقعيت که خود را بر سر دوراهی خوب يا بد بودن توصيه پزشکی میيابيم، موقعيت انسانی هميشگی و مستمر است. ما هيچ گاه نمیتوانيم به متخصصان اطمينان کامل داشته باشيم؛ اما بعيد است، با کنار گذاشتن آن ها، بتوانيم کار بهتری انجام دهيم.
ما با همة گونههای تصميمگيری، اعم از کوچک و بزرگ روبرو میشويم. برای مثال، پيشرفت قابليتهای کامپيوتری تصميمی کوچک است، هر چند پيامدهای گستردهای دارد. شايد به نسبت برای همة ما بهتر باشد که اين فرآيند پيشرفت فنی را به مهندسان واگذار کنيم و تا حد زيادی به متخصصان اعتماد کنيم. حتی اينجا نيز مسلماً ما انتظار داريم، آن ها تصميمهای فنی کوچک خود را با توجه به مصالح مهم اجتماعی اتخاذ کنند.
در مواجهه با اين ضرورت، بسياری از مردم جهان، از ادعاهای علمی در گسترة دانش دست شستند و به ادعاهای مبتنی بر الهيات، فلسفه يا دانش عاميانه روی آوردند. آيا ما مطمئنيم، اين ادعاهای جايگزين، کمتر قابل اعتمادند؟ اگر چنين است، مبنای ما چيست؟ در واقع، امروزه اين چالش توليد دانش است.
اينجا مجال آن نيست که مقام انتقادی نظام جهانی معاصر را بررسی کنيم؛ در جای ديگری اين کار را انجام دادهام. سؤال اين است که آيا میتوانيم تحليلهايي علمی دربارة انتخابهای تاريخی قبل از خودمان انجام دهيم که علمگرايانه نباشند. بدون شک برای اين که موفق شويم، بايد چيزهايي را کنار بگذاريم. يکی از اين چيزها، ساية سنگين علمگرايي است. ما بايد بدانيم، انتخابهای علمی به همان اندازه که با دانش استدلال کافی صورت میگيرند، به همان اندازه متأثر از ارزشها و نيت و غرض هستند. ما بايد تصور دانشمند بیغرض را کنار بگذاريم.
منبع: فصلی از کتاب “Uncertainties of knowledge”
پانوشت:
1- Emmanuel Wallerstein
2- uncertainties of knowledge