باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 22 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
وجدان اخلاقى كانت‏
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: حسين - حقانى زنجانى

منبع: ماه نامه - مكتب اسلام - شماره ۱۰

 
 

در رواشناسى بحثى طولانى درباره وجدان و به طور كلى امور فطرى ميان روانشناسان و دانشمندان وجود دارد ومى‏توان محورهاى بحث را در چهار مورد زير خلاصه كرد:

۱ - وجدان حقيقت‏جوئى يا وجدان علم به اين ترتيب كه آيا انسان علم را به خاطر خود علم دوست دارد يعنى به‏حسب فطرت و غريزه، كاوشگر آفريده شده است؟

۲ - آيا انسان به حسب فطرت نيكوكار آفريده شده و با وجدانى كه به او داده شده، او را دعوت به نيكوكارى مى‏كند وفرمان به نيكى مى‏دهد؟(وجدان اخلاقى).

۳ - وجدان زيبائى به اين ترتيب كه آيا هر كسى به حسب وجدانش و بالفطره زيبائى‏شناس و زيبائى‏خواه آفريده شده‏است؟

۴ - وجدان پرستش يعنى وجدان دينى و مذهبى به اين نحو كه آيا هر انسانى به حسب فطرت و خلقت پرستنده وخداجو و خداپرست آفريده شده يا نه؟

در هر يك از اين محورها بحث‏هاى مختلف و گوناگونى از طرف دانشمندان غربى ابراز شده است از جمله آنها«كانت‏»، فيلسوف معروف آلمانى در كتاب خود «عقل نظرى و عقل عملى‏» در باب اخلاق و ريشه و فلسفه آن‏بحث‏هاى مفصلى كرده او روى وجدان اخلاقى تكيه نموده معتقد است كه مبداء افعال و انديشه‏ها و تصميمات اخلاقى انسان را نيروئى به نام وجدان به عهده دارد. مرحوم استاد شهيد «مطهرى‏» در كتاب «فلسفه اخلاق‏» ص ۶۳مى‏نويسد:

«توضيح نظريه «كانت‏» چند مقدمه دارد:

مقدمه اول: مبتنى است‏بر يك نظريه ديگرى كه خود كانت و بعضى از فيلسوفان جهان داشته و دارند و آن اين كه آياهمه محتويات ذهن انسان، همه سرمايه‏هاى ذهنى و فكرى و وجدانى انسان ماءخوذ از احساس‏ها و تجربه‏ها است؟يعنى آيا همه فكر و انديشه‏ها و احساس‏هائى كه در انسان وجود دارد، ابتداء كه او به دنيا آمده به هيچ شكل و عنوانى‏در او موجود نبوده و انسانها هر چه به دست آورده‏اند، فقط از راه حواس (گوش; چشم; قوه لمس; چشائى و شنوائى)به دست آورده‏اند يا اين كه يك سلسله از احكام از ابتداء خلقت همراه ذهن او موجود بودند؟

برخى از دانشمندان قديم و جديد به نظر اول معتقدند كه در ذهن انسان هيچ چيزى وجود ندارد كه قبل از بكارگيرى‏حواس ظاهر موجود باشند بلكه همه محتويات فكرى و ذهنى انسان از همين دروازه‏هاى حواس وارد شده‏اند و غيراينها چيزى نيست.

در نظر اينان ذهن انسان حكم انبارى را دارد كه از ابتداء خالى محض است و از پنچ درگاه يا بيشتر اشيائى در انبارريخته مى‏شود.

جمعى ديگر معتقد به نظر دوم هستند اينان عقيده دارند كه آنچه در انبار ذهن انسان وجود دارد، دو بخش است‏بخشى از آنها از طريق همين حواس يعنى درب‏ها و روزنه‏هاى حواس وارد ذهن شده‏اند و پاره‏اى ديگر از آنها قبل ازاحساس در ذهن ما وجود دارند.

«كانت‏» نظريه دوم را انتخاب و معتقد به حقائق ما قبل تجربى است.

مقدمه دوم: اين كه احكام عقل داراى دو بخش است‏بخش نظرى و بخش عملى. بخش عقل نظرى همان درك عقل‏انسان چيزهائى را كه هست‏يعنى درك هست‏ها و بخش عقل عملى، درك عقل چيزهائى را است كه بايد عمل كنيم‏يعنى درك بايدها تمام فلسفه كانت نقد عقل نظرى و عملى بوده، در مقام بيان اين است كه از عقل نظرى چه كارهائى ساخته است واز عقل عملى چه كارهائى. و او سرانجام به اين نتيجه مى‏رسد كه از عقل نظرى كار زيادى ساخته نيست‏و عمده، عقل عملى است و از اينجا او به وجدان ميرسد و نظريه وجدان را ابراز مى‏كند.

مقدمه سوم: اين كه احكام وجدان از ديدگاه «كانت‏» كدام‏ها هستند؟ «كانت‏» مى‏گويد: «وجدان يا عقل عملى، يك‏سلسله از احكام قبلى است‏يعنى از راه حس و تجربه به دست‏بشر نرسيده، بلكه جزو سرشت و فطرت بشر است.مثلا فرمان به اين كه راست‏بگو و دروغ نگو، فرمانى است كه قبل از اين كه انسان تجربه‏اى درباره كلام راست‏يا كلام‏دروغ داشته باشد و نتيجه راستى را ببيند، وجدان به او مى‏گويد راست‏بگو و دروغ نگو وجود داشته است پس همه‏دستورهاى وجدان از قبيل دستورهاى قبلى و فطرى يعنى مادرزادى است و به حس و تجربه مربوط نيست از اينروفرمان اخلاقى كارى به نتائج كارها و افعال انسان ندارد، بلكه خودش اساس است.

به عبارت ديگر: عقل است كه با مصلحت‏سرو كار دارد و غلط است كه ما بيائيم براى مسائل اخلاقى استدلال كنيم‏اى مردم امين و درستكار باشيد به اين دليل و آن دليل سپس مصلحت امانت‏دارى را ذكر كنيم و... پس عقل است كه‏دنبال مصلحت مى‏رود، احكامش هميشه مشروط است‏به مصلحت اما فرمان وجدان مطلق است و بدون هيچ قيد وشرطى.

«كانت‏» وجود تلخى‏ها و پشيمانى در مقابل عمل گناه و خلاف را دليل وجود وجدان باطنى يعنى وجود فرماندهى وراهنمائى در اندرون انسانها مى‏داند كه همان نيروهاى قبلى است‏يعنى تجربى نيست مطلق است و مثل عقل حكم آن‏مشروط نيست و آن وجدان اخلاقى است و حكم وجدان عام است در همه جا يك جور صادق است و هم‏چنين‏ضرورى و جبرى است‏به معناى غير قابل تسليم است، انسان ميتواند خودش را تسليم ديگران كند ولى هرگزنمى‏تواند وجدانش را تسليم كند و علاوه بر اين كانت معتقد است كه وجدان اخلاقى، انسان را به كمال دعوت مى‏كندنه به سعادت، سعادت يك مطلب است و كمال، مطلب ديگرى.

«كانت‏» چون يك نيكى و خوبى بيشتر نمى‏شناسد، مى‏گويد: در همه دنيا يك خوبى وجود دارد و آن «اراده نيكو»است و اراده نيك هم يعنى مطيع مطلق بودن در برابر فرمانهاى وجدان. پس بايد امر وجدان را اطاعت و تسليم مطلق‏در برابر او بود زيرا وجدان اخلاقى به نتائج كار توجه ندارد پس با سعادت انسان كارى ندارد. چون سعادت در نهايت‏امر همان خوشى است منتها هر لذتى خوشى نيست لذتى كه به دنبال خود رنج‏بياورد، خوشى نيست‏سعادت يعنى‏خوشى هرچه بيشتر كه در آن هيچ‏گونه رنج و الم -اعم از روحى و جسمى-، دنيوى و اخروى وجود نداشته باشد وشقاوت يعنى درد و رنج مجموع دردها و رنجها و مجموع خوشى‏ها -اعم از جسمى و روحى، دنيوى و اخروى- رابايد حساب كرد. آن كه بيشتر از همه خوشى ايجاد مى‏كند آن سعادت است پس مبناى سعادت خوشى است ولى‏وجدان اخلاقى به خوشى كارى ندارد به كمال كار دارد يعنى تو اى انسان اين كار را مثلا انجام بده براى اين كه خودش‏فى حد ذاته كمال است، سعادت ديگران را بخواه كه كمال تو است اينجا است كه «كانت‏» ميان كمال و سعادت فرق‏گذاشته است و اين طرز فكر از زمان او تا قرن حاضر در افكار دانشمندان غربى رايج‏بوده، معتقدند كه كمال يك مطلب‏و سعادت مطلب ديگرى است!!

 

كمال و سعادت غير قابل تفكيك‏اند

حال اين سوال در اينجا مطرح است كه آيا راستى كمال غير از سعادت است؟

در پاسخ آن مى‏گوئيم كه در فلسفه اسلامى مساءله كمال و سعادت مطرح است «بوعلى سينا» در «اشارات‏» و برخى‏ديگر آن را مطرح كرده‏اند آنان معتقدند كه سعادت از كمال و كمال را از سعادت نمى‏توان تفكيك نمود هر كمالى نوعى‏سعادت است ولى كانت اين دو را از يكديگر تفكيك مى‏كند بعد هم خودش اعتراف مى‏نمايد كه اين كار بسياردشوارى است كه ما تكليف را به قول او از زيبائى جدا كنيم، اخلاق را از سعادت جدا نمائيم و حال آن كه همه فلاسفه‏اسلامى و علماء علم اخلاق، اخلاق را ملازم با سعادت مى‏دانند. مثلا «فارابى‏» در كتاب «تحصيل‏السعاده‏» اصلا اخلاق و سعادت را با يكديگر توام مى‏بيند و از نظر علماى علم اخلاق مثل صاحب «جامع السعادات‏» مرحوم محمد مهدى نراقى‏» متوفاى ۱۲۰۹ه و صاحب «معراج السعاده‏» مرحوم «ملا احمد نراقى‏» مفهوم سعادت ركن اخلاق است‏ولى كانت مى‏گويد كه اخلاق سر و كارش با سعادت نيست، بلكه سر و كارش با كمال است جالب اين كه كانت‏به دنبال‏اين گفته خودش اعتراض مى‏كند كه اگر بنا شود اخلاق از سعادت جدا گردد، كار اخلاقى خيلى دشوار مى‏شود، يك‏آدم اخلاقى با اطمينان به اين كه دارد، از سعادت دور مى‏شود بايد فرمان حس اخلاقى خودش را بپذيرد و اين كاردشوارى است‏سپس مى‏گويد: قبول دارم كار دشوارى است ولى تنها راه نيل به ملكوت همين است كه انسان راه كمال‏را انتخاب كند نه راه سعادت را.

اينجا يك اشكال واضحى بر ايشان وارد است كه آيا انسان هنگامى كه به ملكوت اعلى برسد، چنين كسى سعادتمنداست‏يا شقاوتمند؟ آيا كمال كه انسان را به ملكوت ميرساند، به سعادت نيز مى‏رساند يا شقاوت؟ ناچار بايد گفت‏به‏سعادت مى‏رساند از اينجا معلوم مى‏شود كه آن سعادتى كه در نظر كانت مى‏باشد، همان سعادت حسى است‏يعنى‏خوشى مادى دنيوى و گرنه اساسا نمى‏شود سعادت را از كمال جدا كرد. هم‏چنان كه «بوعلى سينا» و غير او گفته‏اند كه‏سعادت و كمال از يكديگر غير قابل تفكيك‏اند.

نتيجه مطالب گذشته اين شد كه محور فلسفه «كانت‏» وجدان اخلاقى است‏به آن ترتيبى كه بيان گرديد او در عقل‏نظرى يعنى فلسفه و حكمت الهى به جائى نرسيده ولى در عالم اخلاق با اعتقاد به وجدان اخلاقى و از اين ديدگاه به‏مذهب و آزادى و اختيار انسانها و بقاء و خلود نفس و معاد و عالم پس از مرگ نگريسته و وجود خدا را نيز از اين طريق‏اثبات مى‏كند تا آنجا كه مى‏گويد اگر ما از راه عقل نظرى يعنى فلسفه نمى‏توانيم اثبات كنيم كه انسان مختار و آزاد است‏ولى از راه حس اخلاقى كه امرى است درونى و وجدانى و انسان با علم حضورى آن را كشف مى‏كند، به اينجامى‏رسيم كه انسان آزاد و مختار است.

«شهيد مطهرى‏» بعد از بيان مطلب بالا به اين حقيقت اشاره دارد كه ادعاى ايشان در اين مورد نيز از قديم‏الايام‏طرفدارانى داشته كه اختيار را از راه حس درونى اثبات مى‏كنند.

مولوى در اين باره در كتاب مثنوى چنين سروده است:

اين كه گوئى اين كنم يا آن كنم             اين دليل اختيار است اى صنم

پس، از ديدگاه «كانت‏» انسان به حكم وجدانش نه به حكم دليل‏هاى فلسفى و عقلى يك موجود مختار و آزاد است وهمين‏طور معتقد است كه با براهين فلسفى نمشود بقاء و جاودانى نفس را اثبات كرد ولى وجدان، به او مى‏گويد انسان‏يك موجود آزاد و مختار بوده و نفس او پس ازمرگش باقى بوده، در قيامت و سراى رستاخيز به پاداش اعمال خويش‏مى‏رسد و به تعبير كانت :

«دوره دنيا نظير دوره زندگى يك جنين است كه تولدى ديگر در پيش‏روى او هست. پس احساس تكليف متضمن‏ايمان به پاداش يعنى متضمن ايمان به خلود و بقاى نفس يعنى ايمان به خالق و....».

چنان كه ملاحظه مى‏كنيد، وجدان اخلاقى پايه فلسفه او است نه تنها در دستورهاى اخلاقى، بلكه در همه اوراءطبيعت‏يعنى هم دستورهاى اخلاقى را استنباط مى‏كند و هم همه مسائل ماورا طبيعت را واز همين‏جا آزادى و اختياررا براى انسانها و حتى معاد را نيز اثبات مى‏كند و از اينجاست كه عبارات زير از ايشان نقل شده است كه مى‏گويد: «دوچيز است اعجاب‏آور و هيچ‏چيزى به اندازه آنها براى انسان اعجاب‏آور نيست‏يكى آسمان پرستاره‏اى كه بالاى سر ماقرار گرفته و ديگرى وجدانى كه در ضمير ما قرار دارد» حتى به نقل «شهيد مطهرى‏» در كتاب فلسفه اخلاق روى لوح‏قبرش نيز اين دو جمله بالا را از ايشان نوشته‏اند!!

كانت عقيده خود را به ساير دانشمندان نيز نسبت مى‏دهد مثلا مى‏گويد:

«ژان ژاك روسو» مولف كتابهاى «اميل‏» و «اعترافات‏» و «قراردادهاى اجتماعى‏» جمله‏اى در مورد خدا دارد به اين‏عبارت كه دل منطقى دارد كه سر آن منطق را درك نمى‏كند يعنى انسان چيزهائى را به حسب وجدان احساس مى‏كندكه فكر و استدلال‏اش به آنجا نمى‏رسد.

سپس گفته او را مورد تاءييد و تصديق قرار مى‏دهد.

و باز مى‏گويد: «راست گفته «پاسكال‏» كه دل براى خود دليلهائى دارد كه سر يعنى عقل اساسا از آن دليل‏ها خبر ندارد».

سپس اضافه مى‏كند كه اين گفته پاسكال نيز صحيح و راست است.

تا اينجا حاصل نظريه كانت درباره وجدان اخلاقى بود كه ذكر گرديد، حال لازم است‏به نقد و نقادى آن در محدوده‏ممكن و مقدور دراين مقاله بپردازيم:

 

نقد نظريه كانت در وجدان اخلاقى

گرچه اصل نظريه وجدان اخلاقى و اثبات آن و حتى برخى از ادله اقامه شده توسط كانت صحيح بوده، قابل انكارنمى‏باشد ولكن برخى از مطالب ذكر شده در اين نظريه در موارد زير قابل بحث و بررسى مى‏باشد:

۱ - اين نظر كانت در ضمن اثبات وجدان اخلاقى كه ما از راه عقل نظرى هيچ‏يك از مسائل اعتقادى را نمى‏توانيم‏اثبات كنيم چنان كه نمونه‏هائى از آنها سابقا ذكر گرديد، هرگز قابل قبول نيست زيرا فلاسفه و عقلا از راه عقل نظرى‏بدون اين كه راه وجدان و عقل عملى را انكار كرده باشيم، هم آزادى و اختيار انسان و هم بقاء و خلود نفس و هم وجودخدا و هم فرمانهاى اخلاقى را اثبات مى‏كنيم و حداقل مى‏توان ادعا كرد كه عقل مى‏تواند در اين موارد مويد وجدان والهام آن باشد.

۲ - تفكيك ميان كمال و سعادت كه از كلمات كانت استفاده مى‏شد، غير قابل قبول است چنان كه قبلا به آن اشاره‏كرديم، كه هر كمالى نوعى سعادت است منتها خوشى يعنى سعادت منحصر به خوشى‏هاى حسى و دنيوى و مادى‏نيست چنان كه مرحوم «بوعلى سينا» در خاتمه كتاب خود «اشارات‏» بحثى تحت عنوان اين كه اشتباه است كه ما لذت‏را منحصر به لذت حسى بدانيم، سپس مثالهائى براى لذتهاى معنوى غير حسى ذكر مى‏كند و در روانشناسى امروز نيزهمين مساءله اثبات گرديده كه لذتهاى حسى از ناحيه حواس ما از قبيل چشم و گوش و... غير از لذتهاى معنوى است‏مثل اين كه محبوب انسان موجب احساس لذت بوده، دوست داشتن جامعه و كشف يك حقيقت علمى موجب‏احساس لذت براى دوست دارنده و كشف كننده يك حقيقت علمى و يك اختراع مى‏باشد مثلا در حالات مرحوم‏«خواجه نصيرالدين طوسى‏» نوشته‏اند وقتى مسائل علمى و مشكل عقيدتى و دينى و غير آن براى او پيش مى‏آمد، شروع به فكر مى‏كرد تا مساءله را حل نمايد ولى هنگامى كه مساءله حل مى‏شد، چنان حالت وجد و سرور به او دست‏مى‏داد كه مى‏گفت: «اءين الملوك و اءبناء الملوك من هذه اللذه‏» يعنى حتى شاهان و شاهزادگان نيز اين لذت را كه براى‏من از حل اين مساءله علمى و دينى پيش آمده، ندارند.

در حالات برخى ديگر از بزرگان از جمله «سيد محمد باقر حجه‏الله‏» نقل شده است كه شب زفافش بود تا موقعى كه‏بايد پيش عروس برود، مقدارى فاصله بود، رفت‏به مطالعه پرداخت چنان غرق شد كه يادش رفت كه شب زفافش‏است! يك وقت صداى اذان را شنيد عروس بيچاره هم ناراحت‏شد خيال كرد آقا او را نمى‏خواهد و ديده و نپسنديده‏موقعى كه آقا نزد عروس رفت، قسم خورد كه والله چنان غرق در مطالعه بودم كه يادم رفت كه امشب شب زفافم‏است! پس لذت علم لذت حسى نيست‏بنابراين مساءله لذت را نمى‏شود از امور وجدانى جدا كرد.

۳ - ادعاى كانت‏به اين كه احكام وجدان همه آنها مطلق هستند، اين نيز صحيح نيست‏يعنى اين‏طور نيست كه‏مصلحت عقل و نتيجه كار هيچ دخالتى در آن عمل و كار نداشته باشد. علاوه براين، جواز دروغ مصلحت‏آميز درمواردى كه فتنه‏ها را خاموش مى‏كند با اين نظريه چگونه قابل توجيه است؟ درحالى كه در فقه ما حتى نزد همه عقلاءمواردى كه يك جمله راست‏باعث پيدايش فتنه‏هاى بزرگ و آشوب‏ها و قتل‏ها مى‏گردد نهى شده حداقل دروغ‏مصلحتى در اين‏گونه موارد جايز شمرده است.

چنان كه «سعدى‏» گفته است: «دروغ مصلحت‏آميز به از راست فتنه‏انگيز» است. پس نمى‏توان احكام وجدان را مطلق‏دانسته، در همه حال و در همه‏جا قابل عمل دانست.

 

    220 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   فلسفه اخلاق (99)
●   وجدان اخلاقي (2)

افراد مرتبط
●  كانت   امانوئل(79)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:06/04/1384

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب