معناي لغوي و اصطلاحي تحجر
تحجر در لغت، مثل سنگ سختشدن است[i] و اگر در مورد مفاصل بدن گفته شود، خشكشدن و تصلب آنها است بهگونهايكه از حركت طبيعي بازايستند.[ii] تحجرِ بركسي، بهمعناي تنگگرفتن بر او است[iii] و در اصطلاح سياسي تحت دو عنوان تبيين شده است:
1ــ Bigotry: خشكمغزي، خشكانديشي، تحجر، خصوصيت اخلاقي كه گرايش شخص را به چسبيدن به اصول كهنه و قديمي، رسم و سنت، ناتواني درك و فهم و حمايت از اصول جديد و ترقيخواهي نشان ميدهد... .[iv]
2ــ Fanaticism: تعصب، جمود فكري، تحجر، جانبداري خالصانه، پرشور، كوتهنظرانه و مصرانه از چيزي، كسي يا آئيني و نيز حالتي كه با داشتن عقايد قالبي، جزمي و تغييرناپذير مشخص ميشود.[v]
تحجر در اصطلاح قرآني و روايي
تحجر در قرآن به مثابه يكي از انحرافات اساسي و حساس جوامع و افراد بهشمار رفته است. تقريبا تمام آياتي كه فرد را از نينديشيدن برحذر ميدارند و نكوهش عدم تفكر و تعقل را ميرسانند، بهگونهاي بر تحجر و تصلب تاختهاند. اصطلاح رايج قرآني دراينخصوص واژگاني نظير صم بكم عمي، الصم البكم الذين لايعقلون، اعمي و مانند آن ميباشد. برخي از اين اصطلاحات زماني به كار رفتهاند كه قومي با استناد به حركت پيشينيان خواستهاند همان روش را بدون هيچ استناد عقلي پيگيرند.
تحجر در اصطلاح روايي، همان جهل است كه در برابر عقل ــ و نه علم ــ قرار ميگيرد. يعني از ديدگاه روايات، عالم جاهل ممكن است يافت شود كه همان عالم متحجر است، اما عاقلِ جاهل پارادوكسي است كه جمعشان هرگز ممكن نيست.
اصطلاح ديگري كه در روايات معصومين(ع) در اين خصوص به چشم ميخورد، تعبير به جاهل متنسك است. تنسِك در لغت يعني تزهِد و تعبد.[vi] بنابراين زهد و عبادت چنانچه از مغز و روح تهي شود، انسان عابد و زاهد را متحجر ساخته و از عبادت حقيقي دور ميكند.
در اصطلاح فقه شيعه، تحجر همان تقليد ناپسند است؛ يعني فرد در اصول دين از كسي تقليد كند؛ اما تقليد در فروع و احكام فقهي دستكم از باب رجوع جاهل به عالم و غيركارشناس به متخصص، از پشتوانه محكم عقلي برخوردار است.
بنابراين در يك جمعبندي نهايي متحجر كسي است كه تنها از زاويهاي خاص مسائل را بنگرد و عدول از اين حالت را ناممكن بيابد.
متحجر از ديدگاه قرآن
خداوند متعال در يك استفهام انكاري با عتاب تمام ميپرسد: «قل هل يستوي الاعمي والبصير افلا تتفكرون» (انعام/50): آيا نابينا و بينا يكسانند [نه چنين است، هرگز] پس چرا تفكر نميكنيد؟! همچنين در جاي ديگري به هنگام معرفي بدترين جنبندگان به پيامبر خود ميفرمايد: «ان شر الدواب عندالله الصم البكم الذين لايعقلون» (انفعال/22): همانا بدترين جنبندگان نزد خدا، افراد كر و لالي هستند كه انديشه نميكنند. بنابراين بايد گفت كساني كه عقل و فكر دارند اما تعقل و انديشه ندارند بسيار پستمنزلتتر از موجوداتي هستند كه اصولا عاري از اين افزارها به سر ميبرند.
با الغاء خصوصيت از اين دسته آيات شريفه ميتوان آنها را تنها ويژه كفار ندانسته، بلكه حيطه دلالت معنايي را به خشكمقدسهاي فاقد تفكر و مسلمانان خشكمغز ــ كه خطر آنها پيوسته بيشتر از كفار است ــ نيز تعميم داد.
تحجر سياسي در روايات
بنيانگذار مكتب جعفري(ع) ميفرمايد: «العالم بزمانه لاتهجم عليه اللوابس»[vii] يعني دانشمند آگاه به زمان را شبهات، از پا نمياندازند. نقيض اين فرموده آن است كه چنانچه شبهات زمان عالمي را از پاي درآوردند، درواقع او دانشمند حقيقي و عالمبهزمان نبوده است. پس هرگز نبايد مسائل روز را از وي طلب كرد؛ چراكه چنين شخصي تاريخ مصرفش منتفي گشته و نظريات او نهتنها دراينخصوص غيرمفيد، بلكه زيانبار خواهد بود. روشن است چنين شخصي خود نيز بايد از دخالت در مسائلي كه درباره آنها تخصص ندارد، بهطور جدي پرهيز داشته باشد.
ظاهرا روايت يادشده در برخورد با تحجر سياسي صادر گرديده است. بعيد نيست كه در آن مقصود از «العالم» دانشمند ديني و مسلمان باشد؛ پس چنين كسي زماني حلال مشكلات جامعه خواهد بود كه در رفع اينگونه مسائل كاردان باشد.
اميرالمومنين امام عليبنابيطالب(ع) در ذكر صفات گروهي از مبارزان راستين، يكي از ويژگيهاي آنان را حمل آگاهي و بينايي خويش بر شمشيرهايشان ميداند ــ «... حملوا بصائرهم علي اشيافهم...» [viii] ــ و ميفرمايد آنان اينگونه دين خدا را نصرت بخشيدند. بنابراين نصرت دين خدا قطعا مشروط به اكتساب نگاه واقعي سياسي و اجتماعي و حمل بصيرت و آگاهي بر عمل خواهد بود تا هرگونه راه بر تحجر سياسي بسته شود.
در كتاب گرانسنگ اصول كافي درباب «كتاب العقل و الجهل» روايات زيادي در تعريف عقل و فضائل آن ذكر گرديده است اما آنچه در آغاز بيشترازهرچيز مورد توجه قرار ميگيرد، عنوان اين باب است. مرحوم كليني با الهام از روايات، برخلاف تصور عوام عقل را در برابر جهل قرار داده است، نه علم را. اين مساله نشان ميدهد كه تقسيمبندي عالم به دو قسم جاهل (عالمِ جاهل) و عالم (عاقلِ عالم) قطعا نادرست است.
عالمِ جاهل در تاريخ اسلام كم نبوده است و چنانكه در تاريخ دو سه دهه انقلاب اسلامي نيز مشاهده گرديد، بارزترين ويژگي اين دسته از عالمان، فكر بسته و سادهلوحي بيشازحد و دخالت آنان در اموري است كه راجعبه آن امور تخصص ندارند.
پيامبرخدا(ص) فرمود: خداوند متعال چيزي برتر از عقل به بندگانش نبخشيده است؛ زيرا خوابيدن عاقل از شببيداري جاهل و درمنزلبودن عاقل از مسافرت جاهل بهتر است.[ix] خداوند پيامبرش را جز براي تكميل عقل مبعوث نساخت. عقلا همان صاحبان خرد هستند كه درباره ايشان فرمود: تنها صاحبان خرد اندرز ميگيرند. در اين حديث شريف درواقع رسولخدا(ص) به آيه «و ما يتذكر الا اولوالالباب» اشاره ميكنند. در آيه شريفه مشابه ميخوانيم: «انما يخشيالله من عباده العلماء»؛ يعني تنها و تنها دانايان هستند كه از خدا ميترسند (و به كارهاي غيرنيك دست نميزنند). از تركيب اين دو آيه شريفه نتيجه ميشود كه علماء واقعي و حقيقي همان عقلا هستند؛ چراكه «عقل پيوسته با علم است»[x] بنابراين چنانچه كساني مشاهده شدند كه علمشان از عقلشان سبقت گرفته باشد، بايد دريافت كه اين علم، علم واقعي و ماندگار نيست و بر طريق حق نخواهد بود. معرفت ماندگار و حقيقي آن است كه در انسان به حضور مبدل گردد، هرچند از طريق حواس ظاهري تحصيل گرديده باشد. بنابراين هر دانشي لزوما از معرفت حقيقي سرنميزند و گاه علوم ظاهري، خود به عاملي فريبنده و حجابي بزرگ تبديل ميشوند: «العلم حجاب اكبر»[xi]
در خصوص عقل و معنا، مراتب و نقطه مقابل آن، روايات بسياري وجود دارد اما در يك جمعبندي ميتوان گفت عقل انسانها داراي مراتبي است كه نازلترين مرتبه آن ــ كه در فرهنگ اسلامي حتي از نهادن نام عقل بر آن دريغ ميشود ــ همان است كه در مكتب ليبراليزم و فرهنگ دموكراسي عاليترين مرتبه شمرده ميشود! در دموكراسيهاي امروزين جهان و در مكتب ليبراليزم، كسي عقلش كاملتر است كه تنها در راستاي منافع شخصي يا قومي خود بيشتر بكوشد؛ چه بر حق باشد يا ناحق! همچنانكه اقتضاي قبيلهگرايي در زمان جاهليت و پيش از ظهور اسلام نيز درواقع چنين بود.
بدونشك عدم درك مقام عقل و استفاده بهينه از آن، انحرافي بزرگ است؛ خواه مانند ليبراليزم عقل را محدود كرده و در خدمت هواهاي نفساني درآورند و يا مانند متحجر سياسي تعطيلش نمايند. نظر به شدت زيانباري عقل و تحجر سياسي كه اساس بحث مقاله حاضر را تشكيل ميدهد. در پايان اين قسمت روايتي را در زمينه تحجر و متحجر سياسي ــ مذهبي از اميرالمومنين علي(ع) ــ كه خود بلاهاي سخت و سنگيني را از اين ناحيه متحمل شد ــ نقل ميكنيم كه فرمود: «قصم ظهري عالم متهتك و جاهل متنسك. فالجاهل يغشي الناس بتنسكه و العالم يغرهم بتهتكه»؛[xii] يعني عالم بيتقوا و پردهدر و همچنين انسان نادان گوشهگير عابد، پشت مرا شكستند! پس جاهل عابد با عبادت بيمغز خود مردم را ميفريبد چنانكه عالم هتاك نيز با پردهدري و بيتقواييش به اسلام و مسلمين زيانهاي جبرانناپذير وارد ميسازد.
لازم به ذكر است كه در ترمينولوژي و فرهنگ اصطلاحات نيز «تنسك» به معناي «تعبد و تزهد»[xiii] آمده است؛ بنابراين توجه به اين نكته بسيار ضروري است كه زهد و عبادت پيوسته بايد با تعقل و انديشه در پيوند باشند تا دين درستي را براي انسان به ارمغان آورند درغيراينصورت نتيجهاي جز تحجر و خشكمغزي در ديانت و سياست در پي نخواهند داشت.
تحجر سياسي از نگاه امامخميني(ره)
امامخميني(ره) ــ مجدد و احياءكننده اسلام ناب محمدي(ص) ــ بيشتر از آنكه با روشنفكري اصطلاحي و تحفه غرب ميستيزد، با تحجر و جمود فكري نيز سر ناسازگاري دارد! ايشان در پيامي به يكي از مورخان معاصر ميگويد: «شما بايد بهروشني ترسيم كنيد كه در سال1341 ــ سال شروع انقلاب اسلامي و مبارزه روحانيت اصيل ــ در مرگآباد تحجر و مقدسمآبي چه ظلمها بر عدهاي روحاني پاكباخته رفت، چه نالههاي دردمندانه كردند، چه خون دلها خوردند، متهم به جاسوسي و بيديني شدند، ولي با توكل بر خداي بزرگ كمر همت را بستند و از تهمت و ناسزا نهراسيدند و خود را به طوفان بلا زدند و در جنگ نابرابر ايمان و كفر، علم و خرافه، روشننگري و تحجرگرايي، سرافراز ولي غرقه به خون ياران و رفيقان خويش پيروز شدند.»[xiv]
در فراز پيشين همين پيام آمده است: «شما بايد نشان دهيد كه چگونه مردم عليه ظلم و بيداد، تحجر و واپسگرايي قيام كردند و فكر اسلام ناب محمدي(ص) را جايگزين اسلام سلطنتي، اسلام سرمايهداري، اسلام التقاط و در يك كلمه اسلام امريكايي كردند.»[xv]
بنابراين امامخميني(ره) ظاهرا تحجر و مقدسمآبي را خطرناكتر از روشنفكري غربي ميداند و معتقد است بيشترين ضربات بر اسلام و مسلمين درواقع از اين ناحيه وارد ميشود و بههميندليل نتيجه حاصل از تحجر و ارتجاع را، اسلام امريكايي ميدانند؛ هرچند البته منظور ايشان از روشنفكري در جملات بالا، روشنفكري حقيقي و صحيح است، نه منورالفكري به معناي مصطلح امروزين آن. امامخميني(ره) در اين جملات تحجر و متحجر را همسنگ كفر و خرافه و در مقابل روشنفكري، ايمان و علم ميداند. دل خونين امامخميني(ره) از متحجرين بيدرد و مقدسمآبان بيخرد تا آنجا ميگرفت كه حتي در درس اصول يا فقهشان نيز از آنان نميگذشتند و به اندكمناسبتي بر آنها ميتاختند. مثلا در تفسير آيه شريفه «و اذ قال ربك للملئكة اني جاعل في الارض خليفة قالوا اتجعل فيها من يفسـد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لـك...» امـام خمـيني چنـين اظـهار ميداشت: خدا به ملائكه فرمود من در روي زمين به جاي خودم خليفه قرار خواهم داد. ملائكه پرسيدند آيا موجودي را روي زمين قرار ميدهي كه در آن خونريزي و فساد خواهد كرد؟ حالآنكه ما تو را تسبيح مينماييم و براي تو مقدس خواهيم بود! خداوند فرمود: من مقدس نميخواهم بلكه آدم ميخواهم!
امامخميني(ره) در پيام حج خود در سال1366 (همان سالي كه جمعه خونين مكه واقع شد) خطاب به زائران بيتاللهالحرام، بر راهپيمايي و اعلان برائت از مشركين تاكيد فراوان نموده، ميفرمايند: «... بايد مسلمانان فضاي سراسر عالم را از محبت و عشق نسبت به ذات حق و نفرت و بغض عملي نسبت به دشمنان خدا لبريز كنند و به وسوسه خناسان و شبهات ترديدآفرينان و متحجرين و منحرفين گوش فراندهند... و چهبسا جاهلان متنسك بگويند كه قداست خانه حق و كعبه معظمه را به شعار و تظاهرات و راهپيمايي و اعلان برائت نبايد شكست و حج جاي عبادت و ذكر است نه ميدان صفآرايي و رزم و چهبسا عالمان متهتك القاء كنند كه مبارزه و برائت و جنگ و ستيز، كار دنياداران و دنياطلبان بوده است و ورود در مسايل سياسي، آنهم در ايام حج دون شأن روحانيون و علما ميباشد.»[xvi]
امامخميني(ره) لازمه جداييناپذير تحجر را اسلام امريكايي دانسته و پيوسته اين دو را با همديگر يادآور ميشود و لازمه بهزيركشيدن ابرقدرتها را دستكشيدن از تحجر و تقدسمآبي ميداند. او ميگويد: «بايد تلاش كنيم زهد و قدس اسلام ناب محمدي را از زنگارهاي تقدسمآبي و تحجرگرايي اسلام امريكايي جدا كرده و به مردم مستضعفمان نشان دهيم.»[xvii] وي ريشه همه ظلمتها و كجفكريها را در تحجر و مقدسمآبي دانسته، خطاب به فرزندان شهدا، مفقودان و جانبازان و... چنين ميگويد: «... و علاقمندم كه فردفرد شما عالم و متخصصي متعهد براي اسلام ناب محمدي(ص) و مبارزي سرسخت عليه اسلام امريكايي و مرفهين، و پرچمدار وفاداري براي ايثارگران و شهيدان خود باشيد و بتوانيد با چراغ علم و عمل و تقوا، ظلمت نفاق و كجفكريها و تحجرها و مقدسمآبيها را از دامن اسلام بزداييد.»[xviii]
پارهاي از سخنان بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران را كه در آنها نسبت به هرگونه تحجر و كجفكري و مقدسمآبي ابراز انزجار نمودهاند، فهرستوار ذكر ميكنيم و قضاوت را برعهده خواننده محترم ميگذاريم:
ـــ «... او يك عمر با تحجر و واپسگرايي جنگيد و يكي از طرفداران بيبديل اسلام ناب محمدي(ص) در عصر فريب و خودپرستي بود...»[xix]
ـــ «... ملتي كه در خط اسلام ناب محمدي(ص) و مخالف با استكبار و پولپرستي و تحجرگرايي و مقدسنمايي است، بايد همه افرادش بسيجي باشند و فنون نظامي و دفاعي لازم را بدانند.»[xx]
ـــ «... البته اين بدان معنا نيست كه ما از همه روحانيون دفاع كنيم، چراكه روحانيون وابسته و مقدسنما و تحجرگرا هم كم نبودند و نيستند. در حوزههاي علميه هستند افرادي كه عليه انقلاب و اسلام ناب محمدي(ص) فعاليت دارند. امروز عدهاي با ژست تقدسمآبي چنان تيشه به ريشه دين و انقلاب و نظام ميزنند كه گويي وظيفهاي غير از اين ندارند. خطر تحجرگرايان و مقدسنمايان احمق حوزههاي علميه كم نيست. طلاب عزيز لحظهاي از فكر اين مارهاي خوشخطوخال كوتاهي نكنند. اينها مروج اسلام امريكايياند و دشمن رسولالله(ص)... ضربات روحانيت ناآگاه و آگاه وابسته بهمراتب كاريتر از اغيار بوده و هست. در شروع مبارزات اسلامي اگر ميخواستي بگويي شاه خائن است، بلافاصله جواب ميشنيدي كه شاه شيعه است؛ عدهاي مقدسنماي واپسگرا همه چيز را حرام ميدانستند و هيچكس قدرت اين را نداشت كه در مقابل آنها قد علم كند. خون دلي كه پدر پيرتان از اين دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختيهاي ديگران نخورده است. وقتي شعار جدايي دين از سياست جا افتاد و فقاهت در منطق ناآگاهان، غرقشدن در احكام فردي و عبادي [تلقي] شد و قهراً فقيه هم مجاز نبود كه از اين دايره و حصار بيرون رود و در سياست و حكومت دخالت نمايد، حماقت روحاني در معاشرت با مردم فضيلت شد. به زعم بعضي افراد، روحانيت زماني قابل احترام و تكريم بود كه حماقت از سراپاي وجودش ببارد، و الا عالم سياسي و روحاني كاردان و زيرك، كاسهاي زير نيمكاسه داشت و اين از مسائل رايج حوزهها بود كه هركس كج راه ميرفت، متدينتر بود. يادگرفتن زبان خارجي، كفر و فلسفه و عرفان گناه و شرك به شمار ميرفت. در مدرسه فيضيه فرزند خردسالم مرحوم مصطفي از كوزهاي آب نوشيد، كوزه را آب كشيدند، چراكه من فلسفه ميگفتم. ... البته هنوز حوزهها به هر دو تفكر آميختهاند و بايد مراقب بود كه تفكر جدايي دين از سياست از لايههاي تفكر اهل جمود به طلاب جوان سرايت نكند و يكي از مسائلي كه بايد براي طلاب جوان ترسيم شود، همين قضيه است كه چگونه در دنياي وانفساي نفوذ مقدسين نافهم و سادهلوحان بيسواد عدهاي كمر همت بستهاند و براي نجات اسلام، حوزه و روحانيت، از جان و آبرو مايهگذاشتهاند. اوضاع مثل امروز نبود، هركس صددرصد معتقد به مبارزه نبود زير فشارها و تهديدهاي مقدسنماها از ميدان بهدر ميرفت. ترويج تفكر شاه سايه خدا است و يا با گوشت و پوست نميتوان در مقابل توپ و تانك ايستاد و اينكه ما مكلف به جهاد و مبارزه نيستيم و يا جواب خون مقتولين را چه كسي ميدهد و ازهمهشكنندهتر، شعار گمراهكننده حكومت قبل از ظهور امام زمان عليهالسلام باطل است و هزاران ان قلت ديگر، مشكلات بزرگ و جانفرسايي بودند كه نميشد با نصيحت و مبارزه منفي و تبليغات جلوي آنها را گرفت: تنها راهحل، مبارزه و ايثار و خون بود كه خداوند وسيلهاش را آماده نمود، علما و روحانيت متعهد سينه را براي مقابله با هر تير زهرآگيني كه به طرف اسلام شليك ميشد آماده نمودند و به مسلخ عشق آمدند. اولين و مهمترين فصل خونين مبارزه در عاشوراي پانزدهم خرداد رقم خورد. در پانزدهم خرداد1342 مقابله با گلوله تفنگ و مسلسل شاه نبود؛ كه اگر تنها اين بود مقابله را آسان مينمود؛ بلكه علاوهبرآن از داخل جبهه خودي گلوله حيله و مقدسمآبي و تحجر بود، گلوله زخمزبان و نفاق و دورويي بود كه هزاربار بيشتر از باروت سرب جگر و جان را ميسوخت و ميدريد. در آن زمان روزي نبود كه حادثهاي نباشد، ايادي پنهان و آشكار امريكا و شاه به شايعات و تهمتها متوسل شدند. حتي نسبت تاركالصلوة و كمونيست و عامل انگليس به افرادي كه هدايت مبارزه را بهعهده داشتند ميدادند. واقعا روحانيت اصيل در تنهايي و اسارت خون ميگريست كه چگونه امريكا و نوكرش پهلوي ميخواهند ريشه ديانت و اسلام را بركنند و عدهاي روحاني مقدسنماي ناآگاه يا بازيخورده و عدهاي وابسته كه چهرهشان بعد از پيروزي روشن گشت، مسير اين خيانت بزرگ را هموار مينمودند. آنقدركه اسلام از اين مقدسين روحانينما ضربه خورده است، از هيچ قشر ديگر نخورده است و نمونه بارز آن مظلوميت و غربت اميرالمومنين عليهالسلام كه در تاريخ روشن است. بگذارم و بگذرم و ذائقهها را بيشازاين تلخ نكنم. ولي طلاب جوان بايد بدانند كه پرونده تفكر اين گروه همچنان باز است و شيوه مقدسمآبي و دينفروشي عوض شده است. شكستخوردگان ديروز، سياستبازان امروز شدهاند آنها كه به خود اجازه ورود در امور سياست را نميدادند، پشتيبان كساني شدند كه تا براندازي نظام و كودتا جلو رفته بودند. غائله قم و تبريز با هماهنگي چپيها و سلطنتطلبان و تجزيهطلبان كردستان تنها يك نمونه است كه ميتوانيم ابراز كنيم كه در آن حادثه ناكام شدند ولي دست برنداشتند و از كودتاي نوژه سربرآوردند، باز خدا رسوايشان ساخت. دستهاي ديگر از روحانينماهايي كه قبل از انقلاب دين را از سياست جدا ميدانستند و سر به آستانه دربار ميساييدند، يكمرتبه متدين شده و به روحانيون عزيز و شريفي كه براي اسلام آنهمه زجر و آوارگي و زندان و تبعيد كشيدند، تهمت وهابيت و بدتر از وهابيت زدند. ديروز مقدس نماهاي بيشعور ميگفتند دين از سياست جدا است و مبارزه با شاه حرام است، امروز ميگويند مسئولين نظام كمونيست شدهاند! تا ديروز مشروبفروشي و فساد و فحشا و فسق و حكومت ظالمان براي ظهور امامزمان ــ ارواحنا فداه ــ را مفيد و راهگشا ميدانستند، امروز از اينكه در گوشهاي خلاف شرعي كه هرگز خواست مسئولين نيست رخ ميدهد، فرياد وا اسلاما سرميدهند! ديروز حجتيهايها مبارزه را حرام كرده بودند و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغاني نيمه شعبان را به نفع شاه بشكنند، امروز انقلابيتر از انقلابيون شدهاند! ولايتيهاي ديروز كه در سكوت و تحجر خود آبروي اسلام و مسلمين را ريختهاند، در عمل پشت پيامبر و اهلبيت عصمت و طهارت را شكستهاند و عنوان ولايت برايشان جز تكسب و تعيش نبوده است، امروز خود را باني و وارث ولايت نموده و حسرت ولايت دوران شاه را ميخورند! راستي اتهام امريكايي و روسي و التقاطي، اتهام حلالكردن حرامها و حرامكردن حلالها، اتهام كشتن زنان آبستن و حليت قمار و موسيقي از چه كساني صادر ميشود؟ از آدمهاي لامذهب يا از مقدسنماهاي متحجر و بيشعور؟ فرياد تحريم نبرد با دشمنان خدا و بهسخرهگرفتن فرهنگ شهادت و شهيدان و اظهار طعنها و كنايهها نسبت به مشروعيت نظام كار كيست؟ عوام يا خواص؟ خواص از چه گروهي؟ از بهظاهر معممين يا غير آن؟ بگذريم كه حرف بسيار است همه اينها نتيجه نفوذ بيگانگان در جايگاه و در فرهنگ حوزههاست و برخورد واقعي هم با اين خطرات بسيار مشكل و پيچيده است.»
ـــ «من به طلاب عزيز هشدار ميدهم علاوهبراينكه بايد مواظب القائات روحانينماها و مقدسمآبها باشند... .»
ـــ «... اما در مورد روش تحصيل و تحقيق حوزهها، اينجانب معتقد به فقه سنتي و اجتهاد جواهري هستم و تخلف از آن را جايز نميدانم. اجتهاد به همان سبك صحيح است ولي اين بدانمعنا نيست كه فقه اسلام پويا نيست، زمان و مكان دو عنصر تعيينكننده در اجتهادند. مسالهاي كه در قديم داراي حكمي بوده است، بهظاهر همان مساله در روابط حاكم بر سياست و اجتماع و اقتصاد و يك نظام ممكن است حكم جديدي پيدا كند، بدانمعناكه با شناخت دقيق روابط اقتصادي و اجتماعي و سياسي همان موضوع اول كه از نظر ظاهر با قديم فرقي نكرده است، واقعا موضوع جديدي شده است كه قهرا حكم جديدي ميطلبد. مجتهد بايد به مسايل زمان خود احاطه داشته باشد. براي مردم و جوانان و حتي عوام هم قابل قبول نيست كه مرجع و مجتهدش بگويد من در مسايل سياسي اظهارنظر نميكنم. آشنايي به روش برخورد با حيلهها و تزويرهاي فرهنگ حاكم بر جهان، داشتن بصيرت و ديد اقتصادي، اطلاع از كيفيت برخورد با اقتصاد حاكم بر جهان، شناخت سياستها و حتي سياسيون و فرمولهاي ديكتهشده آنان و درك موقعيت و نقاط قوت و ضعف دو قطب سرمايهداري و كمونيزم كه در حقيقت استراتژي حكومت بر جهان را ترسيم ميكنند، از ويژگيهاي يك مجتهد جامع است. يك مجتهد بايد زيركي و هوش و فراست هدايت يك جامعه بزرگ اسلامي و حتي غيراسلامي را داشته باشد و علاوهبر خلوص و تقوا و زهدي كه در خور شأن مجتهد است واقعا مدير و مدبر باشد. حكومت در نظر مجتهد واقعي، فلسفه عملي تمامي فقه در تمامي زواياي زندگي بشريت است، حكومت نشاندهنده جنبه عملي فقه در برخورد با تمامي معضلات اجتماعي و سياسي و نظامي و فرهنگ است، فقه تئوري واقعي و كامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است.»
جاي تفسير براي اين سخنان روشن و روشناييبخش وجود ندارد. امامخميني(ره) هركجا از تحجر ياد نمود اسلام امريكايي را نيز از قلم نينداخت! انگار كه اين دو همزاد همديگر و مولود يك مادر هستند. ايشان تفكر جدايي دين و سياست را نيز نتيجه و محصول تحجر ميدانست.
نشانهها و عوامل تحجر
شايد بتوان نشانهها و علل تحجر را در بخش واحدي بررسي نمود. منظور از نشانهها، علائمي هستند كه خواهناخواه گوياي وجود اين صفت در شخص ميباشند؛ چنانكه عوامل، عللي هستند كه انسان را به اين سمت گرايش ميدهند. گاه ممكن است علائم و علل در يك عنصر مجتمع شوند، دراينصورت همان عنصر گوياي وجود تحجر در انسان نيز ميباشد.
«گفت پروردگارا من قوم خود را شب و روز به سوي تو دعوت كردم. اما دعوت من چيزي جز فرار از حق بر آنان نيفزود. من هر زمان آنان را دعوت كردم كه ايمان بياورند و تو آنها را بيامرزي، انگشتان خويش را در گوشهايشان قرار داده و لباسهايشان را بر خود پيچيدند (يا بر سر كشيدند) و در مخالفت اصرار نمودند و بهشدت استكبار ورزيدند.» (نوح/40)
از اين آيه دستكم چهار نشانه براي تحجر قابل استخراج است: «انگشت در گوش قراردادن به هنگام حرف حق»، «جامه بر سر كشيدن»، «بر باطل پافشاريورزيدن» و «استكبار در برابر حق نشاندادن».
با الغاي خصوصيت از موارد يادشده، ميتوان آنها را به موارد بيشتري تعميم داد و هر عمل برخوردار از خاصيت متناسب با اين افعال را براي تحجر برشمرد؛ مثلا رويگرداني، بيتوجهي و... .
متحجر بهدليلآنكه درخصوص يافتههاي خود تصلب و سختي نشان ميدهد و هيچ جاي ترديد جهت رسيدن به حقيقت باقي نميگذارد، ممكن است دو ناداني خود را به جاي حقيقت و يك يقين اتخاذ نمايد:
الفــ جهل به حقيقت يك مساله بــ صوابدانستن يك مساله ناصواب.
پس جهل مركب آن ناداني است كه از دو جهل تركيب يافته باشد. يعني انديشه غيرصحيحي را شخص دارا است، اما قاطعانه تصور ميكند اين انديشه صحيح و مطابق با واقع است.
چنانكه در بخش تعريف تحجر گفته شد، تقليد منفي و كوركورانه را نيز ميتوان از نشانههاي تحجر و علل تصلب دانست: «و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و كبراءنا فاضلونا السبيلا» (احزاب/67): و گويند اي خدا، ما از بزرگان و پيشوايان خود اطاعت كرديم و آنان ما را به گمراهي كشيدند!
بنابراين پيروي و تقليد از هر بزرگي از نظرگاه قرآن كريم مجاز نيست. تقليد يعني پيروي بيچونوچرا. عقل انسان چنين كاري را تنها در امور تخصصي و كارشناسانه تجويز مينمايد. پس چنانچه شخصي ويژگيهاي لازم براي نظردهي در امر ويژهاي را دارا باشد، لازم است افراد فاقد تخصص به او گوش فرادهند؛ اما بزرگان ظاهري كه به واسطه ثروت يا حيطه قدرت كاذب خود بزرگ شده و درواقع هيچ امتيازي بر ديگران ندارند، نهتنها لزومي به اطاعت از آنان وجود ندارد بلكه عدم اطاعت از اين گروه چهبسا شرط احتياط باشد.
راههاي مقابله با تحجر
براي مبارزه با تحجر راههاي گوناگوني وجود دارد. مهمترين حركت، پيشازهرچيز، شناسايي دقيق عوامل بروز اين مساله است. روشن است تا علل و عوامل پديدهاي نمايان نگردند، رويارويي با آنها ممكن نخواهد شد. نكته قابلتوجه ديگر آنكه در مصاف با تحجر بايد ميان تحجر در خود با تحجر در غير، تميز قائل شد. گاهي با تحجر موجود در خودمان به مقابله ميپردازيم و زماني با تحجر در ديگري ميستيزيم و حالت سوم آن است كه با متحجرين اجتماعي به چالش برخيزيم. بههرحال براي هريك از اين حالات سهگانه شگردي ويژه در ميان است.
قرآن كريم براي مبارزه با تحجر دروني، فرد را به تفكر و تدبر دعوت نموده است. انديشيدن زياد و جهتدار، انسان را به صحت در انديشه واداشته و او را از يخزدگي و جمود ميرهاند.
سير در زمين و در آفاق و انفس نيز راه ديگري براي مقابله با اين صفت ناپسند است. (آلعمران/137، فصلت/53)
جامه از رخسار برگرفتن، انگشت از گوش برآوردن و به دنبال حق دويدن نيز از راههاي ديگر مقابله با تحجر و جمود فكري است. (زمر/17)
تعصب، يقين و تقليد چنانچه هركدام پيش از تحقيق كامل در شخصي مشاهده شوند، مساوي با تحجر و جمود فكري خواهند بود؛ اما اگر هريك از اين عناصر پس از تحقيق به چنگ آيند، نهتنها زيانبار نيستند بلكه قطعا مفيد خواهند بود. بنابراين اصل تحقيق و پذيرش هر امري پس از تحقيق را بايد در جامعه ترويج نمود؛ درخصوص مسائل مهم اعتقادي و يا سياسي ــ اجتماعي، كه اهميت آنها بيشتر از هر چيز ديگري است، اين امر از ارزش خاصي برخوردار ميباشد.
عصبيت، كه در برخي تعاريف براي تحجر ذكر گرديده است، به اين دليل پذيرفته نشد كه ميتواند داراي دو جنبه مثبت و منفي باشد. تعصب آنگاه مطرود و نابجا است كه پيش از تحقيق و پژوهش باشد، اما اگر انسان نسبت به مسالهاي ــ مخصوصا اعتقادي ــ پژوهش كافي انجام دهد و با انديشه صحيح مثلا به خداي يگانه و اسلام ايمان آورد، در اين صورت بيتعصبي مساوي با بيغيرتي و ضعف ايمان خواهد بود. پس لازم است پيش از تعصب، پژوهشي كامل در ميان باشد؛ چنانكه درخصوص تقليد و يقين نيز پيشتر به اهميت اين مساله اشاره گرديد.
در يك جمعبندي كوتاه ميتوان افراد ناآگاه جامعه را به دو دسته تقسيم نمود: دسته اول كساني هستند كه واقعا در خواب غفلت و بيخبري به سر ميبرند. بيدارنمودن اينگونه افراد غيرممكن نيست؛ كماآنكه شخصي را كه واقعا در حالت خواب به سر ميبرد، بهراحتي ميتوان از خواب بيدار كرد و چنانچه خوابش سنگين باشد، بايد اندكي بيشتر تلاش به خرج داد تا آن شخص بيدار شود. اما دسته دوم كسانياند كه خود را اصطلاحا به خواب ميزنند، درحاليكه بهواقع بيدار هستند. چنين افرادي را حتي پيامبران خدا نيز نتوانستند متوجه سازند. اين حالت ضلالتي است كه لحظهبهلحظه انسان را بيشتر ميبلعد و گامبهگام به مرگ نزديكتر مينمايد، و هيچ راه برونرفتي از اين حالت براي شخص گرفتار وجود ندارد مگراينكه به لطف خداي رحمان، تغيير ماهيت و موضع دهد.
بااينهمه، بهنظر ميرسد منظور از متحجر مصطلح و معمول در جوامع مسلمين، گروه اول باشد كه در صورت توجه و غفلتزدايي، رهايي آنان از گرداب ضلالت ممكن خواهد بود.
رابطه تحجر سياسي و مذهبي
كداميك از نسبتهاي چهارگانه منطقي ميان اين دو اصطلاح وجود دارد؟ تباين، تساوي، عموم و خصوص مطلق يا عموم و خصوص منوجه؟
بهنظر ميرسد اظهارنظر در اين حوزه به اظهار عقيده درخصوص رابطه دين و سياست مربوط باشدكسي كه به جدايي دين و سياست معتقد است، نميتواند متحجر مذهبي را متحجر سياسي نيز بداند و يا همچنين متحجر سياسي را متحجر مذهبي بخواند، اما كسيكه ميان دين و سياست به عينيت و وحدت قائل است ميتواند متحجر مذهبي را متحجر سياسي و يا برعكس عنوان كند. هرچند در عكس اين قضيه، يعني دراينكه هر متحجر سياسي را بتوان متحجر مذهبي ناميد، خدشهنمودن غيرممكن بهنظر نميرسد.
بههرحال اينكه آيا دين و سياست عين هم و يا دو چيز مباين هستند، كساني نظير امامخميني(ره)، شهيد مدرس(ره)، سيدجمالالديناسدآبادي و... به يگانگي ميان دين و سياست اعتقاد دارند، حالآنكه به نظر ميرسد ديگراني در حوزههاي علميه اهل تشيع از جدايي و بيربطبودن اين دو دم ميزنند. درواقع اين مساله بسته به تعاريفي است كه براي هريك از دو واژه «دين و سياست» در نزد آنها وجود دارد.
براي دين، و همچنين سياست، ميتوان دو دسته تعريف مثبت و يا منفي در نظر گرفت: دين در معناي غيرصحيح آن، زماني است كه آن را تنها به رابطه انسان با خدا تعريف كنيم و صرفا جنبه فردي و شخصي به آن بدهيم. سياست غلط نيز آن است كه در معناي غربي آن يعني پلتيك خوانده شود. دراينصورت، حقهزدن، حيلهگري و سياسيكاري ننگ و خيانت بوده و اساسا هيچ ارتباطي با دين نخواهد داشت. اما چنانچه دين را به معناي مجموعهاي از آييننامهها و دستورالعملهاي زندگاني فردي و جمعي انسان بدانيم كه از طرف خدا براي انسان آمدهاند و از طرفي سياست را نيز تدبير امور انسانها جهت رسيدن به سعادت بدانيم، آنگاه قائلشدن به جدايي ميان دين و سياست، بهويژه ميان اسلام و سياست، ممكن نخواهد بود.
بنابراين متحجر سياسي، متحجر مذهبي نيز قلمداد خواهد شد؛ چراكه مذهب را با تمام شئون آن بهخوبي در نيافته است و برعكس متحجر مذهبي نيز متحجر سياسي خواهد بود؛ چون چنين فردي هيچكدام از اين دو ــ مكتب و سياست ــ را به اندازه كافي نشناخته است.
نتيجه
خطر تحجر بهويژه پس از انقلاب اسلامي بسيار جدي است و هرچند اسلام از اين ناحيه ضربات هولناكي را تاكنون متحمل گرديده است، اما امروزه بيشازهرزمانديگري اسلام و نظام اسلامي و تشيع ازاينسو آسيبپذير هستند. دشمنان اسلام نيز تاكنون بهاينصورت كه انقلاب اسلامي به آنان ضربه وارد كرد، از اسلام صدمه نخورده بودند و بنابراين دشمنان تشيع نيز آگاهترازهرزمان در تلاش هستند تا به اهداف شوم خود برسند. آنها بر اين باورند كه نفوذ انديشه تحجرگرايانه در ميان مسلمان، همچون رخنهاي اساسي آنان را از درون تهي كرده و در نتيجه بهراحتي تسليم دشمن خواهند شد.
براي مثال انجمن حجتيه نمونه اين انديشه انحرافي و خطرناك است كه در صدر انقلاب و پيش از آن فعاليت داشت و سپس متروك گرديد اما اين جريان در سالهاي اخير دوباره جان گرفته است. در ميان مردم و روحانيون كساني هستند كه خواسته يا ناخواسته، مساجدي را تبليغ ميكنند كه در آنها از مسائل روز و مسائل اجتماعي خبري نيست. متاسفانه امروزه دربرخي موارد اين قبيل مساجد شلوغتر از بقيه هستند. اين نكته همان هشدار تحجر است كه خيزگاهش مسجد و مذهب است و چنانچه دامن بگستراند، سياست را نيز تحتالشعاع قرار خواهد داد؛ يعني تحجر سياسي از تحجر مذهبي متاثر و منتقل خواهد شد.
پس چه بايد كرد؟ اين بحث البته خود مجال ديگري ميطلبد، اما بهطور فهرستوار و موردي به راهكارهاي مدنظر اشاره خواهد شد. بهنظر ميرسد در اين خصوص بايد در سه سطح و لايه به فعاليت پرداخت:
الفــ معماري ايدئولوژي و انديشهها بــ مهندسي اجتماعي جــ درنظرگرفتن ستاد عملياتي.
و لازمه كار در اينجا دو شيوه اجرايي است:
الفــ درمان سطحي و كوتاهمدت
بــ درمان عميق و بلندمدت.
پينوشتها:
[i]ــ اقرب الموارد، قطر المحيط و...، ذيل تحجر.
[ii]ــ ذخيره خوارزمشاهي، ذيل تحجر.
[iii]ــ لغتنامه دهخدا، ذيل تحجر.
[iv]ــ علي آقابخشي و مينو افشاريزاده، فرهنگ علوم سياسي، تهران، نشر چاپار، پائيز1371، ص207
[v]ــ همان، ص51
[vi]ــ المنجد، ذيل نسك
[vii]ــ محمدحسين طباطبايي، الميزان، بينا، بيتا، ج20، ص208
[viii]ــ نهجالبلاغه، خطبه150
[ix]ــ كليني، اصول كافي، ج1، ص14، حديث 11
[x]ــ كليني، ص16
[xi]ــ مجلسي، بحارالانوار، ج2، ص111، روايه25، باب15
[xii]ــ همان، ج1، ص208، روايت 8، باب 5
[xiii]ــ المنجد، ذيل نون
[xiv]ــ امامخميني(ره)، صحيفه نور، ج21، ص75
[xv]ــ همان، ص74
[xvi]ــ همان، ج20، ص111
[xvii]ــ همان، ج21، ص21
[xviii]ــ همان، ص25
[xix]ــ همان، ص42
[xx]ــ همان، ص52