موضوعي كه به من محول شده بود اين بود كه چگونه ميشود با وجود فرهنگهاي متكثر يا به عبارتي هويتهاي متمايز فرهنگي ما توقع داشتن يك جامعه واحد را داشته باشيم. اين سؤال گرچه براي ما كه شاهد تحقق فرآيند جهاني شدن هستيم و روزمره شاهد كوچكتر شدن پديدارشناسانه جهان هستيم شايد خيلي سؤال قابل توجهي نباشد. يعني دور از انتظار ما نيست تحقق چنين جهاني.
ولي براي بسياري از مردم شناسان و فرهنگ شناسان پيشين اين سؤال مطرح بوده كساني كه بيشتر به تمايزات بشر بها دادند تا به اشتراكاتش و آن اين است كه جوامع انساني فرهنگهاي مختلف دارند هر فرهنگي هويت بخش يك در واقع هر جامعهاي به دليل داشتن يك فرهنگ خاص يك هويت منحاظ و متمايز هم دارد. اساسا فرض نميشود كه جوامع بشري يك روزي هويت زدايي كنند و از اين فرهنگهاي ملي به در بيايند يا از اين خرده فرهنگها به در بيايند و يك فرهنگ واحد جهاني بتواند بر كل بشريت مسلط بشود هويت ببخشد و اين ظروف متكثر فرهنگي به نفع يك جريان واحد فرهنگي عقب نشيني كند و اساسا همه اين جويبارهاي فرهنگي در يك درياي عظيم فرهنگي مستهلك بشوند. اين اساسا از روي استبعاد اين سؤال مطرح شده كه آيا يك چنين چيزي قابل تحقق هست يا نه. ما هم در مسئله حكومت جهاني حضرت تحقق جامعه مهدوي واحد قاعدتا با اين سؤال مواجهيم و بايد به نوعي پاسخ بدهيم. در منابع ديني از تشكيل حكومت جهاني واحد يا دولت كريمه به عنوان يك حاكميت سياسي جهان گستر تحقق اهداف و آرمانهاي ويژه بشارت داده شده. اگر ما به وزان جامعه ملي بخواهيم سخن بگوييم بدون شك هر جامعه ملي متفرع بر هر حاكميت سياسي ملي در هر جامعه متفرع بر داشتن يك جامعه واحد است. يعني در جوامع امروز كه واحد بزرگ آن دولت ملت است ما در اين جوامع شاهد حاكميتهاي سياسي ملي هستيم. حاكميت ملي سياسي داشتن متفرع بر داشتن جامعه واحد ملي است. جامعه واحد ملي هم در صورتي شكل خواهد گرفت كه پايهها و بنيانهاي فرهنگي واحد داشته باشيم بنابراين ما حاكميت سياسي واحد داريم در يك جامعه ملي، اين حاكميت سياسي واحد مبتني است بر يك جامعه واحد و جامعه واحد هم مرهون داشتن فرهنگ واحد است. اگر با همين منطق بخواهيم سخن بگوييم حكومت جهاني واحد حضرت مبتني است بر جامعه جهاني واحد. جامعه جهاني واحد هم در گرو داشتن مشتركات فرهنگي واحد است. بنابراين بدون داشتن فرهنگ واحد جامعه واحد محقق نميشود و بدون داشتن جامعه واحد حاكميت سياسي واحد محقق نخواهد شد. از اين حيث بايد ديد شكل گيري يك دولت ملت گسترده و جهاني اساسا متفرع بر شكلگيري يك جامعه جهاني واحد است و چون اين جامعه جهاني واحد هم متفرع بر شكلگيري يك فرهنگ است قاعدتا ما بايد اثبات كنيم كه اساسا تحقق يك فرهنگ واحد ممكن است. امكان اينكه تكثرهاي فرهنگي به نفع فرهنگ واحد عقبنشيني كنند و كنار نهاده بشوند اساسا اين امكان وجود دارد و اين رخداد تحققپذير است و به استبعادهايي كه وجود دارد پاسخ بگوييم. جهت گيري كلي نوشتار ما در همين ارتباط است. بنابراين سؤالي كه مطرح ميشود اين است كه با توجه به تكثرات فرهنگي موجود و به تبع اين تكثرات هويتهاي فرهنگي منبعث از اين تكثرات چگونه ميشود و تحت چه شرايطي ميشود انتظار داشت كه يك جامعه واحدي محقق شود خب من فرصت نيست والا بايد ابتداعا فرهنگ را توضيح بدهم اساسا مراد از فرهنگ چيست فرهنگ واحد چه شاخصهايي دارد امكان تحقق چنين فرهنگي با ذكر چه خصوصياتي اساسا قابل تبيين است و آيا همه ابعادي كه در فرهنگ مد نظر است لازم است جهاني شود يا نه كه مراد ما از فرهنگ هويت جمعي در واقع بدون در گير شدن با تعاريف مختلفي كه ارائه شده اينكه در واقع فرهنگ به يك معنا ميشود گفت كه يك نظام معنايي است يك نظام معنايي است كه جلوههاي متعددي دارد در قالبهاي متعددي تبلور و تجلي يافته شايد بشود گفت كه مجموع معاني كه تحت عنوان فرهنگ ازش ياد ميشود در هر جامعهاي تقريبا در چهار جلوه كلي تظاهر و تجلي دارد البته اين ايدهاي كه ما در تعريف فرهنگ انتخاب كرديم مبتني است بر ايده تفهم گرايي دوستاني كه با انديشههاي جديد آشنايند اين تعبير و يا اين تعريف از فرهنگ بر اساس نگرشهاي پزيويتيستي قابل توضيح نيست ولي بنا بر نظر تفهم گرايان گوهر و جوهر هر فرهنگي را معنا ميدانند به دليل اينكه انسان يك موجود اعتبار ساز و كنشهاي انساني معنا دارند و اساسا وجه تمايز انسان از پديدههاي طبيعي هم همين است بنابراين ما بايد در كنشهاي طبيعي سراغ معنا برويم. فرهنگ ميشود يك نظام معنايي، اين نظام معنايي جلوههايي دارد كه چهار جلوه كلي براي اين فرهنگ ذكر شده.
بخشي از اين فرهنگ سطح ذهني يا در واقع فرهنگ درون ريزي شده است اصطلاحا آن بخشي از فرهنگ را ميگويند كه در ذهنيت افراد جا دارد در واقع خواستگاهش ذهن انسان است يا به عبارتي ذهن انسانها حامل اين نوع فرهنگ است. مثل عقايد و باورها و علوم و دانشها و ارزشها و بينشها و گرايشها و احساسات اين سطح از فرهنگ جلوه باطني يا دروني دارد يا به عبارتي فرهنگ ذهني است. جلوه ديگر فرهنگ، فرهنگ نمادي است يعني آن بخشي از فرهنگ كه در قالب نمادها تجلي پيدا كرده مثل آثار هنري مثل آثار مكتوب مثل شعائر مثل رفتارهاي خاص و رسوم و مقولاتي از اين قبيل. جلوه سوم فرهنگ فرهنگ نهادي شده است. يعني آن بخشي از فرهنگ كه در واقع الگوهاي كنشي يا شيوههاي زيست مختلف اجتماعي انسان را در سطوح مختلف فعاليتهاي اجتماعي به دست ميدهد. اين بخش از فرهنگ اجتماعي را اصطلاحا ميگوييم فرهنگ نهادي شده كه معمولاً مبناي زندگي همه انسان هاست در هر جامعهاي شما نهادهاي خاصي داريد كه به كنشهاي جنبي انسان سازمان ميدهد شالودههاي اساسي است كه افراد بايد بر اساس آن عمل كنند و هر جامعهاي هم تمايزاتي در اين جهت دارد. سطح چهارم سطح عيني فرهنگ است يا به عبارتي آثار عيني فرهنگ كه مراد ابزارها و فنون و در واقع وسايل مادي و تكنولوژيكي است كه بشر با تكيه بر آنها رابطهاش را با طبيعت تنظيم ميكند در طبيعت تصرف ميكند و همزيستي ايجاد ميكند و به نوعي به بخشي از نيازهايش پاسخ ميدهد.
مجموع سطوحي كه براي فرهنگ ميشود تصور كرد اينهاست حالا با توجه به اين مقوله ما در هر جامعهاي كه نگاه كنيم يك نظام معنايي وجود دارد. در هر جامعهاي كه نگاه كنيم مجموعهاي از بينشها ارزشها هنجارها سنتها عرفيات شعائر وسايل و ابزارهاي مادي نهادها و به طور كلي ضوابط خاصي براي زيستن وجود دارد. اين مجموعه به انسان هويت ميدهد به انسانها رنگ ميدهد به انسانها شخصيت اجتماعي ميدهد ملتها را از همديگر متمايز ميكند. و حتي اين مجموعه در چهار چوب ساختارهاي اجتماعي شكل تثبيت شده و نهادي پيدا ميكند. يعني تغييرش به راحتي ممكن نيست. مقاومت جدي نشان ميدهد در مقابل تغييرات.
از آن طرف همه دولتهاي ملي يكي از كاركردهاي مهم دولتهاي ملي معمولاً اين است كه از اين هويت دفاع كنند در تقويت اين هويت بكوشند اين هويت را تثبيت كنند، از اين هويت پيرايه زدايي كنند، اين هويت را به نسلهاي بعدي منتقل كنند بنابراين دولتها هم پاسدار هويتهاي فرهنگيند. حالا فرهنگي كه هويت ساز است يك، به ساختارهاي اجتماعي جامعه و شالودههاي بنيادين جامعه تبديل شده دو، حافظي دارد به نام در واقع دولت و همچنين وجدانت جمعي مردم به دليل اينكه اين فرهنگ را جزوي از وجود خودشان ميبينند و هويت آن هاست و عامل تمايز آنها با ساير جوامع است اينها وجود دارد. اين مقوله باعث شده كه جوامع انساني از هم ديگر تمايز پيدا كنند و اساسا فرهنگ با اين ويژگيها عامل تمايز بخش جوامع انساني است. و جوامع انساني به دليل داشتن فرهنگهاي متفاوت چند پاره شده قاعدتا جامعه جهاني بايد بيايد اين تعلق را از آدمها بگيرد. بايد اين مسئله هويت بخش را به گونهاي تحت الشعاع قرار بدهد كه انسانها بتوانند در يك قالب ديگري به همديگر پيوند بخورند. نظرياتي كه در اين ارتباط وجود دارد عرض كردم بعضي هايش خيلي مبالغه كردند در اين كه اساسا هويتهاي فرهنگي شكل بستهاي دارند. ورود به دنياي فرهنگي انسانها مسور نيست. اصلاً دنياهاي انسانها كاملاً متمايزند.
و به عبارتي انسانها موجوداتيند داراي ماهيتهاي مختلف يا جوامع انساني ماهيتهاي مختلف دارند. فرهنگها تافتههاي جدا بافتهاند. حتي بعضي از فرهنگ شناسان تعبيرشان اين است فرهنگ به مثابه لباس است هر جامعهاي براي خودش يك لباسي بر تن دارد. اگر شما بگوييد جامعه واحد فرهنگ واحد دارد اين معنايش اين است كه شما يك لباس واحدي بدوزيد كه بر اندام همه آدمها مناسب باشد. بدون شكل چنين لباسي وجود خارجي نخواهد يافت. هر جامعهاي فرهنگ متناسب خودش را خواهد داشت اين فرهنگ فقط به قد و قواره اين جامعه زيبنده است. بنابراين هيچ جامعه ديگري نميتواند اين لباس را به تن بكند. و شما نميتوانيد يك لباسي بدوزيد كه به قد و قواره همه جوامع انساني بخورد. اين تلقيها خيلي در تمايزات انساني دست گذاشتهاند.
جامعه انساني را خيلي گسيخته و چند پاره تلقي كردهاند. و مسئله جهاني شدن تقريبا اين ذهنيت را زدود يا كمرنگ كرد كه يا جامعه انساني آنقدر هم كه ما خيال ميكنيم از هم فاصله ندارند. انسانها نوع واحدند مشتركاتي دارند فطرياتي دارند. هويتهاي ذاتيه خاصي دارند. بنابراين ميشود فرهنگ واحدي را تصور داد كه به اقتضاي مشتركات انساني در جامعه بشري تحقق پيدا بكند و به تبع خودش همه چيز را متأثر بسازد. ما معتقديم حالا خيلي خلاصه بگوييم كه خيلي فرصت نيست ما معتقديم فرهنگ جهاني حضرت قابل تحقق است در همه سطوح چهارگانهاي كه گفته شد. هيچ كدام از آن دلايلي هم كه گفته شد از وجاهت و اعتبار منطقي برخوردار نيست. شواهد كافي وجود دارد كه جوامع انساني در حال نزديك شدنند. تمايزات انساني در حال كم شدنند.
حجابهاي فرهنگي در حال فرسايشند، انسانها خيلي راحت دارند به دنياي همديگر دارند راه پيدا ميكنند به تعبير بعضيها مرزها دارد شيشهاي ميشود مرزهاي جغرافيايي دارد تحت الشعاع قرار ميگيرد. ارتباطات رسانهاي در جامعه انساني وجود دارد منتها تحقق فرهنگ مهدوي قائدتا شرط و شروط و زمينههاي خاصي دارد كه الان جاي بحثش نيست ولي اگر آن زمينهها محقق بشود بدون شك توقع شكل گيري حاكميت واحد چندان بعيد نيست. و ما ميتوانيم با شواهد گويايي از ايده تحقق اين حاكميت دفاع كنيم و جوامع انساني به علت همان ويژگيهاي مشترك ميتوانند توقع يك حاكميت واحدي هم را داشته باشند. البته حاكميت واحد معنايش يك ساني به معناي دقيق كلمه نيست كه بعضيها مقالطات در همين جهت صورت گرفته. بعضيها فكر كردهاند كه ما وقتي ميگوييم فرهنگ واحد اساسا هيچ نوع تكثري در جامعه انساني مفروض نيست. و ظاهرا كسي چنين ايدهاي را مطرح نكرده ما ميتوانيم در شعاع حاكميت جهاني واحد طيف گستردهاي از تكثرات فرهنگي قومي زباني ديني ايدئولوژيكي را توقع داشته باشيم. يعني حكومت جهاني حضرت با طيفي از تكثرات فرهنگي كنار ميآيد.
اساسا آن ابعادي از فرهنگ را اصلاح ميكند يا تغيير ميدهد كه به آن جهتگيري كلي و با آن شاكله و جوهر فرهنگ مهدوي ناسازگار باشند. اين تجربه صدر اسلام درس خوبي است براي اينكه ما اساسا ببينيم كه اسلام با فرهنگها چگونه معامله ميكند. فرهنگ مهدوي داد و ستد ميكند، فرهنگ مهدوي همگرايي دارد فرهنگ مهدوي قدرت همگنسازي دارد. فرهنگ مهدوي قدرت زوال و اضمحلال برخي از عناصر ناهمگون دارد بنابراين در گير دار فرهنگي در تعامل فرهنگي جامعه انساني هدايت ميشود به سمتي كه بر يك سري اصول مشترك توافق كند و برخي از عناصر ناهمگون هم بايد در گذر زمان بايد يا خودشان را همگون كنند يا قاعدتا حذف ميشوند. بنابراين يك فرهنگ واحد در گوهر در جوهر در اصل و مبتني بر آرمانهاي اسلام و اين فرهنگ چون ضمانت اجرايي بيشتري دارد چون مقبوليت جمعي بيشتري دارد، چون حاكميت سياسي واحدي در واقع از آن حمايت ميكند چون زمينههاي پذيرش زيادي دارد چون با ذائقه فطري و طبيعي بشر سازگار است و چون ما دلايل زيادي داريم كه موانع مزعومي كه ذكر شده بسياري از آن از بين خواهد رفت بشر اساسا رشد و شكوفايي فكري پيدا خواهد كرد به استقبال اين فرهنگ خواهد رفت و زمينههاي كافي براي تحقق اين فرهنگ شكل ميگيرد بنابراين اين حاكميت واحد در درون خودش طيف گستردهاي از تكثرات را هم ميپذيرد و اساسا يكسانسازي به اين معنا نيست كه همه وجوه تمايز انسانها از بين برود انسانها مثل موجودات استاندارد يك پارچه و يك كاسه بشوند و همه تنوعات و تمايزات و ويژگيهاي ديگري كه ضرورتهاي خاصي باعث آن تمايزات شده آنها اساسا از بين رفتني نيستند.
بدون شك اسلام روي زبان حساس نيست. اسلام روي پوشش به معناي عام حساس نيست جز الگوهاي خاصي ارائه ميدهد دستورالعملهاي خاصي دارد، روي برخي از ابزارها و وسايلي كه بشر در اختيار دارد حساسيتي ندارد. روي الگوهاي زيستي كه بشر دارد به طور كلي حساسيتي ندارد جز در برخي از سطوح آن هم به دليل تعارضاتي كه با جوهر و گوهر اسلام دارد. بنابراين اسلام به عقلانيت به تجاربي كه انسانها در طول تاريخ اندوختهاند و به دستمايههاي فرهنگي جوامع و ملل مختلف هم احترام ميگذارد و اساسا بخشي از تكثرات نه تنها لازم مطلوب بلكه اجتنابناپذير است. اصلاً در جامعه بشري نميشود فرض كرد اين تكثرات از بين برود مثل تكثراتي كه به اقتضاي جغرافيا به وجود آمده روي اين حساب جامعه واحد به معناي داشتن يك گوهر مبتني بر...
... ديگري که با او همسو باشند هم حمايت و در واقع راهبري ميکند و اين فرهنگ ما انتظار داريم با توجه به زمينه ها و شرايطي که برايش در روايات ذکر شده و همچنين زمينههايي که در عالم خارج تحقق يافته، روز به روز بر اين اميد افزوده ميشود و ما نه تنها در تحقق اين آرمان ترديد نداريم بلکه معتقديم هر روز که ميگذرد شواهد بيشتري به نفع تحقق اين آرمان در عرصه جهاني تحقق پيدا ميکند.