آنچه در اسلام، اگر از بيرون به آن بنگريم، تناقضي نابخشودني به نظر مي آيد، تقابل بين سيرة پيامبر {ص} و ادعايي است كه در مورد تفوق او در سلسله مراتب پيام آوران اديان يا علي الاطلاق در سلسله مراتب انسانها شده است. تماميت خواهي اي كه شاخصة هر ديني است باعث شده است كه اسلام فقط {حضرت} محمد {ص} را با كلمه الله جامع يكي بداند، و بدين ترتيب ساير پيامبران را فقط مظهر جنبه هاي خاصي از آن بينگارد؛ اما از آنجا كه پيامبر اسلام {ص} حق ندارد، بر حسب اصطلاحات اوتاري، فوق بشري باشد – چون هدف اسلام اين است كه به روش خاص خود از انسان پرستي (anthropolatry) و قهرمان گرايي (titanism) اجتناب كند – بنابراين هيچ پيام آور آسماني اي چنين حقي ندارد. از سويي، {حضرت} محمد {ص} فقط مي تواند «انسان» باشد، و بنابراين از نظر اسلام محكوم به اين است كه در قالب حقارت و پيچيدگي نوع بشر ظاهر شود، اما از ديگر سو، به مقتضاي دليل روشني كه قبلا آورده ايم، بايد در اوج باشد {28}. اسلام حقارت ضروري پيام آور را – چرا كه مخلوق بودن همان و حقير بودن همان – با {توسل به} اين واقعيت تعديل مي كند كه پيامبر {ص} به يمن وحدت باطني اش با كلمه الله جامع به بلندترين مرتبه دست يافته است. از اينجاست كه، بين حقارت بشري و عظمت مابعدالطبيعي ، نوعي خلا وجود دارد كه، در ديدگاههاي اوتاري، با انسان – خدا كه هم انسان خدايي و هم خداي انساني است، پر مي شود.
اين حقارت اختياري يا سادگي پيامبر {ص} به هر حال، دليل روشني بر صداقت اوست؛ چون شيادي كه پس از مسيح مي آيد به نوبة خود عاجز نيست از اينكه خود را «پسر خدا» قلمداد كند. اين صداقت، هنگامي بسيار چشمگيرتر مي شود كه مي بينيم كه پيامبر {ص} بكرزادگي مسيح را پذيرفت، كه از لحاظ انساني يا منطقي به هيچ روي به سود او نبود؛ {حضرت} محمد {ص} هيچ گاه نكوشيد تا همچون ابر مردي جلوه گر شود {29}. از ديگر سو، {حضرت} محمد {ص} كاملا و حقيقتا زاهد بود؛ البته چند همسر داشت – هر چند بمراتب كمتر از داوود يا سليمان، كه صدها همسر داشتند – اما با صرف نظر از اين وضع كه در مورد او قداست آميز بود، هرگز كاملا سير نمي خورد، شبهايش را به عبادت سپري مي كرد و هر چه را كه بدان نياز مبرم نداشت صدقه مي داد. تا آنجا كه مربوط به رفتار سياسي اوست بايد به خاطر آورد كه اخلاق ظاهري اسلام با اخلاق ظاهري عهد عتيق يكي است: يعني ظاهرا عمل گرايانه و واقع گرايانه است، نه زاهدانه يا عرفاني، و بنابراين بيش از هر چيز اجتماعي است. اخلاق باطني، اخلاق فضايل، از آن برتر است اما متعلق به قلمرو ديگري است، كه بي شك محاذي با آن اما در عين حال مستقل از آن است؛ اخلاق باطني بر ظاهر اثر مي نهد به همان نحو كه جوهر به اعراض از درون و نه از بيرون تعيين مي بخشد؛ و تصور بر اين است كه اين اخلاق در همة اعمال ما ساري و جاري است.
پيش از ادامة مطلب بايد جملة معترضه اي بياوريم. غربيان لازم مي بينند به جهت برخي از اعمال خشونت آميز مستقيم يا غير مستقيم {حضرت} محمد {ص} از وي انتقاد كنند، و اين كار را يا با ابتنا بر اين فرض كه قربانيان ضرورتا بي گناه بوده اند مي كنند يا با ابتنا بر اين خطا كه هيچ كس آن قدر گناهكار نيست كه مستحق چنان رفتاري باشد. پاسخ مسلمانان اين است كه اين رفتار با درجة گناه جوانحي يا جوارحي گناهكاران متناسب بوده است، و اين پاسخي است كه همين كه كسي بپذيرد كه گناه، واقعي بوده انكار ناپذير است؛ در هر حال غير ممكن است ثابت كنيم كه گناه واقعي نبوده است، و گرايش برخي از مورخان به اينكه فرومايه ترين انگيزه ها را به هر عملي كه در گذشته انجام شده است نسبت دهند، علي رغم اينكه قراين روان شناسانه اي بر خلاف اين انتساب وجود دارد، بوضوح نه چيزي را روشن مي سازد و نه مسئله را، في نفسه ، حل مي كند. يقينا كعب، كه شاعري هجويه سرا بود، به جرم خيانت به قتل رسيد، اما يهوديه {نيز} نسبت به هلفرنس همين كار را كرد(28)، و يا عيل(29) هم نسبت به سيسرا در عهد نبيه دبوره (30) جز اين نكرد. در اين سه مورد پيوندي غير اخلاقي بين علت و معلول وجود دارد، كه مبتني برسرشت فريب آميز خود خيانت است، خواه سياسي باشد و خواه معنوي و خواه هر دو با هم. اگر درست است كه در برخي از موارد وسيله از ارزش هدف مي كاهد، به همين نحو، اينكه در موارد ديگري هدف وسيله را تطهير و تقديس مي كند نيز قابل مناقشه نيست؛ زيرا در دنيا همه چيز نسبي و بسته به اوضاع و احوال است {30}.
پس از ذكر اين مطلب، بار ديگر به موضوع بحث باز مي گرديم. قرآن مي گويد، و يقينا بي دليل {هم} نمي گويد:«شما در رسول الله نمونه اي نيكو داريد»(31).فضايلي كه در ميان مسلمانان پارسا مي توان ديد، و از جمله خصايص جوانمردانه اي كه آن فضايل در ميان عارفان مسلمان پديد مي آورد، از طريق احاديث و اخبار به پيامبر {ص} نسبت داده شده اند. اگر بنيانگذار اسلام به حد اعلاي ممكن تجسم اين فضايل نمي بود، غير قابل تصور است كه اين فضايل توانسته باشد طي قرنها تا زمان خود ما مورد عمل قرار گيرد؛ نيز غير قابل تصور است كه از جاي ديگري به وام گرفته شده باشد – و نمي توان تصور كرد كه از كجا – چرا كه وضع و حال و هواي خاص آنها اختصاصا اسلامي است.
از نظر مسلمانان، ارزش اخلاقي و معنوي پيامبر {ص} امري انتزاعي يا فرضي نيست؛ {بلكه} واقعيتي محسوس و ملموس است، و دقيقا همين نكته است كه اصالت واعتبار تاريخي آن را ثابت مي كند. انكار اين مطلب در حكم اين ادعاست كه معلول مي تواند بدون علت باشد. به علاوه اين خصيصة «محمدي» فضايل سيرة نسبتا غير شخصي اولياء الله را تبيين مي كند؛ غير از فضايل {حضرت} محمد {ص} فضيلتي نيست. لذا اين فضايل تنها مي تواند در كساني تكرار شود كه به اسوة او تأسي مي جويند؛ از طريق آنان است كه پيامبر {ص} در ميان امت خود ادامة حيات مي دهد.
اين واقعيت كه مسلمانان غير از اين نمونة خاص عظمت عظمتي نمي بينند، تاواني است كه ذهنيت گرايي اي كه هيچ طرز تفكر ديني اي از آن مصون نيست مي پردازد؛ و تقريبا زايد است بيفزاييم كه هر قدر هم از اينكه يك مسلمان ساير وجوه عظمت را قدر نمي نهد دستخوش رنج يا خشم شويم، اما وي «فقدان تخيل» خود را با رهيافتي كه باطنا و به صورت كيفي آنچه را ظاهرا درست فهم نمي كند نيك در مي يابد، تعديل مي كند يا بايد بكند. سر «محبت به پيامبر {ص}» يا محبت به كلمه الله به عنوان تجلي خدا بر روي زمين يكسره در همين نكته نهفته است؛ انسان بايد به كلمه الله انساني محبت بورزد تا بتواند به خدا محبت بورزد. محبت به پيامبر {ص} ، در عمل، جاي گرفتن در قالب سنت و از اين رهگذر ملبس به لباس فطرت در پيشگاه خدا تصور يافتن است؛ و فقط همين امر مقبول خدا واقع مي شود.
* * *
يكي از مشخصات عمدة اسلام ستايش وافر آن از فقر است، كه از سنت تا هنر گسترده است. شكوه مساجد غنايي است كه بر آن نشان فقر نقش بسته است. درخشش آنها با آرامشي يكنواخت خنثي مي شود، حتي در هنر ايران و تركيه، كه در آنها در قياس با هنر اعراب غني برجستگي بيشتر دارد {31}. قرآن الگوي اين تعادل است؛ ترتيل قرآن آشاميدن فقر قدسي است؛ جنبه مستي در آن مفقود نيست، اما مستي اي هشيارانه، كه با شعر صحرا قابل مقايسه است {32}. به خشكي سبك قرآن – به استثناي برخي سوره ها و برخي قطعات – غالبا توجه كرده اند بي آنكه قدرت نيرومند اين سبك را در نظر گيرند؛ سخن گفتن دربارة خدا به زبان عربي با قدرت و قوت سخن گفتن است.در واقع سبك يكنواخت و خشك قرآن از رشد هر نوع فردگرايي هايل و به صورتي خطرناك پرومته اي جلوگيري مي كند؛ اين سبك سنخي از انسانها را به وجود آورده است كه در فقر پارسايانه وكودك منشي قدسي ريشه دارند.
خميرة روح عرب فقر است و از دل اين ژرفاست كه صفات غيرت، شجاعت، صلابت و سخاوت سر بر مي آ رود.همة اين صفات از فقر نشئت مي پذيرد، در قالب آن پديدار مي شود و باز در آن مستحيل مي گردد؛ اصالت زبان آوري عرب، خواه زبان آوري سلحشورانه و خواه زبان آوري اخلاق آموزانه، در فقر آن نهفته است؛ {و} اطناب آن اطناب صحراست.
ستايش وافر اسلام از فقر پيامي جهاني دارد، كه در اناجيل هم، با يكنواختي اي كمتر آزارنده، يافت مي شود؛ اين پيام به انسان يادآوري مي كند كه معيار سعادت حداكثر رفاه نيست، بلكه حداقل آن است، و فضايل اصلي در اين مقام رضا و شكر است. امام اين پيام اگر بيان حقيقتي نبود كه در تمامي وجود ما ساري و جاري است پيام مهمي نمي بود، و اناجيل آن را با اين تعبير بيان مي كنند: «خوشا به حال مسكينان در روح، زيرا ملكوت آسمان از آن ايشان است»(32). مبناي قرآني فقر معنوي و روحاني به تعبير اسلامي آيه ذيل است: «اي انسانها، شمابه خدا نيازمنديد، و خدا همان بي نيازي است كه همه ستايشها از آن اوست.»(33) «فقرا» آنان اند كه مي دانند از خود هيچ ندارند و نيازمند آن اند كه هر چيزي را از ديگري دريافت كنند؛ «غنّي» او {= خدا} است كه مستغني از غير است و از ناحيه ذات خود حيات دارد. {33}. اسلام، تا آنجا كه «تسليم» به اراده الهي است، همان فقر است. اما فقر غايت في نفسه نيست؛ تمام فلسفه وجودي اش مكمل ايجابي آن است، كه به وسيله آن فقر كامل به غنايي منجر مي شود كه ما در درون خود داريم، زيرا ذات متعالي از جهان ساري و جاري در جهان هم هست. مردن در راه اين تعالي زاده شدن در اين حلول است.
پاورقي ها
(1) مراد از form، در اينجا صدفها و قشرهاي اديان است كه وجوه اختلاف و ماية تعدد و تكثر اديان است.
(2) مراد از Substance ، در اينجا، گوهر و لب اديان است كه وجه اشتراك و ماية عينيت و وحدت اديان است.
(3) مراد از doctrine ، در اينجا، جنبة نظري و معرفتي اديان است، در برابر method كه جنبة عملي و سلوكي آنهاست.
(4). St John Damascene (749-675)م. عالم الهيات يوناني كه در خانواده مسيحي ثروتمندي در دمشق به دنيا آمد. او به جاي پدرش، به عنوان نماينده اول مسيحيان به دربار خليفه رفت.
(5). St. Francis of Assisi (1226-1182) م. قدّيس مسيحي كه در شهر آسيزي ايتاليا متولد شد در 1209 فرقه «برادران كهتر» را تأسيس كرد. اساس تعليماتش تقوي، فقر و تسليم بود. پيروان او را فرانسيسكن ها مي گويند.
(6). St.Louis (1270-1214) م. پادشاه فرانسه كه در جريان جنگهاي صليبي، در فاصله سالهاي 1250 تا 1254 در مصر زنداني بود.
(7). St. Gregory Palamss (1359-1296). عالم الهيات يوناني كه از راهبان كوه آتوس بود.
(8). ابواسحاق ابراهيم بن ادهم بلخي، از بزرگان زهّاد نيمه اول قرن دوم هجري كه از اميرزادگان بلخ بود و بعد به تصرف رو آورد.
(9). امير سيد علي ابن شهاب الدين محمد، سيدعلي همداني، (786-714 ه.ق) از عارفان بزرگ ايراني كه از ايران عازم هنر شد و در كشمير سكني گزيد و در همان جا وفات يافت.
(10). Lalla Yogishwari
(11). انجيل لوقا، باب ششم، آيه 37.
(12). انجيل متّي، باب بيست و ششم، آيه 52.
(13). انجيل يوحنّا، باب هشتم، آيه 7.
(14). مراد از احكامي سينا احمامي است كه، طبق سِفر خروج، باب 19، در كوهي به نام سينا، بين مصر و فلسطين، بر حضرت موسي (ع) نازل شد.
(15). St. Thomas Aquinas (1274-1225) م، معروف به حكيم آسماني، فيلسوف ايتاليايي، يكي از بزرگترين قديسان كاتوليك ها كه پاپ لئوي سيزدهم افكار فلسفي او را فلسفه رسمي مذهب كاتوليك اعلام كرد.
(16). Manicheism، مانويّت تركيبي است از دين زرتشت، عرفان مسيحي و عناصري شرك آميز كه در قرون سوم تا هفتم ميلادي رواج تام داشت و بر تقابل دو اصل «خير» و «شرّ» تأكيد مي ورزد و نور، خدا و نفس را خوب، و ظلمت، شيطان و جسم را بد مي داند. ثنويّت مانوي به تقابل جسم و روح قائل است و توجه به يكي را نفي مطلق ديگري مي داند.
(17). اشاره به آيه 116 از سوره مائده.
(18). Atma ، لفظي سنسكريت، به معناي نفس كلي{the self-}
(19). Maya ، لفظي سنسكريت كه، از لحاظ لغوي، به معناي فريب يا توهم يا صورت ظاهر هر چيز است. در دين هندو، به چيزي كه خاستگاه ذهن و ماده است اطلاق مي شود و در دين بودا و آيين ذن به عالم ظواهر و صور كه مدام در حال دگرگوني و زوال است، ولي انسان به بيداري نرسيده آن را يگانه عالم واقعي مي انگارد.
(20). انجيل يوحنا، باب سوم، آيه 8.
(21). Desert fathers ، گروهي از آباي صدر مسيحيت كه در صحراي مصر زندگي رهباني داشتند.
(22). Rhineland mystics ، عارفان مسيحي اي كه عمدتا از قسمتي از آلمان كه در غرب رود راين واقع است برخاسته بودند.
(23). Thesophists ، اعضاي فرقه اي به نام «انجمن حكمت الهي» (Theosophical Socirty) كه نظام فلسفي – ديني اي داشتند كه غرض از آن تماس مستقيم و عرفاني با مبدا الهي از طريق مراقبه و كشف شهود بود و عناصري از دين بودا و هندو را در هم مي آميخت.
(24). مجموعه 150 سرود حضرت داوود كه يكي از كتب عهد عتيق است {مزامير داوود}.
(25). يكي از كتابهاي عهد عتيق كه حاوي اشعاري عاشقانه است و معمولا به حضرت سليمان نسبت داده مي شود {غزل غزلهاي سليمان}.
(26). پنج كتاب اول عهد عتيق كه به اسفار تورات هم معروف است {اسفار خمسه}.
(27). Qabbalist ، فلسفة ديني مرموزي كه توسط برخي از روحانيون يهودي، مخصوصا در قرون وسطي، پديد آمد و مبتني بر تفسير عرفاني متون مقدس دين يهود است.
(28). يهوديه{Judith} زني يهودي بود كه قوم خود را با كشتن هلفرنس{Holophernes} نجات داد (ر.ك.به: عهد عتيق، سفر داوران، باب چهارم).
(29). ياعيل{Jahel} زوجة حابرقيني بود كه سيسرا{Sisera} سردار لشكر يابين به چادر او فرار كرد كه مبادا كسي وي را به قتل رساند. هنگامي كه خواب او را درربود ياعيل او را به قتل رساند (ر.ك.به: عهد عتيق، سفر داوران، باب چهارم، آيات 21-2).
(30). نبيه دبوره {Deborah} زني معروف به حكمت و تقوي بود كه بر بني اسرائيل قضاوت مي نمود (ر.ك.به: سفر داوران، باب چهارم ، آيه 4).
(31). لقد كان لكم في رسول الله اسوه حسنه، سوره احزاب، آيه 21.
(32). انجيل متّي، باب پنجم، آيه 3.
(33). يا ايها الناس انتم الفقرا الي الله و الله هو الغني الحميد، سوره فاطر، آيه 15.
يادداشتها
{1} خواه آن امر مطلق ظاهراً به صورتي شخصي تصور شود يا به صورتي غيرشخصي، به صورت خدا يا به صورت نيروانه.
{2} بدعت ظاهري است كه از باطن خود جدا شده، و نامشروع و باطل بودن آن ناشي از همين است، حال آنكه حكمت، برعكس، باطني استكه مستقل از ظواهر تصور شده است، و جهانشمولي آن و اين واقعيت كه بر آن حد و مرزي نمي توان نهاد ناشي از همين است. موفقيت بدعت از ارزش دروني آن (ارزشي كه در واقع عمدتاً در كار نيست) سرچشمه نمي گيرد، بلكه ناشي از علل كمابيش سلبي و بيروني است، مگر اينكه عامل تعيين كنندة آن، در محيط خاصي، عنصر سنتي اي باشد كه دست نخورده مانده است.
{3} قديس برنار كلروويي St. Bernard of Claivaux، (1327-1260 م.) راهب و الهيدان فرانسوي و بنيانگذار فرقه سيسترسي به هنگام گفتگو از مسلمين، مي گويد خدا «امراي ظلمت را تار و مار خواهد كرد» و «شمشير شجاعان بزودي آخرين اتباع و اذنابشان را بكلي نابود خواهد ساخت» (Praise of the New Militia V). وي سرانجام مجبور شد بپذيرد كه «فرزندان كليسا و همه كساني كه تحت نام مسيحي پناه مي جويند آواره بيابانها و قربانيان جنگ و قحط اند» . و «فرماندهان لشكرهاي گسيل شده با يكديگر در نزاع اند»؛ و «داوري اي كه خدا در چنين اختلاف اسرارآميزي بر ما رانده است و مجال هيچ سرزنشي در آن نيست، به ديدگاه ما چيزي جز قداست و سعادت نمي آيد…» (Consideration, I, II). در وراي چنين مخالفتهايي، عارفان مسلمان گاهي تذكر مي دهند كه وحي و مكاشفه هاي مختلف پرتوهاي خورشيد الهي واحدند: {مولانا جلال الدين} رومي در ديوان خود { = ديوان شمس} مي سرايد:
مرد خدا زآن سوي كفر است و دين
مرد خدا را چه خطا و صواب
نگه كردم اندر دل خويشتن
در آنجاش ديدم دگر جا نبود
چه تدبير اي مسلمانان كه من خود را نمي دانم
نه ترسا نه يهودم من، نه گيرم نه مسلمانم
نه شرقيّم نه غربيّم، نه بريّم نه بحريّم
نه از كان طبيعيّم، نه از افلاك گردانم
دويي از خود بدر كردم يكي ديدم دو عالم را
يكي جويم يكي دانم يكي بينم يكي خوانم
{ گزيده اي از ديوان شمس تبريزي، با ترجمه انگليسي نيكلسون، با مقدمه دكتر جواد سلماسي زاده، اقبال، 1372، ص 50، 92، 144و 145}
{4} در آنجا بود كه اين قديس، با موافقت خليفه، رساله مشهورش را در دفاع از شمايل و تمائيل، كه امپراتور لئوي سوم {يا لئوي سوري، امپراتور بيزانس (741-680م)} شمايل شكن تحريم كرده بود، نوشت و منتشر كرد.
{5} هنگامي كه به مدت يك سال زنداني تركها بود، گفتگوها دوستانه اي را پسر امير داشت، اما به كيش اسلام در نيامد، و اميرزاده ترك هم مسيحي نشد.
{6} در عصر ما، مسلمانان كشمير هنوز هم براي للّا، شيوايي رقصان، در كنار سيد علي، همان احترامي را قائل اند كه براي يكي از اولياءالله مسلمان قائل اند. هندوان نيز هم سيدعلي و هم للّا، هردو، را حرمت مي نهند. آموزه اين قديسيه در يكي از سروده هايش خلاصه شده است: «مرشدم تنها يك دستورالعملم داد. به من گفت، از بيرون، به دروني ترين مكان درآ. اين براي من قاعده اي شده است؛ و به اين دليل است كه، عريان مي رقصم» (Lalla Vakyani, 94)
{7} چند همسري سنتي از زن به نفع خود زنانگي الوهي، يعني رحمت الهي، شخصيت زدايي مي كند. اما اين چند همسري، همراه با مبناي معنوي اي كه دارد، مي تواند با ديدگاه تك همسري هم تلفيق شود كما اينكه در مورد داوود چنين شد: بتشبع {همسر داوود و مادر سليمان} تنها همسر بود دقيقاً بدين علت كه اين زنانگي «غيرشخصي» را «تشخيص بخشيد».
{8} ميان بدن و نفس، يا ميان خاك و افلاك تضادي هست؛ اما نه در مورد ادريس، الياس، عيسي و مريم، كه با بدن به عالم افلاك عروج كردند. به همين ترتيب ، رستاخيز بدن واقعيتي را آشكار مي سازد يا تحقق مي بخشد كه تضاد مذكور را از ميان مي برد. مايستر اكهارت Meister Eckhardt (1327-1260م.) {الهيدان و عارف مشهور آلماني كه بسياري از نهضتهاي عرفاني مسيحي بدو انتساب دارند.} كاملاً بحق مي گويد كه در عروج به ملكوت، اين بدنهاي مقدس به ذات خود ارجاع شده اند و اين گفته به هيچ روي با عقيده معراج جسماني منافات ندارد.
{9} قديس جان كليماكوس St.John Chimacus{زاهد، راهب و نويسنده آثار معنوي كه نردبام بهشت او به بحث از فضايل و رذايل زندگي رهباني و حقيقت بي غرضي و فارغ دلي كاملي كه آرمان كمال مسيحي محسوب مي شود مي پردازد.} نقل مي كند كه قديس نونوس{St,Nonos} هنگامي كه قديسيه پلاجيا St, Pelagia (متوفاي حدود 311م.) {شهيد مسيحي} را، كه عريان داخل حوض كليسا شده بود، غسل تعميد مي داد «چون شخص بسيار زيبايي ديده بود به ستايش فراوان خالق پرداخت، و طي اين مراقبه چنان از محبت الهي از خودبيخود شد كه گريست»؛ و مي افزايد: «آيا شگفت انگيز نيست كه ببينم آنچه سبب سوقط اين همه {انسان} مي شود براي اين مرد پاداشي شد فراتر از محدوده طبيعت؟ آن كه با سعي خود در اوضاع و احوالي مشابه به همين احساسات دست مي يابد پيش از قيامت كبري به فسادناپذيري باز گردانده مي شود. همين مطلب را مي توان درباره آهنگها گفت، خواه مقدس و ديني باشند و خواه غيرديني: آنان كه به خدا محبت مي ورزند با اين آهنگها به وجد و به محبت الهي سوق داده مي شوند و حتي به گريه مي افتند» (Scale of paradise, XV).
{10} لغت عبري Ruakh، «روح»، مونث است. بايد دانست كه در انجيل عبريان {يكي از اناجيل مجعوله كه به ژروم قديس St.Jerome)و 420-342م.) منسوب است و حاوي سخناني از مسيح (ع) است كه در اناجيل اربعه نيامده است.} عبارت «مادر من روح القدس» (Meter mou to hagion pneuma) آمده است.
{11} درست است كه خدا به عنوان خالق، وحي كننده و نجات بخش نبايد با امر مطلق في نفسه يكي گرفته شود؛ اين نيز درست است كه خدا في نفسه، در كنه واقعيت خويش، نبايد به مقام خالق تنزل داده شود.
{12} يك ديدگاه سنتي هرگز معادل يك محدوديت تام نيست- و اين واقعيتي است كه ظاهراً روشن است و با نمونه هاي بسياري اثبات مي شود.
{13} در بهشت: «… هرگاه كه {از بهشت} ميوه اي روزي شان مي شود مي گويند: اين همان است كه پيش از اين (= روي زمين) روزي مان شده است… و آنان {در آن} همسراني پاك (= پيراسته از نقصهاي زميني) خواهند داشت…» (سوره بقره، آيه 25).
{14} به نظر مي آيد لذت گرايي مكتب ويشنويي ولبها Vallabhacharya)، قديس و فيلسوف ويشنويي قرن پانزدهم} از اين ديدگاه منحرف شده است. لذت گرايي يوناني آريستيپوس Aristippus{، (؟356-؟435 ق.م) فيلسوف يوناني و بنيانگذار مكتب قورنائيان/ Cyrenaicism} يا اپيكورس Epicurus{، (270-341ق.م) فيلسوف يوناني و بنيانگذار مكتب اپيكور كه معتقد بود هدف انسان بايد، زندگي اي قرين لذت همراه با اخلاق، اعتدال، آرامش و رشد فكري و فرهنگي باشد}، مبتني بر يك انسان شناسي فلسفي است و نه بر سرشت مابعدالطبيعي احساسات؛ مع هذا، در آغاز، لذت گرايي اي سنجيده و روشن بود، نه مبتذل مانند لذت گرايي پيروان اصالت ماده قرن هجدهم.
{15} درواقع، هردو در همه معنويتهاي سنتي يافت مي شود.
{16} هرچند، اين دليل را (كه ماسينيون /Louis Massignon{1962/1883م.، خاورشناس و اسلام شناس فرانسوي} بر آن تأكيد دارد) مي توان به نفع اسلام ذكر كرد: «و از تو امتي عظيم پيدا كنم و تورا بركت دهم و نام تو را بزرگ سازم و تو بركت خواهي بود… و از تو جميع قبايل جهان بركت خواهند يافت» (سفر تكوين، باب 12، آيات 2و3، اين وعده الهي شامل همه اولاد ابراهيم، و از جمله عربها مي شود، و بنابراين شامل اسلام هم مي شود، تا آنجايي كه اسلام و مسيحيت ( و نه يهوديت) بر «جميع قبايل جهان» مي گسترند؛ به عبارت ديگر، دين دروغين نمي توانست مشمول وعده هايي واقع شود كه به ابراهيم داده شد.
{17} شهادتي كه خدا، در كوه سينا، در باب ذات خود داد نيمه حقيقت نبود؛ {بلكه} تأكيدي – بي نهايت مهم- بر وحدت و بساطت ذات مطلق بود. مطمئناً، اين شهادت به اين معنا نيست كه در خدا هيچ رازي مانند تثليث وجود ندارد، اما به اين معنا هست كه، در سطحي كه در آن وحدت مورد تأكيد است، فقط وحدت وجود دارد، و بنابراين چيزي در كار نيست كه بتواند به آن افزوده شود.
{18} به حكم دليلي مشابه، يا به يك معنا به همين دليل، است كه دين بودا بايد از جهان بسته دين هندو طلوع كند.
{19} بايد اميدوار بود تعابيري كه در اينجا به كار رفت به قدر كفايت مرادات خود را برساند، و بايد در چند واژه كليدي ، با احتمال اينكه قدري «شرم آور» به نظر آيد، خلاصه شود، براساس اين هشدار، مي گوييم كه مسيح، كه مقدر بود «خدايي آريايي» شود، خود، پيشاپيش، كيفيتي آريايي داشت كه در عدم وابستگي- ظاهراً «يوناني» يا «هندويي» - وي به ظواهر جلوه گر شد؛ درست همان گونه كه بودا، كه مقدر بود «خداي مغولي» باشد، كيفيتي مغولي داشت كه در يكنواختي افقي و ژرفاي بي جنبش تجلي اش آشكار شد. تا آنجا كه به «استقلال» روح آريايي مربوط مي شود، بايد بوضوح بفهميم كه اين استقلال مثل ظاهرگرايي سامي مي تواند، برحَسَب مورد، هنر يا عيب باشد؛ به هر حال كل مسئله نسبي است، و هرچيزي را بايد در جاي مناسب خويش نهاد.
{20} در انسان اروپايي چيزي پرومته اي و مصيب بار وجود دارد. بنابراين، اين انسان نيازمند ديني بود كه بتواند بر «سرشت سوگناك» خدايان و قهرمانان يوناني و ژرمني فائق آيد و آن را تعالي بخشد. به علاوه، نبوغ خلاق اروپايي مستلزم نيازي است به «سوزاندن آنچه شخص پرستيده است»، و از اين امر رغبتي شگرف به نف و تغيير نشئت مي گيرد. رنسانس روشن ترين دليل و حيرت انگيزترين مثال اين امر است. اگر نخواهيم درباره آنچه در زمان خود ما در سطحي بمراتب خطرناكتر رواج دارد سخن بگوييم؛ هنوز «انسان» است كه در معرض خطر است، اما با تأكيداتي به كلّي متفاوت.
{21} اين استدلال تلويحي با اين استدلال معادل است: آموزه ودانته اي (وداها) {مجموعه چهار كتاب مقدس هندويي اند. آموزه ودانته اي يعني آموزه يكي از نظامهاي فلسفي هندويي كه مبتني بر وداهاست و صيغه وحدت وجودي دارد.} نادرست است چرا كه مسيح، كه از دوشيزه اي زاه شد، آن را تعليم نكرد، و چون بادرايانه Badarayana {شخصي افسانه اي كه طبق سنت هندو نگارندة كتاب برهمه سوتره است} كه آن را تعليم كرد، از دوشيزه اي زاده نشد. در هر حال ، اجازه دهيد بيفزاييم كه، از يك سو، اصول و دانته اي در جاي جاي مابعدالطبيعه و عرفان مسيحي نيز ديده مي شود و، از سوي ديگر، حقيقت فلان نظر ارسطويي يا افلاطوني مسيحياني را كه آن را فهم مي كنند به مسيحي ساختن آن سوق داده است، و اين مطلب مانند اين است كه بگوييم هر حقيقتي از كلمة سرمدي الهي سرچشمه مي گيرد.
{22} نيازي به گفتن نيست كه مسئله، در اينجا، مسئلة مناقشه در اعتبار اوپاية مسيحي في حد نفسه نيست، بلكه مسئله بيان يك وجه، يا دليل زيربنايي پديدة اسلام است. كه در بافت خود همچون اصلاحگري ظاهر مي شود كه درجة خاصي از تعادل را در خصوص مسيح مركزي اراده گرايانه برقرار مي كند.
{23} پانصد سال پس از بودا، سنت در معرض خطر بود، اگر نه در معرض خطر انهدام، لااقل در معرض خطر اينكه به نحو فزاينده اي به جماعتي رهباني محدود شود بي آنكه بتواند در سطح جهاني پرتو افشاني كند؛ همة مساعي معطوف به پرتيكا بودا، اهل مراقبة خاموش و منزوي، شد Pratyeka Buddha {لفظي سنسكريت به معناي «بيداري شدة تنها» ست و، در دين بودا، بر كسي اطلاق مي شود كه به تنهايي و فقط براي خودش به بيداري رسيده است. در مقابل كسي كه در باب همة امور به بيداري رسيده است و به او سميك سمبودا (Samyak Sambuddha) نام مي دهند}. آن گاه بود كه مهايانه، با آرمان خود يعني «بودي ستوه» Bodhisattva {موجودي نوراني و مهربان كه براي رستگاري ديگران از وارد شدن به نيروانه خودداري مي كند}، كه نه تنها تجسم كناره گيري قهرمانانه بلكه تجسم شفقت فعالانه نيز بود، پا به ميان گذاشت. در اينجا بايد توجه داشت كه «شفقت» در دين بودا به اين معناست كه مطمئنا معرفت تام ذاتا مستلزم فعاليت ظاهري خاصي نيست، بلكه مستلزم آگاهي اي است كه بهره مند از بعدي از وجود، يعني جمال و خير، است ؛ و بنابر رأي ابن عربي، اين حقيقتا وجهي از ذات الهي است.
{24} خلط آنان با «مصلحان»، كه شأنشان درست متضاد با شأن آنان است شوخي بي لطفي است. كساني گفته اند اگر قديس فرانسواي آسيزي نيامده بود، مسيح مجبور به بازگشت مي شد؛ و اين بياني رمزي است كه شأن مورد بحث را بخوبي نشان مي دهد.
{25} بنا به ادله اي كه قبلا بدانها اشاره شد، در اينجا نمي توان اشكال كرد كه بسياري از احاديث به محبت پرداخته اند و اين امر اخير {يعني محبت} نمي توانست درصدر اسلام مفقود باشد. محبت صريحا در اصول تصوف اوليه كه – همان گونه كه گفتيم – مبتني است بر «توبه» و سير در «مقامات» نيامده است. ابن عربي گفته است: «اسلام دين محبت است»؛ از بابت نتيجه اش، نه از بابت مباني عامش؛ از بابت ذاتش، نه از بابت اصول مدونش.«شراب» (خمر) و «شب» (ليله)، يا مستي معنوي و تأنيث باطني شبه الهي، تنها در طريقت پديد مي آيد.
{26} فيلون اسكندراني Pholo of Alexandria (در حدود 50 م – در حدود 20 ق.م) {متفكر و مفسر يهودي} افلاطوني بود، نه اهل قباله.
{27} چنين شبه تعريفهايي در عين حال هم دقيق وهم تقريبي اند، چون به هيچ وجه ممكن نيست حق مطلب را در باب تمامي اختلافات معنايي جزئي در چند كلمه ادا كرد.
{28} غزالي، كه غيرت {ديني}اش او را به رد معتقدان به تجسد خدا در {حضرت} عيسي {ع} سوق داده بود، در تصريح به اين امر درنگ نداشت كه معجزة تبدل عصا به اژدها به دست {حضرت} موسي {ع} از معجزة زنده شدن مردگان به دست مسيح بزرگتر است؛ و اين خطايي است فاحش، زيرا انداختن عصا به فرمان خدا و آن گاه گريختن از اژدها اعجاز نيست؛ اژدها شدن عصا حقيقتا كار خارق العادة عظيمي است، اما به {حضرت} موسي {ع} ربطي ندارد.
{29} پيامبر {ص} در مناسبات خصوصي تر خود، و به تعبيري، در حاشية رسالتش سادگي اي تا اندازه اي سرخوشانه داشت كه انسان را به ياد كريشنا Krishna {يكي از خدايان مهم دين هندو كه تجسد ويشنو (Vishnu) است و دومين خداي تثليث هنداون} مي اندازد، و ، به تعبيري كه وافي تر به مقصود و تا حدي معتدلتر است، راما كريشنا پر مهمسه {عارف بزرگ هند در قرن نوزدهم} را به ياد مي آورد.
{30} نكته بسيار دقيقي باقي مي ماند كه نيازمند توضيح است، و آن اينكه مورد كعب جنبه آي سحر آميز را نشان مي دهد كه مشابه است با آنچه در مورد شمعي رخ داد. شمعي داوود را و از اين رهگذر، تلويحا، اولاد پيامبر – پادشاه را نفرين كرده بود. داوود آن هتك حرمت را كيفري الهي تلقي كرد، و بعدا، كه دوباره قدرتمند شد، عذرهاي شمعي را نيز پذيرفت و سوگند خورد كه از كشتن او چشم بپوشد؛ اما پيش از مرگ به سليمان امر كرد كه نفرين كننده را به قتل رساند (آن سوگند تنها خود داوود را ملتزم مي كرد) تا آن نفرين هنوز مؤثر را، كه شمعي به زبان آورده بود، و افسون آن تنها با بازگشتنش به نفرين كننده مي توانست باطل شود، از سليمان بگرداند. آنچه در دنبالة داستان كتاب مقدس مي آيد ما را وا مي دارد كه بيفزاييم سليمان خواسته هاي ظاهرا تناقض آميز پدرش را با نوعي آزمايش سخت تلفيق كرد كه در آن آزمايش داوري نهايي منوط مي شد به اينكه آيا آن مرد گناهكار يك رشته كار خاص را انجام مي دهد يا نه. بدين ترتيب شمعي، در عين حال كه حكم خدا را آشكار مي ساخت، مسئوليت سرنوشت خويش را پذيرفت {ر.ك.به: كتاب دوم سموئيل نبي، باب شانزدهم و نوزدهم، كتاب اول پادشاهان ، باب دوم}.
{31} بنابر حديثي اسلامي، نفس آدم در ابتدا نپذيرفت به بدني در آيد كه برايش از خاك رس ساخته بودند و تصميم به ورود به بدن نگرفت تا آنكه با موسيقي آسماني به سوي آن كشيده شد؛ اين موسيقي در قرآن به صورت سورة ياسين بازسازي شده است.
{32} خصيصة عربي و اصالت نافذ هنر اسلامي را گاه به بهانة اينكه از عناصر بيگانة به وام گرفته شده فراهم آمده، انكار مي كنند؛ انكاري كه علي رغم اينكه به طور نسبي تا حدي قابل قبول است، من حيث المجموع نامربوط است. از سويي، هنر اسلامي – حتي هنر ايراني، تركي، يا هندي – عميقا عربي است زيرا اسلام است كه به آن تعين مي بخشد؛ از سوي ديگر، اين هنر كاملا اصيل است و جز اين نمي تواند بود، چرا كه الگوهاي آن هر چه كه باشد، از يك درست آييني باطني و بدين سان الهامي آسماني نشئت مي گيرد.
{33} سورة فاطر، آيه 15،«بي نياز» به معناي واقعي كلمه همان «ناوابسته» (غني) اي است كه به هيچ چيز و هيچ كس نياز ندارد زيرا منشأ همه {چيز} است و هر چيز را درخويشتن دارد، و به اين دليل است كه «ستوده» (حميد) هم هست.