باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 2 آذر 1387 كاربران برخط 147 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
بازخوانى شكست راست گرايان افراطى
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


آنها فرانسه را پشت سر خود بسيج كرده اند و خودشان پشت شور و هيجان مشروع آن پنهان شده اند. آنها دهن ها را مى بندند و دل ها را به هيجان مى آورند و ذهن ها را فاسد مى كنند. من هيچ جرم مدنى بزرگتر از اين سراغ ندارم.

اميل زولا «من متهم مى كنم»

 
   ● نويسنده: مهدي - يزداني خرم

منبع: روزنامه - شرق

 
 

شرايط خاص همواره آدم هاى مخصوص به خودش را مى طلبد. داستان زولاى نويسنده و مفهوم روشنفكرى را نيز بايد يكى از اين شرايط خاص دانست كه در جريان تاريخ روشنفكرى جايگاه مهمى را به خود اختصاص مى  دهد.

در واقع اتحاد برخى روشنفكران مهم فرانسوى در سال هاى پايانى قرن نوزدهم و تقابل ايشان با جناح راست افراط گرا كه اعم كرسى هاى زمامدارى و پايگاه هاى اجتماعى جامعه روز فرانسه را در اشغال داشت را مى توان هواى تازه اى در حوزه ادبيات و تعهد دانست. ماجراى «دريفوس» و تولد واژه روشنفكر، دليل اين اتفاق درخشان تاريخى بود كه البته قربانى هاى خود را نيز داشت. اما نكته مهم را بايد چهره جديد از نويسنده اى دانست كه در اوج شهرت، ثروت و اقبال عمومى خود را در مقابل كليساى كاتوليك،كليساى پروتستان و راست گرايان افراطى قرار داده و هزينه هاى آن را نيز پرداخت مى كند... نوشتن از ماجراى دريفوس نه تنها بازخوانى يك پرونده قديمى بلكه توجه به معيارهايى است كه نويسنده اى چون زولا را در مقام تركيبى از نويسنده و مصلح اجتماعى معرفى مى كند. فرياد زنده باد آزادى در اين بازخوانى شعارى تكرارى اما مهم است كه زولا و يارانش را در موقعيت اقليت قرار داد. موقعيتى كه حق تبعيد خودخواسته نويسنده را نيز به همراه داشت. با اين كليات نگاهى به جريان و نقش زولا در اتحاد روشنفكرى- ادبى فرانسه و قضيه و دريفوس خواهيم داشت.

۱- اميل زولا را در نظر بگيريد در سال هايى كه جامعه فرانسه هنوز نتوانسته با شاخصه هاى ادبيات ناتوراليستى او آشتى كرده و مقامات مذهبى مدام در حال انكار و تحريم او هستند. زولا در سال هايى نوشتن را آغاز مى كند كه جامعه فرانسوى تجربه طولانى رمانتيسم فرانسوى را تجربه كرده و آن را پذيرفته است و در اين روند ادبيات شكل منحصر به فردى پيدا كرده است. يعنى قشر بورژوا كه در فاصله بين سقوط ناپلئون (۱۸۱۴) تا سقوط پاريس (۱۸۷۰) با وجود ناآرامى هايى مانند جريان لويى فليپ روند خوانش استعارى و شاعرانه از ادبيات اعم از رمان و شعر را سرلوحه جهان بينى خود قرار داده اند. نويسنده جامعه فرانسه در اين پروسه طولانى زيستى و تاريخى منهاى تمام ارزش ها و خلاقيت هاى ادبى خود هنوز مرجعيت و اجازه حركت هاى سياسى و اجتماعى را ندارد. در واقع با وجود نفوذ ويكتور هوگو در دستگاه قانونگذارى و يا برخى نقش ها و فعاليت هاى اجتماعى كوچك جامعه، آن دوره از نويسنده خود توقع چنين حركت هايى را ندارد. اين جامعه مخاطب ادبيات را نه مردم عادى بلكه بورژواها و اشرافى تشكيل مى دهند كه به واقع حامى نويسندگان هستند و چه بسا با برداشتن چتر حمايتى خود از سر ايشان آنها را منزوى و گوشه نشين مى كردند. در واقع ساختار جامعه فرانسه بعد از تجربه ناپلئون اول تركيبى از سنت  گرايان و ناسيوناليست هاى دو آتشه است كه ارزش هاى مذهبى را ستوده و اعتقاد به وضعيت «تثبيت» كشور فرانسه دارند. در اين راه نوع ادبيات موردپسند ايشان نيز بنابر شرايط اخلاقى و مصلحت هاى سياسى عوض مى شود؛ به طورى كه نويسنده اى مانند استاندال كه منش فكرى مستقل و تا حدودى منتقدى دارد در دوران حيات خويش مطرود باقى مى ماند و برخى چهره هاى ديگر و به خصوص شاعران رمانتيست به بلندگويى براى آفريدن شور و شكوه روح فرانسوى تبديل مى شوند. اصولاً اين برخورد با رمانتيسم در فرانسه شكاف عميق  فكرى اى بين آنها و رمانتيست هاى آلمانى به وجود مى آورد و گاه رمانتيسم فرانسوى را به  سوى سانتى مانتاليسم هدايت مى كند. در واقع شايد تجربه جامعه بورژواى فرانسه كمتر به آنها اجازه مى داد كه نقش هاى مستقل ترى براى نويسنده خود قائل شوند و اين روحيه خاص و در عين حال ملال آور نويسنده فرانسوى را در روايت هاى داستانى خود دچار مشكل مى كرد. بورژوازى سنت گراى فرانسوى هيچ گاه چنان فرصتى به چپ هاى نوظهور نداد و «كمون پاريس» تجربه اى بود تا اين راستگرايان افراطى كه اغلب وجهه هاى مذهبى را نيز ايجاد مى كردند، در برابر پديده اى به نام ادبيات چپ و يا مردمى جبهه بگيرند. عنصرى به نام «پاستوريزه كردن ادبيات» براى تثبيت زندگى و منش بورژوايى از جمله محصولات چنين روندى است. به طورى كه نزديك شدن به مفاهيم قابل ستايشى چون اخلاق، نويسنده فرانسوى را با مشكل موقعيت اجتماعى روبه رو مى كرد و اين در حالى است كه نخستين رئاليست ها از ميان فرانسوى ها چهره مى شدند. اين روند تا پايان دوره ناپلئون سوم كم و بيش روح حاكم بر روابط ميان نويسنده و جامعه حامى آن است. ظهور اميل زولا در نيمه دوم قرن نوزدهم (متولد سال ۱۸۴۰) از يكسو و فراگير شدن مطبوعات و جريان هاى چپ از سوى ديگر، بيانگر و نويددهنده اتفاق هايى تازه است. زولا را بايد نويسنده اى معترض و به قولى شورشى دانست كه ريشه هاى زندگى خانوادگى اش را هيچگاه فراموش نكرد. ناتوراليسم به عنوان مانيفستى داستانى اولين ضربه مهم را به چهره بورژوازى راستگراى فرانسه وارد مى كند. آثار تكان دهنده نويسنده مانند: نان، سهم سگان شكارى، زمين، ژرمينال، آسوموار، قلب پاريس و به طور كلى مجموعه رمان هاى خانواده روگن ماكار، هر يك به بيانيه ها و متونى انتقادى تبديل مى شوند كه قهرمان هاى خود را اغلب از ميان قشر ضعيف و يا فاسد جامعه فرانسه يافته اند. حمله اميل زولا به راستگرايان را بايد در اغلب آثار وى به خصوص رمان شكست درك كرد؛ رمانى درباره شكست مفتضحانه ارتش فرانسه از نيروهاى بيسمارك صدراعظم آلمان كه در نهايت به سقوط امپراتورى ناپلئون سوم انجاميد. در اين سال ها اميل زولا چهره اى ناخوشايند است و در عين اينكه آثار پرفروش و ارزشمندى را خلق كرده مطلوب بورژوازى فرانسه قرار نمى گيرد، به طورى كه وى هيچ گاه به عضويت آكادمى فرانسه درنيامده و همراهى اش با نهضت هاى انقلابى هنر مانند امپرسيونيسم، او را بين نويسندگان مستقل و نوگرا محبوب مى كند. پس وضعيت اميل زولا در سال هاى پايانى قرن نوزدهم وضعيتى خاص است، به اين صورت كه مدام در حال تحمل انتقادهاى نهادهاى اخلاقى و مذهبى از يكسو و حمله نويسندگان مخالفى چون گنكور قرار دارد. اما يك مولفه در اين ميان غيرقابل انكار است و آن اينكه زولا در اين سال ها به عنوان يك نويسنده بزرگ پذيرفته شده است.

شايد اگر اميل زولا به مانند بسيارى ديگر از نويسندگان فرانسوى به زندگى آرام خانوادگى خود ادامه مى داد و بعد هم در آرامش از دنيا مى رفت، چنين تاثير فكرى اى كه جريان روشنفكرى از آن دم مى زند را ايجاد نمى كرد. زولا در سال ۱۸۹۷ از حكمى آگاه مى شود كه براساس آن يك نظامى يهودى ارتش فرانسه به نام آلفرد دريفوس را به جرم خيانت و جاسوسى محكوم، خلع لباس و به جزيره شيطان در گويان فرانسه تبعيد مى كرد. اين محاكمه كه آغاز آن در سال ۱۸۹۴ بود، در جامعه فرانسه و به خصوص ناسيوناليست ها، ضديهودى ها و در نهايت راستگرايان موجى از خشنودى را به وجود آورد و روحيه فرانسوى ايشان را ارضا كرد. طى اين محاكمه توجه اميل زولا كه در آن روزگار در اوج شهرت و ثروت به سر مى برد و حتى طبقات بورژوا نيز از در مصالحه با وى درآمده بودند، به اين قضيه جلب شد. زولا در ابتدا به همراه برخى ديگر از نويسندگان، منتقدان و هنرمندان ديگر آن دوره توجه چندانى به قضيه نشان نداد اما بعد از اعلام محكوميت در پاييز ۱۸۹۷ قضيه شكل ديگرى به خود گرفت. به عقيده ميشل ويندك در كتاب قرن روشنفكران دليل اقدام زولا اينچنين بود «تهور و جسارتى كه رمان نويس بزرگ در ماجراى دريفوس از خود به ظهور رساند تا حدى به دليل همين وضعيت دوگانه بود: ثروتمند بودن و شهرت داشتن و در همان حال پشت سر در سراى جامعه نخبگان فرانسه ماندن و به درون سرا راه نيافتن.» در عين حال زولا از طبقه اى برخاسته بود كه مفهوم بى عدالتى را بار ها درك كرده بود و انديشه هاى چپگراى وى را به خصوص در دو رمان زمين و ژرمينال را باعث شده بود. در هر صورت زولا به همراهى برخى ديگر از چهره هاى ادبى و هنرى آن روزگار به نوشتن مقالاتى در روزنامه فيگارو پرداخت، مقالاتى در باب نقد ارتش و جامعه ناسيوناليست بورژوا كه موجب شده بود با چشم پوشى ناعادلانه بر گناه يك افسر فرانسوى به دنبال مقصرى ديگر گشته و او را به زنجير كشند. با اوج گرفتن حملات زولا، حمله هدايت شده اى عليه وى صورت گرفت. انبوه نقد ها، دشنام ها و هتك حرمت ها او را متهم به دفاع از خائن به ملت فرانسه مى كردند. اين انتقاد ها زولا را برانگيخت تا در يكى از ماندگارترين متن هاى روشنفكرانه جهان به نام «من متهم مى كنم» (accuse' J)حملات ناسيوناليست ها و راستگرايان را پاسخ دهد. او در اين مقاله كوتاه با استفاده از صراحتى كه در زمان هاى خود نيز از آن سود برده بود، رئيس جمهور را مخاطب قرار داده و از ظلم رانده شده بر دريفوس مى نويسد. استفاده زولا از تكنيك مختلف در ايجاد حالتى تهاجمى متنى را آفريد كه هر قسمت از آن با يك ريتم و ضرباهنگ خاص نوشته شده است. او نوشت: «... جنايت است متكى بودن به مطبوعات فاسد و گذاشتن اينكه كثيف ترين آدم هاى پاريس از تو دفاع كنند تا آنجا كه كثافت و فساد گستاخانه پيروز شود و حق و عدالت و شرافت شكست بخورد.» من متهم مى كنم را بايد اولين متن روشنفكرانه يك نويسنده بزرگ دانست كه در يك موقعيت حساس تاريخى كه نياز به اتحاد روشنفكرى عليه يك فاجعه احساس مى شود، خلق شده است. زولا به عنوان نويسنده اى معترض به سيستم حكومتى فرانسه كه تحت حمايت راستگرايان به اغماض هايى چند در باب عدالت دست زده بود، توانست منش نويسندگى را تغيير داده و او را وارد عرصه اى فراگير تر نمايد. بعد از انتشار من متهم مى كنم جنگ قلمى كه بين زولا و برخى نويسندگان ناسيوناليست مطرح مانند موريس بارس به اوج مى رسد جامعه ادبى فرانسه كه در بسيارى شرايط تحت قيموميت اشراف و مادام ها، كنتس ها، دوشس ها و به طور كلى قشر مرفه پاريسى است، در اين بازى بزرگ امتحان  خوبى پس مى دهد و ما مى بينيم كه امضا هاى بسيارى عليه دادگاه دريفوس و در حمايت از زولا و يارانش جمع آورى مى شود. امضاى چهره هايى چون مارسل پروست، ژرژ سورل، لوسين هر و از همه مهم تر آناتول فرانس پاى اين بيانيه، موقعيت راستگرايان را به مخاطره مى  اندازد. پاريس شوكه مى شود و دولت زير فشار سنت  گرايان و اعوان آنها زولا را محاكمه و به يك سال زندان و پرداخت غرامت محكوم مى كند. ديكتاتورى در اين مقام روى اصلى خود را نشان مى دهد و مفاهيمى چون جمهورى و يا عدالت خواهى كه بانگ آن گوش فلك را كر كرده بود تحقير مى شود. زولا پيش از حكم دادگاه بدوى و براى حفظ جان خود و خانواده اش از پاريس به انگلستان مى گريزد كه همين امر راستگرايان را بر آن وامى دارد تا نشان لژيون دنور او را بازپس گيرند.

در هر صورت بازگشت زولا به فرانسه بعد از يك سال آوارگى با فشارى صورت مى گيرد كه نويسندگان، روزنامه نگاران و برخى چهره هاى فرهنگى ديگر در باب قضيه دريفوس ابراز مى كنند. اردوى طرفداران زولا كه بعد از نامه سرگشاده من متهم مى كنم شكل گرفته بود به تدريج وسيع تر شده و چنان شورى برمى انگيزد كه راستگرايان، پروتستان ها و كاتوليك هاى متعصب و ناسيوناليست ها را وادار به موضع گيرى عيان و آشكار مى كند. حكم تجديدنظر در راى دريفوس را بايد اولين پيروزى مهم ياران زولا دانست كه حال با رهبرى چهره اى چون آناتول فرانس پيش مى روند. تجديدنظرى كه بالاخره بعد از مدت كوتاهى از مرگ مشكوك زولا صورت گرفته و دريفوس بى گناه شناخته مى شود. مرگ زولا به سال ۱۹۰۲ در حالى صورتى مى پذيرد كه لوله بخارى اتاق خواب وى به طرز مشكوكى بسته و نويسنده بر اثر مسموميت ناشى از دى اكسيدكربن جان خود را از دست مى دهد. اما مرگ زولا نمى تواند انجمن دريفوسى ها را كه حالا پايگاه هاى محكمى بين قشر دانشگاهى و روشنفكران نوظهور پيدا كرده اند از فعاليت خود دور كند. ماجراى آلفرد دريفوس را بايد نقطه عطفى از حركت هاى مستقل يك نويسنده دانست كه بى مهرى ساليان طولانى جامعه و راست گرايان افراطى را بر جان خريده و در عين حال به هدف خود دست پيدا كرد. در باب ماجراى دريفوس آثار فراوانى نوشته شده، اما اتفاق مهمى كه اين ماجرا سرآغاز آن بود، پررنگ تر شدن معناى نويسنده- روشنفكر در جامعه فرانسه و متفكران آن شد. زولا در موقعيتى كه تاريخ در حال قربانى كردن حقيقت بود، اينچنين مى نويسد: «من فقط يك سودا در سر دارم. سوداى وضوح و روشنايى به نام بشريتى كه اين همه رنج برده است و حق دارد كه خوشبخت شود.» اين معنا با وجود سمبليسم عريان و واضحى كه در آن به چشم مى آيد، بيانگر دو مسئله مهم است. نخست آنكه، نويسنده به عنوان شاهد و ناظرى كه برخى واقعيت هاى مهم روزگار خويش را بهتر مى بيند بايد تن به تعهدى دهد كه لزوماً مى تواند بيانگر آرا و خواسته هاى حزب و يا ايدئولوژى خاصى نباشد. او در يك قضيه قضايى هويت و صورتكى را زير سئوال مى برد كه جامعه فرانسه بارها از آن ضربه خورده بود. جامعه اى كه انقلاب ۱۷۸۹ را در آستين داشت و ناگهان دريافت كه امپراتورى جديد آرمان هاى آن را به نفع خود مصادره كرده است. جامعه اى كه با وجود سيستم پارلمانى و دموكراتيك نوه ناپلئون را مى پذيرد و باز هم از اصول گرايان سنتى فريب مى خورد، كه نتيجه آن هم شكست حقارت بار ۱۸۷۰ از آلمان است. اين مشى ديكتاتوروار زولا را بر آن داشت كه با استفاده از اين ماجرا و در يك موقعيت تاريخى مهم روشنفكران و نويسندگان جامعه فرانسوى را هرچند به سختى اما به تدريج متحد كرده و اجازه ندهد تا سيستم راست گراى بورژواى پاريسى بار ديگر جمهورى را به صورت مضحكه و مترسك درآورد. نكته دوم هم در ادامه اين حركت است كه نويسنده اى چون زولا عمق جامعه را هدف قرار مى دهد و كاركرد روشنگرى روشنفكرانه را براى ايشان متصور مى داند. جامعه اى كه سا ل ها بر سر انحصارطلبى سنت گرايى جامعه بورژوا (كه حتى انقلاب را هم به نام خود مصادره كرده اند) در موقعيتى منفعل قرار گرفته است. زولا با اعلام راى اتهام خود برعليه دادگاه دريفوس و نبرد براى متحد كردن روشنفكران هم عصر خود موفق مى شود تا نقش پررنگ نويسنده را در مراحل مختلف و حساس تاريخى كه فاجعه اى را در آستين دارد، ابراز كند. او در جايى از نامه من متهم مى كنم، چنين مى نويسد: «تمام آنچه در آنجا به حركت افتاده، از جنون و بلاهت و تخيلات ديوانه وار و اعمال پليسى پست و سنت هاى تفتيش عقايد و جباريت و لذت بردن چند ستاره به دوش كه چكمه بر سر ملت نهاده اند و خفه كردن فرياد حقيقت و عدالت در گلوى او، به بهانه دروغين و وهن آور صلاح دولت...» زولا با پاريس جنگيد و اين جنگ را برد. جنگى كه هوايى تازه براى دموكراسى و جامعه فرانسه بود.

 

    128 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات منطقه مرتبط:
●   فرانسه (111)

افراد مرتبط
●  زولا   اميل(1)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:31/03/1384

تاريخ شمسی نشر:31/03/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب