در مطالعات مربوط به زندگى، نكته جالبى كه مشخص مى شود اين است كه نوع بشر بسيار بيش از آنكه سازنده محيط باشد، محصول آن است. در تاريخ بشر، به آفرينش آگاهانه در قلمرو عادت و عرف توجه چندانى نشده است. عرف نتيجه انباشت تجربيات بنيادين بشر است، و به همين شكل نيز تحت تاثير پيشرفت هاى تكنيكى يا موقعيت هاى خاص در مبارزات انقلابى استحاله مى يابد. اما در شكل اصلى خود، عرف بيشتر گذشته جامعه بشرى را مى نماياند تا زمان حال آن را.
پرولترياى ما جوان است و نياكانى ندارد. بخشى از پرولتريا در ده سال اخير از ميان رعيت هاى عادى و بخش عمده آن از ميان فقرا برخاسته است. زندگى پرولتريا در جامعه ما سرچشمه هاى اجتماعى آن را مى نماياند. كافى است «اخلاق مردم خيابان راستريائف» اثر گلب اسپنسكى را به ياد آوريم. مشخصه هاى اصلى مردم راستريائف، يا به عبارت ديگر، كارگران شهر تولا [شهرى در مركز روسيه] در ربع آخر قرن پيش چيست؟ آنان همگى شهرنشينان يا كشاورزانى فقيرند كه اميد به استقلال را به كل از دست داده اند، و تركيبى از خرده بورژواهاى بى سواد و مردم محروم را شكل داده اند. از آن زمان تاكنون پرولتريا گامى بلند، البته در عرصه سياست و نه در عرصه زندگى و اخلاق، برداشته است. مسلماً خيابان راستريائف به آن شكل بدوى ديگر وجود ندارد. رفتار وحشيانه با شاگرد مغازه ها، رفتار برده وار با كارمندان، شرارت بر اثر مستى، و نزاع هاى خيابانى فراموش شده است. اما در رابطه زن و شوهر، و رابطه والدين با فرزند در زندگى خانوادگى كه گويى بى اطلاع از تحولات جهانى ادامه مى يابد، راستريائفيسم هم چنان ادامه دارد. ده ها سال رشد اقتصادى و فرهنگى لازم است تا آخرين آثار راستريائفيسم از زندگى ما چه فردى و چه خانوادگى، محو شود و همه چيز در سيطره روح مالكيت اشتراكى از نو بنا شود. در كنفرانس متخصصان تبليغات در مسكو كه قبلاً به آن اشاره شد، معضلات زندگى خانوادگى يكى از مباحث مهمى بود كه مطرح شد. در اين مورد هر كس به نوعى معترض بود. تصورات، ملاحظات و به خصوص سئوالات بسيار زياد بود؛ اما براى هيچ يك جوابى نبود، چرا كه سئوالات اساسى درست طرح نشده، هيچ گاه در مطبوعات و ميتينگ ها مورد توجه قرار نگرفته بودند. زندگى كارگران عادى و زندگى كمونيست ها، و راه برقرارى ارتباط بين اين دو عرصه اى فراخ براى تامل، استنتاج و كاربرد عملى در اختيار مى نهد.
ادبيات ما در اين مورد كمكى نمى كند. هنر ذاتاً محافظه كار است، هنر از زندگى فاصله مى گيرد و به سختى مى تواند وقايع را به شكلى كه رخ مى دهند ارائه كند. رمان «هفته»، اثر ليبدينسكى، بين تعدادى از رفقا شور و شوقى برانگيخته است، شوقى كه از نظر من بيش از حد است و ممكن است براى اين نويسنده جوان دردسرساز باشد. رمان هفته به رغم نشانه هاى هوش و استعداد، مشخصه هاى نوشته پسربچه هاى دبستانى را دارد. با كارى سخت تر و توجه به جزييات ليبدينسكى مى تواند يك هنرمند شود، و من دوست دارم فكر كنم چنين خواهد شد. به هر حال، اين ويژگى نبود كه در آن زمان ما را جذب كرد. هفته چيزى نو و مهم بود، اما نه به خاطر موفقيت هنرى، بلكه به خاطر پرداختن به بخش «كمونيستى» زندگى. اما در اين مورد خاص نيز اهميت كتاب مشخص نمى شود. «gubkom» به روش هايى بيش از حد آزمايشگاهى نمايانده مى شود؛ اما اين نمايش ريشه هاى عميقى ندارد و سازماندهى شده نيست. بنابراين، كل رمان هفته چيزى بيش از پراكنده گويى هاى فصل بندى شده نيست، رمانى است درباره مهاجران انقلابى كه درگير زندگى شده اند. البته نمايش زندگى «gubkom» عملى جالب و آموزنده است، اما مشكلات وقتى ظاهر مى شوند كه زندگى سازمان كمونيستى وارد زندگى روزمره مردم مى شود. در اين جا بايد به نكته اى مهم اشاره كرد. حزب كمونيست در عصر ما محور اصلى هر نوع حركت پيشرو آگاهانه است. در نتيجه، وحدت آن با توده مردم اساس كنش، واكنش و مقاومت تاريخى است.
كمونيسم روسى ده ها سال پيش از ظهور زندگى روزمره در روسيه وجود داشته است، و اين تقدم حتى در بعضى حوزه ها به يك قرن مى رسد. اگر چنين نبود، حزب كمونيست تبديل به قدرت انقلابى عظيمى در تاريخ نمى شد. نظريه كمونيستى به كمك ابزارهاى رئاليسم و حساسيت ديالكتيكى، روش هايى سياسى براى ضمانت تاثير حزب در موقعيت هاى آشنا ارائه مى كند، اما انديشه سياسى يك چيز است و مفهومى كه مردم از اخلاق در ذهن دارند چيزى ديگر. سياست به سرعت تغيير مى كند، اما اخلاق به سختى با گذشته پيوند دارد.
اين وضعيت جدال هاى درونى طبقه كارگر را آنجا كه دانش نو به جدال با سنت برمى خيزد، توضيح مى دهد. اين جدال ها آنجا سخت تر مى شوند كه نشود آنها را در عرصه زندگى اجتماعى توضيح داد. ادبيات و مطبوعات به آنها نمى پردازند. گرايش هاى نوين ادبى كه مى خواهند همگام با انقلاب باشند، خود را درگير كاركردها و عرف هاى مبتنى بر مفاهيم موجود اخلاق نمى كنند، چرا كه آنان در پى تغيير زندگى اند، نه توصيف آن! اما اخلاق جديد از هيچ به وجود نمى آيد؛ بايد به عناصرى از زندگى پرداخت كه وجود دارند و آماده تغيير و تحول اند. پس شناخت اين عناصر امرى واجب است. اين امر نه تنها به كار تحول در اخلاق، كه براى تحول در هر شكلى از كنش آگاهانه بشرى نيز به كار مى آيد. بنابراين اگر نيت تلاش براى بازسازى اخلاق است، ابتدا بايد دانست چه چيز پيشاپيش وجود دارد، و به چه شيوه اى تغيير آن موجب پيشرفت مى شود.
ابتدا بايد ببينيم در كارخانه بين كارگران، در تعاونى ها، باشگاه، مدرسه، ميخانه و خيابان چه مى گذرد. همه اينها را بايد بدانيم، بايد بقاياى گذشته را بشناسيم و براى آينده مهيا شويم. بايد نويسندگان و روزنامه نگاران مان را براى كار در اين جهت سازماندهى كنيم. آنان بايد زندگى را به همان شكل كه از خلال توفان انقلاب پيش مى رود، برايمان توصيف كنند.
البته همه مى دانيم براى جلب توجه نويسندگانمان تقاضاى صرف كافى نيست. به اين منظور نياز به سازماندهى و رهبرى مناسب داريم. در وهله اول، مطالعه و وضوح بخشيدن به زندگى طبقه كارگر رسالت اصلى روزنامه نگاران است _ آنان كه در هر حوزه اى، گوش و چشم خود را به خوبى باز مى كنند. بايد آنان را به شيوه اى سازماندهى شده آموزش دهيم، هدايت و اصلاحشان كنيم تا نويسندگان انقلابى آينده شوند، نويسندگانى كه براى زندگى روزمره مى نويسند. در همين حين، بايد ميدان ديد نويسندگان روزنامه هاى كارگرى را گسترده تر كرد. هر يك از اين روزنامه ها مى توانند نويسندگانى خلاق تر و سرگرم كننده تر از آن چه امروز در اختيار دارند داشته باشند. به اين منظور، بايد پرسش هايى طرح كنيم، وظايف را تعريف كنيم، بحث به وجود آوريم و بر ادامه كار اصرار ورزيم.براى نيل به سطح فرهنگى بالاتر، طبقه كارگر _ و مهم تر از همه، رهبران آن _ بايد آگاهانه زندگى خود را بررسى كند. به اين منظور، بايد اين زندگى را بشناسد. پيش از به قدرت رسيدن بورژوازى، اين رسالت در ابعادى وسيع به دوش روشنفكران آنان بود. وقتى بورژوازى هنوز اپوزيسيون به شمار مى رفت، شاعران، نقاشان و نويسندگانى بودند كه به آن مى انديشيدند. در فرانسه قرن هجده كه قرن روشنگرى نام گرفته است، به وضوح شاهد دورانى هستيم كه در آن فيلسوفان بورژوا مفهوم اخلاق فردى و اجتماعى را تغيير دادند و كوشيدند اخلاق را تحت سلطه عقل درآورند. آنان درگير مسائل سياسى، كليسا، رابطه زن و مرد، آموزش و نظاير آن شدند. شكى نيست كه اين تلاش ها، به رشد سطح عقلانى فرهنگ بورژوازى بسيار كمك كرد. اما تمام تلاش هاى فيلسوفان قرن هجده در راه سلطه عقل بر روابط فردى و اجتماعى، با مانع بزرگى مواجه شد _ اين واقعيت كه ابزار توليد در اختيار مالكيت خصوصى بود، و بر همين پايه بود كه جامعه مى بايد تحت لواى عقل برساخته مى شد. مالكيت خصوصى به معناى انجام بازى با نيروهاى اقتصادى است كه تحت هيچ شرايطى به كنترل عقل درنمى آيند. اين وضعيت هاى اقتصادى محدودكننده اخلاق اند، و مادامى كه نيازهاى بازار كالا جامعه را هدايت مى كند، نمى توان اخلاق مردمى را تحت سلطه عقل هدايت كرد. اين نتيجه بلافصل ايده هايى است كه فيلسوفان قرن هجده ارائه كردند، هرچند نمى توان از ذكاوت و شجاعت نهفته در نتيجه گيرى هاشان چشم پوشيد.در آلمان، دوران روشنگرى و نقادى اواسط قرن گذشته فرا رسيد. «آلمان جوان» به رهبرى هاينه و بوئرن در رأس اين جنبش قرار داشت. در اين برهه مى توان ديد كه نقادى با اهداف جناح چپ بورژوازى سازگار است، با روح بردگى، آموزش هاى ضدروشنگرى خرده بورژوايى و نگاه متعصبانه و غرض ورزانه به جنگ مخالف است، و مى كوشد نقش عقل را حتى به شيوه اى شك گرايانه تر از پيشينيان فرانسوى خود تثبيت كند. اين جنبش بعدها با انقلاب خرده بورژوايى ۱۸۴۸ ادغام شد، انقلابى كه نه تنها موجب تحول زندگى آحاد مردم نبود، بلكه حتى نتوانست از پس سلسله هاى پادشاهى كوچك و پراكنده آلمان برآيد.اما در تاريخ روسيه، روشنگرى و نقد وضع موجود جامعه تا پيش از نيمه دوم قرن نوزدهم به جايگاه مناسبى دست نيافت. چرنيشفسكى، پيسارف و دوبروليوبوف، كه همگى پيرو مكتب بلينسكى بودند، بيش از آنكه منتقد وضعيت اقتصادى باشند، نقد خود را به وجه مرتجع و منفعل آسيايى اخلاق معطوف مى كردند. اينان انسان واقعى امروزى را در تقابل با انسان سنتى قرار مى دادند، و مقصودشان از انسان امروزى كسى است كه محكوم به زندگى در لواى عقل است و به سلاح تفكر انتقادى مجهز شده است. اين جنبش، كه ارتباطى تنگاتنگ با تكامل گرايان «مردم پسند» (نارودنيكس) دارد، از كمترين اعتبار فرهنگى برخوردار است. بنابراين اگر متفكران فرانسوى قرن هجده فقط تاثير اندكى بر اخلاق گذاشتند _ آن هم از طريق موقعيت اقتصادى و نه از طريق فلسفه _ و اگر تاثير فرهنگى منتقدان آلمانى حتى از اين هم كم تر بود، تاثير مستقيم اين جنبش روسى بر مردم را اصلاً نمى توان به حساب آورد. نقش تاريخى اين متفكران روس كه از جمله آنها مى توان به نارودنيكس اشاره كرد، فراهم كردن شرايط براى شكل گيرى حزب پرولترياى انقلابى بود. تنها زمانى كه قدرت به دست طبقه كارگر افتاد مسئله تحول همه جانبه در اخلاق مطرح شد. اخلاق را نمى توان عقلانى كرد _ به عبارت ديگر، نمى توان آن را با معيارهاى عقل سازگار كرد - مگر آنكه توليد نيز در همين حين عقلانى شود، چرا كه ريشه هاى اخلاق در توليد است. سوسياليسم در پى آن است كه تمام اشكال توليد تحت سلطه عقل باشند. اما حتى پيشروترين متفكران بورژوا خود را محدود مى كنند به ايده عقلانى كردن تكنيك (از طريق به كار بردن علوم طبيعى، تكنولوژى، شيمى، اختراعات، ماشين ها) از سويى و عقلانى كردن سياست (با هوادارى از پارلمان) از سويى ديگر؛ اما آنها تلاشى براى عقلانى كردن اقتصاد نمى كنند، و همين باعث ادامه رقابت كوركورانه مى شود. بنابراين اخلاق جامعه بورژوايى وابسته به عاملى بى هدف و غيرعقلانى باقى مى ماند. آن زمان كه طبقه كارگر قدرت را در دست بگيرد، وظيفه اصلى خود را اعمال كنترل و نظمى آگاهانه و به كارگيرى اصول اقتصادى براى موقعيت هاى اجتماعى گوناگون خواهد دانست. فقط و فقط از همين طريق است كه احتمال ايجاد تحولى آگاهانه در اخلاق وجود خواهد داشت.
اگر موفقيت هايى در اين عرصه به دست مى آيد، نتيجه موفقيت در عالم اقتصاد است. اما حتى در موقعيت اقتصادى فعلى نيز مى توانيم نقادى، خلاقيت و عقلانيت بيشترى به حوزه اخلاق وارد كنيم. اين يكى از رسالت هاى زمان ماست. همچنين واضح است كه تحول كامل اخلاق - رهايى زنان از بردگى در خانه، آموزش اجتماعى كودكان، رهايى ازدواج از قيد اقتصادى و غيره _ تنها در پرتو توسعه اى درازمدت ممكن مى شود، و هر اندازه كه نيروهاى اقتصادى سوسياليسم بر نيروهاى سرمايه دارى غلبه كنند، تحقق اين هدف به همان اندازه نزديك خواهد بود. تحول انتقادى اخلاق امرى ضرورى است، چرا كه اشكال سنتى و محافظه كارانه زندگى با وجود شرايط پيشرفت دوام نخواهد داشت، شرايطى كه با توجه به منابع كمك هاى اقتصادى ما، اگر امروز مهيا نباشد فردا حتماً چنين خواهد بود. از سوى ديگر، حتى كوچكترين موفقيت ما در عرصه اخلاق، كه از طريق افزايش سطح فرهنگ زنان و مردان كارگر ممكن است، توانايى هاى ما در عقلانى كردن توليد را بالا خواهد برد و سرمايه هاى سوسياليستى را افزايش خواهد داد. اين امر به نوبه خود موجب گشايش باب هايى جديد در عرصه اخلاق خواهد شد. بنابراين، بين اين دو حوزه رابطه اى ديالكتيكى وجود دارد. وضعيت اقتصادى فاكتور بنيادين تاريخ است، اما ما اعضاى حزب كمونيست و دولت كارگرى، تنها به كمك طبقه كارگر قادر به اثرگذارى بر اقتصاد خواهيم بود و براى نيل به اين مرحله، بايد بى وقفه تلاش كنيم تا قابليت هاى فرهنگى و فنى طبقه كارگر را به مرحله عمل درآوريم و ارتقا بخشيم. در دولت كارگرى، فرهنگ در خدمت سوسياليسم است و سوسياليسم نيز پيشنهاد خلق فرهنگى نوين را براى نوع بشر ارائه مى كند، فرهنگى كه فراتر از اختلاف هاى طبقاتى است.