فلسفه اگر به نظريه دانش فروكاسته شود، در واقع چيزي نخواهد بود جز حكم پرهيزي ترسويانه و دستور كف نفس... يعني فلسفه در آخرين نفس هاي خويش، در پايان كار، در حال جان كندن كه وجودش مايه ترحم است.1 فريدريش نيچه
با نظري گذرا به سرگذشت فلسفه از سده بيستم به اين سو، مي توان پذيرفت كه چالش عقل گرايي و نسبيت گرايي محور عمده مباحثات فلسفي است. نسبيت گرايان به صراحت اعلام مي كنند كه رهاورد مهم فلسفه در زمانه ما اين بود كه ما را از خود فلسفه برهاند و كاري كند كه فلسفه را هم پشت سر بگذاريم. از اين چشم انداز، فلسفه هيچ رابطه ويه اي با حقيقت ندارد و از اين رو، آزاد است هر كجا كه دلش بخواهد برود. در مقابل، عقل گرايان براي فلسفه رسالتي اجتماعي قايلند؛ به بيان بهتر فلسفه، ما را ياري مي كند، بهتر زندگي كنيم.
ريچارد رورتي ، فيلسوف نوپراگماتيست آمريكايي، متولد 4 اكتبر 1931 در شهر نيويورك، در زمره فيلسوفاني است كه با اتخاذ رويكردي نسبيت باورانه، اعلام مي كند: فلسفه به منزله طرحي بنيادگذار و استعلايي براي هميشه مرده است. باورهاي ما اساسا احتمالي روي داده اند و اميد به يافتن بنيادي براي آنها خيال خامي است.
رورتي كه هم اكنون استاد ادبيات تطبيقي در دانشگاه استنفورد است، نخست با سرويراستاري گزيده هايي از متون تحليلي تحت عنوان چرخش زبان۲ (۱۹۶۷) به شهرت رسيد. ده سال پس از اين كتاب، رورتي آشكارا با فلسفه تحليلي وداع مي كند و از اين رهگذر برداشت خاصي از عقلانيت را پرورش مي دهد كه هرگونه ذات دايمي براي عقلانيت را انكار مي كند. فلسفه تحليلي از ديد وي، جزيي از سنت كانتي و از اين رو گونه اي افسانه متافيزيك نوع اعلا است. فيلسوف پراگماتيست درگذر از فلسفه تحليلي افزون بر تاماس كوهن و سلرز به ويه از كوآين و دانلد ديويدسون متاثر بوده است. سلرز، كوآين و ديويدسون ابزارهاري نقادانه ضروري در اختيار رورتي قرار داده اند كه با آن به چالش با پروه معرفت شناسانه اي كه از زمان دكارت دغدغه محوري فلسفه بوده، برخيزد. به گفته رورتي، ماحصل نقادي هاي كوآين و سلرز بر اسطوره ها و جزييات معرفت شناسي اين است كه ما معرفت را از مقوله گفت و شنود و كنش اجتماعي مي دانيم نه تلاشي براي بازتاب طبيعت.3
كوآين در مقاله اي با عنوان دو راي جزمي تجربه گرايي۴ (۱۹۵۲) دو فرض از مفروضات تحليلي و معرفت شناسانه را مورد ترديد قرار داد. از ديدگاه كوآين ما تنها شبكه پيچيده اي از روابط به هم پيوسته را مي يابيم و از اين رو فراهم آوردن تحليل هاي منطقي يا معرفت شناختي خاص تضعيف مي شود. با اين استدلال، فرضي كه تمايز روشني (تمايز تحليلي / تركيبي) ميان منطق و ساير رشته هاي دانش هست كه بتوان تحليل منطقي يك جمله را بدون رجوع به ديگر رشته هاي علوم صورت داد، زير سؤال مي رود. كوآين همچنين اين فرض كه رشته اي از توجيه هاي معين براي احكام نظري بر پايه مشاهده هاي تجربي درباره عالم وجود دارد كه بتوان عالم را براساس آن تحليل معرفت شناختي كرد، به چالش مي كشد.
رورتي با پيگيري تزهاي كوآين به اين نتيجه مي رسد كه نه داده اي در كار است و نه امر واقعي بلكه آنچه هست، تنها زبان است. امور واقع، بيرون از شيوه اي كه ما آنها را به ياري واگان ادراك مي كنيم، وجود خارجي ندارند. چنانچه ديويدسون نيز در جايي اشاره كرده كه حقيقت چيزي نيست كه ما آن را فراسوي بازي هاي زباني جست وجو كنيم. بر اين بنياد، گفتمان هاي فلسفي را نمي توان از گستره زبان جدا ساخت و به اصول و بنيادهاي استواري فراسوي اين چارچوب تكيه كرد. هرگونه تلاش براي يافتن پايه ها و بنيان هاي استوار و فراتاريخي براي فلسفه محكوم به شكست است. وظيفه فلسفه از ديد رورتي، گذر و فراروي از توهمات بنيان انديشه پيشين و فراهم آوردن عرصه اي براي گفت وگو، هم پرسه و ديالوگ است.
افزون بر فلسفه تحليلي كه رورتي در آن پرورش آكادميك يافته، پراگماتيسم جان ديويي و فلسفه اروپاي متصل از هيدگر تا دريدا بر افكار وي تاثير نهاده اند. رورتي به ويه از هيدگر اين ايده را اقتباس مي كند كه متافيزيك به منزله جوهر فلسفه غربي فاتحه اش خوانده است و لحظه آن فرارسيده كه به چيز ديگري بپردازيم.
انديشه پراگماتيستي رورتي، از يك سو به آسيب شناسي انتقادي پروه هاي فلسفه مدرن مي پردازد و از سوي ديگر مي كوشد نشان دهد در صورتي كه استعاره هاي مسلط ذهن و معرفت كه در مسائل سنتي معرفت شناسي و متافيزيك ريشه دوانده اند، كنار گذاشته شود، فرهنگ عقلاني چگونه چيزي خواهد بود.
از اين ديدگاه، مسائل كلاسيك فلسفه با دوره اي از فرهنگ غربي پيوند داشته اند كه آغاز آن افلاطون است. اين مسائل تنها درون زبان اين دوره معنادار بوده اند. امروزه اين زبان تجزيه شده و مسائل كهن را نيز در پي خود متلاشي كرده است. مسائل كلاسيك فلسفه و معرفت شناسي ديگر مسائل ما نيستند؛ بلكه مسائلي اند كه تنها جنبه تاريخي دارند.
بدين ترتيب، تاريخ فلسفه را بايد در چارچوب شرايط اجتماعي مورد پوهش قرار داد كه آموزه ها و نظام هاي فلسفي را آفريده اند، به همان شيوه اي كه تاريخ هنر و تاريخ ادبيات را مورد مطالعه قرار مي دهيم. هيچ دريچه اي براي برون شو از تاريخ بشري و ملاحظه امور از چشم اندازي جاودانه در اختيار نيست.
رورتي خود را تاريخ گرا مي خواند و با اين ايده هگلي موافقت تام دارد كه فلسفه، زمانه خود را انديشيدن است؛ نه گونه اي انباشت روزافزون حقايق ماندگار. اين ايستار، رورتي را در مقابل كانت ، فلاسفه روشنگري و نيز معاصراني همچون هابرماس قرار مي دهد كه همگي بر اين باورند كه تامل فلسفي مي تواند راه درست اخلاق و سياست را به ما نشان دهد و اصول داراي اعتبار عام و جهانشمور را تبيين كند.
رورتي در سال 1979 با انتشار كتاب فلسفه و آينه طبيعت مفهوم فلسفي معرفت به منزله باز نمود يعني انعكاس ذهني عالم خارج را آماج نقد قرار مي دهد. در برابر اين تلقي فلسفي، رورتي در جست وجوي سنتزي عمل گرايانه از تاريخ گرايي و طبيعت گرايي با بهره گيري از دستاوردهاي برجسته ديويي، هگل و داروين است.
فلسفه و آينه طبيعت از سه مبحث تشكيل يافته است. در مبحث نخست درباره ماهيت نفس، رورتي نشان مي دهد كه فرهنگ غربي از دوران افلاطون بدين سو، دوآليسم مذهبي نفس و بدن را كه سرچشمه انواع شبه مسئله ها بوده، پذيرفته است. در اين نگاه دوگانه گرا، نفس در حكم آينه اي تصور شده كه طبيعت بايد خود را در آن بازتاب دهد.
در مبحث دوم كه درباره پايگاه نظريه شناخت است، رورتي بيان مي كند كه از دوره دكارت و لاك معرفت هاي ما بر پايه الگويي آينه وار يا انعكاسي، همچون تصورات يا بازتاب هاي ذهني مطابق با امر واقع تعريف شده اند كه اين نيز منشا مسائل كاذبي بوده است. چنين تعريفي از معرفت نه ضروري است و نه لزوما سودند.
در فلسفه كلاسيك، ارسطو حقيقت را مطابقت حكم ذهن با امر واقع خوانده است و افلاطون مطابقت شيء با ايده مثالي آن در ذهن. انسجام گرايان اما گزاره اي را حقيقي مي دانند كه با گزاره هاي پيشين كه مورد قبول واقع شده توافق منطقي داشته باشد. ديويي در اين ميان، گمانه اي را كه در جريان كاربرد به نتايج مطلوب بينجامد متضمن حقيقت مي انگارد. رورتي به عنوان يك فيلسوف پراگماتيست، حقيقت را واجد وحدت و قائم به ذات نمي داند؛ بلكه آن را متكي به اعتقادات جامعه اي خاص مي انگارد. زماني سخن از حقيقت مي توان گفت كه باوري قابليت توجيه و استدلال يابد و جامعه آن را موجه قلمداد كند. ما مطلقا مفهومي از واقعيت عيني كه بتوان با توسل به آن موفقيت مجموعه اي از هنجارهاي مجوز راتوضيح داد يا مجموعه اي از استانداردها را در مقابل برخي ديگر توجيه كرد، در اختيار نداريم.
رورتي متاثر از ويليام جيمز و جان ديويي بر اين باور است كه حقيقت آنها بهترين حالتي است كه بشر در اختيار خود دارد. به بيان بهتر مجموعه گزاره هايي كه از نظر تسلط بر امر واقع و بهتر زيستن ما از همه بهترند. حقيقت، دريافت جامعه از مصالح خود به گونه اي منظم و سامانمند است و از اين حيث، به سنت و ارزش هاي فرهنگي جامعه اتكا دارد.
در مبحث سوم كتاب فلسفه و آينه طبيعت كه درخصوص پايان فلسفه است، رورتي بيان مي كند كه هر فلسفه اي كه مدعي تبيين عقلانيت و عينيت به زبان تصورات يا بازنمودهاي مطابق با واقع باشد، فلسفه اي است منسوخ. وي در اين كتاب كه در واقع آموزه انحلال مسائل فلسفي را به جاي حل آنها در پيش گرفته، اعلام مي كند كه فلسفه كلاسيك هرگز در بنا نهادن باورهاي ما بر پايه مطابقت با واقع كامياب نبوده است؛ تنها رهاوردي كه احيانا در بهترين حالت، داشته زمينه سازي براي رهايي از گفتمان هاي منسوخ و ارائه جهان بيني متناسب تر با شكوفايي بشري بوده است.
فلسفه هايي همچون ويتگنشتاين دوم، هيدگر و ديويي توانسته اند ما را از متافيزيك رها سازند؛ همچنان كه فيلسوفان روشنگري توانستند ما را از الهيات رهايي بخشند. فلسفه به سكولار شدن فرهنگ غربي ياري رسانده و از اين چشم انداز نردباني بوده كه غرب از آن بالا رفته و سپس آن را به كناري نهاده است. فلسفه پيرامون حقيقت و معرفت نمي تواند چيزي فراتر از فهم متعارف و شعور مشترك جامعه را به گونه اي سامانمند به ما عرضه كند.
رورتي به شدت مبناگرايي مقبول كانت و فلاسفه روشنگري را مورد انتقاد قرار مي دهد. مبناگرايان معتقدند كه حقايق اخلاقي و سياسي بنيادي ويه اي در كارند كه فرافرهنگي و فراتاريخي و محصول عقلانيت بشري هستند نه صرفا محصول يك رشته رخدادهاي خاص تاريخي. رورتي به عنوان يك ضدمبناگرا اعلام مي كند: هيچ معيار فرافرهنگي در تعيين بهتر بودن نيست تا ما با استناد به آن بگوييم جوامع دموكراتيك امروزي مثلا بهتر از جوامع فئودالي اند. از اين چشم انداز، تجربه هاي تاريخي بسترسازي برتري دموكراسي بر ديگر نظام هاي حكومتي است. او انديشه هاي جان راولز (J. Rawls) را به شيوه خود مورد خوانش قرار مي دهد و اينچنين نتيجه مي گيرد كه دموكراسي ليبرال مي تواند بدون پيش فرض هاي فلسفي راهش را ادامه دهد.
به باور رورتي، هنگام تامل پيرامون سياست عمومي و ايجاد نهادهاي سياسي بايد بسياري از موضوعات استاندارد پوهشي فلسفي را در پرانتز بگذاريم. وي آشكارا اعلام مي كند ايده واقعيت امر، چيزي است كه بهتر است كنار بگذاريم. چيزي به نام سرشت انساني وجود ندارد زيرا آدميان خود را در طول مسير خويش مي آفرينند. سرشت انساني، كانوني طبيعي و غيرتاريخي نيست آنچنان كه در متافيزيك يوناني، تئولوي مسيحي و راسيوناليزم عصر روشنگري پنداشته مي شد. رورتي معتقد است انحلال خويشتن متافيزيكي به كار حفظ خويشتن سياسي مي آيد. او خويشتن انساني را به كانون و مركز و به منزله يك احتمال تاريخي محض مي نگرد، به عبارت ديگر سوه اي از اساس در موقعيت خاص قرار گرفته.5 در 1989، در كتاب احتمال، ريشخند و همبستگي،۶ رورتي به بسط و پرورش چشم انداز پسافلسفي و پسامعرفت شناختي خويش مي پردازد. فيلسوف ايده آل وي، كسي است كه به گونه اي رندليبرال باشد. ليبرال بدين معنا كه با باور به اينكه بي رحمي بدترين چيزهاست، مي كوشد تا همبستگي آدميان را گسترش دهد و از درد و رنج آنها بكاهد. رند از آن رو كه مي داند همين باور نيز باوري است بدون هرگونه پايه استعلايي.
رورتي مي نويسد: من تعريفم از ليبرال را از جوديث اشكلر (Jdih Schklar) وام مي گيرم كه مي گويد: ليبرال ها مردماني هستند كه فكر مي كنند سنگدلي بدترين كردار ماست. من رند را براي ناميدن شخصي به كار مي برم كه محتمل بودن بنيادي ترين عقايد و اميالش را مي پذيرد، كسي كمابيش تاريخ گرا و نوميناليست، تا جايي كه اين تصور را كه آن عقايد و اميال بنيادي به چيزي فراتر از قلمرو زمان و شانس مربوط است، رها كرده.7 رندليبرال مي پذيرد كه ليبراليسم بوروايي جهان شمولي ندارد؛ جز آنچه بخت، زمان و تلاش هاي پراكنده براي آن به طور موقت و ناپايدار مي تواند به ارمغان آورد. تشخيص اينكه همه مدعيات حقيقت و شناخت واقعيت به لحاظ موقعيت مكاني و زماني ما در عالم محتملند، ما را بر آن مي دارد كه در باب عقايدمان با مايه اي قوي از طنز و ريشخند سخن بگوييم.
ريچارد رورتي، اين قهرمان فلسفي پاره اي و دشمن فلسفه از ديد برخي ديگر، بي ترديد به دليل وضوح و طنزآميزي سبك نگارشش يكي از پرخواننده ترين فلاسفه معاصر است. فلسفه هاي سياسي- اخلاقي وي از يك سو و از جانب برخي راست گرايان كه وي را نسبي گرا و غيرمسئول مي خوانند، آماج حمله مداوم قرار گرفته و از سوي ديگر، برخي چپ گرايان فلسفه هاي سياسي و اخلاقي او را چارچوب هايي ناكافي براي عدالت اجتماعي مي پندارند. به قول ريچارد برنشتاين كوبيدن رورتي چيزي از قبيل ورزش فلسفي شده است.