من كتب بسياري از علماي كافر و پيامبران و نيز كتب عهد عتيق و جديد را خوانده ام و با دقت و سعي فراوان كوشيده ام تا بدانم بهترين و عالي ترين فضيلتي كه انسان به مدد آن مي تواند تشبّه به خدا جويد و به لطف او آن چيزي بشود كه خداوند با لذات آنچنان است، چيست و با چه چيزي آدمي خواهد توانست به آن صورتي كه در علم خدا داشته و پيش از آن كه خداوند جهان را بيافريند ميان او آن صورت و خدا مغايرتي نبوده، مضاهات پيدا كند.
وقتي اين متون را تا بدان حد كه عقل من مي توانست هدايت و ارشادم كند جست وجو كردم، دريافتم كه هيچ فضيلتي بالاتر از وارستگي محض نيست. زيرا جميع فضايل ديگر نسبتي با مخلوقات دارند، اما وارستگي عاري از هر گونه نسبتي با مخلوقات است. به همين سبب است كه مولاي ما عيسي مسيح به مارتا مي فرمايد: يك چيز ضروري است. گويي مي خواسته بگويد هر كس كه خواهان صفا و خلوص است، بايد يك چيز داشته باشد و آن وارستگي است (مايستراكهارت- رساله وارستگي- ترجمه محمدرضا جوزي)
رهايي ميراث وارستگي است. وارستگان رها شدگانند و در ساحت رهايي، درهاي حيات عالم علوي را به روي آدميان گشوده اند.
آدمي تنهاست، چه در ميان مردمان و چه آن هنگام كه كسي نيست كه درد تنهايي اش را با او واگويه كند. آدمي در ميان ازدحام نفوس و انبوه جمعيت و در انفراد و عزلت نشيني هاي پي درپي اش باز هم تنهاست اما آن كه رها شده و در مقام انقطاع، جاي گزيده است، تنهايي برايش آغاز راه است.
آموزگاران، محبت را به حد اعلي ستوده اند، چنان كه پل قديس مي گويد در هر كاري كه مي كنم اگر محبت نداشته باشم هيچ نيستم. اما من وارستگي را بيش از محبت مي ستايم. زيرا بهترين چيز در محبت اين است كه مرا وادار مي كند تا خدا را دوست بدارم و حال آن كه وارستگي، خدا را وادار مي كند كه مرا دوست بدارد. اكنون پيداست اگر خداوند مرا دوست بدارد بسيار برتر و بالاتر از آن است كه من او را دوست بدارم. دليلش آن است كه خداوند بهتر مي تواند خود را به من نزديك كرده و با من متحد شود تا آن كه من خود را به خداوند نزديك كنم و با او متحد شوم. اين را كه وارستگي، خداوند را به محبت و تقرب با من وادار مي كند اين گونه مي توانم اثبات كنم كه هر چيزي مشتاق رسيدن به مقام ذاتي خود است و مقام ذاتي خداوند وحدت و صرافت است و اين دو از وارستگي استغنا حاصل مي شوند. بنابر اين واجب است كه خداوند خود را به يك قلب وارسته ببخشد.1
نام حقيقي يوآنس اكهارتوس كه در ايران با نام مايستر اكهارت شناخته مي شود، جان اكهارت است. كسي كه هيدگر در يكي از آثار خود از او به عنوان مهتر تفكر ياد مي كند. او لقب مايستر را از زماني پيدا كرد كه در دانشگاه پاريس به تدريس علم كلام پرداخت و به خاطر مهارت و قدرتي كه در مباحثات كلامي داشت به او لقب مايستر دادند.
(كلمه meiser با maser و miser هم ريشه است و غالبا خطاب به مرد استعمال مي شود و لذا مهتر تفكر به يك معني مرد تفكر نيز هست) اكهارتوس در 1260 ميلادي در ناحيه تورينگياي آلمان به دنيا آمد. به فرقه رهباني دومينيكي پيوست و همانجا نزد دومينيكيان تحصيل كرد. در 1300 ميلادي براي ادامه تحصيل به پاريس رفت و پس از چند سال دوباره به زادگاهش بازگشت. او حالا با سرمايه اي كه از سفر به پاريس اندوخته بود، رهبري چند دير را برعهده گرفت. پس از چندي دوباره به پاريس رفت و كرسي دومينيكيان را در پاريس و در علم كلام تصاحب كرد. همان كرسي كه توماس آكوئيناس چند سال قبل از او داشت. (دومينيكن ها فرقه اي رهباني به شمار مي رفتند كه در سال 1215 ميلادي يك متشرع متعصب به نام دومينيك قديس آن را تأسيس كرده بود. هدف اصلي اين فرقه از بين بردن هرگونه الحاد و دگرانديشي نسبت به آراي رسمي كليسا بود. اعضاي اين فرقه رداي بلند و سياهي مي پوشيدند و روزي خود را از صدقه و خيرات مردم تهيه مي كردند) اكهارت پس از چندي به منطقه كلن و استراسبورگ بازگشت و تمام عمرش را در آن جا ماند.
آنچه جايگاه اكهارت را در نظرگاه بسياري از متفكران متقدم و متأخر در خور توجه مي كند و او را شايسته لقب مهتر تفكر مي كند، آن است كه او به تكليف تفكر تا آنجا كه حوالت او بوده عمل كرده است. او طريق تفكر را گشوده و خود در آن پا نهاده است. رساله وارستگي اكهارت سرشار از مفاهيمي است كه او آن ها را با رفاي وجود خود نيوشيده است. از اين جهت عرفان اكهارت بسيار نزديك و قرين با عرفان سلبي است.
معناي اصطلاحي Gelassenhei مابين اصطلاحاتي نظير انقطاع، ترك، فقر، تجريد، تفريد و حريت در نوسان است. اگر به اصطلاح نامه هاي عرفاني قديم مانند مشارب الارواح شيخ روز بهان شيرازي، كه به عقيده بنده لطيف تر و اصيل تر از اصطلاح نامه هاي متأخران است مراجعه كنيم و معناي اصطلاحات فوق را در آن جست وجو نماييم خواهيم ديد كه همه آنها با اندكي تفاوت به Gelassenhei آلماني نزديك هستند. البته اين بدان معنا نيست كه Gelassenhei بسيار لطيف تر و عميق تر از اصطلاحات صوفيه اسلام است، بلكه برعكس تا حدودي مبهم و عاري از ظرافت است. اين كلمه از لحاظ لغوي و نه اصطلاحي، معادل گسستن، رهيدن، وانهادن و رستن در زبان فارسي و ترك و انقطاع و انفصال و انفكاك در زبان عربي است. اكهارت اين لفظ را در مورد انسان اصطلاحا به معني گسستن از مشاهده جميع موجودات و به طريق اولي گسستن از خواهش و اراده نفساني و پيوستن به خداوند به كار مي برد. اما مسأله اين است كه اين گريستن و آن پيوستن، دقايق و ظرايفي دارد كه اصطلاح Gelassenhei، كه اكهارت آن را عالي ترين مرتبه انسان مي داند، نمي تواند بيان كند.2
اكهارتوس انسان را در سه وجه وجودي تعريف مي كند. انسان قبل از خلقت، انسان بماهو انسان و در ماهيت اين جهاني و انسان خدايي و به تعبيري انسان خداگونه. انسان قبل از خلقت مستقر در خدا است و اين همان الوهيت است و انساني كه در اين دنياست، انساني است كه از الوهيت دور شده و در اين جهان در عدم و فنا قرار گرفته است. اكهارت انسان را واجد ذات الهي مي داند كه الوهيت را دوباره متولد مي كند و به سمت خدا باز مي گردد. از اين جهت عرفان اكهارتوس از نظر ساختار به عرفان گنوسيسيان در قرن اوليه مسيحي نزديك است. انس با Gnosis يوناني و شناساي فارسي هم ريشه و هم معني است و Gnosisism با حكمت انسي مناسبت دارد، از اين جهت كه اساس گنوستيسيزم، انس با وحي و شناساي كلام الله بودن است. در اين طريقت علاوه بر آن كه مدار بر كشف و شهود است، موانست و الفت با كلام الهي نيز شرط است. اكهارت از اين منظر متأثر از منبع وحي و داراي شهود عرفاني است. در حكمت انسي و گنوستيسيزم عافيت طلبي و تن آسايي جايي ندارد و در مقابل مرگ آگاهي و ترس آگاهي و شيدايي و وجد و سكر و در نهايت محو موهوم و صحو معلوم اساس آن است و در اين مقام سجات جلال منكشف مي شود و انسان در مواجهه با وجه الله به مقام هيبت مي رسد و اين مقامي است كه اكهارت با تعبير nameless ياد مي كند. در اين مقام خدا در ذاتش مستغرق است. هيچ اثري از خلق در اينجا نيست، اما مقام اله مستلزم وجود خالق و مخلوق است. در آن مقام خدا داراي اسماء و صفات مي شود و به اعيان ثابته اضافه پيدا مي كند. اكهارت ما را به مقام ذات دعوت مي كند. فناي اكهارت فناي در Godhead است، يعني آنجا كه هيچ اسم و رنگي نيست.
اكهارت خدا را عريان مي خواهد. بي هيچ قيد و بند و تعلق و اسمي. او به دنبال وحدت محض است و مي خواهد با نفي همه كثرات و كنار زدن همه آنها از عالم خلق بلكه از عالم هستي خارج شود و به اصل خويش- ذات- برسد و اين همان انقطاعي است كه هم در تعاليم اسلامي به وفور ديده مي شود و هم در تعاليم مسيحي. آنچه علي بن ابيطالب عليه السلام در مناجات شعبانيه مي فرمايد ناظر به همين معناست: الهي هب لي كمال الانقطاع اليك و انرابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتي تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الي معدن العظمه و تصير ارواحنا معلّقه بعزقدسك.
(پروردگارا كمال انقطاع به درگاهت را به من بخش و ديده دل هاي ما را به تابش نظر خود روشن نما تا ديده هاي دل پرده هاي خود را پاره كند و به سرچشمه عظمت و بزرگواري برسد و ارواح ما به مقام قدس و عزتت آويزان شود.)
اين تعبير را اكهارت در بياني ديگر ظاهر مي كند. او در رساله اي به نام درباب فقر روحاني جمله اي از عيسي مسيح در انجيل متي نقل مي كند.
خوشا به حال مسكينان در روح، زيرا ملكوت آسمان از آن ايشان است
شيخ روز بهان در كتاب مشارب الارواح، ذيل كلمه انقطاع اينچنين آورده است:
انقطاع: آن گاه كه قلب، هلال جمال را در آسمان وصال مشاهده كند، روح از پي مشاهده عروس قدم به كمند عشق درآيد و پس از استشمام نسيم قرب آتش اشتياق او شعله ور گردد و آنگاه است كه از غير او بگسلد و به سوي او روان شود فانقطع اليه عن غيره و درونش از رنج امتحانات گوناگون آسوده گردد و عقلش بار سنگين حوادث مخلوقات را بر زمين گذارد. در اين حال مريد با رهيدن از بند اغيار مجرد شود. اصل زهد انقطاع است و عارف گفته است، انقطاع گشوده شدن بند امتحان از رجال رحمان است.
در مقام وارستگي به تعبير اكهارت هيچ حاجتي باقي نمي ماند. انسان در مقام انقطاع و تجريد دعايي ندارد و هيچ نمي خواهد. اكهارت تصوير انساني را پيش روي ما مي نهد كه هيچ ندارد و هيچ نمي خواهد.
اكنون، اي شما عاقلان و فرزانگان بدانيد كه سريع ترين مركبي كه شما را به كمال مي رساند تحمل رنج است، زيرا هيچ كس لذت حيات ابدي را نخواهد چشيد مگر آنها كه در تحمل سخت ترين رنج ها به عيسي مسيح تأسي جويند. هيچ چيز تلخ تر از رنج و در عين حال هيچ چيز شيرين تر از تحمل رنج نيست. هيچ چيز همچون رنج بدن را خرد و بد منظر نمي كند و در عين حال هيچ چيز همچون تحمل رنج، روح را در برابر خداوند زيبا و ستودني نمي كند. محكم ترين پايه اي كه اين كمال معنوي برآن استوار است تواضع است، زيرا هر اندازه كه جسم فاني در اين عالم در فروتني عميق بخزد، روح او بيشتر در مراتب متعالي عالم قدس طيران خواهد كرد، زيرا محبت اندوه مي آورد و اندوه محبت. بنابر اين اگر كسي خواهان وارستگي كامل است مي بايد براي تواضع كامل مجاهدت كند و در اين صورت است كه به ملكوت اعلي خواهد رسيد. اميد كه همه ما بدين مقام رفيع نايل شويم و آن يگانه اي كه وارسته مستغني محض است، يعني خداوند ما را ياري فرمايد. آمين۳