علم متجدد در غیبت خدا
آنچه امروزه بعنوان سيانس science(يا علم متجدد) شناخته مي شود همانطور که کراراً شنيده ايم بدون وجود طب ابن سينا، رياضيات عمر خيام و نور شناسي ابن هيثم، يا امکان تحقق نمي يافت و يا از رسيدن به مرتبه اي که امروزه دست يافته است، عاجز بود.
اما سئوال اساسي اينجاست که آيا رابطه بين اين دو علم (علوم اسلامي و علوم جديد و غربي) فقط پيوستگي و امتداد است؟!
علوم اسلامي بر معرفتي مبتني بر وحدانيت، يکتايي و حکمت و مشيت خداوندي استوار است که هيچ امري جز به اختيار و اراده او امکان تحقق نمي يابد و اين در حالي است که علم غربي، جهان طبيعي را واقعيتي جدا از خداوند يا مراتب عالي تر وجود مي داند و در خوشبينانه ترين حالت، خداوند را چونان سازنده اي مي داند که پديده اي را خلق کرده و آن پديده اينک مستقل از او، به کار خود ادامه مي دهد.
در اينجا بايد تعبير قرآن را ذکر کنيم که مي فرمايد:"ما قدروا الله حق قدره"خدا را آنچنان که شايسته و ممکن است تصور نکرده و اندازه گيري نکرده اند. الفباي خداشناسي اين است که او خداي همه عالم است و با همه اشياء نسبت متساوي دارد. همه اشياء بدون استثناء مظهر قدرت و علم و حکمت و اراده و مشيت اويند و آيت و حکايت کمال و جمال و جلال او مي باشند."
در ميان همه علوم، علوم زيستي در مقابل تعريف کمي علم طبيعت و مطالعه رياضي پديده ها، کمتر از ساير علوم تحت تاثير قرار گرفته اند و به اصطلاح ديرتر از بقيه علوم انقلاب نيوتني را از سرگذراندند, ولي با اين حال، در قرن 19 ميلادي، "نظريه تکامل" که چارلز داروين و عده اي ديگر آن را مبناي علوم زيستي قرارداده اند و بيشتر منشأ و مبناي فلسفي داشت تا علمي، مسئله ساز ترين نظريه علمي از نقطه نظر دين گشت.
اصل اساسي اين نظريه اينست که اشکال عالي تر حيات در طي مدتي بسيار طولاني از تطور و تکامل اشکال پست تر حيات پديد آمده و باليده است و دست خالق مطلق در پيدايش "انواع" گوناگون و تحول تاريخي در کار نبوده است. اين تطور و تکامل هم هيچ قصد و غايتي ندارد، بلکه صرفا از رهگذر تنازع ميان "انواع" مختلف و "بقاي انسب" عمل مي کند.در واقع همين نظريه تکامل بود که آگاهي مستمر از خداوند را بعنوان خالق کل که در قرآن به تعبير "حيّ" و "محيي" آمده است, به فراموشي سپرد.
مباني فلسفي علم جديد و در رأس آنها نظريه تکامل باعث ظهور انديشه اي گرديد که همانا قول به قابليت تحويل يا فروکاهش علمي همه چيز بود. مثلا کمال مطلوب فيزيکدانان قرن 17 آن بود که بتوانند همه واقعيات مادي را بر اساس حرکت اتمها توضيح بدهند. فکر فروکاستن يا تحويل گرايي (reductionism) را که ذاتي علم جديد است, مي توان به معناي تحويل روح (spirit) به ذهن يا روان مقيد (psyche)، روان مقيد به فعاليت زيستي، زندگي به ماده بي جان و سر انجام تحويل ماده بي جان به ذرات محظا و کاملا کمي يا انرژي بي پاياني دانست که مي توان حرکات آن را بصورت کمي درآورد و سنجيد. امروزه يکي از مهمترين ويژگيهاي دنياي جديد، همين تحويل گرايي علمي است که به مذهب "اصالت علم"(scientisme) موسوم شده است. و اين همان علمي است که شهيد دکتر شريعتي در کتاب "ويژگيهاي قرون جديد" از آن به غرور شديد علمي و "مکتب سيانتيسم" تعبير مي نمايد:"سيانس(science) به معني علم و مکتب آن، که اصالت علم (scientisme) مي باشد، بدين معني که تنها علم است که اصالت دارد. سيانس به معناي علم کلي نيست(هرگونه معرفتي را علم مي گوئيم:علم دين، علم ماوراءالطبيعي، علم موسيقي، علم ادبيات و غيره) سيانس به معناي علوم دقيقه منطقي مبتني بر مشاهده و تجربه بر روي واقعيت طبيعي است، يا مجموعه داناييهايي که بوسيله منطق عقلي از طريق تجربه، مشاهده و مقايسه بر روي عالم واقعي و عيني بدست آمده است. بنابراين فيزيک و شيمي، هيئت و جامعه شناسي سيانس مي باشند. اما فلسفه که قابل تجزيه و مقايسه نيست، سيانس نمي باشد، همچنين شناخت مذهب سيانس نمي باشد، زيرا بر واقعيتي عيني مبتني نيست....سيانتيسم در قرن18 و 19 به حد اعلاي غرور خودش مي رسد. بصورتي که هر چيز را به جز سيانس مي خواهد بکوبد و از بين ببرد و براي همين است که در قرون 18 و 19 مشاهده مي شود که باشدت به فلسفه و مذهب و حتي ادبيات حمله مي شود، زيرا در قلمرو سيانس نيستند."
در پايان اين مقال ذکر اين نکته ضروري مي نمايد که آنچه پيش از اين آمد صرفا متوجه "روايت متجددانه از علم" بود و نه مطلق "علم" . علم تجربي في حد ذاته نه تنها انسان را بازيچه جهان مادي نمي نمايد، بلکه مي توان آن را بعنوان يکي از مراتب معرفت پذبرفت،مرتبه اي که جا بر مراتب عالي تر خود تنگ ننمايد. حاصل کلام اينکه امروزه اين مذهب اصالت علم يا سيانتيسم (در اشکال پيدا و پنهان آن) است که "علم جديد" را به يک ايدئولوژي کامل و طريقه اي براي نگريستن به عالم و آدم تبديل کرده است. مذهب اصالت علم تنها براي شناختي ارزش و احترام قائل است که مبتني بر علم به روايت متجددانه باشد و از همين رهگذر است که نه تنها آنچه را از طريق وحي حاصل آمده است و در معيارهاي اين جهان مادي نمي گنجد و از ظرفيت علم و تجربه بيرون است, به دور مي ريزد و در باور خود نمي گنجاند و لذا شأن دين را تا حد يک عده اصول اخلاقي کاملا ذهني و موضوعاتي متعلق به وجدان شخصي تنزل مي دهد؛ بلکه از جهان طبيعي و اجتماعي نيز شناختي معرَف و مصلح شده بدست مي دهد.
اين مذهب اصالت علم و نه مطلقِ علم است که واقعيت معنوي يا به تعبير مکرر قرآن مجيد جنبه "رازآلودگي" طبيعت را مغفول گذارده و اين فکر اساسي اسلامي را که عالم و پديده هاي طبيعت آئينه حضرت حق و مظاهر اسماء و صفات اند را منهدم کرده است با تزلزل مباني تجدد و ظهور انديشه هاي "پُست مدرن" ارباب علم چونان "کاهناني"انگاشته مي شوند که تنها براي مسائل محضا علمي که براي هر آنچه که فراتر از دسترسي علم نيز هست، پاسخهاي نهايي و قطعي دارد.
بر ماست که بعنوان جانشينان خداوند بر کره ارض و در مقام خليفه اللهي، نه مسحور قدرت علم و تکنولوژي جديد شويم و نه از چالش فعال با آن شانه خالي کنيم. بلکه از درک تمام عيار عالم مدرن و ثمرات آن ره توشه اي براي ساختن آينده خود، آنهم بدست خود، فراهم آوريم.
تماس با نويسنده:
magidzawari@yahoo.com
www.magidzawari.parsiblog.com |