در فيلم سينمايي «نفرت»، محصول 1995 و ساختهي «ماسيو كازوويتز»، سه مرد جوان ايفاي نقش ميكنند كه مشغول كار در يك پروژهي خانهسازي در پاريس هستند كه از لابهلاي گفتمان آنها، واژهي «نفرت» به خوبي معنا پيدا ميكند. اين گروه سه نفره ـ شامل «وینز» يك انسان عبوس، بداخلاق و احساساتي كه يهودي مسلك و از طبقهي كارگر جامعه است؛ «سعيد» يك عرب بذلهگو و «هوبرت» يك بوكسور سياهپوست آفريقايي بسيار منزوي است كه بعضاً در مواردي مرتكب قتل هم شدهاند، انزوا و تنهايي هر كدام از آنها، در اين فضا به يك نوع خويشاوندي و قرابت حقيقي منجر شده است. وجه مشترك اين جوانان آن است كه هيچ كدام از آنها، نه پول دارند، نه كار دارند و حتي هيچ گونه آينده و چشماندازي براي خود متصور نيستند. در نتيجه آنها در ناحيهي فقيرنشين شهر سكونت دارند و در كنار ديگر جوانان بيكار و فقير زندگي را ميگذرانند و سرگردان و بيهدف، خيابانها و حومهي شهر را وجب ميكنند و خيابانپيمايي ميكنند.
آنها دست به كارهايي نميزنند كه مستلزم نتايج وخيمي باشد و اگر چنين كاري صورت بگيرد، پليس هر گونه اقدام جنايتآميزي را سركوب كرده و با عاملان به شدت برخورد ميكند.
كازوويتز كه جايزهي بهترين كارگرداني را در جشنوارهي فيلم «كن» از آن خود كرده است، تمام همت خود را بر اين گذاشته تا يك شيوه از اعمال خشونت را به تصوير بكشد. خشونتي كه ممكن است از ساير شيوههاي ديگر خشونت متمايز شود و اگر كنترل نشود و به ريشههاي اصلي آن دقت نشود؛ در حركتي مارپيچ و حلزوني در هم ميتند و آيندهي آن را دشواتر ميسازد. قهرمانان فيلم نفرت ذاتاً انسانهاي شرور و خشونتطلب نيستند. آنها انسانهاي ساده و بيآلايشي هستند كه تلاش ميكنند انسان امروزي شوند و با همه وجه تمايزات و اشتباهات خود در اين راه كوشا هستند. اما از نقطه نظر نژادي و طبقه اجتماعي و نيز وابستگيهاي خانوادگي به آنها برچسب حقير و فرومايه خورده است و به نوعي تحقير شدهاند. در نتيجه، اين همان فرايندي است كه جامعه به طور عموم چنين تهديداتي را دامن ميزند و مخصوصاً اينكه پليس بدون اينكه به خود شك و ترديدي راه دهد، اقدام به شكنجه افراد و نوجوانان ميكند. در نگاه اين افراد، بچههايي كه مورد نفرت قرار ميگيرند، محصول فرايند اقتصادي جامعه هستند؛ محصول شرايط فرهنگي و پستي طبقه اجتماعيشان هستند و نيز محصول نوع نگاه و تفسير آنها نسبت به پيدايش چنين افرادي هستند.
تا زماني كه دنيا رفتار آنان را نپذيرد، مطمئناً در مقابل فجايعي دامن زده خواهد شد كه به روشني در نفرت مطرح شدهاند.
در بسياري از كشورهاي در حال توسعهي جهان چنين تفكرات و فقر فرهنگي به روشني مشاهده ميشود. كاراكتر غيرواقعي در فيلم نفرت آن است كه ريشه نفرت همه و همه به برخورد پليس بازميگردد؛ كساني كه مستقيماً دليل اصلي برخورد شناخته ميشوند و به عنوان نمايندهي قدرت برتر جامعه جلوه ميكنند. در جهان واقعي ريشههاي نفرت را مستقيماً به ايالات متحده بازميگرداند؛ تنها ابرقدرتي كه مانند نيروهاي پليس در فيلم نفرت با ديگران برخورد ميكند؛ امپراتوري كه هيچ گاه نمونه و مثالي در تاريخ نميتوان براي آن پيدا كرد؛ كشوري كه به صورت سيستماتيك، پوزهي هر كسي را در كثافت و آلودگي فرو برده است. چه بسا، هيچ كس در جهان اين قصد را ندارد كه بخواهد از مردم ايالات متحده نفرت داشته باشد. چه كسي دوست دارد از كساني همچون «دانزل واشنگتن» يا «سيدني پويتير» نفرت داشته باشد؟ چه كساني در جهان از افرادي همچون «هال بري» يا «ووپي گلدبرگ» يا «محمد علي» يا «تايگر وودز» نفرت دارند؟ يا همچنين آيا در جهان كساني پيدا ميشوند تا از افرادي همچون «جان استين بك» يا «آرتور ميلر» يا «گور ويدال» و يا «سوزان سون تاگ» متنفر باشند؟ آنچه كه بيشتر مردم جهان از آن نفرت دارند «آمريكا» است. يك موجوديت سياسي كه بر قدرت نامحدود، خشونت افراطي، استانداردهاي دوگانه، خويشتنخواهي، خودپرستي و نيز بر اين انديشهي سادهلوحانه كه جهان را برابر با خود و خود را عين جهان دانستن، استوار شده است. به علاوه، در اينجا دلايل بسيار روشني براي نفرت از آمريكا وجود دارد. سه دليل عمدهي نفرت از آمريكا عبارتند از: حمايت آمريكا از اسرائيل كه اسرائيل در نگاه اعراب به عنوان مستعمرهي نظامي آمريكا در منطقه محسوب ميشود و آن را تهديدي براي امنيت منطقه به شمار ميآورند؛ حمايت واشنگتن از برخي رژيمهاي خودكامه و استبدادي عربي همچون مصر، دولت عربستان سعودي و نيز دولت الجزاير و نيز دخالتهاي بيحد و حصر نظامي ايالات متحده در بسياري از كشورهاي جهان از جمله دلايل عمدهي ايجاد نفرت از آمريكا محسوب ميشوند. اما بديهي است كه اين دلايل بسيار واضح و روشن هستند. چه بسا، بسياري از مردم جهان، ريشههاي نفرت را در لفافهي عشق، ايالات متحده تعبير و تفسير كردهاند و تصريح ميكنند كه همان قدر كه به آمريكا عشق و علاقه وجود دارد، به همان ميزان و بلكه بيشتر انزجار و نفرت وجود دارد.
به طور مثال فرهنگ عمومي و رايج آمريكا از لابهلاي فيلمهاي سينمايي «هاليوود» و يا موسيقي «پاپ» نمود پيدا ميكند؛ عشق و نفرت به يك اندازه در اين تصاوير نمود دارد و در حقيقت اين امر بيانگر فرايندي است كه هر دو بعد يعني عشق و نفرت اجزاي لاينفك و جداييناپذير يك پيكرهي واحد هستند. در نتيجه ايالات متحده همزمان هم ديگران را اغوا ميكنند و فريب ميدهد و در عين حال هم ديگران را به وحشت و اضطراب ميافكند.
براي اينكه عمق و شدت ميزان نفرت را درك كنيم، بايد پا را فراتر از آنچه در ظاهر ميبينيم بگذاريم. اين همان چيزي است كه سعي ميكنم در اين نوشتار به آن بپردازم. همچنين بايد به اين مسأله آگاه باشيم كه نفرت از آمريكا منحصر به برخي گروههاي خاص همچون «مسلمانان»، «بنيادگرايان» و يا انديشمندان و نخبگان چپگراي اروپايي نميشود. به سختي در دنياي پستمدرن ميتوان جنبشهاي فكري چپگرا در جهان معاصر پيدا كرد، اما آنچه كه در دنياي معاصر ما آشكارا ديده ميشود و قابل احساس است، نفرت و انزجار از ايالات متحده است. در حقيقت اين فرايند يعني نفرت از آمريكا تنها محرك و پويايي همهي گروهها اعم از بنيادگرايان و ليبرالها، اعراب و مردمان كشورهاي آمريكاي لاتين، آسياييها و اروپاييان و حتي كاناداييها و در يك كلام همهي مردم جهان است. نفرت از آمريكا تبديل به يك تفكر جهاني شده و انزجار از آمريكا نقطهي تحرك و وجه مشترك همهي مردم جهان شده است.
فضاي فيلم نفرت در يك فضاي نفرتانگيز و كينهتوزانه قرار گرفته است. كازوویتز فيلمش را در فضايي كاملاً بيرحمانه و غيرانساني طراحي كرده است. دورنماهاي پوچ و بيمعناي آن، نه تنها دشمني نسبت به اين سه نفر را بيان ميكند، بلكه چنين فضايي حتي تنفس كردن، وجود داشتن، تلاش براي انسان مدني بودن … را براي آنها ناممكن ميسازد.
دولت ايالات متحده و همهي نهادها و مؤسسههاي وابسته به آن در يك دوره زماني در مدت چند دهه، يك چنين فضاي پوچ، نااميدكننده و تيره و تاري را براي جهانيان پديد آورده است؛ جهاني كه در آن زندگي بسيار سخت به نظر ميآيد، بسياري از چيزها دست نيافتني و غيرممكن شدهاند و بسياري از جوامع و فرهنگها احساس ضعف و ناتواني ميكنند و اين همه محصول و نتايج اقدامات و فعاليتهاي دولت آمريكا و زيرمجموعههاي آن است.
نفرت از آمريكا در نتيجهي چنين فرايندي باز هم معناي دقيقتري به خود گرفته است. آمريكا زير فشار انزجار و دشمني مردم جهان قرار گرفته است؛ چرا كه آمريكا به ساير فرهنگها و جوامع انساني اجازه نداده است تا آزادانه و به دلخواه خود ادامهي زندگي دهند و همه را به نحوي واداشته است تا از او الگو بگيرند و همين فرايند منجر به نابودي فرهنگها و جوامع بسياري شده است. چنين فرايندي يعني محدود و زنداني كردن ساير فرهنگها از سوي ايالات متحده صرفاً از نقطه نظر سياسي نبوده است. بلكه اين فرايند ريشه در يك انديشه و تفكر همهگير داشته است و از همين جاست كه شايد بتوان 4 دليل عمده را براي درك نفرت از آمريكا بيان كرد:
1ـ نخستين دليل، وجودي است. ايالات متحده به راحتي فضايي را پديد آورده است كه حيات و وجود را براي ساير مردم جهان دشوار ساخته و آنها را به زحمت انداخته است. از نقطه نظر اقتصادي، واقعيت تلخي است كه زندگي براي بسياري از مردم جهان بسيار دشوار و سخت شده است. آن طور كه ما ميبينيم، تمام تلاش ايالات متحده بر آن بوده است كه از نقطه نظر اقتصادي و مالي تا آنجا كه ميتواند خود را ثروتمند و پولدار كند و در اين راه از هيچ تلاشي فروگذار نكرده است و در مقابل، آمريكا در تكاپو بوده است تا ساير مردم جهان و به خصوص كشورهاي غيراروپايي را در فقر و بدبختي نگاه دارد و در حقيقت آمريكا خود را در يك فرايند دوطرفه قرار داده است. از سويي خود را از لحاظ اقتصادي قوي ساخته و از سوي ديگر تلاش كرده كه ساير كشورهاي جهان در فقر به سر برند. بازارهاي آزاد شايد بهترين واژه و تعبير براي جنبش آزاد سرمايهداري آمريكا باشد كه بيانكنندهي توسعهي نامحدود نهادها و مؤسسات آمريكايي است و نيز حركت و تجارت آزاد و بيحد و حصر كالاها، محصولات و خدمات آمريكا به ساير كشورهاي جهان را به روشني بيان ميدارد.
دلار ايالات متحده اصليترين و رايجترين واحد ارزي جهان در معاملات است و در حقيقت، دلار واحد پولي است كه هر كشوري واردات خارجي و تجارت خارجي خود را بر اساس آن شكل و سامان ميدهد و هيچ كس اين توانايي را ندارد كه در مقابل دلار آمريكا در تجارت و اقتصاد جهاني بايستد و در چنين فرايندي واحد ارزي جهان، در تجارت و اقتصاد دلار آمريكا قرار گرفته است. در نتيجهي چنين فرايندي است كه توانايي ايالات متحده در بالا بردن ميزان بدهي بسياري از كشورهاي جهان افزون مييابد. اين نكته حائز اهميت است تا زماني كه جهان در معاملات و تجارت خود از دلار استفاده ميكند، هميشه در گرداب بحرانهاي ناشي از نوسانات نرخ دلار قرار ميگيرد كه سرنخ اين بازي هم در دست يك كشور است و كشوري كه قرباني بحران مالي شده است، به هيچ نحو ممكن قدرت تلافي و مقابله به مثل را نخواهد داشت.
آمريكا از طريق برخي مؤسسات و سازمانهاي مهم اقتصاد جهاني توانسته است بر تجارت و اقتصاد جهاني تسلط داشته باشد و به شكلي ميتوان گفت، نبض بازار جهاني را در دست بگيرد. از مهمترين نهادهايي كه آمريكا بر آنها تسلط بسيار دارد عبارتند از: صندوق بينالمللي پول، بانك جهاني و نيز سازمانهاي تجارت جهاني و در اثر چنين فرايندي است كه ما هر روزه مشاهده ميكنيم كه فرامين اقتصاد جهاني چگونه به كشورهاي ضعيف و عقبمانده فشار ميآورد و آنها را روز به روز فقيرتر و عقبماندهتر نگه ميدارد. ما امروزه در جهاني زندگي ميكنيم كه بازارهاي جهاني در اصليترين و حياتيترين مواد مورد نياز زندگي از جمله بهداشت و سلامتي، رفاه، مستمري، آموزش و تحصيلات، غذا و آب، همه و همه توسط بنگاهها و مؤسسات آمريكايي كنترل و اداره ميشوند و در حقيقت در يك كلام بايد گفت چيزي نمانده است كه از دسترس كنترل آمريكا به دور مانده باشد.
توانايي و تلاش كشورهاي در حال توسعه جهان در زمينهي دستيابي به مواد اوليهاي كه ذكر آن گذشت و نيز ورود آنها به بازارهاي جهاني و پذيرفته شدن آنها در معاملات جهاني به صورت سيستماتيك و بسيار ظالمانه، ناديده گرفته ميشود و از صحنهي بازي حذف ميشوند. اين نتيجه همان فرايندي است كه امروزه سؤال ميشود چرا فقر مطلق در طي دهههاي اخير، بسياري از نقاط جهان را فراگرفته است و فاصله ميان دو طبقهي فقير و ثروتمند جهان، روز به روز عميقتر ميشود. در يك كلام بايد گفت، آمريكا لقمهي نان را از جلوي دهان كشورهاي در حال توسعهي جهان ربوده و به آنان اجازهي حيات نميدهد.
از نقطه نظر سياسي، دو پروسه همزمان قدرت انتخاب و نيز آزادي كشورهاي ديگر جهان را به شكل چشمگيري كاهش داد.
پروسهي بزرگ شدن آمريكا يا به عبارتي، توسعهطلبي و هژموني نفوذ، تسلط و ثروت ايالات متحده كه اين فرايند از راه نفوذ بر رژيمهاي اقتصادي جهان، سرمايهداران چندمليتي، بازارهاي جهاني و از همه مهمتر از ميان نفوذ و تسلط بر سازمانها و ارگانهاي اقتصاد جهاني يعني بانك جهاني پول، صندوق بينالمللي پول و نيز سازمان تجارت جهاني به دست آمده است. مهمترين اثر چنين فرايندي، بدبختي و فقر ساير ملل جهان بوده است. در چنين فضاي جديدي آمريكا رهبري ائتلاف ساير كشورهاي جهان را به دست گرفته و در حقيقت در عرصهي اقتصاد و تجارت جهاني، يكهتاز ميدان شد. در دنياي جديد و با اعمال چنين سياستهايي، جهان تبديل به هرمي شد كه كشورها هر يك به نحوي در اين هرم جاي گرفتند. كشورهايي كه در پايين هرم جاي گرفتند، نه تنها از لحاظ اقتصادي در وضع اسفباري قرار گرفتند، بلكه از نقطه نظر سياسي نيز جايگاه چندان مطلوبي را كسب نكردند. در نتيجهي ادامه حيات سياسي آنها همانقدر نگرانكننده و وخيم بوده كه وضعيت اقتصادي آنها بوده است.
در عين حال، فرايند جهانيسازي ايالات متحده، فضاي فرهنگي جهان را نيز كوچك ساخته است. حتي بسياري از افرادي كه از لحاظ اقتصادي و سياسي در كشوري غير پيشرفته زندگي ميكنند نيز به دنبال ويژگياي فرهنگي و تكميل كردن فضاي فرهنگيشان هستند. اما بايد اقرار كرد كه در اين هرمي كه ساخته شده است اتاقهاي بسيار كوچك و اندكي براي عرض اندام ساير فرهنگها وجود دارد و در يك كلام بايد گفت در فضاي به وجود آمده، هيچ فرهنگي به جز فرهنگ غربي اجازهي حيات و دوام نخواهد يافت و همه فرهنگهاي غيرغربي به نحوي از بين خواهند رفت. خيلي ساده بايد اقرار كرد كه هيچ فضايي براي پيدا شدن فرهنگ مخالف وجود ندارد و فرهنگي كه با فرهنگ غالب آمريكايي و غربي مخالف باشد و با آن در تعارض باشد، اجازهي ظهور و حيات را نخواهد يافت و به راحتي از صحنهي بازي حذف خواهد شد.
بنابراين ادامه موجوديت ـ ساختاري، سياسي و فرهنگي ـ به صورت يك مشكل بسيار حاد براي كشورهاي در حال توسعهي جهان درآمده است. همان طور كه در ديالوگهاي فيلم نفرت بيان شد، مردم كشورهاي جهان سوم از شرايط موجود خود بسيار خشمناك هستند. آنها ايالات متحده را عامل اصلي بدبختي و فقر خود ميدانند و انگشت اتهام خود را به سوي آمريكا نشانه ميروند و در يك كلام بايد گفت آنها همه دشمني و نفرت خود را متوجه ايالات متحده ساختهاند؛ چرا كه بر اين باورند ريشهي همهي بدبختيها و گرفتاريهاي آنان از آنجا سرچشمه ميگيرد.
2ـ دومين عامل اصلي نفرت از ايالات متحده، جنبهي جهانبيني دارد. در مباحث سنتي كه از زمان ارسطو وجود داشته و جريان دارد، خدا علت همه چيز محسوب ميشود. اين همان دليلي است كه در اين استدلال به عنوان نخستين علت مطرح شده و ما از آن ياد ميكنيم.
در وضعيت كنوني جهاني شده، آمريكا علت اصلي همه چيز محسوب ميشود و بدون رضايت ايالات متحده هيچ چيز قابل تحقيق نيست؛ هيچ بحران و مشكلي بدون حضور و دخالت ايالات متحده حل شدني نيست. فقط آمريكا ميتواند منازعهي فلسطين ـ اسرائيل را حل كند، فقط آمريكا ميتواند اختلاف هند و پاكستان در مورد منازعهي كشمير را حل و فصل كند و اين تنها ايالات متحده بود كه توانست بنبست سياسي بحران ايرلند شمالي را حل و فصل كند.
قرارداد كيوتو كه براي دفع گازهاي گلخانهاي و گاز دياكسيدكربن منظور شده است، بدون پيوستن آمريكا به آن امضاي آن معاهده، چيزي جز يك كاغذ بيارزش نيست و به هيچ وجه ضمانت اجرايي ندارد؛ بدون رضايت ايالات متحده هيچ گونه تحرك و انعطافي در سياستهاي سازمان تجارت جهاني يا بانك جهاني صورت نميگيرد و هستي و موجوديت سازمان ملل بدون حضور ايالات متحده كاملاً بيمعناست و هيچ گونه كارايي ندارد. در سطح جهاني، ايالات متحده علت اوليه و علت ادامه دهندهي و تداوم امور است. اين جهانبيني كه ما از آن ياد ميكنيم، همچنين به ماهيت غولپيكرانهي آمريكا نيز برميگردد. يك ضربالمثل ميگويد: درختان غول پيكر و بلند، در توفانهاي سخت، همه بادهاي سخت و خطرناك را به خود جذب ميكنند و در حقيقت خود را در مواجهه با خطر قرار ميدهند. همان گونه كه يك درخت عظيمالجثه و تنومند با شاخههايش همه جا را دربرميگيرد. آمريكا نيز مانند يك درخت تنومند، شاخههايش سرتاسر جهان را زير پوشش خود قرار داده است. اما اين تنومندي، غرور كاذبي را براي ايالات متحده ايجاد كرده كه از شناخت برخي ويژگي هاي جهانبينياش او را بازداشته است. امپراتوريهاي غربي ـ رم، اسپانيا، انگلستان ـ با اين ويژگي كه بر ملتهاي زيردست خود كنترل بسيار دقيقي داشتند، شناخته ميشدند.
آمريكا اين اصول را در يك سطح و قالب جديد اجرا كرده است. امپراتوري ايالات متحده يك استعمار جديد براي آينده است كه مصرفگرايي همهجانبه در دو بعد مكاني و زماني را مهمترين ويژگي خود بيان داشته است، آمريكا در استعمارجديدش، تاريخ را بازنويسي ميكند، روش معمول زندگي انسانها را تغيير داده است، بر تغييرات آب و هوا سهم به سزايي داشته است و فضاي ماوراي جو را تحت تسلط خود درآورده است و به آن به عنوان بخشي از سرزمين استعمارياش مينگرد و از همه مهمتر اينكه ايالات متحده، چرخهي زندگي و اكوسيستم طبيعت را نيز دستخوش تغيير كرده است. اين فرايند ناشي از تكبر و غرور شگفتانگيز ايالات متحده است؛ چيزي كه جاي تعجب ندارد اگر بگوييم همه جهانيان را وحشتزده كرده است. اگر هيچ حد و مرزي وجود نداشته باشد، پس چه مانعي بر سر راه سياستهاي ايالات متحده وجود خواهد داشت تا ساير مردم جهان را از گزند چنين سياستهاي مخربي در امان نگه دارد. در جهانبيني ايالات متحده اصلاً چيزي به عنوان ديگران (غيرآمريكايي) وجود ندارد و در نگاه آمريكا، چيزي غير از خود ايالات متحده وجود ندارد و در يك كلام بياهميت است. زماني كه سه بازيگر اصلي فيلم نفرت ـ سه كارگري كه در فيلم ايفاي نقش ميكنند ـ مشغول قدم زدن در محوطهي مترو هستند، يك بيلبورد تبليغاتي توجه آنها را به خود جلب ميكند و براي مدتي آن سه نفر، بيلبورد خيره ميشوند: «جهان متعلق به شماست». (The World is yours) آنها حرف «Y» را از اين جمله حذف ميكنند و در نتيجه معناي جمله تغيير ميكند؛ جهان به همه ما تعلق ندارد و فقط به بخشي متعلق است؛ به نظر ميرسد كه جهان صرفاً متعلق به افراد خاصي است؛ افرادي كه توانايي نامحدودي دارند؛ كساني كه جهان را از نقطه نظر جهانبيني خاص خود متعلق ميپندارند و براي ديگران هيچ سهمي قائل نيستند.
3ـ دليل سوم نفرت از آمريكا و گرايشهاي ضدآمريكايي، جنبهي «هستيشناسي» دارد كه مربوط به ماهيت وجود است. از لحاظ هستيشناسي و بر اساس آموزههاي «سنت آنسلم»، پيدایش و وجود خداوند به چنين چيزهايي شبيه است: از لحاظ فلسفي و الاهيات، خداوند كاملترين وجود است و چنان كامل است كه نميتواند وجود نداشته باشد و حتماً وجود دارد. البته اين استدلال يك دور را تشكيل ميدهد. از نقطه نظر استدلال هستيشناسي، برخي چيزها ضرورتاً بايد وجود داشته باشند و هر چيزي در مسير اصلي خودش تحقق وجود مييابد. خداوند و شيطان در اين مباحث، مخالف و متضاد يكديگر تلقي ميشوند؛ بنابراين اگر شيطان هست، پس خير نيز بايد وجود داشته باشد. آمريكا با چنين منطقي با جهان برخورد ميكند و معتقد است از آنجا كه تروريستها شيطان هستند، پس آمريكا خير و خوبي است. «محور شرارت» تلويحاً موقعيتي را پديد ميآورد كه در مقابل آن ايالات متحده و متحدانش در موقعيت «محور خير» قرار ميگيرند.
اما چنين فرايندي فقط يك موقعيت دوگانه و دووجهي به شمار نميآيد، بلكه از نقطه نظر هستيشناسي، در چنين فرايندي فقط آمريكاي تنهاست كه محور خوبي را تشكيل ميدهد و هيچ كس ديگر در اين فرايند در كنار آمريكا قرار نميگيرد، چرا كه از نظر هستيشناسي، موجود خير يگانه است و در چنين فضايي آن موجود خير چيزي نيست جز ايالات متحده. اين گام سادهاي است كه چنين فرض ميشود كه شما هم از جانب خداوند و هم از لحاظ تاريخي برگزيده و انتخاب شده هستيد. بارها و بارها ما از مقامات و دولتمردان ايالات متحده اين جمله را شنيدهايم كه خداوند پشتيبان و ياور ماست و يا اينكه تاريخ ايالات متحده را برگزيده است تا به عنوان عامل خير و نيكي در جهان اقدام كند.
اما نسبت دادن همهي خوبيها به يك موجود و در عين حال ارتكاب اعمال شيطاني از سوي آن موجود، چيزي جز رياكاري و فريب ديگران نيست. «بروس تان» استاد مطالعات قومي و منطقهاي در دانشگاه «تنسي» در «ناكس ويل» مينويسد: «مردم سرتاسر جهان اين سؤال را امروزه مطرح ميكنند كه چرا آمريكا حرفي را ميزند و سپس دقيقاً خلاف آن چيزي را گفته است، عمل ميكند؛ چرا آمريكا استانداردهايي را كه به جهانيان تحميل ميكند و آنها را وادار به اطاعت و اجراي آنها ميكند، خود رعايت نميكند و گويي اين استانداردها صرفاً براي غير آمريكاييها وضع شدهاند». بروس تان ميافزايد: «مردم سرتاسر جهان ميپرسند آمريكا چگونه ميتواند خود را يگانه منبع خير و نيكي معرفي كند، در حالي كه انسانهاي فقير را ناديده ميگيرد و آنها را از داشتن آب و غذاي مناسب محروم ميكند و گويي چنين انسانهايي اصلاً وجود ندارند؟» بروس تان در ادامه خاطرنشان ميكند كه: «سياهاني كه در صحراهاي آفريقا گرفتار بيماري ايدز هستند با تعجب اين سؤال را مطرح ميكنند كه چگونه آمريكا ميتواند پيشرفتهترين سوپركامپيوترها و ابزارهاي جنگي و انواع و اقسام بمبها را طراحي كند، اما از اعطاي داروي AZT و ساير داروهايي كه براي مداواي بيماران ايدزي ضروري هستند، خودداري ميكند؟»
بروس تان در ادامه با ذكر مواردي خاطرنشان ميكند: «مردمي كه در نواحي گرمسيري استوايي و اطراف جنگلهاي باراني استوايي زندگي ميكنند نميتوانند از اقدامات آمريكا سردربياورند؟ زماني كه آمريكا با برخي اقدامات نابجاي خود باعث گرم شدن كره زمين شده؛ محيط زيست طبيعي را از بين برده است و با وارد ساختن آشغالهاي بازگشتناپذير طبيعت را ويران كرده است؛ زمينهاي مرطوب را از بين برده و مضافاً اينكه آمريكا با افزايش ميزان گازهاي گلخانهاي و دياكسيدكرن عملاً چرخه هوايي كرهي زمين را دستخوش تغييرات داده و زوال و نابودي آن را فراهم ساخته است». وي مينويسد: «اروپاييها نميتوانند اين موضوع را درك كنند كه چرا ايالات متحده از معاهدهي زيست محيطي جهان حمايت نميكند؛ از قراردادهاي حفظ منابع زيرزميني حمايت نميكند يا اينكه چرا آمريكا از معاهدات كنترل آزمايشهاي بيولوژيكي يا عدم آزمايشهاي هستهاي پشتيباني نميكند؟ يا اينكه چرا آمريكا نسبت به عدم توليد جنگافزارهاي هستهاي پايبند به هيچ معاهدهاي نيست؟ و يا اينكه چرا ايالات متحده اصرار دارد گوشت به اروپا صادر كند، گوشتي كه آلوده به وسايل صنعتي است و گاهي هم فاسد شده است؟ و يا گوشتي را به اروپا صادر ميكند كه از فرايند ژنتيكي خاصي توليد شده است». بروس تان در ادامه مينويسد: «روسيه و كشورهاي اروپاي شرقي اين موضوع را درك نميكنند كه چرا ايالات متحده ضوابط و مقررات و فشارهاي اقتصادي مختلفي را بر كشورهاي آنها تحميل ميكند و همهي اين موارد به نام فعاليتهاي انساندوستانه و با رعايت موازين حقوق بشر صورت ميگيرد». بروس تان در پايان تصريح ميكند: «امروزه كاناداييها تأسف ميخورند كه چرا فرهنگ آمريكايي، خصوصيات و ويژگيهاي خودش را بر جامعه و فرهنگ آنها اين چنين تحميل كرده است».
در عين حال بايد خاطرنشان كنيم كه اينها صرفاً مواردي از رياكاري و فريب جامعهي ايالات متحده محسوب ميشوند. محاكمهي «ا.جي. سيمپسون» آشكار ساخت كه فريب و رياكاري سازمانيافتهاي زيربناي قضاوت و محاكم ايالات متحده را سامان داده است.
اين دادگاه همچنين آشكار ساخت كه بسياري از مردمي كه در آمريكا زندگي ميكنند و رنگ پوست آنها با سايرين متفاوت است و در حقيقت مهاجراني هستند كه امروزه به عنوان شهروند آمريكا محسوب ميشوند، ناچار هستند مذهب خود را پنهان سازند و به نحوي خود را از ديد حكومت دور نگه دارند و اين نيست مگر به سبب ترس از سيستم قانوني ايالات متحده و اين امر، خشم جهانيان را نسبت به دولت ايالات متحده برانگيخت.
محاكمهي بيل كلينتون، رئيس جمهور سابق ايالات متحده نشانهي بارز رياكاري و فريب سياستمداران آمريكايي بود؛ در حالي كه سياستمداران محافظهكار خود نيز متهم به ارتكاب اعمال جنسي هستند، از اين فضاي به وجود آمده نهايت استفاده را بردند و سعي در يك قتل عام سياسي داشتند. انتخابات ايالت فلوريدا يك بار ديگر دروغگويي و رياكاري دموكراسي آمريكايي را آشكار ساخت. عدم شمارش آراي افراد به صورت دقيق علاوه بر اينكه يك خطاي فاحش و آشكار محسوب ميشد، نشانهي شكست دموكراسي ايالات متحده در جهان پيشرفته محسوب ميشد و همه مردم جهان بر اين باور هستند كه دعواي انتخابات رياست جمهوري ايالات متحده كه به دادگاه عالي قضايي محول شد، شكستي مفتضحانه براي دموكراسي اين كشور به شمار ميرفت، چرا كه نتايج اين دادگاه و رأي صادره از آن هيچ گاه براي مردم روشن نشد.
چرا مردم سراسر جهان اين سؤال را مطرح ميكنند كه آمريكاييها با وجود سيستم آموزشي بسيار پيشرفته و نهادها و مؤسسات پيشرفتهي علمي ـ آموزشي نسبت به مسائل جهاني ناآگاه هستند؟ شهروندان آمريكايي اسامي رهبران كشورهاي جهان را نميدانند، حتي نام رهبران كشورهاي جهان كه از متحدان اصلي ايالات متحده محسوب ميشوند نيز نميدانند. شهروندان آمريكايي دربارهي تاريخ جهان نيز هيچ نميدانند و حتي هيچ تلاشي براي فهم تاريخ جهان از خود نشان نميدهند. شهروندان آمريكايي صرفاً به فكر ماشين خود هستند، به فكر خريد خانهي دوم خود هستند، به فكر فرار از پرداخت ماليات هستند و دائماً به فكر افزايش بهاي بنزين و گازوييل هستند. اما چرا شهروندان آمريكايي در فكر ساير مردم جهان نيستند؟ چرا آمريكاييها بسيار موذيانه و حيلهگرانه با ساير مردم جهان رفتار ميكنند و نسبت به نيازها، خواستها و آرزوهاي ساير مردم جهان خود را به غفلت و نفهمي ميزنند. چرا؟ البته، نه ماهيت سياسي ايالات متحده و نه بسياري از شهروندان آمريكايي، براي شنيدن چنين سؤالاتي گوش شنوايي ندارند. ايالات متحده ممكن است كشور بازي باشد، اما اين كشور در يك دايرهي بسته قرار گرفته است. صداها و آواهاي خارجي به هيچ وجه قابليت نفوذ در ديوارهاي ستبر و بلند جهانبيني ايالات متحده را ندارند. ديگران ـ اگر از نقطه نظر هستيشناسي خوب و نيكو باشند ـ چطور ميتوانند دربارهي خوبي، معصوميت و پاكدامني كه از لحاظ تاريخ و نيز از جانب خداوند برگزيده شده باشند، صحبتي به ميان آورند؟ اگر آمريكا دربارهي تفكرات ديگران ارزشي قائل نشود، چطور آمريكا ميتواند فرمول و ويژگيهاي تعريف شدهي ديگران را بپذيرد و چگونه ميتواند قواعد خوبي و تعاريف خود از نيكي را بر ديگران تحميل كند) جاب تعجب ندارد اگر بدانيم آمريكاييها هميشه خود را در پرچم خود پوشيده نگه ميدارند؟ در حقيقت پرچم آمريكا نماد تمام خوبيها و ارزشهاست، در ديدهي شهروندان آمريكايي، همگان بايد به آن پرچم اداي احترام كنند.
اما از نقطه نظر ساير مردم جهان، پرچم آمريکا چيزي جز يك تكه پارچه نيست كه فريبكاريها و رياكاريهاي ايالات متحده و انديشهها و ارزشهاي رياكارانهي آن را پوشانيده است و در حقيقت پرچم آمريكا نماد كاپيتاليسم آمريكا محسوب ميشود. رسانههاي ايالات متحده، پروژهي فريبكاري آمريكا را در سطح جهاني ادامه ميدهند، روندي كه جز افزايش دايرهي نفوذ از ايالات متحده چيزي را به دنبال ندارد. نفرت، نفرت ميآفريند. از نقطه نظر هستيشناسي، ترويج چنين مظاهر نيكي و ارزشي از سوي ايالات متحده، چيزي جز نفرت، خلق نميكند. چيزي كه روند آن به سوي پايان آن خاتمه مييابد.
4ـ چهارمين دليل اصلي نفرت از ايالات متحده، به حوزهي تعاريف مربوط ميشود. ايالات متحده صرفاً تنها ابرقدرت نيست. بلكه آمريكا تبديل به يگانه قدرتي شده كه همه چيز را تعريف و بازپرداخت ميكند. اين آمريكاست كه واژههايي مانند دموكراسي، عدالت و آزادي را تعريف ميكند، آنچه كه حقوق بشر ناميده ميشود و آنچه كه تنوع فرهنگي ناميده شده است. تنها ايالات متحده شايستگي آن را دارد كه بيان كند چه كسي بنيادگراست؟ چه كسي تروريست است؟ يا به عبارت سادهتر اين تنها آمريكاست كه ميتواند اهريمن را به جهانيان معرفي كند. در يك كلام بايد گفت، تنها آمريكاست كه انسان بودن را تعريف ميكند. بيشتر مردم جهان، حتي اروپاييان تعاريف آمريكاييها را پذيرفتهاند، از آن تبعيت ميكنند و آنها را به كار ميبرند (در اين زمينه بايد گفت انگليس در بيشتر موارد دقيقاً به همان شيوه آمريكا رفتار ميكند.) اما بيان اين نكته حائز اهميت است كه آمريكا همه چيز را در يك فرم و قالب خاص تعريف ميكند، همه تعاريف، با نگاه خاص آمريكا شناسانده ميشوند. تعاريف پديده ها و فرايندها از نقطه نظر تاريخ، تجربه و فرهنگ ايالات متحده و در بسياري موارد بر اساس خواستها و اميال ايالات متحده تعريف ميشوند. در نتيجه به طور مثال، زماني كه جرج بوش در سخنراني معروف خود در سال 2002 در برابر كنگره آمريكا اعلام ميدارد: «آمريكا با واژههايي چون عدالت و آزادي به جهانيان شناسانده شده است و در همين راستا آمريكا رهبري اين فرايند را بر عهده گرفته است و اين نيست مگر به خاطر حساسيت و نگاه ويژه ايالات متحده به اين موارد در هر جاي جهان» در حقيقت منظورش اين است كه تنها انديشه و تفكر آمريكايي دربارهي عدالت و آزادي است كه شايسته ابعاد جهاني است و صرفاً این تعاريف براي جهانيان قابل قبول هستند. در چنين فرايندي، هيچ مجالي براي عرض اندام ساير ارزشها در قالبها و تعاريف ديگري وجود نخواهد داشت. از نقطه نظر تاريخي و فرهنگي نيز نبايد براي تعاريف ديگران دربارهي آزادي و عدالت ارزشي قايل شد و به آنها وقعي نهاد. اين فرايند را به خوبي و آشكارا ميتوانيم در تعاريف مربوط به مقولهي حقوق بشر ملاحظه كنيم. انديشهي آزاد غربي دربارهي حقوق بشر صرفاً معادل واژههايي همچون آزاديهاي سياسي و آزاديهاي مدني است. ايالات متحده اين معاني را بيشتر از ديگران استفاده كرده و آن را مجدداً تعريف كرده است و اصطلاحاتي مانند فشار بازار و نيز تجارت آزاد را نيز دربرگرفته است. عليرغم تلاش و كوشش بسيار زيادي كه توسط كشورهاي توسعهيافتهي جهان به مدت دو دهه صورت گرفته، ايالات متحده در پذيرش حق تغذيه، مسكن، اصول اوليهي بهداشت و حمايت از هويت و فرهنگ خاص سرباز زده است، در حالي كه چنين مواردي بسيار پراهميتتر از مسائلي مانند فشار بازار و تجارت آزاد است.
كميتهي توسعهي امور اجتماعي سازمان ملل متحد كه در ماه مارس 1995 تشكيل شد، تلاش وسيع و همهجانبه براي يكپارچه كردن افكار و نظريات دستورالعمل اجرايي در زمينهي حقوق بشر به شمار ميرفت. اما مانند ساير چنين جلسات و كميسيونها، باز هم افزايش فشارهاي جهاني بر بازار بود كه با اصرار و پافشاري ايالات متحده مطرح شد و جايگاه خود را حفظ كرد. همان گونه كه «چاندرا مظفر» انديشمند و سياستمدار مالزيايي و فعال حقوق بشر خاطرنشان ميكند: «اگر حقوق بشر و جنگ و جدلهايي كه پيرامون آن رخ ميدهد نتواند ميلياردها فقير و بدبخت آفريقايي و ديگر كشورهاي فقير جهان را سروسامان دهد، نتواند آنها را از چنگال گرسنگي برهاند، نتواند براي آنها سرپناهي بسازد، نتواند آنها را از جهل و ناداني نجات دهد و نتواند آنها را از چنگال بيماريها برهاند، پس چنين بحث و جدلهايي چه فايدهايي به دنبال خواهد داشت؟»
اما تعريف آمريكا از حقوق بشر تغييرناپذير است و بر حسب شرايط و موضوعات به راحتي تغيير ميكند. در حالي كه ايالات متحده به نزاع مسلمانان در شرق تركستان عليه دولت چين به چشم يك پديده در زمرهي مسائل حقوق بشر مينگرد، در همان حال جدال ميان مسلمانان چچني عليه دولت روسيه را به عنوان مسأله حقوق بشر نميپذيرد و آن را رد ميكند. اين در حالي است كه هم مسلمانان چچن و هم مسلمانان شرق تركستان، سالهاست كه براي استقلال و خودمختاري در اين دو كشور مبارزه ميكنند و از موقعيت مشابهي برخوردار هستند. در هر حال بايد اذعان كنيم كه در برخي موارد هم ايالات متحده نسبت به نقض حقوق بشر در كشور چين به ديدهي اهمال مينگرد و آن را ناديده ميگيرد چرا كه چين يكي از قطبهاي اقتصادي جهان و يكي از واردكنندگان محصولات آمريكايي است و در حقيقت از شركاي تجاري ايالات متحده به شمار ميآيد. اما درست در زماني كه حقوق انديشمندان و متفكران آمريكايي به خطر ميافتد، خيلي سريع مسأله حقوق بشر و نقض آن در چين جلوهي خارجي پيدا ميكند و سريعاً نمايان ميشود و اين فرايند، حتي به قيمت به خطر افتادن مسائل تجاري بين دو كشور صورت ميگيرد. اين فرايند چيزي نيست مگر تعاريف سيال و غيرثابت ايالات متحده از مسائلي مانند حقوق بشر، كه هر گاه منافع آمريكا ايجاب كند، تعاريف خود در جاي خود به كار ميروند و هر گاه كه منافع ايالات متحده به خطر افتند اين معاني و مفاهيم سريعاً معاني ديگري پيدا ميكنند و به شكل ديگري نمايان ميشوند و اين همه ريشه در ماهيت امپرياليستي تنها ابرقدرت دارد. ايالات متحده حقوق بشر را آن گونه كه خود ميپسندد تعريف ميكند و با چرب زباني و حيلهگري و با به كار گفتن احساسات بشردوستانه از مسأله حقوق بشر به عنوان حربهاي استفاده ميكند و آن را به صورت يك چوبدستي درآورده كه هر گاه كشوري مطابق ميل ايالات متحده رفتار نكرد، با آن وي را تنبيه كند و آن كشور خاطي را مؤاخذه ميكند.
مسألهاي كه در جهان امروز از آن به عنوان «آزادي مطبوعات» ياد ميشود، نيز در چنين فرايندي همين سرنوشت را دارد. زماني كه اين فرايند درباره كشورهاي ديگر جهان مطرح ميشوند، قواعد و تعاريفي كه ايالات متحده عرضه داشته است، به صورت قوانين اجباري و تخلفناپذير جلوه ميكنند. هر گاه مطبوعات، سياستهاي ايالات متحده را به باد انتقاد بگيرند، بلافاصله امريكا واكنش نشان ميدهد و چنين روندي را خطرناك معرفي ميكند. در چنين فرايندي بود كه ايالات متحده همه سعي و تلاشاش را به كار برد تا جلوي فعاليت شبكهي ماهوارهاي عربي «الجزيره» قطر را بگيرد. شبكهاي كه در ميان اعراب جهان عرب بسيار پرطرفدار است و به عنوان يك رسانهي مستقل در نبرد افغانستان بسيار درخشان و چشمگير عمل كرد. آمريكا فشارهاي زيادي را بر دولت قطر وارد ساخت تا جلوي كار شبكهي خبري «الجزيره» را بگيرد و از همهي امكانات خود در اين راه بهره جست، اما در نهايت و زماني كه راه به جايي نبرد، ناچار شد دفتر اصلي اين شبكه در كابل را بمباران كند. در اوايل سال 2002 ميلادي نيز، ايالات متحده، هفتهنامهي مستقل فلسطيني «هبرون تايمز» را تعطيل و توفيق كرد. مقامات حكومت خودگردان فلسطين خاطرنشان ساختند كه مقامات بلندپايهي سازمان اطلاعات مركزي ايالات متحده (سيا) تأكيد كردهاند كه انتقادات اين هفتهنامه از سياستهاي آمريكا در قبال منازعهي اعراب و اسرائيل بيش از حد شده است و بايد جلوي آن به نفع مردم فلسطين گرفته شود. سردبير هفتهنامهي «هبرون تايمز»، «وليد عمايره» خاطرنشان ميكند: «جاي تأسف است كه ايالات متحده كه خود در كشورش بيان ميدارد طرفدار آزادي مطبوعات است، اين چنين مقامات حكومت خودگردان فلسطين را وادار ميسازد تا جلوي انتشار اين نشريه گرفته شود و آن را توقيف ميكند. آيا آنچه كه به صلاح مطبوعات آمريكايي است نبايد براي غيرآمريكاييها به عنوان ارزش تلقي شود؟»
تنها راهي كه در آن ايالات متحده، حقوق بشر را تعريف ميكند و گاه دوباره تعريف ميكند و سپس از آنها به عنوان ابزاري براي پيشبرد سياست خارجياش بهره ميجويد، يك پيام دوپهلو به سرتاسر جهان ارسال ميكند. در درجهي نخست آنكه ايالات متحده ديگر كشورهاي جهان را وادار ميسازد تا به حقوق بشر احترام بگذارند و آن را رعايت كنند، البته ناگفته پيداست كه منظور از حقوق بشر همان است كه بر اساس اصول و تعاريف ايالات متحده تعريف و شناسانده شده است. از سوي ديگر آمريكا به كشورهاي در حال توسعه جهان اين پيام روش را ارسال كرده است: بايد سياستهاي اقتصادي ايالات متحده را بپذيريد، حتي اگر پذيرش چنين سياستهايي همراه با نقض آشكار حقوق بشر باشد. جاي تعجب نيست اگر گفته شود اين فرايند يكي از منابع اصلي ايجاد و افزايش نفرت از ايالات متحده در سراسر جهان محسوب ميشود.
قدرت نامحدود ايالات متحده تعاريف ديگري از شيوههاي رفتار و زندگي را دربرميگيرد. آمريكا تنها مقام شايستهاي است كه براي ساير مردم جهان تعيين ميكند كه چگونه بايد باشند، چگونه رفتار كنند و چگونه زندگي كنند. در حقيقت در چنين فرايندي ایالات متحده نقش يك قصهگو را ايفا ميكند. در بسياري موارد قصههايي كه آمريكا آنها را براي ساير مردم جهان تعريف ميكند، از تجربههاي خودش ناشي شدهاند يا اينكه اگر اين داستانها در فرهنگهاي ديگر رخ داده باشند، با يك فرمت و قالب آمريكايي اين داستانها دوباره، بازنويسي ميشوند و در نتيجه در شكل آمريكايي آن عرضه ميشوند. اين قدرت تعريف و شناساندن ديگران بر اساس خواستها و اميال ايالات متحده غالباً اعتقاددات و ارزشهاي ديگران را ناديده ميانگارد. در عين حال بايد خاطر نشان كنيم در چنين فرايندي آمريكا همهي عربها را بنيادگرا مينامد، همه كساني كه از كنترل علم و دانش توسط آمريكا به ستوه آمدهاند و نسبت به انحصار دانش به آمريكا ايراد ميگيرند، از سوي آمريكا «ضد علم» خطاب ميشوند با همهي كساني كه سياست خارجي ايالات متحده را به باد انتقاد ميگيرند، از جانب آمريكا «شكست خوردههاي عقبافتاده»، «پوچگرا» يا «احمق» لقب ميگيرند.
ايالات متحده سياست خارجي و روابطش با ساير جهان را بر اساس اين 4 اصلي كه شرح آن گذشت پايهگذاري كرده است.
* ضياءالدين سردار : انديشمند پاكستاني و استاد تاريخ دانشگاه لندن