مايلم مطالب خود را با دو پرسش مقدماتي آغاز كنم(1)؛ جايگاه(2) به چه معناست؟ و هنگامي كه به طرح پرسش درباره ي جايگاه زيبايي شناسي مي پردازيم، در واقع، درباره ي چه چيزي سوال مي كنيم؟ بر اساس فرهنگ لغت آمريكن هريتج(3)، مي توان اين معاني را براي جايگاه بيان كرد:
1.موقعيت يك شي يا شخص در مقايسه با ديگران: موقعيت او، موقعيت يك مهمان است:
2.مقام بالا، منزلت: موقعيت جايگاه در يك جامعه، مانند جايگاه يك رهبر يا يك شخص شفا دهنده؛
3.(در حقوق) ويژگي يا وضعيت يك شخص يا شي: موقعيت شخصي كه به سن قانوني نرسيده است؛
4.وضعيت امور، موقعيت؛
5.وضعيت يك شي يا يك شخص، مانند وضعيت پزشكي بيمار.
پس از اين برداشت كلي از واژه ي جايگاه، هنگامي كه جايگاه زيبايي شناسي را بررسي مي كنيم، چه چيز خاصي در ذهن ماست؟ دست كم سه پرسش متفاوت، مورد بحث است؛
1) پرسش درباره ي وضعيت يا شرايط دروني زيبايي شناسي: وضعيت دروني اين عرصه چيست؟ ما در چه موقعيتي قرار داريم؟ آيا امور به صورت صحيح و مناسب پيش مي روند؟
2) پرسش درباره ي وضعيت واقعي زيبايي شناسي نيست به وضعيت ساير عرصه ها در فلسفه: زيبايي شناسي در نقشه ي كنوني فلسفه، در چه نقطه اي واقع شده و از چه ميزان شهرت، آوازه و منزلتي برخوردار است؟
3) پرسش درباره ي جايگاه مطلوب زيبايي شناسي در نسبت با فلسفه: زيبايي شناسي بايد چه جايگاهي داشته باشد؟ وظايف حقيقي و نقش هاي اصلي فلسفي آن كدام است؟
پرسش از وضعيت دروني زيبايي شناسي دو مولفه دارد. يكي از آن دو به كيفيت اثري كه در زيبايي شناسي خلق شده مربوط است و ديگري به انتظارات زيبايي شناسان. تصوري كه از اثر خلق شده وجود دارد، عموماً خوش بيانه است؛ در حالي كه زيبايي شناسي معاصر، كانت(4) ندارد (يعني اين واقعيت كه يك اثر را از ساير آثار خاص، متمايز نمي كند) و آثار نلسون گودمن، استنلي كاول، آرتور دانتو(5) و ساير شخصيت هاي پرنفوذ تاثير مهمي بر اين عرصه داشته است. خصوصاً تحولات، چندي موجب تجديد قواي زيبايي شناسي شده است. در اينجا تنها سه مورد از آن ها را بر مي شمرم. نخستين مورد كه مربوط مي شود به اواخر دهه ي 70، اين است كه فيلسوفان هنر، صندلي هاي راحتي خود را ترك كرده و با پرداختن به طيف گسترده اي از موضوعات مربوط به نقاشي، عكاسي، فيلم، موسيقي، ادبيات و رقص، به دنبال بررسي دقيق تر مشكلات و رويه هاي هنري رفته اند. امروزه زيبايي شناسان نيز مانند فيلسوفان علم كه از آن انتظار مي رود به حجم زيادي از علم آگاهي داشته باشند، نياز دارند مطالبي درباره ي هنر بدانند. يكي از پي آمدهاي اين امر كه در حال حاضر، بيش از هر زمان ديگري نمود دارد، اين است كه زيبايي شناسان به انتقادهاي هنري مي پردازند و از ارتباط نزديك با حوزه هايي چون تاريخ هنر، ادبيات و بررسي فيلم بهره مند مي شوند.
دومين تحول كه اهميت آن كمتر از مورد نخست نيست، عبارت است از ظهور زيبايي شناسي فمينيستي در دهه ي 80 تاثيرات كار فمينيستي در زيبايي شناسي، در تحقيق پيرامون ملاك هاي ارزيابي زيبايي شناختي، قابل مشاهده است. كشف اين كه ملاك هاي زيبايي شناختي به مثابه ملاك هايي فرازماني و جهاني، در عمل نه فرازماني هستند و نه جهاني – به عبارت ديگر، كشف اين كه آن ها به ميزان زيادي، باورها و ارزش هاي خاص پدرسالاري اروپايي را منعكس مي كنند – منجر شده است به يك تحليل انتقادي از حيث تاريخي مستدل، در مورد مفاهيم، عرف ها و به طور كلي رويه هاي هنري. اين امر نيز به نوبه ي خود، موجب برداشتي گسترده تر و عميق تر از بسياري از متغيرهاي فرهنگي و اجتماعي شده كه در غلبه ي ايده هاي ارزش زيبايي شناختي سليقه اي و نبوغ زيبايي شناختي سهيم بوده اند.
و سرانجام اين كه زيبايي شناسي از يك تمايل اخلاقي بهره مند شده است؛ يعني احياي بحث هاي طولاني در زمينه ي كاركرد اخلاقي داستان و تاثير اجتماعي علوم انساني. اين تحول، زيبايي شناسان را به بحث هاي سياسي كنوني درباره ي تامين بودجه ي دولتي براي علوم انساني، كاركرد هنر همگاني و ارزش فرهنگي آموزش علوم انساني واداشته است. دهه هاي ملال آور در زيبايي شناسي كه جان پسمور(6) به بهترين وجه، تاسف آن ها را خورده، به پايان رسيده است. اكنون، چنان كه بيشتر افراد آشنا با اين حوزه نيز موافقند، زيبايي شناسي رشته اي پرنشاط و جذاب است.
اما انتظارات حرفه اي كساني كه در اين عرصه دستي دارند، چندان روشن نيست. واقعيت ناخوشايند اين است كه در زيبايي شناسي، شغل هاي چندان زيادي وجود ندارد. با استعدادترين و آموزش ديده ترين كساني كه وارد اين حوزه مي شوند، با موانع قابل ملاحظه اي در يافتن موقعيت شغلي روبه رو مي شوند. مشكل تنها اين نيست كه در فلسفه هيچ شغلي يافت نمي شود، بلكه مشكل اين است كه تنها در معدودي از حدود چهارصد شغلي كه هر ساله در آگهي ها تبليغ مي شود، از زيبايي شناسي نام برده مي شود؛ آن هم تقريباً همواره به عنوان عرصه ي رقابت، نه عرصه ي كار تخصصي. چرا تعداد شغل هاي فلسفي زيبايي شناختي تا اين حد كم است؟
اين مسئله ما را به دومين موضوع از سه موضوعي كه در ابتداي مقاله مطرح شد مي رساند؛ جايگاه واقعي زيبايي شناسي و موقعيت يا وجهه ي آن در مقايسه با ساير عرصه هاي فلسفي. اين جايگاه چگونه است؟ در اينجا، مجال چنداني براي مخالفت وجود ندارد. فيلسوفان، زيبايي شناسي را به طور گسترده، عرصه اي حاشيه اي مي انگارند. زيبايي شناسي از دو بعد، در حاشيه قرار دارد؛ از يك حيث نسبتاً كم خطر، مبني بر اين كه در حاشيه يا مرز اين رشته قرار دارد و از حيثي ديگر و مشكل سازتر، مبني بر اين كه از لحاظ فلسفي، مهم تلقي نمي شود. از اين جهت، زيبايي شناسي با حوزه هايي چون فلسفه ي رياضيات – حوزه اي كه هر چند در وهله ي نخست، در حاشيه قرار دارد؛ اما در حد وسيعي، از جهت فلسفي مهم است – مغايرت دارد. اخيراً آرتور دانتو(7) به كنايه گفته است- و البته سخنش چندان بي مورد نيز نبود – كه جايگاه زيبايي شناسي بر اساس مقياس برداشت فلسفي، آن چنان پايين است كه در حد جايگاه حشرات در زنجيره ي وجود است.
از اين روي، بايد به خاطر داشت كه اين ايده كه موضوعات زيبايي شناسي يا با دغدغه هاي اصلي فلسفه ارتباطي ندارند يا ارتباطشان اندك است، ايده اي نسبتاً تازه و تا حد بسيار زيادي، بر ساخته ي پيدايش فلسفه ي تحليلي است. همان گونه كه از آثار افلاطون، ارسطو، هيوم، كانت، نيچه و هگل هويداست، زماني مسائل مرتبط با هنر و زيبايي دغدغه هاي اصلي فلسفه تلقي مي شده است.
جايگاه فعلي و به حاشيه رانده شده ي زيبايي شناسي را مي توان در ساختار نهادين و كنوني اين حرفه مشاهده كرد. براي مثال، دوره ي تحصيلات آن را در نظر بگيريد؛ معدودي از برنامه هاي انگليسي – آمريكايي تحصيل دانشگاهي وجود دارد كه نهايت ارتباطشان با زيبايي شناسي، يك آشنايي گذرا با آن است. دانشكده هاي معدودي داراي كسي يا احساس نياز به داشتن كسي براي تدريس رشته هايي در زمينه ي زيبايي شناسي يا براي مشاوره دادن به پايان نامه هاي اين رشته هستند. هنگامي كه زيبايي شناسي را براي تحصيل انتخاب مي كنيد، يك امر مطلوب اضافي و اختياري است؛ ولي به هيچ روي، بخش ضروري آموزش فلسفي دانشجويان فارغ التحصيل نيست. اين مطلب چيزي بيش از رشد حاصله ي صرف در تخصص آكادميك است. هيچ كس بدون وقوف بر اصول زيربنايي علوم ماوراي طبيعي و شناخت شناسي، منطق و فلسفه ي علم، تاريخ فلسفه و اخلاق، يك دوره ي دكترا را به پايان نمي رساند. علوم ماوراي طبيعي و منطق، حوزه هاي محوري فلسفه دانسته شده اند. تاريخ و اخلاق در عين اين كه عرصه هاي محوري نيستند؛ ولي به محيط اصلي اين عرصه تعلق دارند. در بيشتر برنامه هاي آموزشي، اخذ درجه ي دكترا بدون كار در اين زمينه ها دشوار و در واقع، غير ممكن است. اين عرصه ها زمينه هايي هستند كه از هر كسي انتظار مي رود درباره ي آن ها نظراتي داشته باشد و بتواند مشكلات رايج را به بحث گذارد.
از آنجا كه اين موارد درباره ي زيبايي شناسي صدق نمي كند، اكثريت غالب فيلسوفان با دانش اندكي در زمينه ي روش ها يا مسائل اين حوزه، به اين حرفه وارد مي شوند. در نتيجه، يا موضوعات هنري و زيبايي شناختي را ناديده مي گيرند يا چنين مي پندارند كه ارتباط اين موضوعات با دغدغه هاي اصلي اين رشته، اندك يا در حد هيچ است. اكثر فيلسوفان روشمند بدون توجه به مسائل هنري يا مرتبط با زيبايي، از اين مسير عبور مي كنند. ديويدسون(8) و گودمن در اين زمينه، استثناهاي نادري هستند، همچنين فقدان علاقه به زيبايي شناسي – يا نكته ي ديگر مرتبط با آن، يعني عدم حضور زيبايي شناسي در صفحات مجلات فلسفي معتبر و پر خواننده – گويا هيچ گونه شگفتي بر نمي انگيزد. افزون بر اين، هنگامي كه دانشكده هاي فلسفه از تعيين رشته هايي كه خواستار پذيرش دانشجو در آن هستند خودداري مي كنند، تعجبي ندارد كه كسي به زيبايي شناسي نمي انديشد. به حاشيه راندن موجب كم اهميت شدن مي شود.
تا اين جاي سخن، مربوط مي شد به جايگاه واقعي زيبايي شناسي. ما در برابر اين جايگاه، چه موضعي بايد داشته باشيم؟ اين امر منتهي مي شود به مسئله ي سومي كه پيشتر بيان شد؛ جايگاه مناسب، ارزش يا اهميت حقيقي زيبايي شناسي چيست؟
شايد رايج ترين پاسخ به اين پرسش اين باشد كه زيبايي شناسي همان گونه كه به درستي درك شده، تنها از لحاظ فلسفي در حاشيه قرار دارد. اين ديدگاه كه جايگاه حقيقي زيبايي شناسي، در واقع جايگاه مناسب آن است، نه تنها مورد اعتقاد فيلسوفاني است كه اهميتي به هنر نمي دهند – و مي گويند اين تمامي آن چيزي است كه زيبايي شناسي سزاوار آن است – بلكه باور اشخاصي مانند استنلي كاول و تد كوهن(9) است كه اهميت بسياري به هنر مي دهند – چنان كه كوهن مي گويد:
درست در همين جاست كه زيبايي شناسي به رغم تزلزل جايگاهش، در بهترين وضعيت قرار دارد.
اما نظر من اين است كه ديدگاه رايج – مبني بر اين كه زيبايي شناسي صرفاً از لحاظ فلسفي، در حاشيه قرار دارد – نادرست است. زيبايي شناسي جزو لازم فلسفه است. درست به همين جهت است كه زيبايي شناسي سزاوار موقعيت محوري تري در اين حرفه است. مزاياي عملي دفاع از اهميت زيبايي شناسي براي كساني كه در عرصه ي زيبايي شناسي كار مي كنند، واضح است. به منظور استدلال در جانب داري از اين جايگاه، بايد براي اين مدعا يك پرونده ي فلسفي تشكيل داد.
اثبات مستدل اين مطلب كار ساده اي نيست. هيچ بازگشتي به سنت زيبايي شناسي برجسته ي متافيزيكي وجود ندارد. آن سنت و به همراه آن، نوع اهميتي كه كانت و هگل به زيبايي شناسي نسبت مي دادند، منقضي شده است. بسياري از ما نيز آرزوي بازگشت به زيبايي شناسي بي روحي را نداريم كه حاصل به كارگيري روش هاي تحليلي زبان شناختي دهه هاي 40 و 50 بود. وانگهي، يكي از ويژگي هاي اساسي و مثبت زيبايي شناسي كنوني – پيوند قوي آن با علوم انساني و اصول نظري خارج از فلسفه – مي تواند يكي از همان مواردي باشد كه در مجموع، آن را براي فيلسوفان كم اهميت تر مي كند. با نزديك تر شدن آثار اخير زيبايي شناختي به علوم انساني و ساير عرصه ها، به نظر مي رسد زيبايي شناسي فاصله ي بيشتري با طرح هاي اصل فلسفه پيدا مي كند.
در اين صورت، چگونه بايد درباره ي اهميت فلسفي زيبايي شناسي استدلال كرد؟ يك نقطه براي شروع، به چالش كشيدن اين ديدگاه است كه حركت به سوي علوم انساني را دور شدن از فلسفه مي انگارد. هيچ كس اين را براي فيلسوفان علم ننگ نمي داند كه دستان خود را به جزئيات تشعشع جسم سياه يا پردازش برداري آلوده كنند. تامل در يافته هاي تجربي، خواه در زمينه ي فيزيك يا درباره ي فيزيولوژي اعصاب، مسائل مربوط به تفسير صحيح اين يافته ها، موارد مرتبط با مشكلاتي كه ايجاد مي كنند يا كمكي كه به حل مشكلات مي كنند، همگي بخشي مشروع و ضروري در فلسفه ي علم دانسته مي شوند.
هنگامي كه اين تحول در فلسفه علم را در نظر بگيريم، شيوع اين ديدگاه كه پيوند نزديك با علوم انساني، جنبه ي فلسفي زيبايي شناسي را مي كاهد، شگفت انگيز خواهد بود. آيا مي توان گفت كه اين امر نتيجه ي پرداختن غير رسمي و ضمني و ديرهنگام به امتياز مصنوعي – تحليلي است؟ يعني امتيازي كه در سطح وسيعي، گمان مي رود بي اعتبار باشد.
در زيبايي شناسي نيز مانند عرصه هاي ديگر، آشنايي ريشه دار با حوزه ي تجربي اي تحت بررسي را بايد يك حسن دانست، نه يك نقص. براي مثال، آگاهي از تاريخ اجراي موزيكال يا تحول نقد ادبي مدرن، مي تواند به نحو مفيدي، منتهي شود به مسئله ي تعميم هاي مربوط به خود كار هنري يا شرايط ارزيابي زيبايي شناختي.
فيلسوفان معتقدند فلسفه ي علم كه به طور جدي به علم مي پردازد، به لحاظ فلسفي مهم است؛ زيرا آنان فكر مي كنند كه علم به لحاظ فلسفي مهم است. فيلسوفان معدودي نيز بر آنند كه هنر به لحاظ فلسفي اهميت دارد؛ ولي من اين باور را اشتباه مي دانم. هنر به لحاظ فلسفي مهم است؛ زيرا به لحاظ بشري اهميت دارد. قطعاً هنر در قرن اخير، به گونه اي تغيير كرده كه درك و پي بردن به منزلت آن را دشوار ساخته است و آثار دوشان، راشنبرگ، كيج(10) و ديگران در مقايسه با آثار هنرمندان سنت هاي گذشته، احتمالاً از ابهت و ستايش كمتري برخوردار است؛ اما اين تحولات بخشي از موضوعي هستند كه امروزه زيبايي شناسي بايد آن را بيان كند به رغم تحولات حاصله در روش فلسفي، درك تجربه ي بشري همچنان آرزويي مهم براي فلسفه است. به مثابه بخشي از همين طرح بزرگ مربوط به مطالعه ي علوم انساني است كه زيبايي شناسي را مي توان شاخه ي مهمي از فلسفه دانست. افسوس كه اين موضع دفاعي به رغم اهميتي كه دارد، ممكن است با واكنشي هميشگي مواجه شود؛
بله. بله. هنر به لحاظ بشري مهم است؛ ولي چه ارتباطي با فلسفه دارد؟
در پاسخ به اين واكنش، چه مي توان گفت؟
يكي از پاسخ هاي ممكن است مدنظر قرار دادن نظريه ي ارزش باشد. امروزه بيشتر فيلسوفان، از جمله آنان كه گرايش فلسفي شان در عرصه هاي تخصصي و علمي بروز مي كند، به اهميت نظريه ي ارزش اذعان دارند. زيبايي شناسي بخشي از نظريه ي ارزش است و اگر اين نظريه به لحاظ فلسفي مهم است، زيبايي شناسي نيز به لحاظ فلسفي مهم است. فيلسوفان چگونه مي توانند مشتاق درك ماهيت ارزش باشند، بدون اين كه به ارزش زيبايي شناختي توجه داشته باشند؟
اكنون زمان مساعدي براي اين تحقيق فرا رسيده است. در عرصه ي زيبايي شناسي، فيلسوفان به نحو فزاينده اي منكر تفكيك رسمي زيبايي شناسي از ارزش اخلاقي شده اند تا مسائل بنياديني را تعقيب كنند كه مثلاً مربوط مي شود به كاركرد اخلاقي هنر، مسئوليت خالق اثر يا حدود و ثغور اخلاقي ارزيابي زيبايي شناختي. امروزه يكي از دغدغه هاي اساسي زيبايي شناسي، رابطه ي زيبايي شناسي با ارزش اخلاقي است. فيلسوفان اخلاق نيز به نوبه ي خود، به هنر نظر دارند. جوئل فينبرگ، پيتر ريلتون، سوزان ولف(11) و سايريني كه در زمينه ي اخلاق كار مي كنند، توجه خود را به مسائلي نظير توجيه كمك هاي مالي دولتي به علوم انساني، ابعاد داستاني زندگي اخلاقي و ارزش بصيرت هاي اخلاقي يا آموزش هاي اخلاقي كه از طريق ادبيات و هنر كسب مي شود، معطوف كرده اند. با اندكي اغراق، مي توان گفت كه ما در حال تجربه ي يك چرخش اخلاقي در زيبايي شناسي و يك چرخش زيبايي شناختي در اخلاق هستيم.
من كليات دو شيوه را كه از طريق آن ها مي توان از اهميت فلسفي زيبايي شناسي دفاع كرد، بيان كرده ام. بي شك، شيوه هاي ديگري نيز وجود دارد. درس بزرگ تري كه در اين جا مي توان گرفت اين است كه ما در زيبايي شناسي، به كاري بنيادين، آن هم در سطح اساسي نياز داريم. اين به معناي بازگشت به مسائلي است كه مدت هاي مديدي كنار گذاشته شده بودند. استراتژي قديمي دفاع از زيبايي شناسي از طريق كار كردن در حواشي فلسفه، مناسب زمان خود بود و به نحو موفقيت آميزي، زيبايي شناسي را از اين كه در شيوه هاي كاهنده ي فلسفه ي زبان به تحليل رود، حفظ مي كرد. زمانه ي ما عصر متفاوتي است و هزينه ي در حاشيه گذاشتن مستمر، هزينه ي زيادي است. من با بيان اين كه ما در حال بازگشت به موضوعات بنيادين هستيم، در صدد بيان اين نيستم كه اين كار مهم بايد در حالتي جداگانه از خود علوم انساني انجام شود. تنها راهي كه بر اساس آن مي توانيم به صورتي هدف مند، مسائل كلي مربوط به ماهيت هنر و زيبايي شناسي را كشف كنيم، عبارت است از توجه دقيق به خصوصيات برجسته و قابليت ملموس بودن موارد خاص.
هدف من از اين سخنان اين است كه تامل بيشتري در زمينه ي اهميت فلسفي زيبايي شناسي صورت گيرد. اين نيز به نوبه ي خود، تفكر بيشتري مي طلبد راجع به آرمان هاي مطلوب فلسفه و راجع به اين كه زيبايي شناسي به منزله ي يك رشته و شيوه ي تفكر، واقعاً چيست.
پاورقي ها:
1.Mary Devereaux داراي مدرك دكترا در فلسفه. وي كه متخصص زيبايي شناسي و اخلاق بيولوژيك است، عضو برنامه ي تحقيقات اخلاقي در دانشگاه كاليفرنيا در سان ديگو و استاديار در مركز اخلاق براي علوم و تكنولوژي است. او مدير همايش اخلاقي بيوپزشكي است كه يك نشست ماهانه براي دانشمندان محقق، پزشكان باليني، فلاسفه و مديران است، كه طي آن مسائلي مانند بيهودگي پزشكي، تحقيق در موضوعات بشري، تحقيق پيرامون سلول هاي بنيادين و… به بحث گذاشته مي شود. وي همچنين مديريت بيماري هاي سخت را بر عهده دارد كه يك برنامه ي اخلاقي براي دانشجويان پزشكي و دانشجويان فوق ليسانس در علوم طبيعي است. تحقيقات كنوني پروفسور دوراكس متمركز است بر مسائل پيشرفت هاي پزشكي مانند جراحي پلاستيك، ژن درماني، داروشناسي رواني و چگونگي تاثير نيازهاي فزاينده ي بيماران به اين خدمات بر تعريف و هنجارهاي حرفه اي در علم پزشكي وي در كميته ي موضوعات بشري هيئت بازبيني نهادين در موسسه ي برن هام در لاهويا واقع در كاليفرنيا مشغول به خدمت است و عضو انجمن فلسفي آمريكا، جامعه ي اخلاق بيولوژي و علوم انساني آمريكا، انجمن زن در علم و جامعه ي زيبايي شناسي آمريكا مي باشد.
2.Status.
3.American Heritage Dictionary.
4.Kant.
5.Nelson Goodman, Stanley Cavell and Arthur Danto.
6.John Passmore.
7.Arthur Danto.
8.Davidson.
9.Stanley Cavell and Ted Cohen.
10.Duchamp, Rauschenberg, Cage.
11.Joel Feinberg, Peter Railton, Susan Wolf.