«جنگ با تروريسم» به هدف اصلي دستگاه بوش و چندين حكومت ديگر، از جمله دولت پوتين و شارون، تبديل شده است. اين ائتلاف ناهمخوان بدين ترتيب به دنبال مبارزه با دشمنی مشترك، تحت لواي يك جنگ جهاني سوم ابهامآميز است كه ويژگي شرايط و ناهمگوني دشمن مشترك را ناديده ميگيرد. چه رابطهاي مابين عمليات القاعده و مبارزه بر حق خلق فلسطين و يا چچن وجود دارد؟ در مراكش جايي كه سازمانهاي جهادگرا، با خشونتي افراطي ريشه ميدوانند، در بخشهاي به حال خود رها شده و در فقر حلبيآبادها، هر روز مقدمات يك شورش از روي نااميدي فراهم ميشود.
بمبگذاري تابا در مصر، در ماه اكتبر گذشته كه چند ده قرباني به جاي گذاشت، گواه آن است كه دنبالهروي از جهاد به بحرانهاي حاشيهاي همچون افغانستان، چچن و يا يوگوسلاوي سابق محدود نميشود، بلكه قلب جهان عرب و مسلمان را دربرگرفته است. از اين پس اردن، عربستان سعودي و يا مراكش مستقيماً هدف قرار ميگيرند. عمليات كازابلانكا در 16 ماه مه 2003، شكلگيري نوعي جديد از ايدئولوژي بنيادگرا را به همگان نشان داد. سازمان «تكفير» زين پس تنها به دنبال مبارزه با آمريكا و يا «عوامل صهيونيست» نيست، بلكه رهبران مسلمان و تمام كساني كه از دور و نزديك از آنها حمايت ميكنند را نامسلمان مينامد و چون «آپوستا» (كافر، كسي كه اعتقاد ندارد) محكوم ميكند. اين جريان از خشونت سياسي بر ضد دولتها استفاده ميكند تا آنها را مجبور به «بازگشت» به قوانين الهي و جامعهي پيامبرگونه¬ی اسلام ناب نمايد. او تنها به دنبال سرنگون كردن حكومتهاي فاسد و ضدمردمي نيست بلكه به دنبال به هم زدن ثبات سياسي حاكم است.
محصول يك انشعاب از شاخه اخوان المسلمين مصر در دههي 1970، تكفير و الهيجرت، به ويژه در آغاز دههي 1990، به يكي از اصليترين ايدئولوژيهاي خشونت در جهان اسلام تبديل شده است. اين جريان كه گاه «ساليفيست تكفيرگرا» نيز ناميده ميشود، گسست با ديگر جريانهاي اسلامياي را نمايندگي ميكند كه به دنبال به وجود آوردن دولت اسلامي با شركت در بازي سياسي رسمي و به واسطهي آراي عمومي بودند.
از سوي ديگر اهميتي كه دكترين تكفير در نزد گروههاي تروريست پيدا كرده، گواه نوعي از جدايي مابين جريانهاي افراطي اسلام سياسي و كشورهاي با ظاهر اسلام سنتي، مانند مراكش است. مثال اين حكومت كه در آن شاه «از تيرهي پيامبر» است، به خوبي نشاندهندهي جايگزيني مرزهاي بين «جهادگراها» و هدفهايشان حتي در درون جوامع اسلامي است.
چند هفته پيش از وقايع 16 مه 2003، اعلاميهاي كه در آن جامعه و دولت مراكش تكفير شده بود از سوي گروهكهاي بنيادگرا صادر و در مساجد محلات سنتي كازابلانكا پخش شده بود. يك مبارز سالافيست با اشاره به مورد «محمد فيضاضي»، معلم 57 سالهاي كه «تئوريسين» جريان تكفیر در مراكش به حساب ميآيد و در اوت 2003 به 30 سال زندان محكوم شده است، می¬گوید: «جرمی که فیضاضی برای آن محاکمه شده است گفتن «الله اكبر» به شيوهاي متفاوت از ديگران است». اين موضعگيري به معني آن است كه از اين پس رابطهي ساليفيستهاي تكفيرگرا با اسلام متفاوت ميباشد و ديگر مسلمان از سوی آنان ملحد به حساب ميآيند.
نتايج تحقيق پس از بمبگذاريهاي كازابلانكا و مادريد در 11 مارس 2004، نشان ميدهد كه اكثريت تكفيرگراها از محلات فقيرنشين كازابلانكا، مكنس، فاس و طنجه و هم چنين حومههاي ويرانه شهرهاي مراكش بيرون آمدهاند. اين تحقيقات همچنين نقش عميق گروههاي بنيادگراي محلي را روشن نمود كه تنها از «سلولهاي خفتهاي» كه منتظر فرمان القاعده ميباشند، تشكيل نشدهاند، هر چند شبكهي اوسامان بن لادن نقش مهمي در كار تداركات و مشخص كردن جهتگيريهاي استراتژيك آنان بازي ميكند.
براي داشتن تصوري از شدت خشونت اعمال شده توسط تكفيرگراها، بايد به قتل 166 غيرنظامي توسط آنها (فقط در سال 2002) اشاره كرد، رقمي كه رسانههاي بزرگ از افشاء آن امساك دارند. اين خشونت كه زياد در رسانهها مطرح نميشود به ويژه در محلات فقيرنشين حومهي شهرها خود را نشان می¬دهد.
عملكرد مستقل رهبران محلات كه خود را «امير» مينامند (هم چون «فكري» در يكي از حومههاي كازابلانكا يا «رباط»، فرماندهي ميليسهاي محلات سنتي مكنس و امراي ديگري كه بر رأس دهها گروه محلي قرار دارند)، نشان ميدهد كه اين گروهها بيشتر به ابتكار شخصي وارد عمل ميشوند تا بر طبق رهنمودهاي صادر شده از قلب افغانستان.
اين تكفيرگراها بخشي از نسل جديدي از بنيادگرايان را تشكيل ميدهند كه از ميان محرومين محلات فقيرنشين بخشهاي دورافتاده بيرون آمدهاند. قلمرو آنان آل كاريان ناميده ميشود و شامل معادن سنگ قديمي در بخشهاي صنعتياي است كه پس از استقلال در سال 1956 به حال خود رها شده و تبديل به مناطق متروك شدهاند. از چند دهه پيش، در حلبيآباديهايي كه تعدادشان در اين مناطق افزايش مييابد، كشاورزان بيزمين دهات فقير سكني ميگزينند كه اولين قربانيان ويراني روستاها هستند. بيشتر كاميكازهاي حادثهي 16 مه 2003 و تكفيرگراها، در واقع «كاريانيست»هايي هستند كه از بخشهاي اجتماعي نفرين شدهي اين حلبيآبادهاي وحشتآور بيرون آمدهاند.
در گسترهي كازابلانكاي وسيع، شهركهاي غيرقانوني شكل ميگيرند كه از آن جملهاند: چادرنشين سكوليا و حلبيآبادهاي توماس و لاهرايون كه محل زندگي كاميكازهاي 16 مه 2003 بودند. كلبههاي موقت ساخته شده از كارتن و تخته چوب بازيافته در ميان جادهها، در كوچههاي تنگ بلكه به صورت جدا از هم و بينام، محلاتي را تشكيل ميدهند كه هيچ گونه عمومي ندارند. ساكنين آنها تنها از راه قاچاق و كارهاي كاذب اقتصاد غيررسمي روزگار ميگذرانند. اين حلبيآبادهاي فلاكتبار واقع در نيم ساعتي مركز شهر كازابلانكا، نه آب آشاميدني دارند و نه فاضلاب و نه برق و در كوچههاي خاكي آنها پس آبهاي تهوعآور و آلوده در زير آفتاب گند زده، لشكر حشراتي كه ناقل انواع بيماريها هستند را به سوي خود جلب ميكنند. ساكنين محلات مسكوني اهالي اين حلبيآباد را «چچنيها» مينامند، نامي كه به خودي خود گوياي شرايط ويراني شهري، اجتماعي و فرهنگي آنهاست.
اين بخشهاي خارج از محدوده به محل سربازگيري تكفيرگراها تبديل شدهاند، چرا كه اختلاف مابین اينها و ديگر گروههاي اسلامگرايي كه يا به مبارزهي قانوني سياسي پيوستهاند (مانند حزب عدالت و پيشرفت) و يا به امور خيريه (مثل انجمن «العدل و الاحسان» شيخ ياسين)، تنها در تاكتيك نيست، بلكه اجتماعي نيز ميباشد.
ساليفيستهاي جوان جريان تكفير، نه از محلات مردمي مدينه (محلهي قديمي و قلب تاريخي شهري) بيرون آمدهاند و نه از شهركها و خانههاي كارگري كه از مدتها پيش توسط سنديكاي چپ و چپ افراطي به حال خود رها شدهاند و از بيست سال پيش توسط مبارزين اسلامگراي سنتي احاطه شدهاند. تكفيرگراها از خود بيگانگاني هستند كه از قشر اجتماعي مطرودي بيرون آمدهاند و جز جهان فلاكتبار و خشن حلبيآبادها، چيزي را نشناختهاند و جامعه با آنها همچون حيواني وحشي رفتار كرده است. آنها به نام نوعي نگرش سكتاريستي از اسلام، اين وحشيگري را به سوي نظم موجود برميگردانند.
از بين رفتن فرهنگ «درب» و محلات شهری سنتي، يكي از دلايل گسترش نفوذ سالافيستهاي تكفيرگرا در اين حومههاست. اگر در مدينه، تهيدستان به همت دستفروشي و همبستگي سنتي روزگار ميگذرانند، وضعيت در حلبيآبادها كاملاً به گونهي ديگري است. در اين جا عدم وجود فعاليتهاي اقتصادي، انزوا ساكنين و گسست ارتباط با باقي جامعه، رفتارهاي اجتماعي حاشيهاي را تقويت ميكند. فروشندگان دورهگرد، وظيفهي آذوقه رساني روزمره را به عهده دارند و نبود بازار و دكه و مغازههاي كوچك، شگفتآور و شرايط زندگي فلاكتبار است…
به طور سنتي، زندگي در مراكز شهرها حول مسجد، نانوايي و حمام شكل ميگيرد. نبود چنين سازماندهياي در حلبيآبادها، كه ويژهي زندگي سنتي در محلههاي مردمي است، مانع از به وجود آمدن ارتباط اجتماعي شده است. امري كه نشان دهندهي آن است كه اسلام سالافيست، حاصل از همپاشيدگي اسلام سنتي است و نه روي كار آمدن مجدد آن.
در مقايسه با محلات شهر قديمي كه انباشته از مغازههاي كوچك و جمعيت است، در محلههاي تكفيرگراها سكوت وحشتناكي برقرار است. علاوه بر اين، به دليل نبود وسايل نقليه¬ی عمومي، ساكنين اين محلات در يك حبس دائمي به سر می¬برند. بیشتر کاریانیست¬های بنیادگرا به دور از هر گونه منبعي براي يافتن كار و فعاليت اجتماعي شهري، در بيچيزي كامل به حيات خود ادامه داده و تقريباً هرگز مراكز شهري را نميبينند. بسياري به مزاح و با اشاره به اين دورافتادگي ميگويند كه كاميكازهاي 16 مه 2003 كه اهل اين محلات بودند، براي اولين بار در روز سوءقصد بود كه مركز كازابلانكا را ميديدند.
پليس هرگز به حلبيآباد لاهرائوين كه مشهور به مهمترين مركز تكفيرگراها در كازابلانكا و حومههايش است، پا نگذاشته. در اين جا هيچ گونه نشانهاي از دولت و سرويسهاي عمومي ديده نميشود: نه مدرسه، نه درمانگاه، نه دفتر پست، نه بانك و نه وسيلهي نقليهي عمومي. چند گاري چوبي كه توسط قاطرهاي استخواني كشيده ميشوند، تنها وسيلهي ارتباط مابين جادهي اصلي و اين محلههاي نفرين شدهاند كه پس از سوءقصدها همچون خطرناكترين نقاط كشور شناخته ميشوند. از ترس دزدي و سالافيستهاي محلي، تاكسيهاي عمومي از رفتن به اين محلات پرهيز ميكنند و در نتيجه آنها هر چه بيشتر به ناكجا آباد تبديل ميشوند، راننده تاكسيهاي بيباكي كه ميپذيرند به آنجا بروند در مقابل، دستمزد اضافهاي براي اين ريسك طلب ميكنند.
محلههاي بيقانوني
رهگذران بيگانه در اين محلات از نفرتي كه در نگاه مردم شكاكي كه عادت به ديدن غريبهها ندارند، متعجب ميشوند. در اين حلبيآبادهاي كاميكازها، طردشدگان در درون قلعهاي از نفرت سنگر گرفتهاند. آنها به نوبهي خود همه ديگران را طرد كردهاند؛ از جمله ساكنين خانههاي دولتي محلهي مسيك كه در چند كليومتري قرار دارد و مركز شورشهاي مردمي در سالهاي دههي 1980 بوده است.
اين شهرك كه ميتوانست كاملاً خشن و شورشي باشد در تسامح كامل به سر ميبرد. ساكنين حلبيآبادهاي مطرود توسط يك ايدئولوژي عميقاً راديكال و غيرقابل نفوذ مسخ شدهاند؛ چرا كه آنها با جامعهي مراكشي است كه در جنگند. پيوستن آنها به ايدئولوژي تكفيرگراها نتيجهي ارتداد دائمي آنهاست كه به نبود يك احساس تعلق ملي منجر شده است. بايد اضافه كرد كه در اين حلبيآبادهاي فراموش شده توسط دولت، مردم به صورت غيرقانوني و بدون مدرك شناسايي، به دليل نداشتن آدرس ثابت، زندگي ميكنند و ديگران آنها را از اين رو «غيرمراكشي» ميدانند. به عنوان مثال يكي از ساكنين خانههاي دولتي «مووادفين» (فراشان دولتي) ميگويد: «در اينجا صحراييهاي شويا زندگي ميكنند، من مثل آنها نيستم، من مراكشيام».
خشونت افراطي تكفيرگراها ريشه در گسستي دارد كه مابين ساكنين فقير حومههاي شهرهاي بزرگ و باقي جامعه به وجود آمده است. از بين رفتن جهتگيريهاي اجتماعي به همراه فرهنگ ناشي از زندگي در شرايط غيرقانوني و كارهاي خلاف كه در اين حلبيآبادهاي بنيادگرا شده، حاكم ميباشد، هر گونه ارتباط اجتماعي مابين محرومين را از بين برده است. بازيابي احساس عميق نفرت نسبت به جهان در «تكفير»، اين ايدئولوژي نفي، چارچوب ايدئولوژيك خود را به خوبي بازيافته است. در كمتر از ده سال، اين چارچوب ايدئولوژيك موفق شده است كه جوانان اين محلات را از انزوا خارج كرده و حول خشونت سياسياي سازماندهي كند كه تمام كشور و از جمله خانوادههاي خود آنها را هدف قرار داده است.
اين چنين است كه در محله سكوئيلا، يك بزهكار سابق تازه «امير» شده، عموي خود را به جرم سرپيچي از قوانين وضع شده توسط ميليشا در مورد منع نوشيدن الكل، اعدام نمود. شمار خشونت، حمله و گاه كشتار در قرقگاههاي بنيادگرايان از صدها مورد گذشته است. بدون آنكه پليس در اين محلههاي بيقانوني دخالتي داشته باشد.
حومه «ساله»، اين شهر عظيم بيكاران، محل تجمع رفتارهاي آنارشيستي و افراطي شده است؛ جايي كه جولانگاه شيخ حسن كتاني، رهبر فكري 33 ساله جنبش سالافيست و فارغالتحصيل در رشتهي مديريت اداري است. در انتهاي يك بنبست تاريك، كلبهي خرابهاي كه «مسجد مكه» نام دارد، پيش از بسته شدنش در فرداي سوءقصدهاي انتهاري 16 مه 2003، محل عبادت و جلسات اين رهبر بنيادگرا و مبارزين نزديك به او بود. اما به دنبال اين واقعه در تمام محلات فقيرنشين كشور، مراكز مخفي مشابهي در گسست با مساجد و مكانهاي مقدس سنتي گسترش پيدا كردند.
در كازابلانکا، مسجد «سيلاربي» سيد مؤمن در وضعيت مشابه مسجد ساله قرار دارد: ساخته شده از حلبي و گچ. اين محل به مركز جلسات بنيادگراياني تبديل شده بود كه در سوءقصدهاي انتحاري شركت كرده بودند. در شهر مكنس، در حلبيآباد «امير»، «مسجد تروريستها» بر بام يك خرابه بنا شده بود.
در قلب اين شهركهاي بنيادگرا، تعداد زنان و مرداني كه به سبك سالافيستها لباس ميپوشند، گواه آن است كه جريان سالافيست تكفيرگرا ديگر به گروه كوچكي از فعالان سياسي محدود نميشود و از هم اكنون داراي پايگاه تودهاي است. شيوهي زندگي و فضاي سنتي آنها نشانهي ويراني فرهنگي در اين محلات است و به خوبي توضيح ميدهد كه چرا اين بخش از حومهها در تناقض عميق با نهادهاي سنتي مانند مسجدهاي دولتي كه «هابوس» ناميده ميشوند، مدارس مذهبي و حوزههاي سنتي هستند.
ميليشاي تكفيرگرا، فرقه (سكت)هايي را تشكيل مي دهند كه در آن اعضا و فعالان سياسي در شرايطي قرار داده ميشوند كه در آن گسستي بيبازگشت با خانواده، دستگاه دولتي و اداري و جامعه وجود دارد. تكفيرگراها در نتيجه عمليات خشونتباري را در اين محلات سازمان ميدهند كه از نظر آن در جهت «از بين بردن شر» و «در راه خير» است (امر به معروف و نهي از منكر). آنها با جايگزيني «ارشاد» و «كلام الهي» با حركتهاي خشن (آنچه فاشيستها آن را «ديالكتيك مشت» ميناميدند)، چرا كه مردم از نظر آنها در گمراهي مطلق «در ظلمات اين جهان»به سر ميبرند.
فشار شديد بر روي مردم در محلههاي فقير حومهها (لااقل از سال 1999) بيرحمانه ادامه دارد. حمله به ژاندارمهاي محلي، دفترداران اسناد رسمي و نمايندگان دستگاه دولتي در فاس و مكنس، ديگر حرفهها و طبقات اجتماعي را نيز بدون هيچ استثنايي دربرگرفته است. حتي خانوادهها و همسايههاي فعالين نيز از سوي آنها به مرگ محكوم شدهاند. يك چنين خشونتي نشانهي تحول جريان تكفيرگرا به سوي نوعي از پاكسازي گام به گام نظم اجتماعي محلي است.
برعكس آنچه در سالهاي 1990 در الجزاير در جريان جنگ داخلي رخ داد، تكفيرگراهاي مراكشي در دستههاي مستقل، مجزا و بدون رهبري مشترك سازماندهي شدهاند. بستر ايدئولوژيك اين خشونت بنيادگرا با جريانهاي الجزيرهاي مانند «گروه اسلامگراي مسلح (GIA)» و گروه ساليفيست براي مقاومت و مبارزه (GSPC) مشترك است اما تعداد فعالان آن در مراكش بسيار كمتر و محدود به چند ناحيه است. سازمان گروههاي مراكشي قابل مقايسه با جريان ساليفيست مسلح الجزيره نيست كه در سال 1992، بيش از 650 هزار فعال متعهد در صفوف (GIA) داشته است. در مورد مراكش، عليرغم مراكز سازماندهي متعدد، تعداد فعالين در حدود چند صد نفر تخمين زده ميشود.
مقايسه مابين اين بحران و درگيري الجزاير بيشتر در كادر ايدئولوژيك باقي ميماند. چرا كه بازي اتحاد و فرمانبرداري حزب اسلامي مراكش (PJD) در رابطه با دربار، خشونت تروريستي را تا حدي تخفيف ميدهد: اين جريان يك آلترناتيو و يك چارچوب براي متعادل كردن نفوذ ساليفيستهاي تكفيرگرا در محلات فقيرنشين ديگر كه به شدت شكننده هستند، پيشنهاد ميكند.
در الجزيره، ممنوعيت و انحلال جبههي نجات اسلامي (FIS) در جريان لغو انتخابات 1991، باعث به وجود آمدن شورشهايي در سالهاي 1992 و 1995 شد. تجربهي دردناك اين كشور، گواه آن است كه ممنوعيت و يا سركوب جريانهاي اسلامي ميتواند به نفع ساليفيستهاي بسيار افراطياي تمام شود كه قادرند جريانهاي اسلامي را به سوي گسستي بنيادين با هر گونه گفتوگو بكشاند.
دستيازي به خشونت سياسي در جريان تكفيرگراي مراكش به سال 1999 برميگردد. شكلگيري گروههاي «امير» رباط در مكنس و گروه «صراط المستقيم» در كازابلانكا، مصادف با برنامهي از بين بردن چنبرهي امنيتي است كه از زمان ديكتاتوري حسن 2 به ارث رسيده بود. زماني كه در 13 نوامبر، وزير كشور، آقاي «دريس بصري»، مرد قدرتمند دو دههي گذشته كنار گذاشته شد، به تعبير محمد توزي، سياستشناس مراكشي: «اين كار ميتوانست تمام بنياد رژيم را از بين ببرد». بركناري وزير و همهي رييس پليسهاي نزديك به او، بدون هيچ اصلاح واقعي و سازماندهي مجدد دستگاه امنيتي در شرايط جديد كشور انجام گرفت.
شكلگيري گروههاي تكفيرگرا در نتيجه در چارچوب فساد دستگاه پليسياي كه ناگهان محلات را در دست بزهكاران رها كرده بود، انجام پذيرفت، جايي كه تبديل به پايگاه عضوگيري و آموزش ميليشاي بنيادگرا شد. پايان چنبرهي امنيتي، فرصت مغتنمي را براي طرفداران تكفير به وجود آورد تا بتوانند خود را در گروههاي مسلح محلي و در ارتباط با شبكهي بينالمللي سازماندهي نمايند.
سوءقصدهاي كازابلانكا، ناكارآمد بودن دستگاه امنيتي را به نمايش گذاشت: هيچ كدام از اعضاي گروه «امير» فكري، شناسايي نشده بودند در حالي كه از بزهكاران و جنايتكاران سابقهدار به حساب ميآمدند. در نبود يك سياست جايگزين، از بين بردن سيستم «معرفي خود» كه از دوران استبداد در محلات حاكم بود، به نفع گروههاي تروريست تمام شد.
بدون سازماندهي متمركز
قدرت گرفتن هر چه بيشتر بازوي مسلح تكفيرگراها در رابطه با تعداد روزافزون مراكشيهاي «جهادگر»ي است كه در بين سالهاي 1999 و 2001 به افغانستان رهسپار شدند. بنا به نظر يك مطلع رسمي «تنها 78 مراكشي در اولين جنگ افغانستان بر عليه شورويها شركت داشتند… در حالي كه از سال 1999، بعضي از هفتهها، دهها نفر به آنجا رهسپار ميشدند». اين «مراكشي»هاي «افغاني» نسل دوم، به فعاليتهاي بينالملي مانند سوءقصد مادريد در مارس 2003 روي آوردند در حالي كه سوءقصدهاي محلي توسط گروههاي شكل گرفته در حلبيآبادها دنبال ميشد.
همين پديده در الجزيره نيز اتفاق افتاده بود. تغييرات سياسي و «ورود به دموكراسي» در سالهاي 1989 تا 1992، شرايط ويژهاي را براي ظهور خشونت سياسي پديد آورد. در آن زمان ضعيف شدن دستگاه مقتدر امنيتي پايهي رژيم كه تحت لواي «بازسازي» انجام گرفت، به همراه فساد دستگاه اداري و بخش دولتي كه متأثر از آزادسازي اقتصادي بود، باعث رها كردن محلات و حومههاي بزرگ شهر الجزيره در دستهاي بنيادگراهاي تكفيرگرا كه حول «GIA» شكل گرفته بودند، شد. در مقابل بايد يادآوري كرد كه عمليات انتهاري تاكنون در الجزاير غايب بودهاند.
در حال حاضر، تنها اتحاد مجدد ميليشاي بنيادگراي شهرهاي مختلف در يك سازماندهي ملي، ميتواند يك خطر به حساب آيد چرا كه گروههاي مراكشي، تاكنون تنها به صورت مجزا و بدون رهبري مشترك عمل كردهاند. اما اين وضع تا كي ادامه خواهد داشت؟