باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 29 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
راوى همه واقعيت ها
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: روزنامه - ایران

مترجم: اكرم - جوانمرد

 
 

فضاى داستانى «كارلوس فوئنتس» در هر يك از رمان هايش به حدى متفاوت است كه قطعاً خواننده نمى تواند در آخرين رمان اش ردپايى از آثار قبلى او را پيدا كند و همين امر تا حد زيادى خواننده را سرشار از لذت و هيجان مى كند.

تفاوت فوئنتس با بقيه نويسندگان آمريكاى لاتين نيز درست در همين نكته است به طور مثال داستان هاى يوسا حتى اگر اسم نويسنده هم نداشته باشند، مهر سبك ويژه او را بر پيشانى دارند كه حرف خود اوست. داشتن سير خط زمانى، تكيه به واقعيت تاريخ و سياست برش هاى زمانى مشخص همگى همانطور كه در كارهاى قبلى او وجود دارند، در آثار جديدش هم ديده مى شوند و اين درست همان نكته اى است كه كارلوس فوئنتس را از ديگران متمايز مى كند.

او سال ۱۹۷۵ رمان «تراتسترا» را درباره تاريخ آمريكاى لاتين نوشت و سه سال بعد با رمان «سرهيدرا» به دنياى داستان نويسى قدم گذاشت.

او در سرهيدرا داستانى پرهيجان و رئال آفريد كه هيچ شباهتى به كار قبلى اش نداشت. نقطه اوج هنر هر نويسنده اى خلق اثرى است كه خواننده را در سطوح مختلف راضى مى كند. اين بار فوئنتس در رمان «اينس» دنياى سرشار از عشق و موسيقى را به خواننده مى دهد. رمان كم حجم اينس برخلاف حماسه لائورادياس روايت داستان ساده اى است كه در دو خط موازى روايت مى شود و طى يك سير صعودى اين دو خط داستانى در هم بافته مى شود.

داستان به روايت زندگى «آتلان فرا را»، رهبر با دل و جرأت اركستر سمفونيك مى پردازد كه از هر قطعه جواهرى مى سازد و هميشه از ضبط اجراهايش امتناع مى كند.

خط دوم داستان نيز به روايت اولين ملاقات يك زن و مرد در تاريخ آدمى مى پردازد. داستان از لحظه اى آغاز مى شود كه گابريل فرارا ۹۳ ساله خاطراتش را مرور مى كند و در طول اين سال ها است كه همه خاطرات در دريايى از عشق و موسيقى شناورند. درست از لحظه مرور خاطراتش همه چيز به سمت «اينس» سوق پيدا مى كند.

حدود ۶۰ سال پيش هنگام اجراى اپرايى در لندن صداى يكى از همخوانان بلندتر از بقيه است.

او كسى نيست جز «اينس». براى او ديدار با اينس در هنگام جنگ جهانى دوم و محاصره لندن از ماندگارترين وقايع است. ارتباط ميان استاد و شاگرد به كشاكشى عميق تبديل مى شود. اتلان فرارا به اينس ابراز عشق مى كند ولى با امتناع مواجه مى شود و سفره دلش را براى معشوقه باز مى كند و از عشقى كه در كودكى به پسر بچه اى در آن سال ها داشت، حرف مى زند. اما درست همين جا است كه فوئنتس خواننده را ميان تعليق رها مى كند و به روايت خط دوم داستان يعنى اولين ملاقات يك زن و مرد مى پردازد، اين قصه از زبان شخصيت زن نقل مى شود: زن بى اسم داستان در فضايى پرآشوب كه انواع حيوانات از درخت ها آويزانند و رودخانه با امواج خروشانش همه چيز را اپراتيك جلوه مى دهد ترسيم مى شود همه چيز داستان فضاى طبيعى، بكر و دست نخورده را تداعى مى كند.

زن ميان هياهوى طبيعت با صداى آواز مردى مواجه مى شود. آنها از طريق آواز حرف مى زنند. عاشق مى شوند و بعد به همه بى سامانى هاى طبيعت بكر سامان مى بخشند.

فوئنتس عملاً مى خواهد اين ارتباط را با اولين ديدار «اتلان فرارا» و «اينس» پيوند دهد. ارتباط ميان شاگرد و استاد و اولين زن و مرد از طريق موسيقى.

فوئنتس مى گويد: «اولين قهرمان اين رمان رهبر مشهور اركستر، گابريل اتلان فرارا است كه آن را از شخصيت واقعى بزرگ ترين رهبر اركستر جهان «سرجيو سليبداخ» الهام گرفته ام. دومين شخصيت اين رمان نيز اينس خواننده «سوپرانو» است كه او را هم از روى شخصيت واقعى «مارى كالاس» ساخته و پرداخته ام. شخصيت سوم هم كه در حال و هواى رمان حضور ندارد و غايب است، اينس در عكس كه گابريل گرفته است، كشف مى كند.

اينس نمى تواند او را در زمان حال جست و جو كند و به همين خاطر او را در گذشته و آينده مى جويد.

او مى خواهد از نظم خشك موسيقى فراتر برود و به سوى صداى احساساتى عشق، به سوى اولين تجربه عشق كه از موسيقى نشأت گرفته است، برسد.

رمان ديگر فوئنتس «سال هايى با لائورا دياس» تصويرى از قرن بيستم را از نگاه «لائورادياس»، نتيجه او سانتياگو و حتى خود فوئنتس ترسيم مى كند و به نوعى به «دن كيشوت» اثر «سروانتس» طعنه مى زند، از لحظه اى كه پدر خوانده لائورا قصه يك شواليه را بازگو مى كند.

داستان زندگى لائورادياس در مكزيك آغاز مى شود و در همان جا نيز به پايان مى  رسد. در حالى كه يك حركت دايره اى را در خود نهفته دارد كه با سانتياگو در زمان حال آغاز مى شود و به پايان مى رسد. زندگى لائورا دياس در دوره گذار كشور مكزيك از كشورى روستايى عقب افتاده به كشورى مترقى و چند فرهنگى امروز، مى گذرد، داستان ردپاى مهاجرت ۲۰۰ هزار پناهنده اسپانيايى كه از حكومت فرانكو گريخته اند، يهودى هاى زمان جنگ جهانى دوم و نخبگان گريزان از آمريكا را هم دنبال مى كند.

در اين زمان لائورا دياس به ناظر و گرد آورنده اى فعال بدل مى شود كه جست وجوى يك ملت به دنبال هويت خود را منعكس مى كند و در نگاهى مشخص تر، فوئنتس را كه در جست وجوى ريشه هاى مكزيكى خويش است.

فوئنتس معتقد است مهاجرت يكى از خصايص قرن بيست و يكم است.

«اين مسأله به مشكلى براى نيمكره شمالى بدل مى شود. كشورى مثل اسپانيا را در نظر بگيريد كه در دهه ۱۹۶۰ حجم عظيمى از نيروى كار خود را بيرون فرستاد و حال از قبول هر پناهنده و مهاجرى سرباز مى زند.»

برخى از عناصر داستانى سال ها با لائورا دياس، قصه هايى هستند كه مادر بزرگ فوئنتس هنگامى كه او پسر بچه بود، برايش مى گفت: «لائورادياس» از هر دو جنبه سياسى و زندگى نامه شباهت هاى بى شمارى با شخصيت هاى زندگى واقعى دارد.

مادر بزرگ فوئنتس درست مثل مادر بزرگ «كوسيا كلسن» در داستان ۳ انگشت خود را از دست داده بود و شخصيت «خورخه مائورا» در كتاب تجسم «خورخه سميران» است. به گفته فوئنتس: او آن قدر زيبا بود كه اگر زن بودم، عاشق اش مى شدم.

همچنين در اين رمان بازخوردهايى از زندگى جذاب «كوستابو دوران» موزيسين انقلابى مكزيكى كه تبديل به يك ژنرال و بعد جاسوس شوروى شد و در نهايت با مرگ مشكوكى از دنيا رفت، ديده مى شود.

بالاتر از همه «ديه گوريورا» و «فريدا كالو» قرار دارند و نقاش مكزيكى كه نقش اصلى اين كتاب به عنوان دوست «لائورا» را به عهده دارند.

فوئنتس هيچگاه فريدا كالو را نديد اما در مراسم خاكسپارى او در سال ۱۹۴۵ حضور يافت: «من او را ديدم كه در تابوت ايستاده است، وحشتناك بود.» اين خاطره عيناً در كتاب هم منعكس شده است.

يك لحظه استثنايى در داستان وجود دارد كه در جريان جنگ داخلى اسپانيا روى مى دهد. زمانى كه سه دوست «خورخه»، «باسيليو» و «ويلان» كه بعدها به مكزيك مهاجرت مى كنند، در برابر تصميم خوفناك پيلارا كه معشوقه اولى، دختر دومى و دوست سومى است، قرار مى گيرند، چرا كه «پيلار» از جمهورى خواهان بريده و به فالانژها پيوسته است.

اين سه تلاش مى كنند بين عشق، عدالت يا افتخار يكى را برگزينند، فوئنتس اين ماجرا را برگرفته از اسطوره قربانى شدن «ايفنخيا» عنوان مى كند.

او معتقد است داستان سال هايى با لائورادياس را بايد خود خواننده به پايان ببرد. فوئنتس مى گويد: هميشه خواننده بعدى، اولين كسى است كه داستان را آغاز مى كند، خواننده كتاب به نوعى خلاقيت است.

فوئنتس اگرچه عضو مدرسه رئاليسم جادويى نيست، اما نوشتارش رنگ و بوى سنت نوشتن آمريكاى جنوبى را حفظ كرده است، سنتى با ريشه هاى سرخپوستى، سياهان، عرب ها، يهودى ها و اروپاى مديترانه اى، يك فرهنگ مخلوط. فوئنتس هنگامى كه در نوجوانى نوشتن را آغاز كرد تحت تأثير نسل قبلى نويسنده هاى آمريكاى جنوبى بود كه براى اولين بار چند صدايى را درك كردند، نويسنده هايى همچون بورخس، الخوكارپانتيه و ميگل آنخل استورياس.

با اين كه بيشتر زندگى فوئنتس خارج از وطن گذشته، فردى چند زبانه است. اما تصميم گرفت به اسپانيايى بنويسد، از زمانى كه با شاعران بزرگ شيلى «نرولا» و ستيرال آشنا شد و بعدها كه بورخس آرژانتينى را شناخت، دريافت كه همه چيز به انگليسى نوشته مى شود، در حالى كه هيچ چيز به اسپانيولى بيان نمى شود.

فوئنتس به وضوح نويسنده اى با هوشيارى اجتماعى است، او بيشتر از كاسترو و ماركيسم حمايت مى كرد. اما حالا هيچ يك از آنها را نمى  پذيرد. او امروز هيچ تمايلى براى جانبدارى از گروه سياسى يا هر ايدئولوژى را براى يك نويسنده لازم نمى داند.

او مى گويد: «نويسنده يك وظيفه اجتماعى دارد كه از تمام زبان ها و تخيلات فراتر است. اگر با اين دو كنار بيايد، با يك جامعه «تمامت خواه» هم كنار خواهد آمد.»

برخورد شخص فوئنتس با چنين جامعه  اى در جريان ديدار او از اتحاد جماهير شوروى در سال ۱۹۶۰ رخ داد. همان جا كه او حجمى عظيم از داستان خود «مرگ آرتميو كروز» را از ۴۵۰ صفحه به ۲۰۰ صفحه سانسور شده بود، ديد.

فوئنتس مى گويد: من پرسيدم چه قسمت هايى سانسور شد. و پاسخ شنيدم موضوع هاى جنبى و سياسى. تعجب كردم كه هنوز ۲۰۰ صفحه از داستان من كه كاملاً در مورد اين مسأله بود، باقى مانده است.

در واقع لائورا دياس تاريخ قرن بيستم و جنبش هاى انقلابى آن را از درون روايت مى كند. اما محور آن عشق است و اين همه از زبان شيرزنى عاشق روايت مى شود.

شيرزنى كه برادرش سانتياگو آنارشيست در ۲۰ سالگى تيرباران مى شود. با انقلابى متزلزلى ازدواج مى كند. نام پسر ارشدش را مانند برادرش سانتياگو مى گذارد. سانتياگوى دوم هنرمندى ناكام از آب در مى آيد و در جوانى مى ميرد.

فرزند ديگرش دانتون پسرى به نام سانتياگو دارد كه بر پدر فاسد و سرمايه دار خود مى شورد.

سانتياگوى سوم جنبش دانشجويى ۱۹۶۸ مكزيك را رهبرى مى كند و در اين ميان كشته مى شود. فرزند به دنيا نيامد. او بعدها سانتياگوى چهارم نام مى گيرد كه همچون مادر بزرگش كه در سال هاى آخر عمر عكاسى مى كرد، به حرفه عكاسى روى مى آورد و داستان كه در سال ۱۹۹۹ از زبان نتيجه لائورا آغاز مى شود و در سال ۲۰۰۰ به پايان مى رسد و در اين فاصله نگاه به يك قرن بازگو مى شود. داستانى از عشق، خيانت، انقلاب، شورش، كشتار و باز هم عشق.

 

    89 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   ادبيات آمریکای لاتین (3)

افراد مرتبط
●  فوئنتس   كارلوس(2)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:07/03/1384

تاريخ شمسی نشر:07/03/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب