شايد بتوان گفت، انقلابات رنگين در آغاز سده بيست و يكم، از جهتى، نشانگر تاثيرات جهانى شدن بر حاكميت دولت - ملت هاست. جهانى شدن موجب تضعيف الگوى دولت محور پيشين شده است. در واقع اكنون ما با فشارى جهت كاهش كنترل دولت ها بر سياست، اقتصاد و فرهنگ روبه رو هستيم. به باور بسيارى از صاحب نظران به رغم اينكه دولت ها در آينده از بازيگران اصلى در سياست داخلى و بين المللى خواهند بود اما ديگر، تنها بازيگر تاثيرگذار نخواهند بود. شواهد بى شمار حاكى از آن است كه شهروندان در قرن حاضر، برخلاف گذشته، در جهانى كه ويژگى اصلى آن حاكميت مطلق دولت ها باشد زندگى نخواهند كرد. دنياى آشفته و بى نظم و فاقد مركزيت شبكه هاى عظيم كامپيوترى و شركت هاى چندمليتى و فرامليتى، جنبش هاى جديد اجتماعى، نهادهاى سياسى فراملى و... همگى خبر از جهانى دارد كه مركزيت و حاكميت مطلق دولت ها در آن به چالش خوانده مى شود. اينگونه است كه بايد در انتظار جابه جايى در مفهوم دولت و كاركردهاى آن چونان برساخته اى تاريخى باقى بمانيم.
اما چنين تغييراتى بيش از همه نظام هاى سياسى ناكارآمد و ناتوان را مى هراساند. چنين نظام هايى از توانايى و ظرفيت لازم براى سازگارى با تغييرات محيط پيرامون و ارتقاى سطح كارآمدى در درون برخوردار نيستند. چنين نظام هايى عموماً براى مقابله با پيامدهاى جهانى شدن به دلمشغولى هاى شهروندان در خصوص حفظ هويت فرهنگى دامن مى زنند يا در خصوص خطر «امپرياليسم فرهنگى» اغراق مى كنند. آنها همچنين تمايل دارند اين واقعيت را ناديده بگيرند كه جهانى شدن تنها به منزله امپرياليسم فرهنگى يا پيامد رشد سرمايه دارى نيست بلكه به منزله جهانى شدن دموكراسى و طرح مسائل و خواست هاى مشترك بشرى نيز است.نظام هاى سياسى ناكارآمد اكنون تحت تاثير پيامدهاى جهانى شدن از چند جهت در معرض آسيب قرار گرفته اند. شهروندان آنها برخلاف گذشته تقاضاهاى جديدى مطرح مى كنند؛ آنها همچنين به دليل گسترش ارتباطات بيشتر از گذشته به مقايسه نظام سياسى كشورشان و ميزان كارايى آن با نظام هاى سياسى كشورهاى دموكراتيك دست مى زنند. چنين مقايسه اى موجب مى شود كه شهروندان مسائل و معضلات كشورشان را بيش از هر چيز در درون نظام سياسى كشور خود جست وجو نمايند. در چنين شرايطى هرگونه توجيه معضلات و ناكارآمدى ها از سوى حاكمان با توسل به عوامل خارجى (امپرياليسم، دشمن خارجى، توطئه قدرت هاى بزرگ و...) معمولاً با بدگمانى شهروندان روبه رو مى شود. از سوى ديگر بسيارى از نظام هاى ناكارآمد برخلاف گذشته، از توانايى سركوب موثر كمترى برخوردار هستند. اين امر علاوه بر برخى حساسيت هاى جديد بين المللى ناشى از ماهيت جنبش هاى جديد اجتماعى و تغيير اشكال برخورد و منازعه است. در گذشته شهروندان ناراضى با توسل به جنگ هاى چريكى يا حركت انقلابى و... به مبارزه عليه نظام هاى ناكارآمد مى پرداختند؛ اين شيوه هاى مبارزه از جهتى امكان سركوب خشونت آميز از سوى حكومت را فراهم مى كرد. اكنون، بيش از گذشته، برخورد و منازعه شهروندان به صورت خودجوش و فراگير، متوجه به چالش كشيدن گروه هاى حاكم از طريق بى اعتبار كردن نفوذ و مركزيت ديدگاه هاى آنها در مورد انسان، جهان، تاريخ، جامعه و به ويژه فرهنگ است.انقلابات رنگين آغاز سدهبيست و يكم از فشار نيروهايى حكايت مى كند كه در پى جهانى شدن دموكراسى هستند. در شرايط فعلى شهروندان بسيارى از نظام هاى ناكارآمد بيش از پيش نيازمند درك اين واقعيت هستند كه دموكراسى نيازمند قدرت است و نه خشونت. دموكراسى بدون قدرت ممكن نيست و از اين جهت ضرورى است كه شهروندان براى تحكيم آزادى و برابرى و براى شكل دادن به يك طرح هژمونيك جهت به چالش خواندن نفوذ ديدگاه هاى مسلط و غيردموكراتيك كه كردارهاى زندگى روزمره آنها را شكل مى دهد، به هم بپيوندند.