از آغاز دوره تلاقی ایران با فرهنگ مدرن نظرات متفاوتی درباره «تصوف» اظهار شده است. برخی وحدت وجود صوفیه را بهترین وسیله برای پذیرش پلورالیسم و تسامح و تساهل مورد نیاز در دوره مدرن پنداشتهاند. بعضی جهانبینی صوفیانه را مانع شکوفایی تفکر علمی و عقلانی و یا عامل امتناع اندیشه سیاسی در تاریخ ایران تلقی کردهاند. برخی عرفان را مناسبترین وسیله برای تثبیت ایمان فردی درونی در مقابل ایمان کیشمدار پنداشته و آن را مستعدترین عنصر برای ایجاد حرکت اصلاحگرایانه دینی در ایران معرفی کردهاند. گروهی رواج و تمسک به آثار صوفیه را بهترین تمهید برای فرا رفتن از نیهیلیسم پدید آمده در قرن بیستم دانستهاند و یا آن ار مامنی مناسب برای انسان بیقرار و اسیر مناسبات عصر ماشین و تکنیک یافتهاند... مواضع و نظرگاههای بیشتری در مورد تصوف میتوان برشمرد. نکته تأملآور در این گونه موضعگیریها آنکه همه آنها به نحوی براساس تاریخ عالم مدرن و اندیشههای پدیدآمده در آن عالم، اظهار شده است. یعنی در پس این گونه نظرات به نحوی بین تاریخ ایران و تاریخ اروپا مقایسه شده و با ایدهآل و مقصود قرار دادن آن عالم، در مورد تصوف حکم شده و یا اینکه به قصد بکاربردن تصوف در عالم جدید و اقتضائات آن، درمورد تصوف داوری شده است.
به نظر میرسد برای هرگونه اظهار نظر درباره تصوف باید به این تفکیک توجه کنیم که آیا تصوف را در بستر پیدایش آن یعنی تاریخ اسلام و ایران مورد توجه قرار میدهیم یا آن را منفصل از این بستر. لذا میتوان پرسش را در دو قالب مطرح ساخت:
1. تصوف در تاریخ ما ایرانیان چه نقشی داشته و اکنون چه نقشی در عالم ما میتواند ایفا کند؟
2. تصوف منفصل از بستر پیدایش آن، برای عالم معاصر چه ارمغانی میتواند داشته باشد؟
این تفکیک بسیار اهمیت دارد. اساس این تفکیک دو نحوه رویکرد نسبت به تصوف است. در رویکرد اول تصوف به عنوان سنتی پدید آمده در فرهنگی خاص و در نسبت با وارثان آن سنت مورد توجه قرار میگیرد. اما در رویکرد دوم تصوف منفصل از بستر پیدایش آن به عنوان سنتی معنوی و در فضایلی کاملاً متفاوت و بنا به اقتضائاتی دیگر مورد التفات واقع میشود.
در هر صورت در میان عناصر مقوم فرهنگ ایرانی، تصوف چنان جاذبه و تأثیری دارد که هرکس با آن اندک تماسی داشته باشد نمیتواند نسبت بدان بیتفاوت بماند. تصوف در درجه اول یکی از اجزاء و عناصر مقوم فرهنگ ایرانی است. بدون تصوف تفکر، دینداری، ادبیات، هنر و حتی روابط و مناسبات سیاسی و اجتماعی حاکم بر زندگی ایرانیان صورت دیگری پیدا میکرد. تصوف در کنار فقه و فلسفه و کلام و اخلاق و هنر و ادبیات و سیاست، عالم ایرانیان را تشکیل میداده است. هرگونه کوشش برای فهم تاریخ و عالم ایرانی باید با نظر به این عناصر و نحوه پیوستگی آنها با هم صورت گیرد. تصوف در بستر تاریخ اسلام، بخصوص تاریخ ایران پدید آمده و مسیر رشد و بالندگی خود را در کنار سایر عناصر طی کرده است. در این بستر تصوف نسبتی با قرآن، حدیث، زبان و ادب فارسی و عربی، و همینطور با تاریخ ایران قبل از اسلام و بالاخره با حوادث تاریخ پر فراز و نشیب ایرانیان داشته است.
با آغاز تحولات بزرگ اروپا در دوره جدید و شروع تلاقیها، عالم ایرانی در هم شکسته میشود. با ورود عناصر فرهنگ مدرن به عالم ایرانیان، پیوستگی عناصر از بین میرود. ظهور اندیشههای نو درباره عالم و آدم و سیاست و حکومت و همینطور دستاوردهای علمی جدید و تأسیس نهادهای اجتماعی جدید باعث میشود بسیاری از باورها، اعتقادات و اندیشههای موجود در فلسفه و فقه و علوم و کلام اسلامی مورد تردید قرار گیرد و یا خط بطلان بر آنها کشیده شود. در این میان کمترین آسیب متوجه تصوف میشود، چرا که آموزههای صوفیان کمتر از هر علم و مشرب دیگری دستخوش تحولات روزگار بوده. به تعبیر دیگر آنچه که صوفیان درصدد فهم و بیان آن بودهاند مشروط و وابسته به زمان و اقتضائات خاص نبوده است. لذا تصوف چه قبل از تلاقی فرهنگ ایرانی با فرهنگ مدرن و چه پس از آن، هرگز اهمیت و تأثیر خود را از دست نمیدهد. تداوم تأثیر تصوف بر فرهنگ ایرانی باعث ممزوج شدن جان ایرانیان با تصوف شده است. به همین جهت هرگونه سخن گفتن از تصوف به منزله سخن گفتن از جزیی از اجزاء روح و جان ایرانیان است. کمتر ایرانی فرهیخته و باسوادی است که فارغ از منشها و گرایشهای سیاسی و فرهنگی، در ذهن و جانش ابیاتی از حافظ و سعدی و مولانای بلخی حک نشده باشد. به تعبیر درستی که به کار میرود، به تدریج دیوان حافظ به صورت لوح محفوظ خاطرات جمعی ما ایرانیان درآمده است و مثنوی مولوی حکایت جان بیقرار و در جستجوی معنای ما.
اگر کلام و فقه و فلسفه اسلامی پیوستگی عمیقی با شرایط تاریخی و حوادث زمانی دارد، تصوف علیرغم پیوستگی با این عناصر به نحو عجیبی قابلیت انفکاک و طرح در فضاهای دیگر، مستقل از بستر پیدایشش دارد. از همین جاست که تصوف برای ما ایرانیان و غیر ایرانیان دو حکم متفاوت دارد و ممکن است منشأ دو تأثیر متفاوت شود. ما بطور دست اول و همراه با سایر اجزاء فرهنگمان تصوف را تجربه کردهایم. لذا به محض کوشش برای تحکیم و تثبیت نقش آن در حیات امروزمان با پرسشهای بسیاری روبرو میشویم. اما کسی که مثلاً در فضایی کاملاً مدرن و متفاوت زندگی کرده است، ممکن است پس از آشنایی با تصوف بدان گرایش پیدا کند و با آن نسبتی خاص برقرار سازد؛ نسبتی که برای ما درست قابل فهم نباشد و یا آن را بزعم خود تفسیر کنیم. حتی آن را علاج مشکلاتی در عالم خود بیابد.
با توجه به این مقدمه میکوشیم با طرح سه پرسش انحاء نظرات در باب تصوف را از هم تفکیک کنیم و پس از تبیین اجمالی آنها، با بیان دریافت خود به زمینهای برای تحقیقات بعدی اشاره کنیم.
1. آیا میتوان مانع پیدایش اندیشههای جدید در تاریخ ایران، بخصوص اندیشههای سیاسی پدید آمده در تاریخ مدرنیته را تصوف دانست؟
2. پس از تلاقی ایران با فرهنگ مدرن، آیا تصوف مانع استفاده از دستاوردهای تفکر و تمدن مدرن است و یا تسهیل کننده آن؟
3. تصوف، منفصل از بستر پیدایش آن چگونه ممکن است در عالم معاصر تأثیر گذارد؟
چنانکه ملاحظه میشود هر سه پرسش به نحوی به پرسش از نسبت میان تصوف و مدرنیته باز میگردد. حتی پرسش اول علیرغم عدم نسبت مستقیم آن به مدرنیته، نحوه طرح پرسش برخاسته از فکر مدرن است. پس نزدیک شدن به پاسخ منوط به طرح و فهم درست نسبت بین تصوف و مدرنیته است.
کسانی که عرفان را عامل زوال اندیشه ورزی درتاریخ ایران دانستهاند، به نظر میرسد که از روح حاکم بر تاریخ اسلامی غفلت کردهاند. عقلی که در عالم اسلامی منشأ پیدایش فلسفه مشایی و کلام معتزلی و شیعی شده است، نسبتی با تصوف و حکمت اشراقی و شریعت و فقه و مناسبات سیاسی و اجتماعی داشته است. مقایسه این عقل با عقلی که در تاریخ اروپا منشأ رنسانس و تحولات علمی و اجتماعی و فرهنگی شد نامربوط و تا حدی تخیلی به نظر میرسد. اگر عقل در اروپا به سمتی رفت که بر اشراق و عرفان غلبه کرد، در عالم ما به سمتی رفت که در نهایت مغلوب عشق و اشراق شد. تاریخ و سرنوشت ما با تردد بین عشق و عقل رقم خورده ست. اینکه سعدی میگوید: «عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست» این ملامتگری عقل در عالم ما نتیجهای نبخشید و بالاخره این تردد و کشمکش منجر به رخت بربستن عقل نقاد و ملامتگر از تاریخ ما شد. «عقل غالب شد» و بر ما همان رفت که رفت. حتی در دوران اخیر پس از آشنایی با عقل مدرن روح ایرانی اغلب مغلوب عشق بوده است و در مقاطع حساس تاریخی به اقتضاء همان مغلوبیت عمل کرده است. شیخ اجل در ادامه خوب گفته است که: «آنکه عاشق شد، از او حکم سلامت برخاست» سلامتی جان با عقلورزی و اعتدال در عقلورزی و عشقورزی برقرار میشود. اما از کسانی که تصوف را مانع اندیشهورزی یافتهاند، باید پرسید که آیا این جانی که مغلوب عشق و عرفان شده است میتواند با عقل پدید آمده در تاریخ دیگر به سلامت بازگردد. مگر ممکن است پدیدارهای تاریخی مانند اجزاء یک دستگاه جابجا شوند و سپس به عنوان اعضاء یک پیکره در کنار هم قرار گیرند و نقش ایفا کنند؟ جان عشق پیشه ایرانی با ارتزاق از عرفان در کنار سایر اجزاء مقوم فرهنگ ایرانی مسیر تاریخ طولانی ایران را طی کرده است. در این مسیر گاه بالیده و درخشیده و حیات سرشار علمی و فکری و سیاسی داشته و گاه هم دچار فترت و رخوت دراندیشهورزی و اسیر استبداد و خودکامگیها در سیاست شده است. چگونه میتوان در تاریخ پر اجزاء و عناصر ایرانی تصوف را تنها متهم قلمداد کرد؟ آیا نباید به سهم دیگر عناصر و به مجموعه آنها در کنار یکدیگر اندیشید؟ اصلاً آیا میتوان با استناد به آنچه در یک تاریخ رخ داده به قضاوت درباره تاریخ دیگر پرداخت؟ به نظر میرسد درباره پدیدارهای هر تاریخ بتوان با استناد به همان تاریخ حکم کرد. اما بفرض که وضع تاریخی یک ملت در حال دگرگونی باشد، این دگرگونی ناگهانی و بدون مقدمه نیست. باید عناصر و اجزاء تشکیل دهنده دوره تاریخی قبل مرحلهای از تبادل و تغییر را طی کنند تا به تدریج سنتزهای بعدی خود را ظاهر سازند.
اگر پس از تلاقی فرهنگ و تمدن ایرانی با فرهنگ و تمدن مدرن چنین داد و ستدی آغاز شده است، آنگاه باید از قابلیتهای متفاوت عناصر سازنده فرهنگ ایرانی برای ورود به چنین عرصهای پرسش کرد. در وضعیت جدید باید از واکنشها و کارآمدیهای اجزاء متفاوت فرهنگ ایرانی در مواجهه با فرهنگ مدرن پرسید. تنها راه خروج موفق از دوره تلاقی، فعال و با نشاط باشد. بودن جان و تن فرهنگ ایرانی و باز خوانی و بازاندیشی عناصر قبلی و سنجش و ارزیابی عناصر نویافته است. اکنون این پرسش برجستهتر میشود که کدامیک از عناصر فرهنگ ایرانی در این عرصه ما را بیشتر بکار میآید. فلسفه مشایی، فلسفه اشراقی، حکمت صدرایی، کلام، و غیره.
اگر بخواهیم قضاوتی اجمالی در این باب کنیم، باید گفت که تجربه یکصد و پنجاه سال اخیر نشان میدهد که تصوف و عرفان بیش از هر عنصر دیگر باعث فهم و گشودگی ما برای دریافت پدیدارهای نو بوده است. این قابلیتها بیش از آن است که تاکنون ظاهر شده است. اما از این نکته نیز نباید غفلت کرد امکان ظهور واکنشهای دیگری هم از عرفان وجود دارد در تصوف قدرت فوقالعادهای برای به خواب رفتن و فروبستگی و در عین حال برای هوشیاری و گشودگی وجود دارد و امکان ظهور این دو وضع متضاد بیش از همه در ما ایرانیان است. برای هرگونه تحول در روح و جان و اندیشه ایرانیان باید قبل از هرچیز در نحوه نسبت ما با تصوف تغییر رخ دهد. میتوان نحوه فهم روح ایرانی از عالم و آدم را در هر زمان از نحوه فهم او از شعر مولانا و حافظ فهمید. آثار عرفا به صورتهای مختلف در قالب شعر و نثر تغزلی و حماسی و مرثیه و مناجات و قصه و حکایت درونیترین پردههای جان ایرانی را مرتعش میسازد. میتواند موجب رفق و مدارا و عطوفت شود و میتواند موجب خشم و درشتی و قهر گردد. میتواند باعث هیچ انگاشتن دنیا و مافیها شود و از عمل و اندیشه در سرای فانی بازدارد و یا سراسر عالم را جلوه معشوق نشان دهد و آن را عرصهای برای جستجو و عمل و کوشش سازد.
تصوف و عرفان برای کارآمدی آگاهانه و متناسب با زمان در عالم ما، نیاز به بازخوانی و تأمل مجدد دارد. بخصوص باید امکانات متفاوت تأثیرگذاری آن مورد توجه قرار گیرد. آنکه پس از بهرهمندی از میراث عالم مدرن به سوی تصوف میآید به علت برخورداری از روح نقادانه آن را ابتدا میشناسد و براساس نیاز زمان درصدد فهم و اخذ آن بر میآید. اما شیفتگی ما نسبت به تصوف چه بسا ما را مجدداً به بستری تاریخی بازگرداند که از آن بستر نتوان عالم معاصر را فهمید و به رجعت به سوی عوالمی در هم شکسته و غیر قابل بازگشت میل کنیم.
اما در مورد نحوه تأثیر عرفان منفصل از تاریخ آن، باید به خصوصیات تفکر مدرن بطور کلی و وضع عالم معاصر توجه کرد. روح جستجوگر و نقاد مدرن در پی هر وضع جدید و هر بحران به جستجوی قابلیتها و انرژیهای جدیدی میپردازد تا در حد توان آنها را اخذ و جذب کند. مطالعات شرق شناسانه که از قرن نوزدهم آغاز شد هرچند ابتدا به قصد شناخت و غلبه فرهنگی بود، اما به تدریج صورتهای دیگری هم یافت و در شعاعهای محدودی در خود محققان شرق شناس تأثیر گذاشت. تمایل به فهم و اخذ میراثهای شرقی از پدیدههایی است که از نیمه دوم قرن بیستم شدت یافت، بطوری که در چند دهه اخیر همین جریان به صورت گرایش وسیع به آیینهای بودا، تائویسم و حتی آیینهای مبتنی بر سحر و جادو در اروپا و آمریکا ظاهر شده است. این موج در عالم ما شامل عرفان و تصوف شده است. به نظر میرسد قابلیت نفوذ و تأثیر تصوف بیشتر از آن است که تاکنون ظاهر شده است.
در پایان اشاره به نکاتی ضروری مینماید. مهمترین مخاطب هرگونه بحث از تصوف ایرانیانند. برعکس هرگونه بحث درباره حال و آینده فرهنگ ایرانی نیز نسبتی با عرفان و تصوف دارد. آنچه که در این باب باید مورد تحقیق و تفکر بیشتر قرار گیرد عبارتند از:
1. بازخوانی میراث صوفیه، بخصوص عرفان نظری، همان که محل اتصال تصوف و فلسفه، عشق و عرفان و عرصه بیشترین کوششها برای عقلانی ساختن مکاشفات و مواجید و دریافتهای باطنی است.
2. بازخوانی تاریخ مدرنیته، بخصوص تفکر معاصر با التفات به دریافتهای متفکران بزرگ معاصر و با اتکاء بر توان و امکانات نهفته در تصوف و عرفان اسلامی.
تصوف در برخورد با مسائل عالم معاصر توان بسیاری برای ایجاد افقهای جدید و فهمیدن مسائل از مناظر دیگر دارد. در سالهای اخیر شاهد کوشش محققانی هستیم که میخواهند براساس فضاهای تجربه کرده در عالم توصف، مسائل انسان معاصر را تحلیل کنند. همه کسانی که در چند دهه اخیر در فرهنگ ایرانی رشد کرده و پس از آشنایی با فرهنگ مدرن سخن قابل توجهی گفتهاند ریشهای در عرفان و تصوف اسلامی داشتهاند این دین نسبت به تصوف گاهی آشکار بوده و اظهار گردیده و گاه پنهان و اظهار نگردیده است.
تنها با تداوم چنین کوششهایی میتوان انتظار داشت که اندیشهای متناسب با جان و روح ایرانی و در جهت فهم و حل مسائل انسان معاصر اظهار گردد. قابلیت تصوف برای چنین استنطاقهایی بسیار بیش از آن است که تاکنون ظاهر شده است. شاید از طریق چنین کوششهایی فرهنگ ایرانی بتواند در عرصه مسائل انسان معاصر حضور موثر و راهگشایی پیدا کند و ایرانیان نیز بتوانند با توجه به تاریخ و موجودی خود و کوشش برای بهره گرفتن از میراث انسان معاصر حیات خود را بهتر تداوم بخشند.
* علی اصغر مصلح: عضو هيأت علمی دانشگاه علامه طباطبایی