اين مطلب را گفتهاند و دائماً تكرار ميكنند كه چين به يك قدرت رو به رشد تبديل شده است و تنها اوست كه ميتواند در چشمانداز 2025 يا در نهايت 2050، سالي كه به عقيده برخي كارشناسان اين كشور از مجموعهي اروپا هم پيشي خواهد گرفت، با ايالات متحده به رقابت برخيزد. دستآوردهاي اقتصادياش را همه جا ميستایند و حرف معارضان ديگر خريداري ندارد.
بايد پذيرفت كه دولت چين و بيش از همه حزب كمونيست، نامي كه هر روز بيمسماتر شده است، استوارتر از آن چيزي از آب درآمدهاند كه برخي ظواهر شكننده، تصور آن را هم ميسر نميساخت. با ذرهاي روشنبيني ميشد پيشبيني كرد كه پس از 1976، يعني عصر پس از مائو ـ كمي شبيه دوران پس از استالين ـ با دورهاي از «مائوزدايي» روبهرو خواهيم بود: گذشتهي رژيم و به ويژه مرحلهي انقلاب فرهنگي جاي چنين اميدي را باقي ميگذاشت. اما از «مائوزدايي» تا آنچه اتفاق افتاد، شكافي به ظاهر غيرقابل عبور باقي مانده بود، به ويژه با ادامهي حضور حزب كمونیست چين در رأس ملت.
در آغاز چرخش 1978، جريان اصلاحطلب كه به دور «تنگ سيائو پينگ» گرد آمده بود، مجبور شد سنگلاخها و كارشكنيهاي بسياري را پشت سر بگذارد. حركت نامطمئن به نظر ميرسيد و گاهي بينظم، انتظار تنشهاي فزاينده ميرفت، چه در حزب و چه در ميان مردم. اما كشور تنها با يك بحران عمده و فجيع مواجه شد؛ حادثهي بهار 1989، در تين آن من. اين رويداد يك بحران مشروعيت بود: بر نفي گستردهي خودكامگي و فساد حاكم توسط بخشي از دانشجويان و شهرنشينان گواهي ميداد. مرحلهي دشواري از اصلاحات اقتصادي بود و نيز تأييديهاي بر منطق استبدادي قدرت حاكم كه در آغاز با خشونت و سركوب تحميل شد و به تدريج انعطاف و مهارت بيشتري از خود بروز داد.
قدرت براي پيشبرد موفقيتآميز تغيير و تحولات، راه استمرار توأم با استبداد را در پيش گرفت. اول، به دليل اين كه براي بقاي خود، با تكيه به نيروي ارتش كه انحصار آن را در دست داشت، سرسختانه بايد ميجنگيد و ديگر آن كه توانست باقي بماند چون از حمايت قشرهايي از جمعيت شهري براي ادامهي راه استبدادياش كه در گذشتهها ريشه دارد، بهرهمند شد. ضمناً، در طول اين بحران، از بيطرفي اكثريت روستايي استفاده كرد كه شبه نظاميان مورد نياز براي سركوب را در اختيارش ميگذاشتند. سپس، به تدريج پشتيباني آن قشرهاي اجتماعي را كه در شهرها از اصلاحات بهرهمند ميشدند كسب كرد يا بازيافت. حتي با گذشت زمان مورد استقبال بخشي از محافل روشنفكران قرار گرفت و مهمتر از همه شاهد گسترش يك طبقهي متوسط و بورژوازي مقاطعهكار نوخاسته شد كه در دوران مائوييستي از ميان رفته بود و اينك اعتبار يافته به همان شكل در داخل حزب ادغام مييافت. نظام لزوماً محبوب نيست اما داراي يك پايگاه اجتماعي واقعي است.
چنين تحولي، در حزب كمونيست چين، چنين ظرفيتي براي جهش دوباره، در تصور هيچ كس نميگنجيد. زيرا «هويت» آن را عمدتاً در جاي نامناسبي جستوجو ميكردند. حقيقت اين است كه تا مدتهاي طولاني، به اهميت و حتي نقش برتر بعد مليگرايي در انگيزشهاي رژيم پكن و تاريخ كمونيسم چيني ـ از همان سالهاي 1930 ـ كم بها داده شده است. در صورتي كه همين بعد ملي، خيلي بيشتر از كمونيسم كه يك پوشش ايدئولوژيك بود ميتواند مسيري را كه حزب كمونيست چين طي كرده، توضيح دهد. حالا براي چين همان كاري را بايد كرد كه «موشه لوين» در مورد روسيه استالين انجام داد: فاصله گرفتن و حتي صرفنظر كردن از آنچه نظام جديد، چه براي قبول و چه براي انكار آن، ادعا ميكرد كه هست ـ يعني يك رژيم سوسياليستي؛ بلكه به عكس، اين نظام را ميبايد در ويژگياش شناخت.
كمونيسم در مورد چين ـ براي كشورهاي ديگري مانند ويتنام نيز همين اصل صادق است ـ بيانگر يك مليگرايي انقلابي است كه در رقابت با اشكال ديگري از مليگرايي (گوئومين دان) قرار دارد. مليگرا است چون هدف اصلياش طبق اصطلاحي كه در سالهاي 1920 رواج داشت، «نجات ملت» از شر امپرياليستهاي مهاجم، پاسداري از آن و حتي تجديد وحدت آن ميباشد. ارائهي پاسخ به اين نياز مبرم مؤثرترين راه ـ اگر نه تنها راه ـ بسيج ملت در اعماق بود؛ به ويژه براي كسب حمايت فعالترين نيروها (كه بيش از همه در شهرها و عمدتاً در محافل روشنفكري تمركز داشتند). ميتوانيم در اين مورد به بحث بپردازيم كه آيا كمونيسم چيني از آغاز مليگرا بوده يا نه، اما به هر حال ايجاد و اعتلاي آن با ادعاي مشروعيت كامل مبارزه ملي، به خصوص از سال 1937 به بعد در مقابل ژاپنيهاي متجاوز شكل گرفته است.
به اين دليل انقلابي است كه براي نيل به مقصود، ملت بايد متحول شود و از غرب صنعتي الگو بگيرد. غربي كه هم قصد طرد آن را دارد، هم تقليد از آن را. به اين منظور، همهي مردم بايد بسيج شوند. اين فكر و عمل بيسابقه حامل يك شكاف انقلابي و بازسنجي ريشهدارترين ارزشها و كردارهاي سنتي در ميان نخبگان است. دولت، به عنوان تنها منبع اين پروژه، بايستي دست به تغييرات اجتماعي و اقتصادي بزند. همهي اينها با كمك يك حزب سازمانيافته، متمركز، مجهز به يك ايدئولوژي بسيجكننده و مصمم به پيروزي بر دشمنان داخلي و خارجي صورت ميگيرد. به اين ترتيب، اين برنامه عمومي تحت تأثير لنينيسم قرار گرفته، از تجربهي شوروي، به ويژه در سالهاي سيطره استالينيسم الهام ميگيرد.
نقش رهبران
اين اولويت ناسيوناليستي توأم با بعد ضدامپرياليستي و تجددخواهي برداشته از الگوي غربي آن، محتاج به مصلحتانديشياي است كه با ايدئولوژي كمونيستي فاصلهي بسياري دارد. حتي منجر به سرسختيهاي زودرسي ميشود؛ مانند اميد بستن به انضمام دوبارهي مغولستان خارجي به مام وطن چين تودهاي آينده كه حتي پيش از 1949 با مخالفت ژوزف استالين روبهرو ميشود. يا مهمتر از همه ادعاي پيگير مالكيت بر جزيرهي تايوان.
براي درك «سوسياليسم حقيقي» چين، بايستي جايگزيني نخبگان انقلابي جديد در حزب كمونيست چين مدتها قبل از سال 1949 را به حساب آورد. برگزيدگاني كه با قشرهاي مردمي فاصله دارند و به سرعت امتيازات اجتماعي كسب ميكنند كه در شروع كار معمولاً ناچيز محسوب ميشد. كسي فريب اين موضوع را نخورد و پيش از همه روستاييان. سلسله مراتب نوپا، نقش رهبران و مقامي را كه عاليترين رهبر، مائوتسه دون براي خود قائل است را از ياد نبريم. در مائو همان منطق استبدادي استالين به چشم ميخورد. انگيزههاي آنها، اگر نخواهيم به صراحت از بوالهوسيهايشان و گاه ديوانگيهايشان سخن بگوييم، هميشه مقتضيات ملي را رعايت نكرده اما همواره به سوي آنها بازگشتهاند. ظالم به خود اجازه ميداد كارهاي نابخردانه انجام دهد يا رنجهاي بيهوده تحميل كند، اما نميتوانست در درازمدت «پيماني» را كه با مردم بسته بود، بگسلد. پيمان بر سر دفاع از ملت بود و مدرنيزاسيون كشور كه مؤثرترين وسيله تأمين دفاع به شمار ميآمد.
مابقي ـ بخش بزرگي از موضوعات رهاييبخش نو كه از سوسياليسم غربي اخذ شده بود (دموكراسي ـ حكومت مردم و غيره ـ به تدريج به عواملي فرعي و چه بسا زيانبار تبديل ميشدند و از همين جا حذف زودهنگام،خشن و مكرر اقليتهايي شروع ميشود كه در برابر دستاورد كثرتگراي غرب حساستر و به مفهوم انقلابي رهايي مردم پايبندتر بودند. خود مائو نيز خيلي زود ديدگاههاي سالهاي 1920 خود را دربارهي خواست نوعي خود رهايي روستاييان به كنار گذاشت.
ماجراي «سوسياليسم حقيقي»، اين ابداع تاريخي كه دائماً در جستوجوي نام تعميدي خويش است، در حالي كه اين نوع سوسياليسم مردهزاد است، در اتحاد شوروي با به قدرت رسيدن بلشويكها آغاز ميشود. اينان وقتي با شرايط واقعي حكومت مواجه ميشوند انعطاف بيشتري در عمل خود نشان ميدهند. يكي از نمونههايش، تغيير جهتگيري سريعي است كه از دولتستيزي پرشور رسالهي معروف 1917 لنين ـ دولت و انقلاب ـ تا دولتستايي آشكار، عامدانه و خودسرانه و بدبينانه نسبت به تودهها در آغاز 1918 صورت گرفت و البته سركوب دشمنان حقيقي (كه كم هم نبودند) و موهومي را نبايد از ياد برد. اين تغيير جهت، راه «ملي شدن» كمونيسم روسي را گشود؛ تبلور آن را در استالين، پيش از آن كه به حاكميت برسد، در مقابل سنت انترناسيوناليستي بلشويسم مشاهده ميكنيم. در ديگر تجربههاي «كمونيستي» كه مانند اروپاي شرقي از خارج تحميل نشده بلكه از دل مبارزات داخلي مانند يوگسلاوي، چين، ويتنام يا كوبا بيرون آمدهاند، گزينهي مليگرايي مدتها قبل از كسب قدرت ريشه دوانده بود و پيششرط آن را تشكيل ميداد.
«سوسياليسم حقيقي» چين هم در واقع تاريخ يكي از گونههاي مليگرايي است. شكلي بديع از «مدرنيزاسيون» آمده از غرب سرمايهدار و «سوسياليست» ضدسرمايهداري. او هم اشكال سازماندهي تودهها و هم نيروي بسيجكنندهي مليگرايي را از غرب به وام ميگيرد. هر دوي اين موارد عمدتاً به قرن نوزدهم تعلق دارند. اين مليگرايي، دولتي ـ استبدادي و ضددموكراتيك است. اين مليگرايي به دليل وضعيت جنگي زمان خود و نيز به خاطر ميراث مانده از قديم كه فضاي چنداني براي ابراز وجود چندگرايي و مردمسالاري باقي نميگذارد، دولتمدار، قدرتگرا و غيردموكراتيك است. خواست رهايي تودههاي مردم تنها در شرايطي ميتواند شكل بگيرد كه با منطق حزب ـ دولت، نيازهاي ملت به اقتدار و جذب شدن در بسيجي انقلابي و ملي سازگاري نشان بدهد. نوعي رهايي اجتماعي واقعي اما محدود و شديداً زير نظر، كه اعطا و يا واگذار شده است.
در مورد چين، محرك ملي چنان شديد و خرابيهاي قرنهاي 19 و 20 چنان دردناك بودند كه نخبگان كمونيست وارد ميشدند به هر قيمت كه شده، بسيار فراتر از جزمها و اعلان مواضع رژيم، روحيهي سازگاري از خود نشان بدهند. يكي از دلايل آن، مسأله مهم بازار است كه هم استالين و هم مائو آن را مردود ميشمردند. در واقع اين بحث ـ چه به صورت آشكار و چه به صورت نهان ـ در تمام طول تاريخ «سوسياليسم حقيقي» جريان داشت. از طرف ديگر، در هر دو كشور شوروي و چين، به درجات مختلف و به رغم انكارهاي رسمي، نوعي بازار غيررسمي و غيرقانوني تحمل ميشد و وجود داشت. مسأله هميشه حاضر بود و هر وقت شرايط آن فراهم ميگرديد، به بحث «در سطح عمومي» به خصوص در ميان حزب كشيده ميشد. بنابراين «سوسياليسم بازار» يك «كشف» عصر دنگ سيائو پينگ نيست بلكه در شوروي، از بوخارين گرفته تا آغاز سالهاي 60 و در چين، با ظرافتي بيشتر، سابقه داشته است.
در حقيقت همان عاملي كه باعث افزايش قدرت و موفقيت ناسيوناليسم متجدد و بسيجكنندهي حزب كمونيست چين شده بود، در «سوسياليسم حقيقي» تحولاتي پرفراز و نشيب ايجاد كرد كه سرانجام و در عمل منجر به وانهادن آن شد. تهديدها و هشدارهاي دوران كنوني عليه كشور و منافع نخبگان حاكم همان تأثيرات گذشته را از خود به جاي گذاشتند؛ بايد دگرگون شد تا بتوان همچنان بر ملت حكومت كرد و اين امكان را براي ملت فراهم كرد تا راه اعتلا در قدرت را ادامه دهد يا از سر بگيرد. هدفي كه امروزه به شكل هر چه آشكارتري ابراز ميشود.
در كنار سرمايهداري جهاني
هدف «اصلاحطلبانه» دنگ سيائو پينگ ـ جستوجوي شادابي تازه براي «سوسياليسم حقيقي» ـ به بروز الگويي متفاوت كه هنوز هم كاملاً تكوين نيافته است، منجر شد. الگويي كه به دنبال سازگاري خود با سرمايهداري جهاني پيروزمند است و در حد تواناش سعي ميكند خواست نيرومند دفاع از استقلال ملي و ايفاي نقش عمدهاي براي دولت و حزب دولت را در آن جاي دهد. بازيافت نخبگان كار چندان سادهاي نبود و وضعيت مبهم دوران تنگ سيائوپينگ تا حدود زيادي گواهي بر اين امر است. اما غريزهي بقا، نرمشپذيري بسياري از كادرها كه خود از جزمهاي ايدئولوژيك بسيار به دور بودند، انجام تحولات را بيش از آنچه تصور ميشد سهلالوصول ساختند.
«غافلگيري» دوم از سوي اجتماع بروز نمود. رهبراني كه به جاي مائوتسه دون آمدند ميراثخوار كشوري بودند با جامعهاي در خود فرو رفته، به ويژه در شهرها كه از انقلاب فرهنگي و خشونت و سركوب آن و هدفهايش كه عموماً قابل درك نبود، دچار آسيب روحي شده بودند. مؤلفهي كارگرياش هم به مكانهاي صنعتي عقب نشسته بود، همان Danwei هاي معروف (واحدهاي كار) كه جوامعي بودند در ابعاد كوچك و عامل پراكندگي. در شرايطي كه كشور، در اواخر دوران مائو، اقدام به گشايشي سياسي به سوي جهان و به خصوص ايالات متحده ميكرد، عده¬ی زيادي از كادرها در برابر ضعف فزايندهي چين (در مقايسه با حريفان بالقوهاش در آسيا يا غرب) متحير مانده بودند. عصر تحول فرا رسيده بود و جالب اين كه نتايج متناقض حاصل از مدرنيزاسيون مائوييستي انجام اين وظيفه را هم ظريفتر و هم آسانتر از آن چه تصور ميشد (دست كم براي بالاييها) ساخته بود: كشور دچار انجماد بود اما به خصوص در شهرها تغييرات زيادي كرده بود و نميتوانست در اين وضعيت باقي بماند.
اين گرايش وجود دارد كه تغييرات انجام شده در 25 تا 30 سال نخست مائوييسم ناديده گرفته شود و همهي دستاوردهاي كنوني به حساب 25 سال اخير گذاشته شود. عصر مائو گاهي پراشتباه و براي مردم ظالمانه بوده است (قبل از همه با هزينهي اقتصادي و انساني جهش بزرگ به پيش و با توجه به وسعت سركوبها)؛ اما در همين دوره، پايههاي استوار چيني (از نظر اجتماعي و اقتصادي) مدرنتر، به ويژه در شهرها ريخته شد. در اين راستا، مائو تسه دون (مانند نزديكان او) در برداشتها و ديدگاهش، بيش از اندازه واپسمانده و براي يك دنياي مدرن، بيش از حد ظالم به نظر ميرسيد. از يك طرف ميل به «اين زماني» بودن و از طرف ديگر خواست كادرها به ساز و كاري باثباتتر، در تضاد با خودسري و خودكامگي قرار ميگرفت. امري كه هم در چين پس از مائو، هم در اتحاد شوروي پس از استالين و حتي به صورتي پوشيدهتر، در دوران حيات دو ظالم حقيقت داشت. بنابراين «نابودگران» مائوييسم، مانند آنچه در شوروي اتفاق افتاد، از خود حزب بيرون آمدند و احتمالاً هم نميتوانستند از جاي ديگري سر برآورند.
آن چيزي كه اصلاً ديده نميشد سرزندگي اجتماعي كشوري بود كه اعمال غريب مائوييسم رو به افول مرتباً در آن ايجاد وحشت ميكرد. در پايين نردبان همه چيز مصلوب به نظر ميرسيد. در واقع، هر حوزهاي سالانه به راه خود ادامه ميداد و خود را محافظت ميكرد، تا روزگاران بهتر از راه برسد، يا به شيوه خود آيندهاي بهتر تدارك ميديد. حتي پهن دشت روستا هم كه به ظاهر تابع رهنمودهاي متناقض بود، در كنار و گاهي هم بسيار دور از رژيم با «خودرأيي»اي شگفتانگيز كه در اولين فرصت خود را بروز ميداد، مسيرش را دنبال ميكرد.
اين جامعه، با وجود كنترل و نظارت شديد حزب كمونيست، گاه در برابر ارادهي رژيم براي مدرنيزاسيون بيشتر، ظرفيتهاي بسياري براي پاسداري از ارزشهاي قديمي و گاهي هم در مقابل توقعات ارتجاعي رژيم، گرايشهايي براي كسب دستاوردهاي جديد از خود نشان ميداد. مثلاً، روستاييان ارزشهاي خانوادگي، ايلي، سنتها و ديدگاههاي مذهبي مطرود را حفظ و در عين حال، به آرامي، تحولاتي را كه پيش از 1949 آغاز شده بود، دنبال ميكردند. همين وضعيت، زمينه را براي تحول سريع دوران پس از مائو در روستاها به صورت بازگشت و عدم بازگشت همزمان به چين كهن فراهم كرد. اين وضع، دربارهي شهرها باز هم بيشتر صدق ميكند. جايي كه در پشت زندگي و انديشهورزي يكنواخت شهرنشينان، تمايزات اجتماعي مهمي در تدارك بود، آرزوهاي جديدي در بطن جامعه و از جمله در ميان جوانان شكل ميگرفت و همين طور گرايشهايي به سوي فردگرايي، ظهور قابليتهايي براي مقاطعهكاري، ساختار خانوادگي و جنسي جديد و بسياري جوانب ديگر. همهي اينها توسط و در مقابل نظام يا در خارج آن پديد ميآمد.
انعطاف كادرهاي حزب، با توجه به نقش تعيينكننده آنان، باز هم پرمعنيتر بود. آنها هيچ استقلال عملي از خود نداشتند و در ساختاري دستوري و به شدت سلسله مراتبي زندگي ميكردند، ولي در همان وضعيت هم يك جامعهي پيچيده و متحولي را تشكيل ميدادند: طبقهاي مسلط كه در حال فراگيري حرفه خويش بود.
تناقض موجود بين پويايي مؤلفههاي مختلف جامعه و جمود سياسياي كه تا به امروز خارج از محافل نخبگان همچنان پابرجا مانده، ما را به تعجب واميدارد. البته تصاحب فضاي سياسي، تمريني است ضرورتاً كند و شايد هم دردناك. مائوئيسم فقط استبدادي و ضددموكراتيك نبود، بلكه آگاهانه و به صورتي روشمند، از همان آغاز، جامعه و به خصوص بخش كارگري آن را از هم پراكند: اين رژيم، مانند رژيم استالين و جانشينان او و برخلاف ادعاهايش، عميقاً «سياستزدا» است. چنين است كه رژيم گرايشهاي ضددموكراتيك و گريزانندهي تودهها را كه پيش از كسب قدرت وجود داشت تداوم و حتي تشديد بخشيده است. يكي از اصليترين دلايلي كه بايستي واقعيت «سوسياليسم حقيقي» را خارج از بيانيههاي رسمي جستوجو كرد، همين است. تناقضات رفتاري مؤلفههاي اجتماعي كه به طور عمده، به صورت خوانگيخته عمل ميكنند و علت توانايي و سرعت تطبيق يك جمع و ناتواني عدهاي ديگر را اين گونه ميتوان توضيح داد.
از سالها پيش، دهها ميليون روستايي به سوي شهرها هجوم آوردهاند. ابتدا بدون مجوز و بعد با مدارا و از روي ناچاري رژيم و سرانجام منطبق با هدفهاي تازه حكومت كه خود را با نوعي سياست خالي كردن روستاها تطبيق داده است. ميليونها شهرنشين، برخي به قصد سوداگري و سرمايهداري خصوصي، برخي در تلاش پيدا كردن فضاهاي هر چه بازتر آزادي و خلاقيت (كه در سينما و هنرها به چشم ميرود) و انديشهورزي به دور از جزمهاي رسمي ماركسي ـ لنيني ـ مائويي، گرچه با ملاحظهكاري و حسابگري دقيق در ميدان ممكنات، راه خود را ميجويند، در كنار آنها ميليونها نفر ديگر هستند كه بيكار ميچرخند و فقر جديدي را متحمل ميشوند؛ يا به اشكال مختلف سعي ميكنند گليم خود را از آب بيرون بكشند.
در همين چين سرمايهدار و پرجنب و جوش كه چنين سريع و عميق نابرابري جا گرفته، شاهد ظهور نخستين ميلياردرهاي دلاري و در قطب مخالف آنها هم ميليونها فقير جديد شهري هستيم؛ و در برخي روستاهاي دورافتاده نيز كساني هستند كه در نداري «پنهان» و گاه مفرط به سر ميبرند؛ انگار كشور رشد اقتصادي را تجربه نكرده باشد. از يك سو پويايي اجتماعي و از سوي ديگر پراكندگي اجتماعي و ناتواني سياسي را ميبينيم.
به همين دلايل است كه به رغم طغيانهاي گاه پردامنه (مانند 1989) و وجود يك حركت نارضايتي ممتد، گاه مسالمتجويانه و گاه خشن در روستاها رژيم همچنان مقاومت كرده و توانسته تغييراتي را كه ضروري ميدانسته به پيش ببرد. از اين هم شگفتتر آن كه تاكنون موفق شده با پيامدهاي پيشبيني نشدهي رفرمهايي كه به راه انداخته و نتايج به دست آمده آنها كه بسيار فراتر از اهداف اعلام شده و مورد نظر در آغاز كار بود، رو در رو شود. ابتدا تصور نميشد كه رژيم بتواند بر اين مشكلات غلبه پيدا كند.
در چنين شرايطي، دولت و حزب كمونيست بيش از آنچه انتظار ميرفت استحكام از خود نشان دادند. البته، حكومت مجبور شد با فشارها و توقعات جامعه و از این هم بالاتر با سهامها و منافع كادرهاي منطقهاي و محلي و همين طور با بازيگران جديد اجتماعي كنار بيايد. حكومت، در واقع، از نظارت كامل و ناممكن ايدئولوژيك، اجتماعي و اقتصادي، منطقي كه بدان تماميتخواه گفته ميشود، دست كشيده تا با كارآمدي بالاتر از انتظار هدايت گزينههاي كلان و راههاي اعمالشان را در اختيار خود بگيرد، البته با حفظ انحصار مطلق ابزار سركوب و كاربرد معمولاً خودسرانهي آن.
موفقيتهايي كه امروز به دست ميآیند، آینده را اصلاً تضمين نميكنند. همان مشكلات از ده پانزده سال پيش همچنان باقي ماندهاند: نارضايتي اكثريت روستانشينان اين فراموش شدههاي «معجزهچيني» (به استثناي سالهاي خوش آغاز اصلاحات)؛ حاد بودن مسألهي اجتماعي شهري (حضور روستاييان در شهرها، بيكاري كارگران شهري، بهرهكشي گاه لگامگسيختهي سرمايهداري نوپاي ملي يا خارجي)؛
استمرار مشكلات زيست محيطي، با وجود هوشياري به ظاهر بيشتر حزب و دولت، مسألهي منابع انرژي و غذايي؛ نخوت فزايندهي نوكيسهگان و نخبگان جديد حزبي، فسادي كه همچنان بيداد ميكند و غيره…
البته كشور بيش از هر دورهي ديگري از تاريخ معاصر خود اعتماد به نفس پيدا كرده است. اما هنوز اين اطمينان را نيافته كه به سر منزل مقصود برسد و به آن قدرت بزرگ باثبات و منسجمي دست پيدا كند كه در جهان بسياري آن را آرزو ميكنند يا از آن بيمناكاند. رسيدن به اين هدف، روياي ملت و به ويژه نخبگان اجتماعي آن است تا به اين طريق بتوانند خرابيهاي گذشتهاي نه چندان دور را جبران كنند. چين قرار است چنين قدرتي پيدا كند، اما بايد نشان بدهد كه ارتقاء به ردههاي نخستين ملتهاي سرمايهداري و پهلو زدن با حكم روايان جهان كه خواستهايشان را به ديگران تحميل ميكنند و تبديل شدن به ابرقدرتي «ديگر» تنها مقصود آن نيست.