باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 42 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
عرفان تطبيقي و عرفان شرق آسيا
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


متن حاضر سخنراني دكتر محمدرضا ريخته‌گران در مؤسسه گفت‌وگوي اديان مي باشد كه در تاريخ 18/12/1383 ايراد گرديده است.

 
   ● سخنران: محمد رضا - ريخته ‏گران

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

در شرق آسيا سنت‌هاي مختلف عرفاني نظیر عرفان هندويي، بودايي، چيني، زن و... وجود دارد كه می­توان یک حکم واحد برای همه آنها در نظر گرفت. به عبارتی شرق آسيا تقدير واحدي دارد و حكمي كه درباره­ی آيين هندوها صادر مي‌شود، همان حکم هم عيناً در مورد آيين بودا و آيين زن – با توجه به یک سری قوانین خاص – لحاظ می­شود. با توجه به این مطلب، این گفته­ی كوانسوامي را باید قبول کرد که مي‌گويد آيين بودا نوعي آيين هندويي است. يعني در واقع صورتي از آيين هندو است و نیز اگر بیشتر دقت کنیم، می­بینیم شاخه‌اي از آيين هندوان که ديانا نام دارد، راه چين را در پيش مي‌گيرد و از آنجا وارد ژاپن ‌شده و آيين زن را به وجود می­آورد.

همه­ی ادیان شرق آسیا، مظهر یک نسبت و یک حقیقت­اند. درست است كه با در نظر گرفتن یک سری قواعد و اعتبارات خاص، آيين هندوان با آيين بودايي‌ها تفاوت دارد و آيين بودايي‌ها نیز غير از آيين زن است و اصلاً هندوها آیین بودا را غيرمشروع تلقي می­كنند، چون اتوريته­ی بداها را قبول نكرده بودند؛ ولي در نهایت اينها مانع اين نيست كه همه­ی اديان را مظهر یک حقيقت واحد بگيريم و يك حکم کلی درباره­ی آنها صادر كنيم.

همه­ی ادیان شرقي‌اند؛ در اينجا منظور از شرقي، شرق معنوي است نه شرق جغرافيايي و یا سياسي. شرق معنوي، يعني آنچه كه به شروع انواري از مشرق ذات مربوط مي‌شود. به بيان ديگر اديان شرق آسيا، مظهر حقيقت‌ الاول‌اند. حقيقت‌الاولی كه با ازل آزال ارتباط دارد و به عبارتی دیگر مظهر حقيقت­الآخر نیستند. تقدير، بشري و زميني پديد مي‌آيد، ولی اين تقدير بشري و زميني در آيين‌هاي شرقي آسيا وجود ندارد.

حقايق مربوط به مظهريت اسم‌الاخر، در اديان شرق آسيا به ظهور نرسيده است و با توجه به صورت اسطوره‌اي كه دارد و مظهر اسم الاول هم هست، همان اساطير الاولين است. بنابراين اساطير الاولين نه به معناي افسانه‌هاي بيهوده­ی بي‌معناست، بلكه به معناي همين نسبتي كه در مقام‌الاول است. بنابراین چون مظهر اسم‌الاول است، مناسبتي هم با وضعيت ملكي و فرشتگي دارد؛ يعني با آن وضعيتي كه در واقع وضعيت قبل الآدم است. اين وضعيت قبل‌الآدم، در آثار كی يركه‌گور (نويسنده دانماركي) هم آمده است و به عبارتی همان وضعيتي است كه حافظ مي‌فرمايد؛ [من ملك بودم و فردوس برين جايم بود] این وضعیت، وضعيتي است كه در اسطوره­ها از آن به زمان آغازين تعبير مي‌كنند و ما نیز آن را به ازل آزال تعبير كرديم. آن وضعيتي كه هنوز از اسطوره به تاريخ مبدل نشده، آن وضعيتي كه در آن هنوز زمان پديد نيامده؛ چون براي به وجود آمدن زمان و مكان، آدمي بايد به اين عالم بيايد.

[آدم آورد در اين دير خراب آبادم] با آمدن آدمي به اين دير خراب آباد، در حقيقت اسم‌الآخر به ظهور مي‌رسد و بشر در تقدير زميني‌اش ظاهر مي‌شود كه در اديان شرق آسيا، به اين اسم التفاتي نكردند.

در ادیان شرق آسیا در سيري كه بشر به سوي خداوند دارد، يا بشر است يا خدا؛ يعني چنين نيست كه مرتبه‌اي تحقق پيدا كند كه مرتبه­ی بشر ـ خدا باشد؛ بلكه يا بشر است يا خدا و اين را در آيين هندوها به وضوح می­توان ديد. آيين هندوها را مي‌توان در مكتب بدانت‌ها جمع كرد و کل مكتب بدانت‌ها را در جمله‌اي خلاصه كرد و آن جمله، این است: «تو همان هستي»؛ يعني آن وجود مطلق و ذات يگانه­ی برهمن، تو هستي. از طرف ديگر جمله‌اي هست كه به ما برای درک بهتر این جمله كمك مي‌كند و آن اين است: «همه چيز (عالم) سراسر برهماست.» يعني هيچ چيز در عالم به غير از برهما نیست. هر چه كه هست، برهماست كه به ظهور رسيده و این برهمن مطلق است كه به صورت هر چيزي در اين عالم جلوه و ظهور پیدا کرده است.

نهايتِ سير یک شخص به سوی برهمن اين است كه آن وجود متعيّن شخصي، به آتمان تبديل شود كه آتمان نیز عين برهمن است و در آن مرتبه كه آتمان عين برهمن است، در واقع ديگر آتماني وجود ندارد و این وضعیت مثل وضعیت قطره‌اي است كه به اقيانوس پيوسته و تعيّن قطره‌اي او از ميان برخاسته است. بنابراين قطره‌اي كه در عين قطره‌گي، اقيانوس هم باشد، یعنی هم قطره باشد و هم اقیانوس، وجود ندارد؛ پس يا قطره است و اقيانوس نيست يا به اقيانوس پيوسته است و دیگر قطره نيست.

آنچه وجود ندارد اين است كه قطره‌اي در عين قطره بودن، دريا باشد. در آيين بودا نيز چنين است. مي‌توان تمام آيين بودا را به آموزه­ی عدم دوام و ثبات و ناپايندگي تعبیر کرد و اینکه هيچ چيز در اين عالم و بقا ندارد؛ هيچ چيز در اين عالم يك لحظه نمي‌پايد؛ عالم شبيه آتش‌گرداني است كه به نظر يك دايره مي‌آيد، ولي در حقيقت دايره‌اي در كار نيست؛ سرعت توالي و تجدد لحظات است كه اين صورت عالم را براي ما به ظهور مي‌رساند؛ والا هيچ دوامي در عالم نيست. بنابراين هيچ يك از نمودها و پديدارهاي عالم چه جسمي و چه رواني، پايندگي و دوام ندارند و در نهایت از آنجا كه کل هستی عين صيرورت است، با عدم دوام و ثبات، ارتباط تام و تمام دارد و نتيجه­ی اين عدم دوام، نبود آتمان است. به عبارت دیگر، نبود جوهر مستقلي كه در وراي كثرات عالم باقي باشد.

من در كار نيست و هيچ موجودي من ندارد. همان طور که در گفت‌وگويي که ميان ميليندا و يك راهب به نام ناگاسنا در کتاب میلیندا آمده است، اين معنا به خوبی شرح داده شده است. در این گفت­وگو سؤال و جواب‌هايي مطرح مي‌شود؛ از جمله اینکه حکیم مي‌پرسد اين ارابه چيست و چرا شما به چنین چيزي ارابه مي‌گوييد؟ و خود پاسخ می­دهد، كجاي اين ارابه است؟ اگر اين قسمت را نگاه كنيد، چرخ است و اگر قسمت ديگر آن را نگاه كنيد ميله است و... اين مكالمات مي‌خواهد این را نشان دهد كه آن هيأت مجموعي را كه از آن به منِ هر چيزي تعبير مي‌كنيم، در واقع آن را ما انسان‌ها مي‌سازيم، و الا مني در كار نيست و هيچ موجودي من ندارد. اين نظريه­ی آنابتا است؛ يعني نبود آتمان كه بوداييان را در مقابل بدانت‌ها قرار مي‌دهد.

نتيجه‌اي كه مي‌خواهم از نظریه­ی آنابتا بگيرم اين است كه در آیین بودا در سيري كه سالك مي‌كند، بودا به مقام آخر مي‌رسد، يعني پيوسن به نيروانا. آنجا كه هيچ بادي و نسيمي نمي‌وزد، همه­ی تشنگي‌ها، همه­ی ميل‌ها و آرزو ها پايان گرفته، آن خاموشي بزرگ، آن ساحل آرامي كه شخص پس از گذشتن از تلاطم درياي هستي، به آن می­رسد؛ از طوفان بيداري و هوش گذر كرده و به كرانه­ی خاموشي و نيروانا می­رسد. اكنون ديگر هيچ نسيمي وجود ندارد که او را به جنبش و هستي وا دارد. در اين مقام هم باز مني در كار نيست؛ يعني در عرفان شرق آسيا، چه در حوزه­ی بدانت‌ها و چه در حوزه­ی آيين بودا، اين مقام كه بشريت وجو داشته باشد و در عين حال از شأن الهي نیز برخوردار باشد، محقق نمي‌شود.

در تفكر شرق آسيا نهايت مقصد و طريق، فنای في الله است. چون فاني شد و ديگر در ميانه نبود، و از ميانه برخاست، به پايان راه رسیده است. به بيان ديگر آنچه كه در مكاتب شرق آسيا مطرح و خواسته می­شود این است كه ما لباس‌هاي مرتبه­ی خلقيت را كه به تن كرده‌ايم، از تن دربياوريم تا بازگرديم به همان جا و همان چيزی كه در ابتدا بوديم. پس فنا، آخرین مراتبه و نهایت همه­ی مراتب است. يك مرتبه از فنا پيوستن آتمان به برهمن است و مرتبه­­ی دیگر، رسيدن به نيروانا است.

وجه ممیزه­ی عرفان شرق آسيا نسبت به عرفان اسلامي اين است كه عرفان در شرق آسيا، به بقای بعد از فنا اعتقاد ندارد؛ يعني به دنبال فنای في الله، بقاي بالله وجود ندارد. در واقع وجود رهرو، همچون وجود كسي است كه مي‌پيوندد و پايان مي‌گيرد. وجودش از ميان برمي‌خيزد و پایان می­پذیرد و هیچگاه بشري به ظهور نمي‌رسد كه در عين بشريت، وجهه الهيت نیز داشته باشد. بشري كه بتواند بگويد هر چه من مي‌گويم حق است و لسان من، لسان غيب است؛

 گرچه قرآن از لب پيغمبر است

هر كه گويد حق نگفته كافر است

 

يعني بشريتي به ظهور برسد كه در عين بقاي بشريت، وجهه الهيت و ربوبيت در او ظاهر شود، - ربوبيتي كه حاصل عبوديت است - اين مقام در شرق آسيا به ظهور نمي‌رسد. بنابراین چون اين مقام به ظهور نمي‌رسد، انساني هم ظهور نمي‌كند كه در عين بشريت وجهه الهيت هم داشته باشد. پس مفهوم نبوت نیز در شرق آسيا وجود ندارد؛ به عبارت دیگر هيچ يك از بزرگان شرق آسيا، از خدايان گرفته تا انسان‌ها و حتي خود بودا، نمي‌گويند ما مبعوث و مأمور هستيم؛ چون حكم وساطت ميان آسمان و زمين كه اصل نبوت است، اين است كه شخص هم دارای وجه آسماني باشد و هم وجه زميني.

البته از حيث نبوت تشریعی و آگاهی از غيب، بزرگاني در شرق آسيا بوده‌اند كه از غیب خبر می­آوردند، ولي نبوت تشريعی نداشته‌اند. نبوت تشريعی حيثيت انظار دارد؛ به این معنی که در قبال مبعوث شدن رسول تشريعي، همه­ی مردم بايد وضعیت و تکلیف خود را نسبت به آن رسول مشخص كنند. به عنوان مثال در قبال پیامبر مسلمين، مردم بايد تكليف خود را روشن كنند كه مسلمان هستند يا نيستند؟ اگر مسلمانند، جزيه نبايد بدهند و اگر مسلمان نيستند، حكم ديگري بر آنها جاري است و یا امكان وصلت و تناسخ با مسلمين را ندارند یا ندارند. در هر حال، يك سلسله قوانين حقوقي خاص بر اين حكم جاري است و شخص بايد تكليفش را در قبال حيثيت انظار نبي آشكار كند. در حالي كه هيچ يك از بزرگان شرق آسيا حيثيت انظار نداشتند. به عبارت دیگر مي‌توان گفت دعوتشان مخصوص به خواص بوده است.

بيان نشعات مبدأيه و نشعات معاديه - يعني آنچه كه به مبدأ و معاد ما مربوط است - اين هم در آيين‌هاي شرق آسيا تفسير پيدا نكرده. در آيين بودا كه مطلقاً تفسير ندارد و سخني از مبدأ و معاد گفته نشده است. چون شرط اينكه بتوان از مبدأ و معاد سخن گفت اين است كه بايد باقي به بقاي حق بود. پس نشعات مبدأيه و معاديه در عرفان شرق آسيا ظهور پيدا نمي‌كند و سرش هم در اين است كه مقام بقای بالله به ظهور نمي‌رسد.

در عرفان شرق آسيا ذات اولوهي فاقد تشخص است و البته مفاهيمي چون برهمن ـ آتمن و يا پروشا و ... در آيين‌هاي ديگر نیز هيچ كدام تشخص ندارد؛ حتي پروشا که در آیین هندوها روح جهاني است. اگر پروشا را در آيين هندوها یک بشر در نظر بگیریم، این بشر، بشري است كه همه­ی عالم اوست. به عبارتی همه­ی عالم يك بشر است که پاهايش به سمت مغرب و سرش به سمت مشرق است. پس اگر پروشا انسان است، انساني شبيه ما نيست و پوست و گوشت و استخوان و رنج و شادي ندارد و انسانی كبير است كه همه­ی عالم است.

در عرفان اسلامي معاني چون پروشا، تائو، اتحاد ميان برهمن ـ آتمن، در وجود انسان با وجهه­ی بشريت بسيار قوي و تأكيد بر بشريت ظهور می­کند. پيامبر (ص) مي‌فرمايد: از دنياي شما سه چيز را دوست دارم: عطر، زن و نماز. چون مي‌خواهد بگويد که من هم بشرم. اما آن بشري كه گفت هر كه مرا ديد، خدا را ديده است. اين مقام در عرفان شرق آسيا به ظهور نمي‌رسد. ما اين مقام را در كلمه­ی ولي جمع مي‌كنيم كه مرتبه­ی وساطت ميان آسمان و زمين توسط يك آدم است، آدمي كه به عالم بالا متصل است و با آن ارتباط دارد.

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد به اين دير خراب آبادم

 

پس تقدير بشري آغاز مي‌شود؛ اكنون روي زمينم، خودم هستم و بشر هستم با همه­ی ضعف‌ها و نقصان‌هايي كه بشر یک دارد. [جلوه‌اي كرد رخش ديد ملك عشق نداشت] ملك و فرشته تمكن عاشق شدن را نداشت، آدم پديد آمد و روي زمين آمد و در نتیجه عشق نیز به وجود آمد. در تفكر شرق آسيا عشق نيست؛ به عبارتی در مقام تمثیل، عرفان اسلامي اقيانوسي است كه فوران عشق است، ولی عرفان شرق آسيا كوهی استوار و عظيم است كه آرام و سرد خفته است. هيچ بادي و گردبادي از ازل تا ابد آن را تكان نخواهد داد. اما عرفان اسلامي صورت دیگری هم دارد که آن عشق است.

فرشته عشق نداند چيست قصه مخوان                 

بخواه جام و گلابي به خاك آدم ريز

 

عشق با مرتبه­ی آدميت ارتباط دارد. اگر همه­ی عالم پروشا و يك شخص است، جان اين عالم خداست؛ حق، جان جهان است و ملائكه قواي جهان هستند؛ همان طور كه در جسم ما قوا وجود دارد، در تن اين شخص بزرگ هم (پروشا) قوا وجود دارد که اين قوا ملائكه هستند. خورشيد و عناصر - جماد و نبات و آب و باد و خاك – اعضا هستند. توحيد یعنی همه­ی عالم يك شخص است و جان اين شخص هم خداست كه اگر نباشد اين شخص هم مي‌ميرد.

در عرفان اسلامي، حقيقت در صورت يك ولي و انسان كامل با چشم و خط و خال و ابرو و زلف و رخ جلوه­گر می­شود و اینجاست كه بحث استحصال جمال محبوب پيش مي‌آيد.

حافظا دل سرگشته‌ات كجاست                     

در حلقه‌هاي آن خم گيسو نهاده‌ايم

 

اين گيسو و زلف و خط و خال در عرفان شرق آسيا نيست و بيشتر مفاهيمي كه در شرق آسيا وجود دارد، مفاهيم انتزاعي است. در حالي كه در عرفان اسلامي چنين نيست.

سهروردي در رساله‌ في حقيقت العشق فرموده:

گر عشق نبودي و غم عشق نبودي                           

چندين سخن نغز كه گفتی و که شنودي

گر باد نبودي كه سر زلف ربودي                         

رخساره­ی معشوق به عاشق كه نمودي

 

اين مضامين حسن جمال معشوق، اين اصطلاحات، اين حالات عاشقانه و اين زبان عاشقانه، مختص عرفان اسلامي است؛ گرچه در شاخه‌اي از عرفان هندي جلوه‌هايي از عشق و شور و شيدايي هم وجود دارد؛ اما اين هم تحت تأثير عرفان اسلامي است؛ والا عرفان شرق آسيا بالنفسه بيشتر رو به سوی خاموشي، پوچي، عدم، پايان و نيستي دارد.

 

    370 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   عرفان بودایی (12)
●   عرفان (182)

دسته
●  متن / گفتمان

رسته :1

تاريخ ارسال:09/03/1384

تاريخ شمسی نشر:09/03/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب