باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 2 آذر 1387 كاربران برخط 139 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
روش‌شناسي پژوهش كيفي
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: بهار - رهادوست

منبع: سال نامه - نيم سالنامه زيباشناخت

 
 

چندي پيش كه براي سخنراني درباره‌ي مباني نظري روش تحقيق آماده مي‌شدم، ضمن بررسي منابع متوجه شدم كه محتواي برنامه‌ي درسي مصوب روش تحقيق در بسياري از رشته‌هاي علوم اجتماعي، صرفاً ناظر به تعاريف، اصول و روش‌شناسي پژوهش‌هاي كمي است و متأسفانه علي‌رغم متون و منابع چاپي و الكترونيكي بسياري كه درباره‌ي پژوهش‌هاي كيفي وجود دارد، در اين برنامه‌ها اثري از نقدهايي كه در دهه‌هاي اخير پژوهش‌هاي پوزيتيويستي را به چالش فراخوانده‌اند نمي‌توان يافت، در حالي كه مطالعات بين رشته‌اي جديد پرتوهاي تازه‌اي به مفهوم علم و پژوهش تابانده و غفلت از اين نگاه‌هاي نو عوارض نامطلوبي براي فرهنگ ما به بار خواهد آورد. اينها همه انگيزه‌اي شد كه نه تنها در باب پژوهش كيفي بيشتر بخوانم و بدانم، بلكه راهنمايي پايان‌نامه‌اي با روش‌شناسي كيفي را عهده‌دار شوم و نمونه‌هايي از متون برجسته‌ي اين نوع پژوهش را معرفي و نقد كنم. نقد كتاب فرهنگ زمان و مكان استفن كرن يكي از اين نمونه‌هاست و آنچه در اين جستار مي‌خوانيد، معرفي فشرده‌اي از پژوهش كيفي است.

 

پژوهش كيفي چيست؟

تعريف پژوهش كيفي كار آساني نيست و اين نكته را زماني مي‌توانيم عميقاً دريابيم كه درباره‌ي اين نوع پژوهش، به دانش كافي دست يافته باشيم. بنا به تعريف پاول «در صورتي كه زمينه‌اي خاص در پژوهش تا آن حد شناخته شده باشد امكان الگوسازي مقدماتي، تنظيم فرضيه يا حتي ارائه‌ي نظريه در خصوص آن وجود داشته باشد، مي‌توان از رويكرد اثبات‌گرايي (پوزيتيويستي) و روش‌هاي كميت‌پذير آن استفاده كرد. اما اگر اطلاعات موجود در يك زمينه‌ي خاص چنان اندك باشد كه حتي تشخيص اين كه نادانسته‌ها كدام‌اند خود مسأله‌ساز باشد، بايد از رويكرد طبيعت‌گرايانه و روش‌هاي كيفي‌تر بهره جست».(1) در اينجا بيان پاول، بيش از آن كه تعريف پژوهش كيفي باشد، توضيحي كلي درباره‌ي زمينه و شرايط استفاده از پژوهش كيفي است و عبارت «رويكرد طبيعت‌گرايانه و روش‌هاي كيفي‌تر از آن» ما را در ابهام باقي مي‌گذارد. در حالي كه تعريف نلسون و نويسندگان همكارش روشنگرتر است. به نظر ايشان، پژوهش كيفي خود يك حوزه‌ي دانش و پژوهش بين رشته‌اي، ترارشته‌اي و گاه ضدرشته‌اي است كه مي‌توان آن را در انواع رشته‌هاي علوم انساني و علوم اجتماعي و حتي برخي از علوم طبيعي به كار برد. اين فرايند، از ناحيه‌ي بسياري از پاردايم‌ها، ديدگاه‌ها و جريان‌هاي معرفت‌شناختي تغذيه و تقويت مي‌شود، انواع روش‌ها و فنون و ابزارهاي پژوهش را به كار مي‌گيرد و هدف آن بيشتر درك و فهم پديده است تا پيش‌بيني وضعيت‌ها در واقع، پژوهش كيفي همزمان دو تنش عمده را در خود مي‌پروراند و واجد تناقض است: از يك سو در تلاش است تا تجارب انساني را با مفاهيم دقيق پوزيتيويستي، پساپوزيتيويستي، انسان‌مدارانه و طبيعت‌گرايانه تحليل كند و از سوي ديگر به دليل تأثيرپذيري از جريان‌هاي هرمنوتيكي، پساتجربي، پسامدرن و فمينيستي، ناگزير از نگاه و تحليلي انتقادي به همه چيز ـ از جمله مباني انسان‌مدارانه و طبيعت‌گرايانه ـ است. بنابراين قائل به ديدگاه‌هاي نه چندان هم‌سو و بلكه غير هم‌سوي پسامدرن و طبيعت‌گرايانه و / يا چشم‌اندازهاي انتقادي و انسان‌مدارانه است.

در اينجا تعريف پژوهش كيفي، بدون اشاره به پژوهش‌گر چنين پژوهشي نارسا خواهد بود، زيرا انجام پژوهش‌هايي با تعريف بالا از عهده‌ي هر مبتدي كم‌دانشي برنمي‌آيد و پژوهش‌گر پژوهش كيفي نه تنها لازم است پژوهش‌هاي كمي را بشناسد، بلكه بايد از هر گونه ديدگاه و راه و روش يك بعدي و خطي بركنار باشد. در واقع پژوهش‌گري كه پژوهش كيفي انجام مي‌دهد مي‌تواند نقش‌هاي متفاوتي اختيار كند، مثلاً مي‌تواند دانشمند، طبيعت‌گرا، پژوهش‌گر ميداني، روزنامه‌نگار، منتقد اجتماعي، هنرمند، مجري برنامه‌ها، موسيقي‌دان، بداهه‌نواز، فيلم‌ساز و تهيه‌كننده‌ي فيلم مستند، مقاله‌نويس، تدوين‌گر فيلم و تهيه‌كننده‌ي كلاژها در هنرهاي بصري و مفهومي باشد.

پژوهش كيفي بيشتر در علوم اجتماعي و انساني ـ مثل مردم‌شناسي، علوم تربيتي، علوم ارتباطي، روان‌شناسي، تاريخ، باستان‌شناسي، جامعه‌شناسي، مطالعات فرهنگي و ادبي، علوم سياسي، مديريت، مددكاري، كتابداري و اطلاع‌رساني ـ و نيز در برخي از شاخه‌هاي علوم طبيعي ـ مثل مطالعات باليني و پرستاري ـ به كار مي‌رود و معمولاً پژوهشي تركيبي است. يعني از مجموعه‌اي از روش‌ها، فنون و ابزارها مثل مطالعه‌ي موردي، تجربه‌ي شخصي، درون‌نگري، شرح‌حال‌، روايت، مشاهده‌ي مشاركتي، مشاهده‌ي غيرمشاركتي، مصاحبه‌ي عميق، انواع بشرساخته‌ها (مصنوعات)، فراورده‌هاي فرهنگي و انواع متون مبتني بر مشاهده، متون تاريخي، متون تعاملي و بصري بهره مي‌گيرد و گستره‌ي وسيعي از روش‌هاي تأويل و تحليل‌هاي تفسيري را مي‌پوشاند. در واقع، به قول ريچاردسون، پژوهش كيفي تلاشي است براي درك و شناخت يك پديده از جهات و زاويه‌هاي مختلف و درگير شدن در فرايندي شبيه متبلور كردن پديده‌ي مورد بررسي.

 

تاريخ پژوهش كيفي

پژوهش‌هاي كيفي از زماني آغاز شدند كه نظريه‌پردازان علوم اجتماعي مدرن بررسي فرايندها و الگوهاي جامعه‌شناسي را آغاز كردند. پيش‌فرض اين بررسي‌ها اين بود كه مي‌توان جهان و مردم جهان را به صورت عيني مشاهده و مطالعه كرد. ويديچ و ليمان در اين زمينه، شش دوره‌ي تاريخي را كه بعضاَ با هم هم‌پوشاني دارند برشمرده‌اند:

1ـ بررسي‌هاي قوم‌نگارانه‌ي نخستين تا قرن 17 (كشف و توصيف زندگي ديگر مردمان)؛

2ـ مطالعات قوم‌نگارانه در عصر رواج استعمار قديم (قرون 17 و 18 و 19)؛

3ـ پژوهش‌هاي مردم‌شناسي بر روي سرخ‌پوستان آمريكا به مثابه موجوداتي «ديگر» (از اواخر قرن 19 و اوايل قرن 20)، تحت تأثير ديدگاه‌هاي اگوست كنت و نظريه‌هاي مبتني بر تكامل اجتماعي كه بيشتر به صورت مطالعات تطبيقي درباره‌ي زندگي ملل متمدن (غربي) و ديگر ملل و اقوام صورت مي‌گرفت؛

4ـ پژوهش‌هاي مردم‌شناسي در عصر استعمار نو و كاپيتاليسم، درباره‌ي ديگر جوامع مدني و مهاجران و اقليت‌هاي قومي و نژادي آمريكا با هدف همگون‌سازي و فرهنگ‌آموزي و جايگزين شدن اصطلاح «ملل عقب‌مانده» به جاي «ملل وحشي و ابتدايي» (اوايل قرن 20 تا دهه‌ي 1960)؛

5ـ پژوهش‌هاي مردم‌شناسي از اواسط قرن 20 تا دهه‌ي 80 كه در نهايت، با پديد آمدن ديدگاه‌هاي كثرت‌گرا، به شكست نظريه‌ي يكپارچه‌سازي و همگون‌سازي فرهنگي انجاميد؛

6ـ چالش‌هاي عصر پسامدرن از دهه‌ي 80 تا زمان حاضر كه طي آن پژوهش‌هاي كمي نقد و پژوهش‌هاي كيفي تئوريزه مي‌شوند.

به نظر دنزين و لينكلن، ششمين دوره، يعني زمان حاضر، هفت مرحله‌ي زماني را شامل مي‌شود: 1) دوره‌ي سنتي؛ 2) دوره‌ي مدرنيسم؛ 3) عصر تداخل و كم‌رنگ شدن ژانرها؛ 4) دوره‌ي بحران بازنمايي؛ 5) دوره‌ي بحران‌هاي سه‌گانه؛ 6) عصر پساتجربه‌گرايي؛ 7) عصر ناظر به آينده. در ادامه به توضيح اين هفت دوره مي‌پردازيم:

1ـ دوره‌ي سنتي. اين دوره دربرگيرنده‌ي بخش‌هايي از دومين و سومين دوره‌ي تاريخي در تقسيم‌بندي ويديچ و ليمان است، يعني از اوايل قرن بيستم آغاز مي‌شود و تا جنگ جهاني دوم ادامه مي‌يابد. در اين عصر، تجربه‌هاي ميداني پژوهش‌گران كيفي، با گرايش‌هاي استعماري آميخته بود و شديداً از پارادايم علمي حاكم، يعني پوزيتيويسم، تأثير مي‌پذيرفت. به اين معنا كه آزمودني و سوژه‌ي پژوهشگر، موجودي «ديگر» و ابژه‌اي خارجي و بيگانه بود و پژوهشگر مردم‌شناس مي‌كوشيد آن را به صورتي كاملاً عيني توصيف و معرفي كند.

2ـ دوره‌ي مدرنيسم. اين دوره دربرگيرنده‌ي سال‌هاي پس از جنگ تا دهه‌ي 70 است و مي‌توان آن را عصر حاكميت پارادايم پساپوزيتيويسم تلقي كرد. در اين دوره، روش‌هاي مشاهده‌ي مشاركتي و مصاحبه رواج يافت. متون بسياري براي نظام‌مند كردن روش‌شناسي كيفي نوشته شد. نسل جديدي از دانش‌آموختگان علوم اجتماعي و انساني مباحثي چون اتنومتدولوژي، پديدارشناسي، نظريه‌ي انتقادي، فمينيسم را مطرح و باب كردند؛ هر چند ناتوراليسم و رآليسم اجتماعي همچنان معتبر بود و پارادايم معرفت‌شناختي پساپوزيتيويسم اعتبار و حاكميت خود را حفظ كرده بود. چهره‌هاي شاخص اين دوره ـ كه به عصر طلايي نيز معروف است ـ عبارت‌اند از: لوي اشتراوس، امرسون، ماركس، جان ديويي، ويليام جيمز، گرامشي و مارتين لوتركينگ كه عموماً آنها را رمانتيك‌هاي فرهنگي چپ مي‌ناميدند.

3ـ عصر تداخل و كم‌رنگ شدن ژانرها. آغاز اين مرحله را دهه‌ي 70 و پايان آن را سال 1986 مي‌دانند. در اين دوره پژوهش‌گران كيفي انواع پارادايم‌ها و راهكارها و روش‌ها ـ نظير مطالعه‌ي موردي، نظريه‌ي زمينه‌اي، پژوهش‌هاي تاريخي و زندگي‌نامه‌اي، قوم‌نگاري و پژوهش‌هاي ضمن عمل و باليني، مصاحبه‌ي عميق كيفي، تجربه‌هاي شخصي و بصري مبتني بر مشاهده و روش‌هاي استنادي ـ را به كار گرفتند.

رويكردهاي پوزيتيويستي و رفتارگرايانه‌ي قديمي، جاي خود را به ديدگاه‌هاي كثرت‌گرايانه و تأويلي دادند. گيرتس صريحاً اعلام كرد كه مرزهاي علوم اجتماعي و انساني كم‌رنگ شده است (آثار نورمن ميلر و كاستاندا دو مصداق بارز اين تداخل است) و دانشمندان علوم اجتماعي به نظريه‌ها و روش‌هاي تحليلي در علوم انساني همچون نشانه‌شناسي و هرمنوتيك روي آوردند. عصر طلايی علوم اجتماعي به سر رسيد. انواع ژانرهاي تأويلي باب شد و همزمان، ديدگاه‌هايي چون پساساختارگرايي (بارت)، نئوپوزيتيويسم (فيليپنر)، نئوماركسيسم (آلتوسر)، ماترياليسم فرهنگي (گيرتس)، نظريه‌هاي آييني نمايش و فرهنگ (ترنر)، ساختارشكني (دريدا) و اتنومتدولوژي (گارفينكل) پديد آمد. در اواخر دهه‌ي 70، تعدادي نشريه‌ي ادواري ساختارشكني (دريدا) و اتنومتدولوژي (گارفينكل) پديد آمد. در اواخر دهه‌ي 70، تعدادي نشريه‌ي ادواري تخصصي با پژوهش‌هاي كيفي منتشر و نرم‌افزارهاي رايانه‌يي براي انجام تحليل‌هاي كيفي تهيه شد.

4ـ بحران بازنمايي: در اواسط دهه‌ي 80 تلاش براي خلق الگوهاي تازه‌اي از بازنمايي آغاز مي‌شود و به قول ماركوز و فيشر، مردم‌شناسي به گونه‌اي نقد فرهنگي تبديل مي‌شود. نوشتن در پژوهش، بيش از پيش اهميت مي‌يابد و به كاری ژرف‌نگرانه بدل مي‌شود. مقوله‌هايي چون جنسيت، طبقه و نژاد مورد توجه خاص واقع مي‌شود. هنجارهاي كلاسيك مردم‌شناسي (مثل عينيت‌گرايي، هم‌دستي با استعمار، زندگي اجتماعي با آيين‌ها و رسوم ثابت و قوم‌نگاري‌هايي كه براي فرهنگ نقش بناهاي يادبود را داشتند) منسوخ و مقوله‌هاي متداولي چون روايي و پايايي و ابژكتيويته مورد ترديد قرار مي‌گيرند. نظريه‌هاي مبتني بر تأويل و تفسير، بيش از نظريه‌هاي علي و خطي رواج مي‌يابد و نويسندگان همچنان الگوهاي پيشين حقيقت و معنا را به چالش فرا مي‌خوانند. نه تنها مرز بين كار ميداني و نوشتن (گزار‌ش پژوهش) كم‌رنگ مي‌شود، بلكه تفاوت اين دو فرايند از بين مي‌رود و نوشتن بخشي از روش‌شناسي مي‌شود.

5ـ بحران‌هاي سه‌گانه. در اين دروه پژوهش‌گران كيفي در علوم انساني، علاوه بر بحران بازنمايي، با دو بحران ديگر نيز روبه‌رو شدند: يكي بحران مشروعيت بخشيدن به پژوهش كيفي و ديگري بحران كردمان يا پراكسيس. بحران بازنمايي در اين دوره به اين معناست كه فرض حاكم بر پژوهش كيفي ـ اين كه پژوهشگر شكارچي تجربه‌ي زنده و مستقيم است ـ به چالش فراخوانده مي‌شود، چرا كه اين تجربه در متن اجتماعي رخ مي‌دهد كه پژوهشگر خود نگارنده‌ي آن است. همين امر پيوند بين تجربه و متن را با مشكل روبه‌رو مي‌سازد. دومين بحران يعني مشروعيت، به مسأله‌ي ارزشيابي و نقد پژوهش كيفي مربوط مي‌شود و در واقع، پرسش اين است كه در عصري چنين پيچيده كه بازنمايي تا این اندازه بغرنج شده، چگونه مي‌توان پژوهش كيفي را ارزشيابي كرد؛ و همين جاست كه ضوابط سنتي ارزشيابي و نقد و تفسير پژوهش كيفي مورد ترديد قرار مي‌گيرد. سومين بحران، بحران پراكسيس به معني عمل اجتماعي و عمل در متن اجتماع است كه زاييده‌ي بحران بازنمايي و مشروعيت است، يعني چنانچه ما قائل به اين باشيم كه در عصر پساساختارگرايي معاصر، اجتماع هميشه و صرفاً يك متن است، چگونه مي‌توان در آن تغييري ايجاد كرد و چطور مي‌توان گفت كه پژوهش كيفي منجر به كردمان يا عمل اجتماعي مي‌شود؟ البته در واكنش به اين چالش‌ها و ترديدها تحولاتي در پژوهش‌ها به وجود آمد، از جمله اين كه نويسندگان كوشيدند شيوه‌هاي متفاوتي براي بازنمايي آن ديگري كه سوژه‌ي پژوهشگران بود، بيابند. رويكرد به نظريه‌ها تغيير كرد و نظريه‌ها مثل حكايت‌هايي كه در محيط پژوهش رخ داده‌اند، بررسي شدند. گروه‌هايي كه قبلاً ناديده گرفته شده بودند، معرفت‌شناسي‌هاي جديد و راه‌حل‌هاي تازه‌اي پيش رو نهادند. مفهوم مشاهده‌ي عيني و مشاهده‌گر بي‌طرف فراموش شد و از همه مهم‌تر، مشاركت فعالانه و در عين حال انتقادي پژوهشگر گسترش يافت و در واقع، پژوهشگر خود بخشي از كل فرايند پژوهش شد.

6 و 7 دوره‌ي پساتجربه‌گرايي و دوره‌ي ناظر به آينده. در اين دو دوره كه اوج بين رشته‌اي شدن انواع شاخه‌ها و حوزه‌هاي دانش و پژوهش است، صحبت از قوم‌نگاري‌هاي داستان‌گونه و شعرهاي قوم‌گرايانه است و نويسندگان در جست‌وجوي آن‌اند كه نوشته‌هايشان را با نيازهاي جامعه‌اي آزاد و دموكراتيك پيوند بزنند.(2)

با توجه به آنچه بيان شد، مي‌توان از همه‌ي اين رده‌بندي‌هاي تاريخي نتيجه‌گيري كرد كه اولاً هنوز پژوهش­های كمي مربوط به دوره‌هاي نخستين به كار مي‌روند. ثانياً گزينش بين اين همه نظريه، روش، راهكار و پارادايم كار آساني نيست. ثالثاً در حال حاضر، در آغاز هزاره‌ي سوم، پژوهش‌گران و نوجوانان حوزه‌ي انديشه مدام در حال كشف تازه‌ها هستند و بحث، مناظره، گفت‌وگو و تفسير همچنان جريان دارد. رابعاً پژوهش فرايندي چندفرهنگي شده و ديگر نمي‌توان از ديدگاهي ثابت و عيني و پوزيتيويستي به آن نگريست.

بنابراين انتظار مي‌رود مباحث مربوط به فرايند پژوهش كيفي نيز كه ذيلاً مي‌آيد، با همين نگاه نگريسته شود.

 

فرايند پژوهش كيفي و مراحل آن

فرايند پژوهش كيفي با سه فعاليت مهم و مرتبط با هم، تعريف مي‌شود. اين سه فعاليت مهم عبارت‌اند از: هستي‌شناسي، معرفت‌شناسي و روش‌شناسي. در واقع پژوهشگر پژوهش كيفي، با هر آنچه از سوابق فرهنگي خويش در توشه دارد، در چارچوب هستي‌شناسي و نظريه‌هاي خود با پديدارهاي جهان روبه‌رو مي‌شود. اين هستي‌شناسي سلسله پرسش‌هايي را طرح مي‌كند كه وي جوياي يافتن پاسخ آنهاست (و اين در حوزه‌ي معرفت‌شناسي قرار مي‌گيرد) و پژوهشگر مي‌كوشد به ياري روش‌شناسي (شامل شيوه‌هاي گردآوري و تحليل داده‌ها) موضوع را مورد تحليل قرار دهد و آنگاه تفسيرهايش را به نگارش درآورد. بنابراين، مي‌توان پنج مرحله براي فرايند پژوهش كيفي برشمرد. (جدول 1)

مرحله‌ي اول: اين مرحله با پژوهشگر آغاز مي‌شود كه فاعل شناسايي است با تكثر فرهنگي و واجد سنن تاريخي ويژه و ديدگاه‌هايي خاص نسبت به خود و آن ديگري كه موضوع پژوهش است. اين پژوهشگر، برخلاف گذشته كه تصور مي‌شد بايد عينك بي‌طرفي به چشم بزند، فارغ از پاي‌بندي‌هاي شخصي‌اش به اخلاق و آداب پژوهش نيست.

مرحله‌ي دوم: پارادايم‌هاي نظري و چشم‌اندازهاست كه شامل اعتقادات هستي‌شناسانه، معرفت‌شناسانه و

مراحل فرايند

مرحله‌ي اول: پژوهشگر در نقش سوژه‌اي چندفرهنگه

ـ تاريخ و سنت‌هاي پژوهش

ـ تصورات پژوهشگر از خودش و ديگري

ـ اخلاق و سياست پژوهش

مرحله‌ي دوم: پارادايم‌ها و ديدگاه‌هاي نظري

ـ پوزيتيويسم و پساپوزيتيويسم

ـ تفسيرگرايي، ساختارگرايي و هرمنوتيك

ـ فمينيسم به روايت‌هاي گوناگون

ـ گفتمان‌هاي آزاد و تغييرطلب

ـ نظريه‌ي انتقادي و الگوهاي ماركسيستي

ـ الگوهاي مطالعات فرهنگي

ـ نظريه‌ي غيرعادي

مرحله‌ي سوم: راهكارهاي پژوهش

ـ طرح تحقيق

ـ مطالعه موردي

ـ قوم‌نگاري، مشاهده‌ي مشاركتي، قوم‌نگاري كاركردي

ـ پديدارشناسي، اتنومتدولوژي

ـ نظريه‌ي زمينه‌اي

ـ شرح حال، شواهد عيني

ـ روش تاريخي

ـ پژوهش ضمن عمل و كاربردي

ـ پژوهش‌هاي باليني

مرحله‌ي چهارم: روش‌هاي گردآوري و تحليل

ـ مصاحبه

ـ مشاهده

ـ بشرساخته‌ها (مصنوعات)، مدارك و پيشينه‌ها

ـ روش‌هاي بصري

ـ خودقوم‌نگاري

ـ روش‌هاي مديريت داده‌ها

ـ تحليل با بهره‌گيري از رايانه

ـ تحليل متن

ـ گروه‌هاي كانوني

ـ قوم‌نگاري كاربردي

مرحله‌ي پنجم: شيوه‌ها و سياست تفسير و ارائه

ـ ضوابط داوري كفايت پژوهش

ـ شيوه‌ها و سياست تفسير

ـ نوشتن تفسير

ـ تحليل خط‌مشي‌ها

ـ سنت‌هاي ارزشيابي

ـ پژوهش كاربردي

روش‌شناسانه‌ي حاكم بر پژوهش است. به عبارت ديگر، پژوهشگر در جست‌وجوي پاسخ به سه پرسش اساسي است. نخست اين كه انسان و واقعيت چيست؟ ديگر اين كه چه رابطه‌ای بين پژوهشگر و دانسته‌هايش برقرار است؟ و سرانجام اين كه چگونه مي‌توان جهان را شناخت؟ در مجموع چهار پارادايم عمده ساختار پژوهش كيفي را مي‌سازد كه عبارت‌اند از:

1ـ پارادايم‌ها و الگوهاي پوزيتيويستي و پساپوزيتيويستي كه قائل به هستي‌شناسي واقع‌گرايانه يا واقع‌گرايانه‌ي انتقادي و معرفت‌شناسي‌هاي عيني است و روش‌هاي پژوهش غالب و رايج در اين پارادايم‌ها، روش‌هاي تجربي، نيمه‌تجربي، پيمايشي و روش‌هاي دقيقاً تعريف شده است.

2ـ پارادايم‌هاي ساختارگرايانه و هرمنوتيكي كه مبتني بر هستي‌شناسي نسبي‌گرايانه و قائل به وجود واقعيت‌هاي چندگانه است. معرفت‌شناسي آن ذهنيت‌گرا است، يعني فاعل شناسا و آزمودني با هم به ادراك و فهم جهان مي‌رسند و روش‌شناسي آن طبيعت‌گرايانه است، يعني جهان طبيعي را چنان كه هست، مورد بررسي قرار مي‌دهد. در ارزشيابي پژوهش، از معيارهاي نظريه‌ي زمينه‌اي بهره مي‌گيرد و به جاي ضوابط پوزيتيويستي مثل روايي دروني و بيروني و پايايي و عينيت‌گرايي، از اصطلاحاتي چون باورپذيري، رسانش‌پذيري، قابل اعتماد بودن و قابل تأييد بودن استفاده مي‌شود.

3ـ پارادايم‌هاي انتقادي (ماركسيسم و نظريه‌هاي آزادي‌خواهانه) شامل پژوهش‌هاي فمینيستي (دوره‌هاي آغازين فمينيسم) و ماركسيستي، مطالعات فرهنگي و نظريه‌ي غيرعادي كه هستي‌شناسي آنها مادي‌گرايانه و واقع‌گرايانه است و بر اين نظرند كه همين جهان واقعي و مادي موجبات تبعيض‌ها و تفاوت‌هاي نژادي و طبقاتي و جنسي را فراهم مي‌آورد. معرفت‌شناسي اين ديدگاه‌ها، ذهنيت‌گراست و روش‌شناسي‌شان طبيعت‌گرايانه و قوم‌نگارانه است. در اين پارادايم معيار ارزشيابي پژوهش‌هاي تجربي و مباحث نظري، دلالت‌هاي آزادي‌خواهانه‌ي آنها است و اين كه چقدر در اين مطالعات، همدلي و تعامل انساني به كار رفته است.

4ـ پارادايم‌هاي فمينيستي و پساساختارگرايانه كه تأكيدشان بر متن اجتماعي و امكان‌ناپذيري بازنمايي كامل تجارب انساني است. در اين گونه مطالعات اثري از ضوابط ارزشيابي پوزيتيويستي و پساپوزيتيويستي نمي‌بينيم و به جاي آن به متون چندصدايي و خودبازتابنده در تجارب مردم تحت ستم توجه مي‌شود. همچنين مطالعات فرهنگي و نظريه‌ي غيرعادي، از انواع فلسفه‌ها و نگرش‌هاي ماركسيسم و فمينيسم و پسامدرنيسم تأثير مي‌پذيرند. بنابراين در يك نگاه كلي، ما شاهد تنشي بنيادي در پژوهش‌هاي كيفي هستيم: از يك سو مطالعات فرهنگي داراي وجه طبيعت‌گرايانه و انسان‌مدارانه هستند و بر تجربه هاي انساني تأكيد مي‌كنند و از سوي ديگر بسياري از مطالعات فرهنگي بر عوامل تعيين‌كننده‌‌ي مادي و ساختاري ـ مثل نژاد، طبقه، جنسيت و در واقع آثار تجربه‌هاي انساني ـ تأكيد مي‌ورزند.

مرحله‌ي سوم: راهكارهاي پژوهش شامل طرح پژوهش كه در آن به دو مسأله‌ي مهم بازنمايي و مشروعيت مي‌پردازد و پژوهشگر را با روش‌هاي گردآوري و تحليل داده‌ها آشنا مي‌سازد. مثل مطالعه‌ي موردي كه مبتني بر روش مصاحبه و مشاهده و تحليل مدارك است و يا فنون پديدارشناسانه و اتنومتدولوژيكي، نظريه‌ي زمينه‌اي، روش‌هاي باليني و ضمن عمل، تاريخي، زندگي‌نامه‌اي و خودقوم‌نگاري.

مرحله‌ي چهارم: روش‌هاي گردآوري و تحليل منابع و مواد تجربي ـ شامل مصاحبه، مشاهده‌ي مستقيم، تحليل بشرساخته‌ها (مصنوعات)، مدارك و پيشينه‌هاي فرهنگي و مواد بصري و تجربه‌ي شخصي ـ و نيز انواع روش‌هاي خواندن و تحليل مصاحبه‌ها يا متون فرهنگي ـ مثل راهكارهاي تحليل محتوا، تحليل روايت و نشانه‌شناسي و الگوهاي تحليل رايانه‌يي براي استفاده از نرم‌افزارهايي كه براي مديريت حجم زيادي از مدارك در پژوهش‌هاي كيفي طراحي شده است.

مرحله‌ي پنجم: هنر و سياست تفسير و ارزشيابي كه مستلزم خلاقيت‌هاي ويژه‌اي است، چون پژوهش كيفي كاري تأويلي است و ماهيت آن به گونه‌اي نيست كه پژوهشگر بتواند به سادگي يافته‌هايش را از تحليل داده‌هاي بسيار به روي كاغذ بياورد. براي اين كار پژوهشگر نخست به تهيه‌ي متني مي‌پردازد كه شامل يادداشت‌هاي مقدماتي در محل انجام پژوهش است. آنگاه در نقش نويسنده و مفسر، اين متن را به متني پژوهشي تبديل مي‌كند و اين متن بازآفريني شده كه تلاش‌هاي نخستين نويسنده براي معنا بخشيدن به آموخته‌ها را دربردارد، متن نهايي است و مي‌تواند به صورت اعترافات، متن رآليستي، امپرسيونيستي، انتقادي، رسمي، ادبي، تحليلي و يا مبتني بر نظريه‌ي زمينه‌اي باشد. در واقع، كار معنا بخشيدن به يافته‌ها، هم هنري است و هم سياسي. براي ارزشيابي پژوهش كيفي نيز ضوابط زيادي وجود دارد و چون تفسير واحدي وجود ندارد، ضوابط آنها نيز بسيار است و هر تفسير با ضوابط خود ارزشيابي مي‌شود.

 

تفاوت‌هاي پژوهش كمي و كيفي

مقاومت آكادميسين‌ها، علم‌گرايان و متخصصان در برابر پژوهش كيفي وجهي سياسي دارد. طرفداران ديدگاه‌هاي پوزيتيويستي، عموماً پژوهشگران كيفي را داستان‌سرا، ژورناليست يا دانشمند علوم غير دقيق مي‌نامند و كارشان را غيرعلمي يا اكتشافي و ذهني قلمداد مي‌كنند. همچنين معتقدند پژوهش كيفي نوعي نقد است نه پرداختن به نظريه‌ها. عده‌اي نيز آن را روايت پنهان ماركسيسم يا اومانيسم سكولار و پژوهشگران اين پژوهش را فاقد روش علمي (براي آزمون فرضيه و تحقيق‌پذيري) مي‌دانند. در مقابل، پژوهشگران كيفي با موضعي كمتر تعصب‌آميز و ستيزه‌جويانه و بيشتر منتقدانه، پژوهش‌هاي كمي و ديدگاه‌هاي تقليل‌گرايانه و علم‌گرايانه‌ي پوزيتيويستي و پساپوزيتيويستي را نقد كرده آنها را فاقد كارايي براي تبيين و درك پيچيدگي‌هاي علوم انساني در عصر پسامدرن و پساپسامدرن مي‌دانند. در اينجا به مواردي از اين تفاوت‌ها اشاره مي‌شود:

1ـ پژوهش كيفي ناظر به حقايق، فرايندها و معناهايي است كه نمي‌توان آنها را به صورت تجربي و كمي اندازه‌گيري كرد و آزمود، چرا كه مبتني بر نظريه‌ها و واقعيت‌هاي از پيش موجود نيست و بر اين باور است كه واقعيت‌ها در جامعه ساخته مي‌شوند. در حالي كه بسياري از پژوهشگران كمي، رسالت خود را كشف واقعيت‌هاي از پيش موجود و روابطي موجود بين پديدارها مي‌دانند.(20)

2ـ در پژوهش‌هاي كمي، آزمودني براي پژوهشگر سوژه‌اي عيني است و پژوهشگر درصدد ايجاد رابطه‌اي صميمانه و توأم با همدردي با وي نيست. چنانچه در بعضي روش‌ها ـ مثل مشاهده‌ي مشاركتي ـ اين همدردي ضرورت پيدا ‌كند، هدف شكار يافته‌هاست و پژوهشگر به هنگام داوري مي‌كوشد با اين رابطه فاصله بگيرد. در صورتي كه در پژوهش كيفي، آزمودني انسان ديگري است و جهاني است كه اولاً مشاهده‌ي حالات و تجربه‌ها و انديشه‌ها و درك معناهايش چندان سهل‌الوصول نيست، ثانياً ايجاد رابطه‌ي صميمانه و تعامل عميق با وي و توصيف انديشه‌ها و احساساتش نه تنها اشكالي ندارد، بلكه براي درك دنياي او بسيار هم ضروري است ـ هدف نه شكار يافته‌ها، بلكه درك عميق تجربه‌ي زنده‌ي آزمودني است.

3ـ پژوهشگران كيفي بر اين باورند كه پژوهشگران پوزيتيويست، به دليل تكيه بر روش‌هاي تجربه‌باورانه نمي‌توانند ديدگاه آزمودني را منعكس و منتقل كنند. در حالي كه در پژوهش كيفي اين كار با مصاحبه‌هاي عميق و مشاهده‌ عملي است. پژوهشگران كمي نيز اين گروه را متهم مي‌كنند كه روش‌هاي تفسيرشان غيرقابل اعتماد، امپرسيونيستي، غيرعيني و ذهني است.

4ـ آن دسته از پژوهشگران كيفي كه حساسيت‌هاي پسامدرن و پساساختارگرا دارند، روش‌ها و مفروضات پوزيتيويستي را رد مي‌كنند و روش كمي را نوعي روايت و نگاه به جهان پديدارها تلقي مي‌كنند و معتقدند اين پژوهش‌ها توليدكننده‌ي علمي است كه بسياري از صداها را خاموش و ساكت مي‌كند و در مقابل، طرفداران روش‌هاي كمي داعيه‌هاي پسامدرنيست‌ها را حمله به منطق و حقيقت مي‌دانند.

5ـ پژوهشگران كيفي بيشتر با محدوديت‌ها و مسائل زندگي روزمره‌ي اجتماعي تماس و به آن توجه دارند. در حالي كه پژوهش‌گران كمي به ندرت مستقيماً به اين مسائل مي‌پردازند و به جاي توجه به موارد خاص و منفرد، ترجيح مي‌دهند جامعه‌ي وسيعي را برگزينند و نمونه‌هاي آماري آن را بررسي كنند.

6ـ پژوهشگران كيفي شرح دقيق جزئيات و توصيف رفتارها، انگيزه‌ها و نگرش‌ها را در پژوهش ارزشمند مي‌دانند. در حالي كه پژوهشگران كمي اين توصيف‌ها را مانعي براي رسيدن به تعميم‌ها تلقي مي‌كنند.

7ـ پژوهش‌هاي كيفي معمولاً تكرارپذير نيستند و در آنها مسائلي چون پايايي چندان مطرح نمي‌شود و اصولاً عده‌اي اين را نقطه ضعف نمي‌دانند. هر چند راهكارهايي براي رفع اين نقطه ضعف پيشنهاد مي‌شود كه عبارت است از مراجعه به چارچوب نظري، تبيين دقيق پارامترها و اصول و مفاهيم و الگوهاي گردآوري تحليل داده‌ها.(3)

8ـ در پژوهش‌هاي كمي پژوهشگران اصولاً پژوهش‌هاي علمي را فارغ از احكام ارزشي مي‌دانند، حال آنكه در پژوهش‌هاي كيفي چنين نيست.

9ـ در روش كمي ذهنيت سركوب مي‌شود، ولي در روش كيفي ذهنيت پذيرفته شده و از آن بهره‌برداري مي‌شود.

10ـ در پژوهش كيفي از ابزار سازماندهي شده‌ي كمتري براي گردآوري داده‌ها استفاده مي‌شود و پژوهش انعطاف بيشتري دارد.

11ـ با توجه به اين كه در پژوهش كيفي از پرسش‌هاي باز بيشتر استفاده مي‌شود، يافته‌ها عميق‌ترند.

12ـ در پژوهش‌هاي كمي از نظريه‌هاي از پيش پذيرفته شده استفاده مي‌شود، در حالي كه در پژوهش كيفي چنين نيست و تأكيد بيشتر بر تجربه‌ي آزمودني و رابطه‌ي مستقيمي است كه پژوهشگر با جامعه و محيط پژوهش برقرار مي‌كند.(4) يكي از شيوه‌هاي تحليل داده‌هاي اين نوع پژوهش، استفاده از رويكرد نظريه‌ي زمينه‌اي است. اين رويكرد براي تقويت وجوه علمي پژوهش كيفي به وجود آمده و مبتني بر يك سلسله راهكار استقرايي در گردآوري و تحليل داده‌هاست، با اين هدف كه نظريه‌ها، مفاهيم، فرضيه‌ها و قضايا از همين داده‌هاي تحليل شده به دست بيايد و نه از پيش‌فرض‌ها و نظريه‌هاي پيشين در ساير پژوهش‌ها. با توجه به اين كه ميزان اقبال و انتقاد از اين رويكرد بسيار بالا بوده است، جاي آن دارد كه در مقاله‌اي جداگانه به آن پرداخته شود.

سخن پاياني اين كه علي‌رغم تفاوت‌هاي برشمرده شده،  امروزه روند پژوهش‌هاي كمي و كيفي (در عصر پسامدرن و رواج حوزه‌هاي بين‌رشته‌اي)، در جهت تأليف، تلفيق و تعامل سير مي‌كند تا تقابل و تضعيف. هر دو ديدگاه كمي و كيفي با سنت‌هاي پوزيتيويستي و پساپوزيتيويستي در علوم طبيعي و اجتماعي شكل گرفته‌اند و هيچ يك بر كنار از تأثيرات عصر پسامدرن و پساپسامدرن نيستند. علاوه بر اين، هر دو روش ضمن قائل بودن به اين كه موضوع‌هاي مورد بررسي ارزش تحقيق دارند و تحقيق‌پذيرند، از انواع رسانه‌ها و ابزارها براي بيان هدف‌ها و يافته‌هايشان بهره مي‌برند. واقعيت نيز اين است كه ملزومات زمان و زندگي امروز ايجاب مي‌كند از هر دو روش كيفي و كمي در جاي خود استفاده شود.

 

پي‌نوشت‌ها:

1ـ رونالد ار. پاول. روش‌هاي اساسي پژوهش براي كتابداران. ترجمه‌ي نجلا حريري. تهران: دانشگاه آزاد اسلامي، 1379، ص 211.

2ـ فراموش نشود كه در اظهارنامه پژوهش‌گراني كه اكثر منابع و متون‌شان غربي است، هميشه نقطه‌هاي كوري هست كه جا دارد ما شرقي‌ها با هوشياري به آن توجه كنيم؛ به ويژه بررسي‌هاي تاريخي درباره‌ي زمان حال و دوره‌هاي متأخرتر را بايد با احتياط و ديد انتقادي وسيع‌تر مدنظر قرار دهيم.

3ـ دلاور، علي. مباني نظري و عملي پژوهش در علوم انساني و اجتماعي. تهران: رشد، 1374، ص 259.

4ـ كاترين مارشال و كرچن ب. راسمن. روش تحقيق كيفي، ترجمه‌ي علي پارساييان و سيد محمد اعرابي. تهران: دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي، 1377، ص 197.

5ـ دلاور، علي. ص 256.

 

    432 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   پژوهش (27)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:10/03/1384

تاريخ شمسی نشر:10/03/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب