باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 30 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
فلسفه پزشکي در جستجوي تعريف
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


ادموند پلگرينو فيلسوف پزشک و رئيس موسسه اخلاق پزشکي کندي و استاد علوم انساني پزشکي در دانشگاه جرج تاون ، يکي از تاثيرگذارترين فليسوفان پزشکي است که به جرات مي توان او را موسس فلسفه پزشکي دانست.

پلگرينو برخلاف «شافنر» و «انگلهارت» تعريفي که از فلسفه پزشکي دارد، تعريفي مختص به مفهوم پزشکي بماهو پزشکي است.

او فلسفه پزشکي را رويکردي فلسفي و انتقادي به موضوعات پزشکي و يا دقيق تر محتوا، روش ، مفاهيم و مفروضات مربوط و مختص به پزشکي مي داند.

او پزشکي را جست وجويي براي يافتن حقيقت سلامت و درمان مي داند که به واسطه عمل باليني مشخص مي شود و عمل باليني عملي است که حقايق علمي محض که از علوم پايه به دست مي آيند در آن به خدمت گرفته مي شود تا به درمان و بهبودي منجر شود.

علم پزشکي در مواجهه باليني يا در ايجاد سلامت عمومي تشکل و وجود مي يابد و اين امر زماني محقق مي شود که دانش علوم پايه پزشکي براي يک هدف خاص يعني درمان و بهبودي از بيماران به کار گرفته شود.

به همين دليل او فلسفه پزشکي را بررسي اين مسائل وراي روشهاي مرسوم در پزشکي مي داند. در نتيجه فلسفه پزشکي هويتي مجزا و تفکيک شده از فلسفه علم به حساب مي آورد.اين مقاله يکي از مقالات کلاسيک در فلسفه پزشکي است که پلگرينو در آن ديدگاه خودش را به طور مبسوط شرح مي دهد.

مقايسه اين مقاله با مقاله «شافنر» و «انگلهارت» تفاوت دو ديدگاه را به خوبي نشان مي دهد. ترجمه اين مقاله - که در پي مي آيد - بزودي در فصلنامه سروش انديشه شماره 11منتشر مي شود.

 

منبع: روزنامه - جام جم

   ● نويسنده: ادموند - پلگرينو

مترجم: احمد رضا - همتي مقدم

 
 

«انگلهارت» و «اسپيکر» با ارائه مقاله شان در اين شماره از مجله «فلسفه و پزشکي»، ظهور فلسفه پزشکي را به عنوان رشته اي عقلاني و سودمند خاطر نشان کردند.

هر دو از پيشگامان اين حوزه هستند و هر کدام مقالات بسياري براي مشخص ساختن فلسفه پزشکي به عنوان حوزه اي از مطالعه و تحقيق ارائه کرده اند. توماسما (1986) و برودي (1985) نيز در يک شماره مخصوص مجله پزشکي نظري که به اين موضوع اختصاص يافته بود، به طور مفصل اين رشته را شرح و توضيح داده اند.

آنها ديدگاهي گسترده را در نظر گرفته اند و بربصيرت هايي از ديگر رشته هاي علوم انساني و به نفع رويکردي بين رشته اي تاکيد کرده اند. اين نويسندگان و نويسندگان ديگر، در کتابها و مقالاتي که در حال حاضر درباره اين موضوع مي نويسند، به تعريف پارامترهاي آن چيزي مشغولند که اکنون به عنوان زيرشاخه اي از فلسفه در حال ظهور است.

هماني که به اصطلاح «اسپيکر»، «هنوز فرضي» است (پلگرينو و توماسما، 1982کاس ، 1985کالور و گرت، 1982استراس1969پوچانان ، 1938و انگلهارت وارد، 1984) در تمام اين مطالعات درباره ماهيت پزشکي ، فلسفه و فلسفه پزشکي ، فرضيات خاصي وجود دارد. فلسفه پزشکي دربرگيرنده چه چيزهايي است؟ آيا از «فلسفه و پزشکي» و «فلسفه در پزشکي » مجزا است؟ در کجا اين رشته با ساختاري از پژوهش فلسفي هماهنگ مي شود؟

چه نوعي از مسائل را بررسي مي کند؟ چگونه از فلسفه علم يا رشته هاي ديگري که مي توانند در پزشکي نقشي داشته باشند، مجزا مي شود؟ اين رشته چه کاري انجام مي دهد که خود پزشکي نمي تواند انجام دهد؟

اگر فلسفه پزشکي ماهيت عقلاني مشخصي دارد، پس بايستي لااقل دو معيار را داشته باشد. اول آن که موضوع آن يعني پزشکي ، بايستي خودش رشته اي مشخص و مجزا باشد يعني آن را به عنوان رشته اي که رشته هاي ديگري نيز در آن سهيم اند در نظر بگيريم و دوم آن که فلسفه پزشکي براي بررسي موضوعش يعني پزشکي از روش شناسي اي استفاده کند که در خود آن موضوع يا رشته هاي سهيم در آن نباشد. من معتقدم که اين معيارها مي تواند برآورده شود.

 

پزشکي ، فلسفه و نظرورزي

در اولين شماره مجله «فلسفه و پزشکي » 3روش تعامل فلسفه و پزشکي را پيشنهاد دادم (پلگرينو، 1976)فکر مي کنم اين تمايزات هنوز هم راهنماي معتبري براي هر حرکتي در زمينه روشن سازي تعريف «فلسفه پزشکي» باشد.

اولين شيوه ارتباط اين 2به صورت «فلسفه و پزشکي» است. در اين شيوه پزشکي و فلسفه کاملا رشته هاي مستقلي باقي مي مانند و برخي اوقات هر کدام از محتوا يا شيوه ديگري براي روشن ساختن امور خودشان استفاده مي کنند.

مثلا فيلسوف ذهن از داده هاي تجربي «نوروپاتولوژي» استفاده مي کند تا مفهوم رابطه «ذهن مغز بدن» را روشن سازد. يا پزشکي از ابزارهاي منطق صوري استفاده مي کند تا نظام تشخيصي يا الگوريتم ها يا نمادهاي درماني را توضيح دهد. شيوه دوم ارتباط فلسفه با پزشکي ، «فلسفه در پزشکي » است.

در اينجا فيلسوفان ابزارهاي صوري پژوهش فلسفي را براي بررسي موضوعات پزشکي يا خود پزشکي به عنوان موضوع مطالعه به کار مي برند.

اهداف پژوهشي در اين شيوه مجموعه اي از مسائل معرفتي و غيرمعرفتي هستند؛ همان چيزي که «انگلهارت» به طور ضمني در مقاله سردبيري اين شماره اظهار داشته است. بسياري از مقالات اين شماره مجله «فلسفه و پزشکي» متعلق به اين شيوه است.

سومين شيوه ارتباط اين دو «فلسفه پزشکي» است که بر پژوهش فلسفي در «پزشکي بماهو پزشکي » متمرکز است. فلسفه پزشکي در صدد تعريف ماهيت پزشکي است به عنوان آن چيزي که پزشکي هست تا نظريه اي کلي از پزشکي و فعاليت هاي آن را شرح دهد. با توجه به اين توضيح ، کل مجموعه مسائلي که اکنون موضوعات بررسي به وسيله فلسفه در پزشکي هستند درون نظريه منسجم و سامان مند پزشکي ادغام خواهد شد.

اين 3شيوه بايستي از «نظرورزي پزشکي » افتراق داده شوند. اين شيوه به جاي آن که گونه اي فلسفي باشد، اديبانه و گونه اي در حوزه ادبيات است. «نظرورزي پزشکي» در بهترين حالتش در برگيرنده تحقيقات و تفحصات خردمندان و عالمانه است که مي خواهد وضعيت پزشکي و ويژگي هاي اين رشته و هدف و مقصود آن را ارتقا دهد.

بسياري از مقالات «سرويليام اسلر» مانند آن چيزهايي که تحت عنوان equanimitas جمع آوري شده و مراقبت از بيمار «فرانسيس ولد پيبادي»، در اين حوزه است.اين شيوه در بدترين حالتش شامل نظرات شخصي ، گريزهاي جدلي و بحث انگيز با اظهار تاسف براي از دست دادن شکوه و حقوق رشته پزشکي است.

حتي اين شيوه در بهترين حالتش فاقد بررسي ساختاري و متمرکز در پزشکي است که آن را به عنوان فلسفه واجد شرايط کند. بيشتر تاکيدات در اين دهه اخير بر فلسفه و پزشکي و فلسفه در پزشکي بوده است.

جنبه هاي مهم پزشکي از منظر فلسفي با ديدگاه هاي ديگر مورد بررسي قرار گرفته است و شيوه «تحليلي» فلسفيدن لااقل در اين کشور {امريکا} برجسته بوده است.

اگر چه مطالعاتي با رويکرد پديدار شناختي در اين اواخر به وجود آمده است. برخي از مسائل بررسي شده عبارتند از: عليت در پزشکي ، مفاهيم «شخص » و «ذهن » در پرتو زيست عصب شناسي ، منطق و معرفت شناسي پزشکي و تصميمات پزشکي و پيش فرضهاي ارزشي پزشکي.

تمرکز غالب فلسفه در پزشکي بر اخلاق پزشکي و اخلاق زيستي بوده است. اين گرايش کاملا با مرور موضوعاتي که از ابتدا در شماره هاي اين مجله و مجله هاي مشابه مانند «پزشکي نظري» بررسي شده ، آشکار مي شود.

جولان فلسفه در پزشکي به تشکيل مواد و مصالحي براي بناي فلسفه پزشکي منجر شده است. فلسفه پزشکي مي تواند به 2شيوه بيان شود:

 

1-فلسفه اي براي پزشکي ، يعني نظريه اي خاص براي فعاليت پزشکي و )2فلسفه پزشکي به عنوان شاخه اي مجزا از پژوهش فلسفي.

براي آن که هر يک از اينها را فلسفه پزشکي بناميم 2چيز مورد نياز است : يکي آن که پزشکي را اساسا از بسياري رشته ها که در مسائل آن سهيمند متفاوت بدانيم و دوم آن که فلسفه پزشکي را از خود پزشکي متمايز کنيم. بنابراين ابتدا بايد به اين سوال بپردازيم که پزشکي به لحاظ مفهومي و هستي شناختي چيست؟

چون يکي از وظايف اساسي فلسفه پزشکي پاسخ به اين سوال است. اما براي شروع بايد گزاره هايي درباره آنچه پزشکي را به عنوان فعاليت متمايز مي کند، ارائه دهيم. اين گزاره ها بايستي نقادانه بررسي شوند.

خود اين بررسي ما را به انجام فلسفه پزشکي وا مي دارد. اين سوالها {چيستي ماهيت پزشکي} اگر وسيله اي باشد تا تزي را براي بررسي کردن ارائه دهد، هدف مفيدي را در بر خواهد داشت. اين آن چيزي است که پاراگراف زير به آن مي پردازد.

 

فعاليتي مشخص و متمايز

پزشکي بر روي طيف وسيعي از رشته ها از فيزيک و زيست شناسي گرفته تا علوم اجتماعي ، مهندسي ، تکنولوژي و علوم انساني شکل مي يابد. در هر يک از اين رشته ها چارچوبي نظري وجود دارد يعني فلسفه بيولوژي ، فلسفه علوم اجتماعي و غيره همان گونه که فلسفه حقوق يا فلسفه تاريخ وجود دارد.

اگر پزشکي صرفا مجموعه اي از اين رشته ها يا آميزه اي شبه گشتالتي از آنها باشد، پس فلسفه پزشکي به عنوان وجودي مجزا معنا ندارد. در اين حالت فلسفه پزشکي آميزه شل و ولي از فلسفه رشته هاي تشکيل دهنده پزشکي خواهد بود. با اين که پزشکي کاملا براساس محتوا و روش اجزاي تشکيل دهنده آن شکل مي يابد اما اساسا از هر يک از آنها متمايز است.

پزشکي از منظري خاص و مشخص بر روي آنها ساخته مي شود. اما هدف عملي مشخص پزشکي به عنوان فعاليت ، بهبودي است. يعني بازگرداني جسم و روان به وضعيتي که قبل از بيماري وجود داشته و يا اگر ممکن باشد به وضعيتي حتي بالاتر.

پزشکي محتوا و روش مثلا علوم اجتماعي و زيست شناسي را گرفته و براي تبيين بيماري ها، سنجش داده هاي باليني و طرح داروهاي جديد يا تکنولوژي هاي تشخيصي به کار مي برد. اينها اجزاي علم پزشکي هستند.

اما علم پزشکي به عنوان علم نه مترادف با خود پزشکي است و نه براي تعريف پزشکي به عنوان فعاليت کافي است. علم پزشکي تنها وقتي پزشکي مي شود که محتوا و روش رشته هاي تشکيل دهنده آن در جهت هدف مشخصي قرار بگيرد.

يعني مراقبت از اين بيمار در پزشکي باليني يا اين جامعه در پزشکي اجتماعي. بنابراين پزشکي به واسطه هدف و مقصودي عملي مشخص مي شود که ديگر رشته ها به عنوان امر اوليه شان فاقد آن هستند.

به عنوان امري عملي هدف پزشکي شناخت قوانين کلي نيست بلکه معرفت انتخاب شده است که براي هدفي عملي به کار گرفته شده يعني اعمالي براي بهبودي افراد خاص و کاربرد معرفت علمي کلي براي حل مساله باليني خاصي مثلا آنچه در اين بيمار به وجود آمده است.

اگر پزشکي قوانين کلي ارائه مي دهد تنها براي پيشبرد اهداف عملي آن است. اين قوانين کلي ممکن است با کمک رشته هاي ديگر به دست آيد اما تنها وقتي که براي اهداف بهبودي به خدمت گرفته شوند، بخشي از پزشکي به حساب مي آيند.

بنابراين فعاليت پزشکي ، فعاليت علمي نيست بدين معنا که فيزيک يا زيست شناسي فعاليت هاي علمي هستند و هنر نيست بدان معنا که نقاشي هنر است و جزئ علوم انساني نيست.

آن گونه که ادبيات يکي از علوم انساني است. پزشکي بر بصيرت ها، معرفت ها، مهارت ها و تکنيک هايي از علم ، هنر و علوم انساني مبتني است اما براي هدفي معين و مشخص که هدف هيچ يک از رشته هاي ديگر نيست.

بنابراين فلسفه پزشکي نيز مترادف با فلسفه بيولوژي ، فلسفه ادبيات ، فلسفه تاريخ يا فلسفه جامعه شناسي نيست اگرچه هر يک از اين رشته ها (تاريخ ، بيولوژي ، ادبيات ، جامعه شناسي و...) ممکن است در پزشکي سهيم باشند.

 

فلسفه پزشکي ، غير از پزشکي

فلسفه پزشکي همچنين از خود پزشکي متفاوت است. اين رشته به همان موضوعات پزشکي مي پردازد اما روش و محتواي آن از روش و محتواي پزشکي جدا است.

چرا که فلسفه پزشکي روش و محتواي خود پزشکي را به عنوان موضوع تحقيق ، بررسي مي کند. فلسفه پزشکي ، پزشکي را نقادانه و فکورانه بررسي مي کند و آن چيزي را انجام مي دهد که روش پزشکي براي خودش نمي تواند انجام دهد.

فلسفه پزشکي مسائل منطقي ، هستي شناسي ، معرفت شناسي و زيبايي شناسي پديده ها و اعمال پزشکي و ارتباط آنها را با اين امور بررسي مي کند.

فلسفه پزشکي با سوالاتي وراي پزشکي به جستجوي معناي اعمال و پديده هاي پزشکي و روابط آنها مي پردازد. فلسفه يک رشته يا يک فعاليت خواه آن علم باشد يا قانون يا سياست و يا پزشکي نيازمند آن است در ماهيت آن رشته يا فعاليت پيش فرض هاي منطقي و هستي شناختي را که آن رشته بر پايه آنها بنا شده ، بيابد.

در هر حال فلسفه يک رشته ، بيرون از آن رشته گام برمي دارد تا آن رشته را به عنوان هدف تحقيق از منظري وراي خود آن بررسي کند.

مهم آن است فلسفه پزشکي از بصيرت هايي که ممکن است اين رشته از آنها استفاده کند، افتراق داده شود. مثلا «توماسما» و «برودي» مفهوم وسيعي را از فلسفه پزشکي ارائه مي دهند که از بصيرت هايي در علوم انساني خصوصا ادبيات براي روشن سازي {مفهوم} پديده بيماري کمک مي گيرد (توماسما، ر985 برودي ، ر985 استون ، 1985)آنها استدلال مي کنند، علوم انساني ديگر مي تواند بصيرت هايي را نزديک به شيوه معمول تحليل فلسفي فراهم کند.

البته حق با «برودي » است در اين که ناخوشي (کسالت) و تجربه ناخوشي پديده اي محوري در پزشکي بماهو پزشکي است و اين که علوم انساني مي توانند فهم ما را نسبت به اين پديده افزايش دهند.

اما از چنين چيزي برنمي آيد که فلسفه پزشکي بماهو فلسفه پزشکي ضرورتا ادبيات يا علوم انساني ديگر را شامل شود. افتراق دادن پژوهش فلسفي از خواستگاه هاي داده ها، بصيرت ها و شهودهاي آن ضروري است.

در واقع اين خواستگاه ها نقطه شروعي براي پژوهش فلسفي هستند. اما جايگزين شکل خاصي از پژوهش که فلسفه مي ناميم ، نيستند. هدف ستودني گفتمان بين رشته اي نبايد تفاوت هاي ميان فلسفه و ديگر علوم انساني را از بين ببرد. در غير اين صورت آنچه را که مشخصه هر يک از اين مطالعات است از دست خواهيم داد.

خواندن و نوشتن درباره تجربه بيماري با همدلي و بصيرت يک چيز است و موضوع بودن آن بصيرت ها براي پژوهش فلسفي چه تحليلي و چه پديدارشناختي چيز ديگري است.

اين مساله به معناي ناديده گرفتن ادبيات يا جامعه شناسي و توجه به تحليل فلسفي نيست بلکه اين مساله هم حافظ سودمندي هاي نقادانه و عقلاني فلسفيدن است و هم حافظ بررسي هاي زيبايي شناسي ، شهودي و تصويري واقعيات پزشکي ؛ بررسي هايي که توسط ادبيات يا تاريخ مورد توجه واقع شده است.

فلسفه پزشکي بيش از فلسفيدن درباره پديده هاي مختص به پزشکي يعني فلسفه در پزشکي است. فلسفه پزشکي در صدد فهميدن و تعريف کردن شالوده هاي مفهومي پديده هاي پزشکي است.

برنامه کاري فلسفه پزشکي طيف وسيعي را در بر مي گيرد و به مفاهيم محوري مانند مفاهيم سلامتي ، ناخوشي ، هنجاري و ناهنجاري ، مراقبت رنج و درد مي پردازد. اين مفاهيم در بردارنده چه چيزي هستند؟ چگونه از يکديگر متمايز مي شوند؟ ماهيت تشخيص ، قضاوت باليني و کشف چيست؟ آيا ويژگي هاي هستي شناختي در رابطه بين پزشک و بيمار وجود دارد؟

چگونه اين ارتباط محتواي اخلاق پزشکي را شکل مي دهد؟ ماهيت دانش پزشکي چيست؟ آيا هدف و خواسته پزشکي جرح و تعديل منطق و معرفت شناسي قضاوت هاي باليني است؟ چگونه عليت در پزشکي عمل مي کند و چگونه عليت بر مفاهيم سلامتي ، ناخوشي ، بيماري و درمان تاثير دارد؟ ارزشهايي که پزشکي را مي سازند چه هستند؟ آيا سلامتي ارزش است (و اگر هست) به چه معنا؟

حالتهاي معرفتي و هستي شناختي آگاهي ، فعاليت فکري و مختل شده و حافظه آنگونه که در «سايکوز» و سندرم هاي رواني ارگانيک مي بينيم چيست؟ سوالاتي از اين دست برنامه کاري فلسفه پزشکي به عنوان يک رشته است.

تلفيق دستاوردهاي اين نوع بررسي هاي فلسفي درون نظريه منسجمي از پزشک طراحي فلسفه اي براي پزشکي را مجاز خواهد ساخت. در شکل گيري اين تلفيق هيچ روش انحصاري از فلسفيدن وجود ندارد.

برخي سوالات در چارچوب بررسي هاي «تحليلي » پاسخ داده مي شوند و برخي ديگر نيازمند رويکرد پديدار شناختي يا هرمنوتيکي است و البته سوالاتي نيز وجود دارند که نيازمند پژوهش نظرورزانه کلاسيک است.

«اسکات بوکانان » (1938 , ch.7)اولين فيلسوفي که در زمانهاي اخير به طور جدي پزشکي را از منظري فلسفي بررسي کرده است ، بررسي بنيان هاي متافيزيکي پزشکي را مدنظر قرار داده است.

 

    553 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   فلسفه پزشکی (8)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:10/03/1384

تاريخ شمسی نشر:10/03/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب